بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 252

ذكر كافر دليل است كه مراد از فطرت، فطرت لاشعورى بوده و امروز اكثريت انسان‌ها با بى‌دينان است؛ يعنى فطرتى كه در حصه‌ى روان كاوى و ناخود آگاه بوده. والله العالم.

در معتبر زراره از امام باقر (ع) سؤال مى‌كند از آيه:«حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ ...»الحج: 31؛ امام (ع) مى‌فرمايد: حنفيه از فطرتى است كه خداوند مردم را برآن آفريده است لاتبديل لخلق الله، [فرمود] مردم مفطور بر معرفت به خدا هستند زراره مى‌گويد: از قول خدا پرسيدم‌«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‌ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ...»الأعراف: 172

قال: اخرج من ظهر آدم ذريته الى يوم القيامة، فخرجوا كالذر فعرّفهم و اراهم نفسه و لولاذلك لم يعرف احد ربه (قال، قال رسول الله. كل مولود يولد على الفطرة؛ يعنى على المعرفته بان الله (عزوجل) خالقه، كذلك قوله:«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ»لقمان: 25.

مى‌گويم: بين آيه و حديث در اخذ ذريه اختلاف است؛ حديث از اخراج همه‌ى ذريه آدم سخن مى‌گويد، در حالى كه آيه، از اخراج ذريه‌ى بنى آدم! (دقت كنيد).

و جمله‌ى «آراهم نفسه» محمول برارايه‌ى علمى است نه بر رويت چشم كه ناممكن است و شيخ صدوق نيز اين حديث را به سند معتبر از زراره در توحيد خود، ص 330 نقل نموده است.

2- حديث معتبر زراره از امام صادق (ع) در تفسير آيه فوق فرمود: فطرهم جميعاً على التوحيد (339)

3- حديث ديگر او از امام باقر (ع) از آيه فوق سؤال نمود امام مى‌فرمايد: مردم را بر توحيد در موقع ميثاق مفطور فرمود: بر معرفت خود كه پروردگار شان است گفتم مردم با او مخاطبه نمود امام سرش را پايين انداخت و فرمود: اگر چنين نبود مردم نمى‌دانستند پروردگار شان‌


صفحه 253

كيست و نمى‌دانستند روزى دهنده‌ى آنان كيست.

در محاسن برقى نيز به سند معتبر نقل مى‌كند كه امام صادق (ع) در جواب زراره فرمود: فطروا على التوحيد. بر توحيد آفريده شدند. در حديث عمر بين اذينه كه در محا سن بر قى است كه احتمالال از زراره نقل مى‌كند كه از آيه: حنفاء غير مشركين به .. (حج: 31) سؤال كرد كه حنيفيه چيست؟ فرمود: فطرتى كه مردم را برآن مفطور فرموده است مردم را آفريده است بر معرفت خود وروايات ديگر را به جزء دوم اصول كافى و توحيد صدوق و محاسن بر قى و تفسير برهان ج 6 و معجم الاحاديث معتبرة (ج/ 1) و تفسير قمى مطالعه كنيد (البته به نظر من تفسير قمى و محاسن برقى مصدر معتبر نيست كه در بحوث رجاليه بيان داشته‌ام.

محاسن مهم دين آسمانى، و مكلفيت إنسان به آن‌

بازهم در رابطه با فطرى بودن دين مى‌گوييم كه: از بزرگترين الطاف و مراحم خداوند بر بندگانش ارسال ا نبياء و رسولان براى بيان دين آسمانى مى‌باشد كه در بردارنده‌ى خوشبختى متدينين است. دين باعث تكامل و ترقى نفس أنسان در زندگانى فردى است كه به عقايد و جهان بينى واقعى در نظام زندگانى و اكتشاف نواميس اخلاقى، آرامش مى‌يابد و حتى لذت مى برد و زندگى را پوچ و بيهوده نمى‌داند تا مانند جمعى از جاماندگان دست به خود كشى بزنند.

چه بخواهيم و چه نخواهيم انسان بى دين زندگانى مادى را مقرون به سختى‌ها و مشقت‌ها و در يك كلمه پوچ و بيهوده مى‌داند و زبان مقال و حد اقل زبان حال او اين است كه:

خلقت من د ر جهان يك وصله‌ى ناجور بود

من كه خود راضى به اين خلقت نبودم، زور بود

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش‌

از عذاب خلق و من، ياربّ چه ات منظور بود.


صفحه 254

ولى اگر همين فرد جهان بينى توحيدى پيدا مى‌كرد و هدف خلقت و راز آفرينش خود را مى‌دانست، خالق خود را بيسار سپاس و ستايش مى‌كرد؛ بلى ميان تفكر اين دو فرد جهانى فاصله است.

فرد دين دار در جهان آرامش و وقار نفس و عزت باطن زندگانى ارزشى دارد و با خالق عالم و قادر و حكيم و مهربان سروكار دارد.

فرد بى دين در جهان مادى كَر وكُور و بى‌نظم و بى‌حساب و زير شلاق تصادف و بخت بد، زندگانى مى‌كند كه هيچ كار آن، قانون ندارد! مؤمن در زندگانى اجتماعى- اخلاقى، اقتصادى، سياسى، نظامى و ساير شئونات حيات، و ظايف عقلايى و منصفانه‌اى دارد كه از ظلم و فساد و تباهى و حق تلفى و اذيت و اضرار به ديگران در پناه عدالت فقهى و اخلاقى و اجتماعى و اقتصادى و به يك كلمه، عدالت دينى دورى مى‌كند و به دستور دينى به احقاق حق و انصاف و احسان و همكارى علاقه پيدا مى‌كند و در موقع فقر و تنگدستى و مرض عزت‌[1]خود را از دست نمى‌دهد و همه را ازمصلحت پروردگار مى‌داند.

ولى فرد بى‌دين، در همه‌ى اين موارد جز ناراحتى و ذلت و زبونى و خود خواهى و تعدى به ديگران كارى ندارد و بين افراط و تفريط در نظر و در عمل متردد و سرگردان است و به يك كلمه: خسرالدنيا و الآخرة است.

آيا إنسان مدنى بالطبع است‌

ممكن است جمعى از كم آگاهان، ايراد بگيرند كه: إنسان، بى‌دين در زندگانى اجتماعى خود، چنين بى‌چاره و مستأصل و زبون نيست؛ چون جمعى از خردمندان گفته‌اند كه: إنسان‌

[1]- عزيز و عزت در لغت عربى به معناى شكست نا پذير و شكست نا پذيرى است؛ قرآن مى‌گويد:« وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ» المنافقون: 8 خدا و رسول او و مومنان به خدا شكست ناپذيرند.


صفحه 255

مدنى بالطبع است، هر چند كه بى‌دين باشد؛ زيرا طبيعت خود كار او، او را به سوى اجتماع و اطاعت از قوانين اجتماعى مى‌برد؛ بلى همين طبيعت و عقل او، او را از قوانين شريعت در زندگانى اجتماعى بى‌نياز مى‌سازد!

جواب: إنسان در حد طبيعت خود، مدنى نيست و هيچ دليلى از تجربه برآن اقامه نشد است و يك شعارى در ذهن و قلم و زبان جمعى از نويسندگان و گويندگان باقى مانده است.

واقعيت اين است كه: او در طبيعت و خلقت خود دوستى شديدى به ذات دارد و اين محبت به ذات را، خالق إنسان روى مصلحت مهم، به او داده است، تا خود را حفظ كند.

بدين ترتيب، بقاى نوع إنسان، حسب اراده‌ى خالق كائنات تضمين گردد، احتمالًا اين حُب به ذات، در تمام جانداران مادى عاقل و مدرك؛ مانند حيوانات، به وديعت گذاشته شده باشد.

به هر حال دوستى إنسان به خود او و هر چه كه به او ارتباط دارد مشهود و محسوس است، و از اين صفت، دو صفت ديگر منشعب مى‌شود: يكى جلب منافع؛ دومى دفع مضار.

و از آن جايى كه حاجات زندگى در زندگانى فردى او قابل تأمين نيست و هيچ فردى نمى‌تواند همه‌ى لوازم خود را تنها به دست بياورد و تمام مضرات و مشكلات را تنها دفع كند.

هر فرد إنسانى روزانه احساس مى‌كند به نانوا و عطار و بقال و آهنگر و لباس فروش و بناء و مواد غذايى و تداوى و خانه و ده‌ها ماده و ده‌ها إنسان ديگر، نياز شديد دارد: به فرش، ظرف، اثاثيه، خانه، زن، شوهر و فرزند، نياز دارد. لذا از باب ضرورت، به زندگانى اجتماعى تن مى‌دهد. تا ضروريات خود را به دست آورد؛ چرا از باب مجبوريت و ضرورت، تن به زندگانى اجتماعى مى‌دهد؟ براى اين كه افراد در زندگانى اجتماعى حتماً بايد از پاره‌اى خواست‌هاى فردى خود، براى ديگران صرف نظر كنند پاره‌اى از مسؤليت را بپذيرد. چون‌


صفحه 256

او به اين دو امر- صرف نظر از بعضى از منافع و پذيرش بعضى از مسؤليت‌ها- از باب ناچارى، ملتزم شده است. دليل روشن اين موضوع اين است كه: انسان‌ها هر وقت قدرت پيدا كنند، از انجام مسؤليت اجتماعى خود، به هر نحوى شده فرار مى‌كنند و از پاره‌اى منافع خود نمى‌گذرند كه هيچ، حتى حق ديگران را نيز غصب مى‌كنند مثلًا:

1- از بيت المال عمومى، اختلاس مى‌كنند؛

2- حقوق افراد ديگر را، منكر مى‌شوند؛

3- ماليه‌ى تجارت خود را به دولت نمى‌دهند؛

4- حق گمركات را در وقت آوردن اموال تجارى به داخل كشور به وسيله‌ى رشوه، خيلى كمتر از آن چه كه مقرر شده است، مى‌دهد.

5- از مراجعين، رشوه، مى گيرند؛

6- به محيط زيست هيچ توجهى ندارند؛

7- در مصرف برق زياده روى و در پرداخت قيمت آن خيانت مى‌كنند؛

8- زمين‌هاى دولتى را غاصبانه، حتى المقدور تصرف مى‌نمايند؛

9- حتى رئيس‌هاى جمهور و اصحاب مناصب عاليه، از خيانت امتناع نمى‌ورزند؛

10- متخلفين از قوانين مدنى بزرگترين كشور غرب امريكاى شمالى، كه مردم آن، نوعاً فقرى را، كه در آسيا و آفريقا ملموس است، هنوز تصور نكرده‌اند؛ ولى شماره‌ى آنان، از هر كشور ديگر، بيشتر است؛ البته از اين مردم. آنانى كه به پنجه‌ى قانون سپرده مى‌شوند و نيرنگ و پارتى بازى آنان تأثير نمى‌كند و به زندان مى‌روند شماره‌ى زندانيان آنان از شماره‌ى هر كشور ديگر در آفريقا، آسيا و اروپا- مى‌گويند- بيشتر است و براى مصارف سالانه آنان در زندان‌ها رقم‌هاى وحشتناكى مصرف مى‌شود و اگر شماره‌ى زندانيان متخلف از قوانين همه‌ى كشورها را حساب كنيم مسلماً از تعداد آنان وحشت خواهيم كرد.


صفحه 257

جنگ‌هاى عمومى و منطقه‌ى و كشورى كه همه بر خلاف قانون مدنى و حقوق بشر است و غالباً ازاطراف حكومت‌هايى كه اعضاى آن‌ها از تحصيل كرده‌ها و به اصطلاح از روشن فكرها هستند، راه اندازى مى‌شود.

بلاهاى استعمار خانمان سوز و استثمار ظالمانه دولت‌هاى مدعى تمدن وحقوق مدنى ميليون تن را كشته و به ميلياردها دولار آسيب اقتصادى رسانده كه در تاريخ حيوانات جنگل‌هاى روى زمين بى سابقه است، همه از اين حكايت دارد كه إنسان موجودى مدنى بالطبع نيست؛ بلكه او طبع خود خواه وخود پسند دارد و تنها به فكر نفع و ضرر شخصى خود است و نيز به آن چه كه مورد شهوت او مى‌باشد؛ مانند زن، شوهر، فرزند و گاهى كه تشخيص مى‌هد زن و يا شوهر و يا فرزند مخالف هوسبازى و يا منافع اوست، او را از خود دور مى‌كند و يا او را مى‌كشد!!

قرآن در باره‌ى اين بشر چنين مى‌گويد:

1.«قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ»عبس: 17؛

2.«إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً»المعارج: 19؛

3.«إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا»الفرقان: 44؛

4.«ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ»التين: 5؛

5.«أُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ»البينة: 6؛

6.«إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ»العاديات: 6؛

7.«إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ»العصر: 2؛

8.«وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ»الأعراف: 179؛

9.«إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ»ابراهيم: 34؛

10.«وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا»الإسراء: 11؛


صفحه 258

. 11«وَ كانَ الْإِنْسانُ كَفُوراً»الإسراء: 67؛

. 12«وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْ‌ءٍ جَدَلًا»الكهف: 54؛

13.«إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ»الحج: 66؛

14.«إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»الأحزاب: 72؛

15.«بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ»القيامة: 5.

و ساير آيات مذمت كننده‌ى إنسان و امثال اين اوصاف پست.

بنا براين إنسان مى‌ماند و عقل او، كه در طول تاريخ در برابر نيروهاى شهوت جنسى و شهوت مال و شهوت شكم و شهوت خانه و لباس و هوس بازى‌هاى متنوع، و غضب او در برابر ناملائمات طبيعى مغلوب و شكست خورده است و شهوت و غضب او به مراتب از شهوت و غضب حيوانات خطرناك‌تر است، از همه‌ى اين‌ها به دست مى‌آيد كه إنسان بايد در زندگانى إنسانى و به دور رفتن از ددمنشى مخرب خود به جاى شعارهاى پوچ قديم و جديد، به سوى برنامه‌ى آسمانى دين إلهى بروند، تا به سعادت اخروى و اجتماعى خود برسند. ببينيد اين دو آيه‌ى مباركه، چه تعبير زيبا و عميقى دارند:«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»آل‌عمران: 164؛«بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»الحجرات: 17؛ محققاً خداوند بر مؤمنان منت نهاد، وقتى كه در بين آنان رسولى از خود آنان را بر انگيخت كه آيات او را بر آنان تلاوت و آنان را تزكيه نمايد و به ايشان كتاب و حكمت را تعليم مى‌دهد، هر چند آنان در گذشته در گمراهى اشكارى بودند؛ بلكه خداوند بر شما منت مى‌نهد كه شما را براى ايمان هدايت فرمود اگر- در ادعاى مسلمان شدن خود- راستگو باشيد.

بلى بزرگترين نعمت براى انسان بعد از آفرينش سالم او، إنزال دين براى آنان است كه به‌


صفحه 259

مقامات بلند مى‌رسند.

1- از پستى شرالبريه (بدترين مخلوقات) به بلنداى خيرالبريه (بهترين مخلوقات) داخل مى‌شوند.

2- از خلود در نار، خلود در بهشت پيدا مى‌كنند.

3- از بى هويتى در زندگانى حاضر به هويت طبيعى و روحانى خود مى‌رسند.

يك امتياز قوانين دينى اين است كه تا حدودى در اعتقاد مردم مؤمن رسوخ مى‌كند و به جاى پوليس و امثال آن كه هميشه از صدور جريمه جلوگيرى نمى‌توانند، يك مانع باطنى براى دورى از گناه در نفس آنان وجود دارد.

وقتى حدود دينى در معرض اجرا در آيند، فساد اخلاقى و اجتماعى تا حدود زيادى مهار مى‌گردد، مگر اين‌كه عوامل ترويج فساد در عصر ما- كه عصر فساد اخلاقى است- بيشتر گردد و اين تباهى توسط راديوها، تلويزيون ها و فلمهاى بدآموز و فضاى مجازى توسط خارجيهاى استعمارگر و استثمارگر[1]چشم ها و گوش‌هاى مردم را پر كرده باشد؛ بلكه وسوسه هاى ابليسى آنان در مورد اسلام دلهاى جوانان كم تجربه را شديداً سياه مى‌سازند.

نتيجه بحث هاى گذشته‌

اولًا از احاديث متقدّمه به دست مى آيد كه اعتقاد به توحيد خداوند فطرى بشر است ولى اين اعتقاد ضعيف ارتكازى چه در مغز خود آگاه و چه در حصه ناخودآگاه كه در نفوس كافرين و مؤمنين وجود دارد كافى نيست، بايد قوى و عقلى شود وگرنه بايد كفّار و شكّاك هم در جمله مؤمنين باشند كه نيستند. و انسان گاهى مؤمن مى‌گردد كه ايمان به وسيله استدلال و حد اقل از تقليد، مفيد جزم حاصل گردد.

سؤال: آيه قرآن متقدّم‌«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ‌

[1]مراد استعمار جديد قرن 21 است.