بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 284

مى‌فرمايد: از روح خود، در بدن او دميدم كلمه (من) در آيه مباركه به معناى (از) است؛ يعنى از روح (چيزى را)[1]در بدن او دميده است روح منشأ دميدن است مثل اين گفته شود از زمين به شما روزى داده است روزى غير از زمين است و چيزى كه از روح در بدن آدم و ساير انسان از سر تا كف پاه دميده شده در قرآن ذكر نشده، به نظر من حيات (زندگى) است كه از تعلّق روح به بدن در بدن مى‌رود. و به عبارت مختصر حيات منفوخ است و روح منفوخ منه، دليل من بر اين ادعا آيات زياد قرآن است كه مى‌گويند خداوند شما را زنده نموده است.

جواب اشتباه دوم اين است كه خداوند بسيط و بدون جزء است روح جزء وجود خدا نيست ما در استعمالات روزانه خود مى‌گوييم اين نوشته من است؛ يعنى نوشته دست من است؛ يعنى از حركت دست من پيدا شده نه اين‌كه از داخل دست من بيرون شده. قرآن مى‌فرمايد روح خدا؛ يعنى روح يا ارواحى كه به اراده خدا پيدا شده نه اين‌كه از وجود خدا بيرون آمده باشد. البته همه چيز موجود از اراده خدا صادر شده؛ ولى اضافه روح به خدا اضافه تشريفى است كه به روح شرافت مى‌دهد[2]و همه مى‌دانند كه روح آدم و بقيه انسان‌ها استعداد زيادى دارند كه خداوند به آنها داده است. اميد است كه مطلب براى همه خواننده ها روشن شده باشد.

فاعل قبض روح كيست؟

قرآن در آيه (11 سجده) گرفتن روح انسان را به فرشته مرگ (ملك الموت) نسبت مى‌دهد، ولى در جاى ديگر به ملائكه (نحل 28) و در جاى سوم (زمر 48) به خداوند نسبت‌

[1]- چون كلمه من نشؤيه است لذا بايد كلمه چيزى‌كه منفوخ است در تقدير گرفته شود.

[2]- مانند عبدى، بيت الله، عبدالله: خانه من، خانه‌ى خدا، بنده‌ى خدا كه براى شرافت بنده و كعبه است.


صفحه 285

مى‌دهد و اين نسبت از قبيل نسبت معلول و مسبّب به سبب مباشر و سبب متوسّط و سبب بعيد است.؛ يعنى ملائكه مأمورين به قبض ارواح، روح انسان را به دستور ملك الموت كه از جانب خداوند فرمانده آن فرشته ها است مى گيرند؛ مانند اين‌كه فردى به شخص ديگر دستور ميدهد كاغذ را بين آتش بياندازد، اگر بگويى آتش كاغذ را سوخت؛ مانند اين است كه بگوييم كه كاغذ را آن‌كه در آتش انداخت، سوزاند و مانند اين‌كه گفته شود فرد آمر آن را سوزاند، هر سه تعبير درست است. و اين صحت نسبت يك قاعده كلى است كه در خيلى از موارد حيرت را بر طرف مى‌كند. بلى يك موجود يا حادثه اگر ده سبب داشته باشد نسبت آن معلول به هر كدام اسباب ده گانه صحيح است.

تفسيرسوره احزاب‌[1]

. قاعده‌ى كليه نفى خطأ

«وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماًالأحزاب: 5.

در كلمات قرآنى دو قاعده كلى وجود دارد:

اول معصيت و مخالفت خطايى عقاب ندارد و اما آثار وضعى آن لازم الاجراء است؛ مانند قضاء و اعاده در مواردى و مانند ضمان اموال مردم كه سهواً و جهلًا و خطاءً تلف كرده باشد و تفصيل آن در فقه مذكور است.

دوم معصيت عمدى بعلاوه آثار وضعى استحقاق عقاب متعمد را نيز در پى دارد و موجب‌

[1]- اين سوره مدنى و داراى 73 آيه است و از جنگ احزاب( خندق) صحبت كرده و لذا سوره به نام جنگ مذكور مسمّى شده است.

گفته شده اين سوره داراى 1288 واژه و 5896 حرف بوده و در سال 6 هجرى نازل شده است


صفحه 286

فسق او در اكثر موارد مى‌شود.

نسخ جواز نسبت پسران به پدر خوانده‌ها

«ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ ... وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً»الأحزاب: 5؛ بعيد نيست آيه دلالت بر حرمت تعمّد نام بردن پسران به غير پدران شان دلالت كند.

موقعيت پيامبر (ص)

«النَّبِيُّ أَوْلى‌ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ ...»الأحزاب: 6؛ پيامبر به مؤمنان سزاوار تر از جان‌هاى آنان مى‌باشد، همسران او (به منزله) مادران مؤمنان هستند.

معناى جمله اول خيلى دقّت را مى طلبد، چنين مقامى جز، حضرت پيامبر (ص) كسى ديگرى تا هنوز ديده نشده است كه بر مردم لازم باشد او را بر جان خود مقدّم بدارند.

ممكن است بر اين موضوع فروع زيادى مترتّب گردد وحالى كه چون آن حضرت حيات ندارد تفصيل و تطبيق آن فروع اثر عملى ندارد.

جمله دوم اثر فقهى و حقوقى نداشته و تنها اثر اخلاقى دارد كه مسلمانان آن را تا امروز مراعات مى‌كنند و همسران گرامى آن حضرت را أمّهات المؤمنين مى‌نامند و ما بايد آنان را احترام نماييم، و مقام آنان را گرامى داريم. و تزويج آنان پس از وفات حضرت خاتم النبيين (ص) براى مردان كه صريحاً در قرآن مجيد حرام شده ربطى به اين آيه ندارد؛ بلكه از آيه 53 اين سوره ثابت مى‌شود«وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً ..»الأحزاب: 53؛

أنبياء اولوالعزم سلام الله عليهم‌

«وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‌ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً»الأحزاب: 7؛ و هنگامى‌كه از أنبياء پيمان محكمى گرفتيم و نيز از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى پسر مريم پيمان محكم و سختى از اينان گرفتيم.


صفحه 287

آيه دلالت دارد كه اين پنج تن از ساير أنبياء مقام برترى دارند، اوّلًا كه نام آنان برده شده كه تخصيص بعد از تعميم است و ثانياً پيمان اينان غليظ تر و سخت تر از پيمان محكم ساير أنبياء است، پس مسئوليت آنان بالاتر از مسئوليت ساير أنبياء بزرگوار است و در نتيجه مقام شان هم ظاهراً بالاتر است.

«شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‌ وَ عِيسى‌ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ‌الشورى: 13؛ براى شما (مسلمانان) تشريع كرديم آنچه را كه به نوح سفارش (و وصيت) نموديم و آنچه را كه به سوى تو وحى كرديم و آنچه را كه به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش و وصيت كرديم، اين‌كه دين را بر پا داريد و در آن پراكنده نشويد بر مشركين، بزرگ (و سنگين) است آنچه كه آنان را به سوى آن مى‌خوانيد.

از اين آيه اوّلًا به دست مى‌آيد كه: اديان نازله بر نوح و ابراهيم و موسى و عيسى حد اقل در تعدادى از فروعات متغاير بوده و امتيازاتى باهم داشته‌اند كه اقتضاء اختلاف طبع بشرى و شرايط زندگانى محيط هاى مختلف امت‌هاى آنان بوده است.

و ثانياً مراد از تفرق مسلمانان در دين اسلام ظاهراً اين است كه از سليقه و نادانى خود بدعت هايى را اختراع نكنند تا از هم بحاطر آن‌ها در دين واحد پراكنده شوند؛ مثلًا در اصول دين و اخلاق آن و ضروريات و مسلّمات آن با هم همكارى كنند و برادر باشند. والله العالم.

و ثالثاً در دين اسلام دينهاى چهارگانه ديگر نيز با آنچه كه در اسلام وحى شده يك‌جا شده؛ يعنى دين اسلام مركّب از دستورات جديد و دستورات چهاردين ديگر است و مى‌شود از همه اديان گذشته مقدارى از هر كدام جزو دين اسلام شده باشد نه همه‌ى آن‌ها و اين به جهت كلمه «ما» موصوله عربى كه ممكن است معناى «همه» باشد و ممكن است مراد «مقدارى» باشد. والله اعلم.


صفحه 288

ولى قدر متيقّن اصول همه دين‌هاى آسمانى يكى بوده است؛ مانند ايمان به خداوند و صفات ثبوتيه و سلبيه و صفات فعليه او (مانند عدالت و رحمت و غضب و ساير افعال او) و معاد (ميدان حساب، دوزخ و بهشت‌ها) و نبوّت‌ها و شرايع مشترك؛ مانند نماز، زكات، روزه و غيره و قتل نفس و شراب و زنا و ظلم و ساير كباير مشتركه.

بلى در اشخاص انبياء اختلاف بوده، ممكن است ايمان به انبياى گذشته همان گونه كه در اسلام واجب بوده در دين هاى ديگر نيز لازم بوده. و اين‌كه آيا بر مردم گذشته ايمان به انبياى آينده واجب بوده يا نه بايد گفت: والله العالم.

رابعاً از آنچه كه در اسلام جديداً نازل شده در اين آيه به إيحاء (وحى كردن) تعبير شده و آنچه كه از اديان ديگر در دين اسلام ننام برده شده به كلمه (توصيه و سفارش كردن) تعبير گرديده كه سبب آن را نگارنده كم علم نفهميده است و وجوهى در فرق دو مفهوم گفته شده مجرّد احتمالات و يا خيالات است و خداوند دانا است.

و خامساً در آيه از شرايع پنجگانه همان پنج تن مقدس و بزرگوار صحبت به ميان آمده كه از اهمّيت به آن‌ها حكايت دارد كه كاشف از مقام رسولان آنان مى‌باشد.

از مجموع اين دو آيه اين گمانه زنى پيدا مى‌شود كه همين پنج تن از انبياء اولى العزم هستند«فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ ...»الأحقاف: 35؛

در صحيح ابن ابى يعفور قال سمعتُ ابا عبدالله (ع) يقول: سادة النبيين ... امام صادق فرمود سرداران انبياء و مرسلين پنج تن هستند و اينان اولوالعزم از رسولان مى‌باشند و بر آنان آسياب نبوّت مى‌چرخد. نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و محمد صلى الله عليه و عليهم‌[1]

[1]- كافى ج 1/ 175، و معجم الاحاديث المعتبره، ج 1/ 350.


صفحه 289

و معتبره على بن الحسن فضّال از امام رضا نيز بر آن دلالت دارد با شرح بيشتر[1]و در اين حديث دوم آمده است كه: اينان به اين سبب اولى العزم ناميده شده‌اند كه صاحبان عزائم و شريعت بوده‌اند، چون هر نبى كه بعد از نوح آمده بر شريعت و راه او رفته و پيرو كتاب او بوده تا ابراهيم خليل آمده است و هر نبى كه در ايام او و يا بعد از او آمده، بر شريعت و راه (منهاج) او بوده و پيرو كتاب او، تا زمان موسى. و هر نبى كه در زمان موسى و بعد از او آمده بر شريعت و منهاج او و پيرو كتاب او بوده تا روزگار عيسى و هر نبى كه در زمان عيسى و يا بعد از او آمده بر منهاج و شريعت او و تابع كتاب او بوده تا زمان نبى‌ى ما محمد (ص) پس اين پنج تن صاحبان عزم بوده و برتر از همه انبياء و رسولان بوده‌اند و شريعت محمد صلى الله عليه و آله تا روز قيامت نسخ نمى‌شود و پيامبرى بعد از او نمى‌آيد.

بنابراين اين پنج تن بزرگوار صاحب شريعت و صاحب كتاب بوده‌اند. والله العالم.

«لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ ...»المائدة: 48؛ براى هر يك از شما شريعتى و راهى قرار داديم ظاهراً مراد يهوديها و نصرانيها و مسلمانان است نه ساير امت‌هاى انبياء (ع) تا معنى اين مى‌شود كه هر نبى صاحب شريعتى بوده باشد، و اگر خدا مى خواست شما (سه أمّت فوق) را يك أمّت قرار مى داد، ليكن (اين تعدّد و سه أمّتى) براى آزمايش شما در آنچه (يعنى شريعتهاى جداگانه) به شما داده شده بود، مى‌باشد پس سبقت بگيريد به سوى خيرات.

البته كه نگارنده ذيل آيه شريفه را از كم علمى خود نفهميده است كه آزمايش سبب تعدّد اديان شده و هر سه دسته در عرض واحد امر به سبقت گيرى به سوى خيرات شده‌اند مگر گفته شود خطاب به استباقه مخصوص به مسلمانان باشد كه سؤال اول تنها جواب طلب است.

[1]- معجم الاحاديث المعتبره، نفس المصدر و بحارالانوار ج 11/ 35. به نقل از عيون الاخبار.


صفحه 290

به هرحال از قرآن براى غير از پنج رسول مكرّم ياد شده شريعتى براى انبياى ديگر ثابت نشده است؛ بلى انبياى ديگر بينات (معجزات) داشته‌اند كه مكرّرا در آيات قرآنى آمده است. ولى ظاهراً جمعى از انبياء كتاب داشته‌اند مثلًا در سوره انعام بعد از اين‌كه نام ابراهيم و اسحاق و يعقوب و نوح و داود و سليمان و ايوب و يوسف و لوط را ذكر مى‌كند در آيه 88 مى‌فرمايد:«أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ...»الأنعام: 89؛ ظاهر آيه اين است كه همه نامبردگان داراى كتاب بوده‌اند. و قال تعالى:«يا يَحْيى‌ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا»مريم: 12؛ و قوله تعالى:«جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتابِ الْمُنِيرِ»فاطر: 25؛

جنگ احزاب‌

جنگ با بنى قريظه در سال پنجم هجرى و اخراج نهايى يهوديها از مدينه‌

در 19 آيه از آيه 9 تا آيه 27 سوره مباركه احزاب، جنگ احزاب (خندق) و جنگ بنى قريظه ذكر شده است. در اطراف مدينه از ايام پيش سه دسته يهوديان به نام هاى بنى نضير و بنى قينقاع و بنى قريظه وجود داشتند، اجداد اينان از جاهاى ديگر آمده بودند كه بر اساس پيشگوييهاى يهود، پيامبرى از جانب خدا در نزديكى هاى اين سرزمين مبعوث مى‌شود و ما بايد به او ايمان بياوريم. ولى نيت خير پيشينيان يهود نتيجه معكوس ببار آورد، وقتى پيامبر اسلام از مكه به مدينه هجرت كرد چنين نشد، نوادگان آنان هيچ وقت به پيامبر (ص) جز چند تن معدود و قليل ايمان نياوردند؛ بلكه با مشركين قريش و غير قريش مشغول توطئه عليه دين اسلام بودند، در حالى‌كه با آن حضرت پيمان بسته بودند كه با دشمنان او همكارى نكنند؛ بلكه با مسلمانان همكارى كنند، و مسلمانان متعرّض آنان نشوند.

ولى دسته اول در سال چهارم هجرى و دسته دوم در سال دوم آن، پيمان شكنى كردند و به جنگ رويارويى پرداختند و مجبور شدند دسته اول جمعى به سوى خيبر و جمعى به سوريه فعلى (شام) رفتند و دسته دوم به اذرعات شام رفتند و دسته سوم بنى قريظه در سال پنجم آتش‌


صفحه 291

بيار معركه جنگ خندق شدند و مشركين عرب را تشويق به جنگ كردند و آمادگى خود را در اين جنگ به همراهى مشركين عليه مركز مدينه اعلام داشتند.

پس از شكست غير مترقّب مشركين ديگر همه چيز روشن شده بود و مسلمانان بر آنانى‌كه نقش ستون پنجم را بازى مى‌كردند، حمله كردند و مركز اسلامى را براى هميشه از دشمنان پاك كردند و از آنجا كه مشركين از شكست جنگ خندق ذليلانه برگشته بودند طبق پيش بينى اى كه از آن حضرت (ع) نقل شده بود ديگر قدرت تهاجمى خود را از دست دادند و اين مسلمان‌ها بودند كه براى آزادى انسان‌ها از خرافات شرك پيش قدم مى‌شدند و پيروز مى گرديدند.

در جنگ خندق كه قريش مكه و عده‌اى از اقوام ديگر عرب براى نابودى پيروان دين جديد آسمانى و پيامبر شان كه به گفته بعضى از مورّخين به سه هزار نفر مى رسيدند آماده شده بودند كه به مدينه آمدند و ديدند كه اطراف مدينه خندق حفر شده بود و عربها آن را كه به پيشنهاد سلمان فارسى كه در ايران ديده بود و به حضرت پيامبر (ص) پيشنهاد كرده بود و به زحمت زياد مسلمانان حفر شده بود، ديدند و نتوانستند بر ساكنين شهر مدينه هجوم ببرند، به آن طرف خندق متوقّف شدند تا پس از چند روز از يك حصّه باريك خندق، عمرو بن عبدَود با چند نفر عبور كردند و از لشكر اسلام مبارز طلبيدند، مى‌گويند عمرو بن عبدَود را به هزار جنگجو برابر مى‌دانستند و از مسلمانان كسى به جنگ انفرادى با او رغبت نشان نداد و تنها على (ع) كه جوان بود حاضر شد كه با او برزمد و از حضرت نبوى اجازه خواست و به ميدان رفت و به سرش ضربت عمرو خورد؛ ولى على (ع) شمشيرى به پاى او زد و او را انداخت و سرش را بريد كه با استقبال گرم پيامبر (ص) و مسلمانان رو برو شد و آن حضرت (ص) كلماتى در وصف على (ع) گفت كه يك جمله آن به نقل مورّخين‌[1]اين بود: مبارزه على (ع) با عمرو

[1]- از جمله حاكم در مستدرك، ج 3/ 32.