بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 31

«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً[1]،إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ سَبَباً، فَأَتْبَعَ سَبَباً ...»و پانزده آيه ديگر كه مجموع هفده آيه مى‌شود در مورد ذى القرنين، يأجوج و مأجوج در سوره كهف از آيه 83 تا 99 از حال ذى القرنين و كارهاى او صحبت شده است.

در تعيين ذو القرنين اقوالى است كه نظريه ابوالكلام آزاد كه پس از جدايى پاكستان از هندوستان در هند باقى ماند و با جوّ ضد مسلمانان، او را به خاطر فضلش وزير فرهنگ هند مقرّر كردند[2]توجّه بيشتر صاحب نظران را به خود جلب كرده، او در كتاب خود كه به فارسى هم ترجمه شده شواهدى اقامه مى‌كند كه ذوالقرنين همان كوروش كبير ايرانى پادشاه هخامنشى است.

سخنى در حال ذوالقرنين‌

از پانزده آيه چند مطلب به دست مى‌آيد:

1- كه او مرد مؤمن و صالح و حتّى از آيه چهارم (آيه 86 سوره كهف) كه خداوند به او در سفر به مغرب زمين، مى‌گويد اى ذوالقرنين يا (اين مردم را) مجازات مى‌كنى يا درحق آنان نكويى مى‌كنى، احتمال پيامبر بودن او به دست مى‌آيد.[3]؛ زيرا خطاب به ظاهر خود وحى است كه بر أنبياء نازل مى‌شود. به هرحال چه او پيامبرى داشته و يا نداشته، مرد مؤمن و صالح و مطيع دستور خداوند بوده و از نظر آيات مذكوره شكّى در ارجمندى مقام روحانى او وجود

[1]- الكهف: 83

[2]- پدر مرحومم گاهى از ابوالكلام آزاد خرده مى گرفت كه چرا او در هند باقى ماند و به پاكستان هجرت نكرد تا براى فرزندان مسلمان خدمت مى‌كرد و اين مردم از علم او استفاده مى‌كردند. نگارنده در اين مورد حرفهايى دارد كه ذكر آن‌ها در اينجا مناسبتى ندارد.

شرح اين هجران و اين سوز جگر اين زمان بگذار تا وقت ديگر.

[3]- معلوم نيست جمله فوق خبرى است يا انشايى.


صفحه 32

ندارد.

ظاهر آيه مباركه اين است كه او زمامدارى بوده كه در روى زمين سفر هايى كرده گاهى به طرف غرب و گاهى به طرف شرق و گاهى به جايى كه بين دو كوه بوده كه نه در شرق بوده و نه در غرب بوده و قهراً يا به طرف جنوب و يا به طرف شمال بوده و ميان دو كوه را از قطعات آهن پر كرده و سپس دستور داده آن‌ها را ذوب كنند و سپس مس ذوب شده را نيز بر آن‌ها ريخته است تا يأجوج و مأجوج مردم آن منطقه را مورد تجاوز قرار ندهد.

2- به قول جمعى سدّ ذوالقرنين در قفقاز است كه ميان درياى خزر و درياى سيا است در بين دو دريا سلسله جبالى است همانند ديوار و در ميان آن‌ها تنگه اى به نام داريال و تا امروز آنجا ديوار قديم آهنى وجود دارد و به همين جهت گمان برده مى‌شود، سدّ ذى القرنين همين جا بوده است پس از اين قرينه ديگرى نيز وجود دارد و آن وجود نهرى به اسم سايرس است. كه در اصطلاح غربيها، كورش را سائرسى مى خواندند و در اين مورد به كتاب ذوالقرنين يا كورش كبير مراجعه شود تا موضوع بهتر فهميده شود.

و تعجب من از فريد وجدى دانشمند مصرى است كه در كتاب دايرة المعارف قرن بيست و دو ظاهر قوى اين آيات را به اين دليل كه مورّخين غربى وى را مرد ستمگر و بدكار معرفّى كرده‌اند و آنان بهتر او را مى شناخته اند!! تأويل برده است و اين تأويل باطل از مثل اين دانشمند بعيد است هرچند او اشتباهات فاحشى دارد آنچه كه او را به گمراهى برده اين است كه او به اين باور بوده كه ذوالقرنين همان سكندر مقدونى مى باشد كه بر كشورهاى روم و مغرب و مصر و شام و بيت المقدس و عراق و ايران و ارمنستان و شهر هاى ديگر چيره شد و شهر اسكندريه را در مصر بنا نمود كه فعلًا هم به همين نام در مصر موجود است و همين شهر مدفن او شد كه احتمالًا در سن 36 سالگى چشم از جهان فرو بست.

وجدى در اعتقاد به اين كه ذوالقرنين همين اسكندر است تنها نيست، جمعى از دانشمندان‌


صفحه 33

ديگر نيز به آن معتقد هستند و حتّى جمعى از مردم عوام هم چنين فكر مى كنند و شعر شيخ بهايى (ره) را كه ضرب المثل شده مى خوانند: اين وضؤ نبود سدّ اسكندر است. به هر حال آيات قرآن قابل تأويل نيست. تدين او مسلّم است و بحث سر نبوّت اوست كه به نظر من از ظاهر قرآن بعيد نيست او نبى يا رسول خدا بوده باشد ولى در دو حديث معتبر نبوّت او نفى شده است‌[1]

تنها چيزى كه موجب ترديد در نبوّت او مى‌شود طرز تفكّر اوست كه از صحبت‌هاى او با خداوند پيدا است، او در مورد عذاب دنيوى ظالمين و ثواب آنان‌كه ايمان مى‌آوردند به نحوى صحبت مى‌كند كه گويا فاعل مستقل است و من اين چنين تفكرى را در كلام أنبياء نديده‌ام. بلى در قصه بناى سدّ گفته است: هذا رحمة من ربّى بناى اين سدّ از رحمت پروردگار من است. والله العالم بحقيقة الحال.

3- متكلّمين اشعرى همان‌گونه كه حكم عقل عملى (تحسين و تقبيح) را قبول ندارند سببيت اسباب را نيز قبول ندارند و همه كائنات را معلول بلا فصل اراده‌ى خداوند مى دانند، مثلًا مى‌گويند حرارت آتش از تأثير آتش نيست؛ بلكله معلول إراده خداوند است، منتهى عادت خداوند جارى شده كه حرارت را پس از وجود آتش ايجاد كند و گرنه نسبت حرارت به آتش مانند نسبت او به برف و آب و خاك است كه هيچ ارتباطى ندارد!! و قانون علّيت جز عادة الله چيز ديگر نيست.

مادّيين مى گويند همه پديده هاى مادّى علل مادّى دارد و نيازى به تأثير خداوند نيست!! بعد هم با كمال جسارت مى گويند وجود خالق ثابت نيست!!!

[1]- معجم الاحاديث المعتبره ج 1/ 394 طبع أول و دوّم. لكن حديث اكمال الدين متنه غير منطبق على ما فى القرآن فلعلّ المراد به غير هذا. فالعمدة حديث الكافى ج 1/ 269 و بحارالانوار ج 13/ 304 فيه ان صاحب موسى( اى الخضر) ايضاً عالم غير نبى.


صفحه 34

بقيه متكلّمين و فلاسفه مى گويند شكّى نيست كه همه موجودات مادّى و غير مادّى و بالأخره جهان ممكن الوجود مستند به إراده واجب الوجود خالق توانا و دانا جلّ جلاله است، ولى پديده ها بين خود علّت و معلول و سبب و مسبّب دارند آتش علّت حرارت است و تعلّم علّت علم است و خوردن غذا علّت سيرى و اين موضوع محسوس است كه ترديد ناپذير است و بناى همه عقلاء به دست آوردن مقاصد شان از راه تحصيل اسباب است و اين اسباب از خود اسباب ديگر دارند تا به مسبّب الأسباب قديم برسند كه واجب الوجود و آفريدگار جهان است.

بنابراين جهان مادّى و مجرّد ممكن الوجود اوّلًا همه آن‌ها چه اسباب و چه مسببات در إبتداء و بقاى خود به إراده پروردگار معلّق و مستند است. و ثانياً اسباب در تأثير خود محتاج به مسبب الأسباب است (لاحول و لا قوة إلّا بالله) و به عبارت ديگر علل در وجود و ايجاد خود در همه حالات خود محتاج به افاضه واجب الوجود است. و اين نظر سوّم از نظر عقلى صد درصد صحيح كه موبه درزآن نمى‌ورد منتهى تأثير جهان مادّى و حتّى جهان ممكن الوجود كه در بين خود تأثير دارد علل عرضى ناميده مى‌شود و تأثير عمومى واجب الوجود و ايجاد علل و معاليل تأثير طولى گفته مى‌شود و بين علل طولى و عرضى هيچ تعارضى و تنافى وجود ندارد بلى علل عرضى بين خود تعارض دارند نمى‌شود يك معلول دو علّت عرضى داشته باشد.

در قرآن موت إنسان ها را گاهى به ملك الموت و گاهى به ملائكه و گاهى به خداوند نسبت داده است و معلوم است كه ملائكه فاعل قريب و اولى قبض ارواح هستند و ملك الموت آمر آنان است و به اوامر او كار مى‌كنند و خداوند فرمانده همه است. بنابراين استناد وفات به ملائكه استناد معلول به علّت قريب و به عزرائيل استناد به علّت متوسط، و به خداوند به علّت العلل است و اين استناد طولى است يك نفر خود كشى مى‌كند و فرشته ها به امر


صفحه 35

ملك الموت او را قبض روح مى‌كند، خود نفر قاتل فاعل مباشر، ملائكه فاعل متوسط و عزرائيل فاعل متوسط ديگر و خداوند مسبب الأسباب.

كلامى از فلسفه‌

فيلسوف و عارف شهير ملّا هادى سبزوارى در منظومه (لئالى قسمت منطق) خود مى‌گويد:

و هل بتوليد أو إعداد ثبت‌

او بالتوافى عادة الله جرت.

يعنى آيا انتاج صغرى و كبرى نتيجه را به نحو توليد است و يا به نحو اعداد و يا به مجرد توافى و مقارنة بدون اين كه مقدّمتين علّت مولده و يا علّت معدّه براى نتيجه باشد؛ بلكه به مجرد جريان عادت خداوند كه نتيجه بر مقدّمتين مترتّب مى گردد. و به عبارت ديگر معتزله مى‌گويد افعال اختيارى صادر از خود آدمى است و او سبب فاعلى مباشر است و اگر فعل مذكور توسط سبب و وسيله ديگر صادر شود فعل توليدى نام دارد، و در هردو صورت نيازى به افاضه حق ندارد و علّت فعل در هر دو صورت إراده خود اوست.

در مقام استدلال نتيجه إبتداء به دست نمى‌آيد پس فعل مباشر مانند خوردن ميوه نيست؛ بلكه به وسيله ترتيب دو مقدّمه (صغرى و كبرى) است كه اختيارى مى باشد و نتيجه متولد از آن دو مى باشد.

ولى در بحث جبر و تفويض و بين الأمرين در كتب كلامى ثابت شده كه هر دو نظر به شمول قول فلاسفه باطل و خلاف عقل است؛ بلكه قول به جبر حسّا نيز باطل است و حق صريح اين است كه در همه افعال عبد، قدرت و قوّت در هر آن و ثانيه از جانب خداوند افاضه مى‌شود و بنده قدرتى از خود ندارد و تنها اختيار إنسان در مصرف قدرت خدا دادى مى باشد و تفصيل آن در كتب ديگر نگارنده مذكور است. البته بنده به قدرت علمى خدا دادى خود صغرى و كبرى منطقى را ترتيب مى دهد و نتيجه به همين دو مقدّمه در علم ما مترتّب مى‌شود.

ولى اين كه اين دو مقدّمه به نحو درست به وجود آمده و يا به طور غلط؟ و به هر دو


صفحه 36

تقدير نتيجه به طور صحيح بر مقدّمتين مترتّب شده يا به طور اشتباه و غلط؟ از اختيار آدمى بيرون است و لذا اختلاف فكرى از صبح خلقت تا شب قيامت بين افراد بشر در انظار و برداشتها ادامه دارد.

توافى و عقب آمدن نتيجه و ترتيب آن بر دو مقدّمه بدون لزوم عقلى و رابطه طبيعى كه اشعرى مى‌گويد واضح البطلان است و إدّعاى جريان عادة الله افتراى بر خداوند است و امّا نظر هاى فلسفى در تفصيل اعداد و اين كه إدراك نفس إنسانى حقايق اشياء را در موقع تجرّد نفس بواسطه افاضه صور اشياء بر خود نفس است يا به مشاهده نفس آن صور را در عقل فعّال كه از عقول مجرّده است و يا به اتّصال تام نفس به عقل مجرّد فوق الذكر است اتّصالى كه فناى نفس را در مبدء فياض (عقل فعّال) است كه روح ما آن صور را در آيينه آن مى بيند كه صاحب اسفار و طرفداران او قسم اخير را اختيار كرده‌اند همه آن‌ها خيال اندر خيال است اساساً عقول مجرّده فلاسفه مانند ثابتات ازليه هيچ واقعيتى ندارد.

به هر حال ما از راه اسباب صحيح چه در مسايل علميه و چه در علوم تجربى بايد به سوى مسببات برويم كه ارشاد قرآن مجيد است و ذوالقرنين بنده صالح خدا از همين راه به مطلوب و مراد خود رسيد.

تتمّه توضيحى‌

معناى قول به جريان عادة الله در اين مقام اين است كه ممكن است صغرى و كبرى را قبول كنيم ولى علم به نتيجه براى ما حاصل نشود و تنها عادت خدا جارى شده كه علم به نتيجه را بر علم به صحت مقدّمتين مترتّب كند و اين قول ضرورى الفساد و واضح البطلان است.

العلة المولدة

يقول السبزوارى فى شرح المنظومة (قسم المنطق)، شرح اللئالى المنتظمة ردّاً على المعتزلة


صفحه 37

القائلين بالتوليد: حيث يقولون ان حركة اليد مثلًا مولدة لحركة المفتاح. كيف و ليست فى السلسلة العرضيه (يعنى بها الموجودات فى النشأة الناسوتيه اى المادّيات) علية بنحو الإفاضه و ان كانت بنحو الاعداد، انما هى فى السلسلة الطولية اى من الباطن الى الظاهر و من الباطن الى الباطن .. يقول بعض المعلقين على كتاب اللئالى على قوله السلسلة العرضية: فانها و ان كانت بحسب الطول الزمانى معدوات بمعنى ان المتقدم منها معد للمتأخر؛ و لكن الافاضة العلية منتفية عنها لانها جارية فى السلسلة الطولية فقط. اى ما قبل الطبيعة علة طولية ايجادية لما دونها كما برهن فى محله. ص 227 من التعليقة المشمتلة على متن اللئالى و شرحه.

وقتى مطالب عقلى را در مورد قانون سببيت دانستيد، به قرآن مراجعه مى‌كنيم كه در اين سوره كهف چه مى فرمايد:إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ سَبَباً. (كهف، 85).ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً.(الكهف: 92).ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً(الكهف: 89).كَذلِكَ وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً.الكهف: 91.

ما او (ذى القرنين) را در روى زمين قرار داديم و از هر چيز (كه به آن اقدام مى‌كرد) سببى به او عطا كرديم (85 كهف).

او به پيروى از راه سببت به مسبب و نتيجه آن مى رسيد (92، 89).

هم چنين بود كار ذى القرنين و ما به درستى امكاناتى كه (از عطاى ما) نزد او بود احاطه و اطلاع دقيق داشتيم. (سبب فاعلى خدا چه جگونه دقيق بيان شده كه واقعا معجره علمى قرآ» است)

در اين آيات بر اسباب و قانون سببيت تاكيد مى‌كند و گويا حرف مردم عوام مسلمان كه تكيه كلام آنان شده از همين آيات اخذ شده كه مى‌گويد دار، دار اسباب است و حديثى مى‌گويد دنيا كشتزار آخرت است و مثل ديگر مى‌گويد گندم از گندم برويد جو ز جو.

آرزو داشتن مقامات عالى بدون پيروى از اسباب آن‌ها و چاره جويى عادت احمقان است، تصادف در همه‌ى كائنات به مقدار ذره‌اى در يك مورد وجود ندارد و قانون عليت براى ما


صفحه 38

قابل تخصيص نيست و بر همين قانون سنت خدا جارى شده است.فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا.فاطر: 43.

قرآن در موارد متعدد افعال خداوند، معلل به علت غائى مى‌كند و به طور نمونه به آيات زير توجه كنيد و تفصيل بحث در بعضى از كتب كلامى نگارنده مذكور است.

1.وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ‌الذاريات: 56؛ جن وانس را به سبب عبادت آفريديم.

2.مِنْ أَجْلِ ذلِكَ.المائدة: 32.

به سبب اين كه قابل هابل را كشت بر بنى اسرائيل نوشتيم كه هر كس نفسى را بدون قتل نفس يا تباهى بكشد گويا همه مردم را كشته است.

3.خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً.البقرة: 29. آنچه در زمين است بسبب راحتى شما آفريدم. شبه اين آيات در قرآن زياد است. و نيز كلمه‌هاى كه تركيب مفعول‌له است واز آ سببيت دانسته مى‌شود.

سد ياجوج و ماجوج‌

حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا.الكهف: 93.

در اين آيه و آيات مابعد چند سوال و جواب وجود دارد:

1. اين سد كه بين دو كوه بوده و از قطعات آهن پرشده و بعد به وسيله آتش ذوب شده و سپس از مس ذوب شده پوشش يافته در كجا بوده و مى باشد؟

2. ياجوج و ماجوج كيانند؟

سيد طباطبايى در تفسير الميزان از اصحاح دهم سفر تكوين تورات، نقل مى‌كند كه ياجوج و ماجوج فرزندان خانواده حضرت نوح اند، سام و حام و يافث كه بعد از طوفان نوح براى هريك فرزندانى شد و جومر و ماجوج و ماداى و ... از فرزندان يافث بودند.