بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 353

تفسيرسوره صافات‌[1]

زينت آسمان دنيا به كواكب‌

«إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ»[2]الصافات: 6؛ ما آسمان پايين و يا نزديك به شما را به زينت ستارگان مزين كرديم.«وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ ..»فصلت: 12؛«وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ»(ملك: 5)؛«أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنَّاها وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ»ق: 6؛

از اين آيه چند مطلب به فهم ما مى‌آيد

1- بعيد نيست كوكب هميشه زينت باشد بر خلاف نجوم. راغب، كواكب را به نجوم بادية (ظاهره) تفسير كرده است و سپس تصريح مى‌كند نجوم و كواكب گفته نمى‌شوند مگر وقتى كه ظاهر گردند؛ ولى عاملى در اين شرط بر او ايراد گرفته است. و در تفسير نجم گفته اصل نجم كوكب طالع است .. نجوم گاهى اسم است؛ مانند قلوت و جيوب و گاهى مصدر است؛ مانند طلوع و غروب و براى نجوم معانى ديگرى نيز مى‌باشد. به هرحال كلام راغب در بحث كوكب و نجم به صورت روشن هماهنگ نيست.[3]

2- مراد از كلمه «دنيا» كه صفت آسمان قرار گرفته يا نزديك تر است و يا پست تر و پايين تر.

3- آيه دلالتى ندارد كه خود كواكب همه در آسمان مذكور باشد، آنچه كه از مفهوم آيه به دست مى‌آيد اين است كه آسمان به نور ستارگان مزين است و اين‌كه اين ستارگان در كدام آسمان هستند و يا در آسمان خود زينت هستند يانه، آيات فوق دلالتى ندارد. و

[1]- اين سوره مكى و داراى 183 آيه مى‌باشد.

[2]- بعيد نيست كواكب بدل از كلمه زينت باشد.

[3]- مفردات راغب، مع ملاحظات العاملى ص 616 و ص 696.


صفحه 354

همين معنى از نظر منجّمين نيز ثابت است، كه گفته‌اند چشمك زدن زيباى ستارگان به سبب قشر هوايى است كه اطراف زمين را گرفته. و گرنه در فضا ستارگان تلألؤ ندارد بازهم دقّت شود.

4- سؤال مهم اين است كه همين سماى دنيا آيا تمام آسمان اول از آسمان‌هاى هفتگانه است و يا قسمتى از آن و يا كمى بيشتر از آن؟

به هرحال گفته مى‌شود ستارگان كه ديده مى‌شوند به سه كهكشان تعلّق دارند كه يكى كهكشان راه شيرى است كه زمين ما، سياره يكى از خورشيد ها و ستارگان اوست.

حرف اخير اين‌كه هدف و علّت غايى خلق ستارگان هرگز زينت آسمان دنيا نبوده؛ بلكه يكى از فوايد آنها براى لذّت بردن ما زمينى ها مى‌باشد و سبب اصلى خلقت مذكور كاملًا براى ما مجهول است؛ بلكه علّت غايى و سبب واقعى خلقت خود ما نيز مجهول است. از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

و عبادت و رحمت كه در قرآن آمده مكرّراً در گذشته گفته ايم كه علّت ثانوى است نه اولى.

5- ممكن است كه آيه اشاره و اشعار به اين مطلب داشته باشد كه آسمان‌ها ظرف مكانى ستارگان است. بنابراين كهكشان مصطلح امروز خود ستارگان و مظروف آسمان‌ها است. والله العالم.[1]

6- آيه 6 سوره «ق» گذشته، آسمان را امرى ساخته شده مى داند، ممكن است آسمان‌

[1]- نگارنده در ايام كوچكى و جوانى كه حسب معمول بين مردم قندهار كه شبهاى گرم تابستان در پشت بامهاى منزل مى خوابيدند، مكرّراً از آسمان صاف آن زمان كه ستاره‌ها و صور فلكى آن زيبايى خاصى داشت، لذّت برده‌ام و امروز آن صحنه زيبا در قريه‌هاى كوچك دور افتاده ميسر خواهد بود در مثل شهرها خصوصاً شهر كابل كه آلوده‌گى آن از بسيارى از شهرها و كشورها خراب‌تر و آلوده‌تر است ديدن آن‌ها به آن صافى ميسر نيست.


صفحه 355

تنها فضاى خالى نباشد و به قولى از بافت نازك و سفت و محكم ساخته شده باشد كه بعضى از نويسندگان امروز ادّعا دارند. و اين موضوع از چند آيه ديگر نيز تا حدودى به دست مى‌آيد؛ مانند كلمات: انشقّت، أذنت لربّها، و حقّت، انفطرت، والسّماء بناءً، سقفاً محفوظاً، ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ، الآيات الدالة على خلق السموات و ملكها- بناءً على تفسيره بما تقدّم من الملكية الاشراقية.

تجسّم عمل‌

«إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ، وَ ما تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ ...»الصافات: 38- 49؛ جزا داده نمى شويد مگر آنچه را كه بجا مى آوريد.

آيا آيه دلالت بر تجسم عمل دارد؟ آيه:«إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»استثناء از ضمير:إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ،و يا از ضمير تجزون است. دقّت در آيات بعدى كه در بيان نعمتهاى اينان و در نعمتها و مقام دسته مقرّبون در سوره واقعه آيه 11 تا 23 مى‌رساند كه در بعضى از نعمتها مشترك هستند، آيا مى‌شود دسته مخلصون (به فتح لام) را با دسته مقرّبين يكى دانست؟ دقّت شود. والله العالم. اگر از مقرّبين نباشند سر دسته اصحاب يمين هستند.

درخت زقوم‌

«أَ ذلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ، إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ ...»الصافات: 62- 70؛

آيا نعمت هاى بهشتى كه براى شما تهيه شده يا رستگارى بزرگ، خوب است يا درخت زقوم، ما آن را عذابى براى ستمگران قرار داده‌ايم. اين درخت از ته جهنم بيرون مى‌آيد ميوه اش گويى سر شيطانها است.[1]

در معرّفى زقوم گفته شده كه نام درختى است كه برگهايى كوچك و تلخ و بد بو دارد اگر برگى را بكنند در محل آن شيرى بيرون شود كه بهر جايى از بدن برسد آنجا ورم مى‌كند

[1]- همانگونه كه سر شيطان ها براى مردم منفور است، ميوه زقوم، هم چنان است.


صفحه 356

و اين درخت در سر زمين تهامة و نيز در هر جاى خشك و بى آب و علف مى رويد، سر زمين هاييكه مجاور صحراى خشك باشد. به هرحال جهنمى ها شكم خود را از همين زقوم پر مى‌كنند و آب داغ را بر آن‌ها مى نوشند، بعد راهى دوزخ مى‌شوند.

آدم دوم‌

«وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ»الصافات: 77؛ باقى ماندگان ذريه انسان تنها ذريه نوح (ع) مى‌باشد، از آيه به دست مى‌آيد بدون از نسل نوح، انسانى در كره زمين باقى نمانده و هفت ميليارد و چند صد ميليونيى كه فعلًا در كره زمين از نسل آدمى وجود دارند وتدريجاً رو به تكثّر هستند همه از ذريه و فرزندان حضرت نوح مى‌باشند و ايشان پدر دوم نوع انسان مى‌باشد. و روايات غير معتبرالسند اگر پيدا شود براى تقييد ظهور آيه مباركه صلاحيت ندارد. بعضى از مفسّرين متوجّه اين قاعده روشن نشده‌اند. و به نام حديث بر هر جمله عربى چه مرسل باشد و چه مجهول السند، در تفسير كلام خدا اعتماد كرده‌اند كه بسيار جاى افسوس است.

ذبيح اسماعيل است‌

از آيه 101 تا آيه 112 سوره صافات به طور روشن به دست مى‌آيد كه ذبيح بن ابراهيم، اسماعيل مى‌باشد، نه اسحاق كه بعد از اسماعيل به دنيا آمده است، ولى سؤال اينجاست كه عطاى بركت تنها براى ابراهيم و اسحاق (ع) است نه براى اسماعيل، هرچند در آيه 108 سوره فوق در حق اسماعيل (ع) نيز فرموده است كه:«وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ»الصافات: 108؛ ذكر خير او را براى آيندگان گذاشتيم.

مخلِص و مخلَص‌

در قرآن مجيد كلمه «مخلِصين»- بكسر لام بر وزن مسلمين- و كلمه «مخلَصين»- به فتح لام- هر دو استعمال شده و دومى در همين سوره صافات پنج مرتبه ذكر شده است، آيات 169، 160، 128، 73، 40 و در سوره نساء آيه 146:«وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ»و


صفحه 357

در سوره ص آيه 46 در حق ابراهيم و اسحاق و يعقوب مى‌فرمايد:«إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ»و در سوره مريم آيه 51 در حق موسى مى‌فرمايد:«إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا»و در سوره يوسف آيه 124 در حق يوسف مى‌فرمايد:«إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ»در سوره الحجر آيه 40 مى‌فرمايد:«إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»و در سوره ص آيه 83 مثل سابق. مخلِصاً در (زمر آيه 11 و 14) مخْلِصُونَ (سوره بقره آيه 139). مخْلِصِينَ، (سوره اعراف آيه 29). (سوره عنكبوت آيه 65) (سوره يونس آيه 22). (سوره لقمان آيه 32). (غافر آيه 14). (البينة آيه 25).

مخلِص- بر وزن مفلس-؛ يعنى اخلاص كننده نيت و عمل، و همچنين مخلِصين كه جمع مخلِص است. و اما مخلَص- به فتح لام- به معناى خالص كرده شده و مخلَصين به معناى خالص كرده شدگان.

هر مخلِص ممكن است مخلَص نباشد. به هرحال مقام مخلَص بالاتر است، ولى هر مخلَص مخلِص بوده و مى‌باشد. والله اعلم. و اما فرق تفصيلى اين دو عنوان محتاج به تأمّل در اين دو دسته آياتى كه اينجا نقل كرديم مى‌باشد. ولى اين قدر ثابت است كه مخلَص به زبر لام را، شيطان به اعتراف خودش إغوا نمى‌تواند (ص 83). و خداوند بدى و فحشاء را از او بر مى‌گرداند. و بعيد نيست او داراى قلب سليم باشد.

توريه جايز است‌

ابراهيم پيامبر اولى العزم به بت پرستان گفت: من بيمارم در حالى‌كه بيمار نبود، او نمى خواست در مراسم شرك آلود نيايش بتها كه از طرف بت پرستان داير شده بود، شركت كند؛ بلكه قصه نابودى بتها را داشت. شايد ابراهيم كسالت جزئى داشته كه از او به سقم تعبير نموده است. و يا مراد از سقم ناراحتى روحى از پرستيدن بتها بوده. توريه اين است كه مثلًا كسى از تو قرض مى‌خواهد و تو بگويى دستم خالى است. طالب قرض كلام تو را به معناى‌


صفحه 358

مشهور كه كنايه از نادارى توست حمل مى‌كند و تو معناى حقيقى آن را قصد مى كنى كه در دستت چيزى نيست. كسى مى‌گويد: فردا شب مهمان منى و تو نمى خواهى دعوت او را قبول كنى و نه او را ناراحت كنى، مى‌گويى من شغلى دارم، قصد تو نماز خواندن و يا مطالعه است و اين كلام شرعاً دروغ نيست و توريه است.

كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ‌(ص: 29)؛

كتابى است پر خير و بركت، كه آن‌را به سوى تو فرو فرستاديم، دانشمندان آيات او را تدبر كنند و خردمندان تذكر يابند (تا به سوى حق هدايت شوند و يا تا حجت براى قاصرين و يا عليه مقصرين و متعمدين باشد).

توريه‌

به نظر كثيرى از فقهاء، توريه شرعاً جايز است اگر مشكل شرعى از جهت ديگر نداشته باشد، به هرحال، دروغ نيست تا به خاطر دروغ حرام باشد؛ ولى اگر مشكلى ديگر داشت ازآن جهت حرام مى‌شود؛ مثلا حق كسى را نزد قاضى انكار مى‌كنى و مى‌گويى من از او قرض نكرده‌ام و يا با او معامله‌اى نكرده‌ام كه مديون مدعى باشم؛ قصد مى‌كنى قرض و دين قبل از روز معامله و يا روز بعد را كه كلام تو راست است و دروغ نگفته‌ايد؛ ولى انكار حق مردم حرام است و ايصال حق آنان واجب، و هكذا در بسيارى از موارد ديگر.

توريه مطابق شأن بسيارى از مؤمنين نيست، لذا جز در موارد خاصى، مناسب نيست توريه نمود، اگر حضرت ابراهيم (ع) واقعاً دردمند نبوده كه در احاديث چنين آمده است، توريه او خيلى مهم بوده، او مى‌خواست بت‌خانه، خلوت شود تا همه بتها را به جز بت بزرگ، بشكند و به بت‌پرستان ثابت كند كه اين اشياى بى‌جان، از خود دفاع نمى‌توانند پس چگونه ازشما دفع بلا مى‌كنند؟ عبادت آ ن‌ها حماقت و خلاف عقل است و همان كار را در غيبت‌


صفحه 359

بت‌پسرتان انجام داد و باعث سرشكسته‌گى و خجالت آنان شد.

ولى جاى تعجب اينجا است كه وقتى حضرت ابراهيم خليل الرحمن (ع) از منجنيق ميان آتشهاى افروخته و مشتعل افتاد و همه او را، صحيح و سالم ديدند، نه نمرود پادشاه و نه بت‌پرست‌ها ايمان آوردند و نه در بت‌خانه‌ها بسته شدند، و اگر عده‌ى اندك به خدا و رسول او ابراهيم (ع) ايمان آورده‌اند، ايمان خود را مخفى نگهداشته‌اند، در حالى كه انتظار مى‌رفت همه به رسالت حضرت ابراهيم (ع) ايمان آورند.

جمعى از مردم عوام، و حتى عده‌اى از علما، فكر مى‌كنند: اگر امروز علماى بزرگ اسلامى قدرت معجزه را مى‌داشتند، كفار عصر ما، داخل دين اسلام مى‌شدند! در حالى كه تاريخ انبياء و مردمى كه به سوى آنان، انبياء، مبعوث شده‌اند، شهادت مى‌دهند كه معجزه نقش رئيسى در هدايت مردم نداشته است، تنها اخلاق انبيا، و واقعيت‌ها و آموزه‌هاى دينى بوده است كه مردم به دين علاقه پيدا كرده‌اند.

بررسى طرز تفكر و اخلاق و اخلاص علماء و استدلال منطقى، نقش رئيسى در جلب مردم به دين دارد[1]و اين بحث دامنه‌اى وسيعى دارد.

الياسين‌

«سَلامٌ عَلى‌ إِلْياسِينَ؛ إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ؛ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ» (صافات: 130، 131، 132)؛ بعيد نيست «الياسين» نام ديگر حضرت الياس (ع) باشد؛ و الله العالم. و در آيه‌ى بعدى ضمير مفرد به سوى او برگشته و در آيه‌ى وسط بين اين دو آيه، او را مستحق جزاى محسنين دانسته است.

[1]- در موضوع شق القمر خاتم النبيين( ص) نيز نگارنده در كتب تاريخ و تفسير و حديث نديده است كسى ايمان آورده باشد!


صفحه 360

يونس اندر دهان ماهى شد

«فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ، لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى‌ يَوْمِ يُبْعَثُونَ»(صافات: 143، 144)؛ اگر او (حضرت يونس عليه السلام) از تسبيح كنندگان نبود (در شكم ماهى، خداوند را تسبيح نمى‌كرد«سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ»در شكم ماهى تا روز قيامت مى‌ماند.

ظاهر آيه اين است كه: يونس و ماهى كه او را پس از بلعيدن در شكم داشت، تا روز قيامت در دريا زنده مى‌ماندند و يا اگر يونس در شكم ماهى فوت مى‌كرد همان شكم ماهى زنده، قبر او تا قيامت مى‌بود.

اين فرض هر چند ظاهر آيه است و مقدور خداوند؛ ولى بسيار بعيد است؛ ممكن است طبق سنت عمومى خداوند، در مورد أجل و مردن ماهى و حضرت يونس (ع) هر دو با زندگى بدرود مى‌گفتند و يونس (ع) در شكم ماهى مى‌ماند و ماهى در زمين دريا مى‌ماند. والله العالم بمراده.

مشروعيت قرعه‌

«فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ»(الصافات: 141)؛ يونس، با (اهل كشتى) قرعه افكند و به نام او بيرون شد

قرعه اگر در عمل به قمار بر نگردد، با رضاى طرفين براى اصلاح اختلاف جايز است؛ بلى از قرعه‌ى سواريان كشتى- در مورد انداختن يك فرد به كشتى كه قرآن، آن را بيان كرده- جواز استفاده نمى‌شود؛ ولى در موارد دعاوى طرفين در خصوص موضوعات خارجى كه بينه و اقرار نباشد، براى رفع نزاع آن، حديث معتبرى اجازه داده شده كه قاضى قرعه بيندازد. اما در مورد شبهات حكميه، قرعه تأثيرى ندارد.

به هر حال قرعه در افعال مباح با رضاى طرفين جايز است؛ مثلا كسى قرعه مى اندازد كه‌