مرد عامل ديگرى مىشود جانشين آن شود.
اخلاص و رسالت و نبوت
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّامريم: 51. در قرآن موسى را ياد كن كه او مخلص و رسول و نبى بود.
در اين آيه سه مطلب است
مطلب اول: چرا خداوند به رسول خود جمله اول (ياد كن موسى را در كتاب) مىگويد در حالىكه قرآن از خود خدا است و خودش ياد آورى فرموده؟ مطلبى در جواب اين سوال مطلبى در ذهنم خطور مىكند چون كسى آن را نگفته من مصلحت نمىبينم آن را باز گو كنم. و اين جمله در قرآن در چند جا تكرار شده.
مطلب دوم در اين جا كلمه مخلص مانند بعضى از موارد ديگر بفتح لام است و در چند جاى ديگر به كسر لام آمده است و بعضى از مفسرين مخلِص و مخلَص را يكى دانسته است كه به خدا اخلاصمند بودهاند. بعضى از مفسرين كلمه مخلَص بفتح و زبر لام را از چند جهت بهتر از كلمهى مخلِص به زير وكسر لام دانستهاند.
مطلب سوم: ظاهر جمله«رَسُولًا نَبِيًّا»اين است كه رتبه نبوت بالا تر و بيشتر از رتبه رسالت است در حالىكه مطابق بعضى از روايات مقام رسالت بالا تر و بعد تر از نبوت است.
نبوت در ذريه نوح
وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍمريم: 58. از جمله فوق به دست مىآيد كه انبياء از ذريه آدم و ابراهيم و اسرائيل (يعقوب) آمده اند و از ذريه نوح انبيائى نيامدهاند بلكه انبياء از ذريه مؤمنين بوده كه در كشتى نوح سوار بودهاند ولى از آيه 26 حديدوَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِيمَ وَ جَعَلْنا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَالحديد: 26 ظاهر است كه نبوت در ذريه نوح نيز بوده. و مىشود هرماهان نوح دركشتى فرزندان و نوادگان نوح بوده باشند.
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّامريم: 54. در بعضى روايات غير معتبره آمده است كه اين اسماعيل فرد ديگرى است نه اسماعيل مشهور كه پسر ابراهيم و جد پيامبر (ص) ما است و براى جمله«إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ»قصهاى عجيبى نقل شده است و چون روايت شايستهاى اعتماد نيست و بناى ما بر اين است كه اسماعيل در بين پيامبران سرشناس يكى است و آن فرزند ابراهيم خليل است.
زمان در بهشت
وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّامريم: 62. در باغهاى بهشت عدن كه خداى رحمن بندگانش را وعده داده است كه (آن باغها براى آنان فعلا محسوس نيست) و از درك آنان غايب است (از تكامل بهشتىها) در بهشت لغو و بيهوده شنيده نمىشود و جز سلام و سلامتى حرفى نيست و روزى اينان در موقع بكر و عشى آماده است.
بحث عقلى و نقلى
بنا به عقيده مسلمانها بهشت و دوزخ و ميدان حساب و حشر و نشر همه مادى مىباشند و قول به معاد روحانى قول جمعى از فلاسفه است كه با آيات قرآن سازش ندارد.
پس انسانها در بهشت و دوزخ مانند كره زمين محاط به زمان و مكان مىباشند و اين آيه كه از «بكرة و عشى» ياد كرده دليل بر زمانى بودن بهشتىها مىباشد.
مفردات راغب كلمه «بكرة» را به اول نهار تفسير نموده و «عشى» را از زوال خورشيد تا صباح گفته است.
احتمال مىدهيم مراد از عشى به مناسبت غذاى صبحانه در اين آيه، عصر باشد و مراد آيه اين باشد كه بهشتىها غذاى اساسى و مهم شان صبحانه و عصرانه باشد والله العالم و اين تعيين به دو وقت دليل آن نيست كه در مواقع ديگر ميوه و مشروبات ديگر؛ مانند عسل و شير و شراب و آب كه در قرآن آمده است نياشامند،لَهُمْ فِيها ما يَشاؤُنَ كَذلِكَ يَجْزِي اللَّهُ الْمُتَّقِينَ
النحل: 31.
ث مهم اين است كه در بهشت طلوع و زوال و غروب است يانه؟
به هرحال در آيه 13 سوره انسان خداوند مىفرمايد: در بهشت شمس و زمهرير را بهشتىها نمىبينند وقت كه شمس نباشد چگونه صبح و عصر معلوم مىشود، شمس به گفته راغب در مفردات دو معنى دارد: يكى قرص خورشيد و ديگرى ضوء و روشنايى كه از آن منتشر و پراگنده مىشود.
ولى جاى انكار نيست كه به علل ديگر فضاى بهشت تاريك نيست وگر نه انسانها ناراحت مىشوند؛ بلكه شبيه به بين الطلوعين و حتى ممكن است روشنتر از آن كه خيلى مطبوع و ملائم طبع ما باشد وجود داشته باشد.
ظاهرا زمين كره حساب نيز خورشيد ندارد؛ ولى «مشرقه» استوَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْكِتابُ وَ جِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَالزمر: 69. و زمين (قيامت) به تأبيدن نور پروردگارش سفيد و روشن شد، نوشته (ها) گذاشته مىشود و انبياء و شاهدان آورده مىشوند و به حق و عدل قضاوت مىگردد.
و چنانچه روشنايى و سفيدى روز به خورشيد مىبود كلمه«بِنُورِ رَبِّها»لزومى به بيان نداشت و يا بالشمس مى فرمود.
حشر جن در قيامت
«فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّياطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا»مريم: 68؛ به پروردگارت سوگند كه كفار (انس) را با شياطين جنى (در ميدان قيامت) جمع مىكنيم و سپس آنان را در اطراف جهنم در حالىكه به زانو آمدهاند حاضر مىسازيم.
آيه دلالت دارد كه در حشر و رفتن به دوزخ بين كفار انس و جن فرقى وجود ندارد؛ هردو نوع مكلف به عمل به دين بودند و به رفتن به كره حساب و كره دوزخ و يا بهشت
اشتراك دارند.
ورود همه در دوزخ
وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيها جِثِيًّامريم: 71 و 72. هيچ يك از شما نيست مگر اين كه وارد جهنم مىشود و اين كار بر پرودگار شما قضاى حتمى مىباشد سپس متقيان را نجات مىدهيم و ستم كنندهگان به زانو در آمده در آن جهنم مىگزاريم.
در اين آيه كلمه «وارد» محور بحث است كه اگر به معنى داخل باشد معنى آيه اين مىشود كه همهاى انسانهاى مؤمن و كافر و قاصر داخل جهنم سوزان مىشوند پس از آن تقوى داشته گان (مؤمنان به دور از معاصى) نجات يافته و ستمكاران در آنجا مىمادند.
اگر ورود به معنى نزديك روند به دوزخ باشد؛ معنى آيه اين مىشود كه همه مكلفين از كره حساب به كره دوزخ (كه ظاهرا و يا احتمالا كرهاى است كه در وسط و بين كره حساب و كرات بهشت قرار دارد) مىرسند دوزخىها آنجا مىافتد و بهشتىها به بهشت مىروند و قهرا اين انتقال انسانها از كره به كره ديگر توسط وسائل نقليه هوايى صورت خواهد گرفت[1]
اين مسأله بسيار مهم است داخل شدن در دوزخ براى مؤمنين متقى بسيار وحشتناك است كه هيچ وجهى براى عقول ناقصه ما در اين شكنجه روحى وجود ندارد[2]مگر اين كه گفته شود به اخبار خداوند و ضمان سلامت مؤمنان خوف و وحشت آنان قبل از ترك كره حساب از بين مىرود.
موضوع جاهل قاصر كه شامل اكثريت كفار زمان غيبت انبياء و امامان است در بين دو
[1]به دو كتاب ديگر نگارنده كتاب متافيزيك از نظر رئاليسم و كتاب معاد از نظر دين و عقل و علم مراجعه نمائيد.
[2]آنچه كه بعضى از مفسرين گفتهاند تخييل خود شان است، خداوند به اسرار افعال خود واقف است.
شق ترديد آيه مبهم مانده، مقتضاى حصر شق اول دخول قاصرين در واردين است؛ ولى شق دوم منحصر به متقين و ظالمين است، قاصر نه متقى است و نه از ظالمين؛ بلكه از جمله معذورين است.
در اينجا يك احتمال ديگرى وجود دارد و آن اين كه قاصرين و ديوانگان و نا بالغان از اول داخل ضمير جمع مخاطب(وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها)نباشند بلكه ديگران هم هستند كه در دنيا بر آنان حجت تمام نشده است مانند كوران، كران، گنگان كر و آنانىكه از محيط انبياء به دور بوده و يا بين النبيين بودهاند[1]كه در احاديث از آنها نام برده شده، داخل در خطاب نباشند و ضمير مذكور(وَ إِنْ مِنْكُمْ)شامل مكلفين باشد لاغير، والله العالم.
بر مىگرديم به تفسير كلمه ورود كه آيا به معناى دخول است كه در بعضى از روايات غير معتبر بر آن تصريح شده و بعضى از معاصران، ساده لوحانه آيات قرآن را به احاديث ضعيف السند و مجهول السند تفسير مىكند كه بسيار اشتباه و بد تر از تفسير به راى است در تفسير به رأى تنها ترك ظاهر قرآن است و در تفسير روايات مذكور ترك ظاهر قرآن و افتراء بر پيامبر و يا امام نيز است و حرمت مضاعف دارد؛آللَّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَيونس: 59.
در تفسير برهان دو حديث در تفسير آيه نقل كرده كه يكى مرسل و ديگرى مسند است و يك راوى آن مجهول و مصدر هردو سند تفسير على ابن ابراهيم است كه در خاتمه كتاب بحوث فى علم الرجال گفتهايم اين مصدر مجهول است و ثابت نيست از على ابراهيم ثقه باشد، متن دومى چنين است عن ابى عبدالله (ع) اما تسمع الرجل يقول وردنا ماء بنى فلان فهو الورود و لم يدخله[2].
[1]دو دسته اخير داخل جاهل قاصر مىشوند.
[2]تفسير البرهان ج 5/ 136 طبع بيروت، 14 19 ق.
به هر حال بعيد نيست كه كلمه ورود و وارد در بعضى از روايات به معنى دخول آمده باشد و در بعضى از موارد ديگر به معنى غير آن مانند حضور، ولى در ترجمه تفسير الميزان در همه موارد كلمه ورود و مشتقات آن را در قرآن به معنى حضور و اشراف گرفته و مىگويد در لغت معنى بيش از اين برايش استفاده نمىشود[1].
و على كل بعيد نيست از مجموع ادله و شواهد اقامه شده با ملاحظه ساير آيات و اعتبار ذوق متشرعى به اين نتيجه برسيم كه «وارد» در آيه شريفه مورد بحث به معنى حاضر و امثال آنها باشد نه به معناى دخول والله اعلم. و على كل تستجير بالله من النار.
معناى وجوب و جواز و عدم جواز فعلى بر خدا
صاحب تفسير الميزان در سوره بقره در آيه 26 زير عنوان بحث الجبر و التفويض صحبتهايى كرده كه ما خلاصه و چكيده آن را بيان مىداريم.
1. ملكيت موجودات ممكنه بر اشياء ملكيت مطلقه نيست و اگر تصرف از حد عقلايى و حكم عقل عملى گذشت زشت و نا جايز و حتى سفيهانه مىشود؛ ولى چون مالكيت خداوند بر ماسواى او ملكيت همه جانبه است همه تصرفات او بر همه اشياء مانعى ندارد مثلا انسان مىتواند از حيوان مملوك خود سوارى بگيرد خود سوار شود يا بارى بر او حمل كند ولى نمىتواند بدون ضرورت او را بسوزاند و يا از گرسنگى بميراند چون عقلاء چنين مالكيت همه جانبه را براى او نمىدانند پس عقلًا بردن مكلفين به دوزخ به هيچ وجه براى او مشكلى ندارد ولو بنده مجبور باشد نه مختار، چون مالكيت واجب الوجود خالق مالكيت مطلقه و همه جانبه است و تصرف مالك در ملك او مانعى ندارد.
ج: ما وقتى كه به وجدان خود مراجعه مىكنيم مىبينيم فرق بين خالق و مخلوق در قبح
[1]ترجمه تفسير الميزان ج 14/ 336 چ 1370. چاپخانهى مهر، وتفصيل بحث ر ادر همين كتاب مطالعه كنيد.
ظلم وجود ندارد پس معلوم مىشود قبح عقلى براساس مالكيت استوار نيست اضرار به غيربدون جهت تا چه رسد به خلود در آتش و ادخال در آتش با توجه عقل به مالكيت همه جانبه خدا حدوثاً و بقاءً مطلقا قبيح است و عقل عملى درك مىكند كه حكمت خداوند مانع اين كار او مىشود و او اراده ظلم را نمىكند بنا براين نه مالكيت در اين مورد اثر دارد و نه قبح آن به مصلحت بر طرف مىشود.
ممكن است بگوئيم ادراكات عقل عملى مانند ادراكات عقل نظرى نيست ادراكات عقل عملى از واقعيت حكايت نمىكند بلكه مخصوص براى نظام اجتماعى خود مردم هستند كه آنان به آن زندگانى خود را بهتر اداره مىكنند پس اين احكام شامل حال واجب الوجود نمىشود.
ولى قرآن دلالت دارد كه خالق انسانها احكام عقل عملى را قبول دارد هم در دنيا و هم در آخرت و مىگويد او بر كسى ظلم و اجحاف نكرده و نمىكند و خود را قائم به قسط و عدل مىداند بلكه بالاتر از عدالت وعدهاى به رحمت و بخشش داده است و عقل عملى درك مىكند خداوند به مقدار ذرهاى ظلم نمىكند و حق مؤمنين محسنين را ضايع نمىگرداند و يارى مؤمنين را بر خود لازم گردانيده است. اين بحث تا به همين جا ناقص است و بايد در جايى تكميل شود.
پذيرفتن عمل نتيجه قوى ترى دارد
وَ يَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىًمريم: 76. خداوند همه مردم را به ايمان و عمل صالح و اخلاق حسنه دعوت كرده است آنانى كه پيروى مىكنند خداوند باطن آنان را نورانى مىكنند كه جزاى عمل آنان است و همين نور روح آنان را شكوفا مىسازد كه او را بمزيد تحصيل ايمان و اعمال صالحه تشويق مىكند و عمل بعدى زمينه ساز مرحلهى بالاتر ايمان و تقوى است و هكذا و اين نور و شكوفايى در اينجا به زيادت هدايت تعبير شده است.
عين همين تدرج در معصيت هدايت پذيرى اول است كه موجب تاريكى روح مىشود و او را در ترك واجبات و معصيت اعمال ديگر آماده مىسازد و معصيت دومى زمينه ساز سوم است.
اين نور و تاريكى نتيجه عمل خود مكلفين است؛ ولى مخلوق خدا و نسبت آنها به خدا و فاعلين هردو صحيح است و هكذا قال الله تعالى:وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْمحمد: 17.
إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىًالكهف: 13.
و قال تعالى:فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَالتوبة: 125.
و قال:يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُالنحل: 93.
و مثل قوله:مَنْ يَشَأِ اللَّهُ يُضْلِلْهُ وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍالأنعام: 39.
اقول: و من اضله الله باختياره الضلالة الابتدائيه فلا هادى له و لا سبيل له و لا اولياء له كما فى جملة من الآيات الكريمه.
و للهداية و الضلالة الابتدائيتين و ثانويتين مباحث كثيرة و فيهما آيات كثيرة فى الكتاب العزير و هما لا تنافيان اختيار العبد و لا تضر نسبة الاضلال الجزايى عدالة الرب الكريم و قد فصلنا بحثهما الى حد فى اول تألفى فى علم الكلام فى شبابى و استيفاء الكلام فيها محتاج الى رسالة و تقريب منهما مسئلة السعادة و الشقاوة و هما قريبان من مسألة الهداية و الضلالة و لا تناقض فى الآيات المباركة بل و لا صعوبة فى المسئلتين على الباحث اذا دق نظره فى القرآن و رفض تقليد الاسلاف.
بشارت و انذار قرآن
قرآن از استعداد پيامبر خاتم النبيين (ص) و توانائىهاى فكرى و عقلى و تجربى او و همهى بشر و انبياء گذشته بيرون بوده و در اوج ملكوتى قرار داشت ولى آيه 97 سوره مريم كه آيه