بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 73

اين بحث چند قسم دارد: اول كه طرف راضى باشد و سبب سحر نباشد كه بلا اشكال جايز است، دوم طرف راضى نباشد و سبب محبت سحر نباشد در اين بحث تفصيل است بين مسلمان و كافر ذمى كه تصرف در نفس آنان بدون رضايت آنان جايز نيست و اين كار از مذاق شرع مفهوم است و در غير اين فرض حتى در كافر كتابى جايز است؛ ولى به سبب سحر بنا به قولى جمعى كه سحر را مطلقا حرام مى‌دانند جايز نيست.

8. ساحر مستحق تعزير است و كشته نمى‌شود و آنان كه فتوى به قتل ساحر مسلمان داده اند ملاك حكم آنان ضعيف است و نيز تعليم و تعلم آن موجب كفر كسى نمى‌شود و روايات غير معتبر السند صلاحيت اثبات مكروهات و مستحبات را ندارد چه رسد به اثبات محرمات و واجبات و اثبات جواز قتل.

9. جمعى عمل سحر در دفع سحر مضر ساحران را جايز دانسته‌اند كه در اين صورت تعلم آن نيز جايز مى‌گردد.

10. جمعى تعليم سحر را ابتداء براى دفع احتمال سحر كافران عليه اضلال مسلمين؛ جايز دانسته‌اند[1].

سخنى با زنان و مردان ساده لوح‌

جادوگران و جادوى شان هيچ كارى براى شما كرده نمى‌توانند و اگر كارى از او ساخته بود براى خود مى‌كردند مثلا دل ثروتمند و يا قدرتمندى را به خود مايل مى‌كرد تا به او پول و يا منصب بدهند تا آنان از صبح تا شام در كنار جاده‌ها و يا در خانه كوچك خود به انتظار فريب دادن شما نمى‌نشستند و قرآن هم مى‌فرمايد:وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتى‌طه: 69. يعنى جادوگران هيچ وقت در كار خود موفق نمى‌شوند و لذا رستگار نمى‌گردند.

من به زنان و دختران و پسران و مردان ساده لوح سفارش اكيد مى‌كنم كه نزد جادوگران‌

[1]محققين به كتاب مكاسب و شروح متعدد آن و به ساير كتب فقهى مراجعه كنند.


صفحه 74

نروند و بيهوده پول خود را تلف نكنند، هيچ كارى از اين مردم نيرنگ باز بيچاره ساخته نيست.

يك موقع مطلع شدم يك دختر براى اين كه فلان مرد شوهرش شود پول‌هاى زياد پدر را به جادوگر و تعويذ نويس داده بود؛ ولى كارى نشد پدر او را به ديگرى داد! خدا مى‌داند كه ماهانه چه مقدار پول از جيب پسران و دختران و مردان و زنان كه براى رسيدن به اهداف خود نزد تعويذ نويسان و جادوگران فاسد مى‌روند، به جيب اين دسته خدا نترس مى‌ريزد كاش اين پول به فقرا و گرسنه‌گان و مريضان مى‌رسيد؛ ولى خدا جهالت را لعنت كند مردم ما را به افراط و تفريط مى‌برد خداوند همه را هدايت كند، برگرديم به تفسير آيات متبركه قرآن مجيد.

محبت اهلبيت‌

وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى‌طه: 82.

من بسيار آمرزنده‌ام كسانى را كه توبه نموده وايمان بياورند و عمل شايسته انجام دهند (و در آينده) هدايت پذير باشند.

در تاويل جمله اخير احاديثى وارد شده كه منظور از اهتداء ولايت اهلبيت (ع) است آلوسى مؤلف تفسير روح المعانى مى‌گويد وجوب محبت اهل بيت نزد ما جاى ترديد نيست. بحث در احاديث طولانى است.

رضاى خدا آرزوى همه انبياء و اولياء

وَ ما أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ يا مُوسى‌طه: 83.

اى موسى به چه سبب از قوم خود (در آمدن به كوه طور) پيشى گرفتى؟ جواب داد قوم من عقب من مى‌آيند من عجله كردم به سويت پروردگا را كه از من راضى گردى.

رضاى خداوند بالا ترين آرزوى انبياء و اولياء و مهم ترين گم شده‌اى مؤمنين است، آه‌


صفحه 75

ارحم الراحمين من نمى‌دانم در طول عمرم چه مقدارى با رضاى تو سپرى شده و نعوذ بالله چه قدر بدون رضاى تو؟ فعلا چه؟ و از الان تا موقع مردن چه؟ خدا يا من آن عمرى كه بدون ياد تو و رضاى تو باشد نمى‌خواهم ترا به عظمت خودت از ما راضى باش تنها سرمايه زندگانى ما همين رضاى توست از ما به حق مقربين درگاهت راضى باش‌[1].

انبياء علم به غيب ندارد

قالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُ‌طه: 85.

خداوند به موسى فرمود ما قوم ترا بعد از تو امتحان كرديم و سامرى آنان را (به گوساله پرستى) گمراه كرد.

آيا انبياء و رسولان و امامان اولا علم به همه احكام شرعى دارند؟ وثانيا درجه علم آنان در باره معرفت به ذات و صفات الهى تا به كجا مى‌باشد؟ و ثالثا انبياء به همه موضوعات خارجى علم دارند؟ علم آنان به كرات ديگر چه؟

1. بعيد نيست پس از گذشتن اوايل نزول شريعت علم به همه احكام شرعى (حلال و حرام) و يا به قسمت مهم آن داشته باشند و بقيه در موقع ابتلاء و سوال مومنين به آنان وحى و يا الهام شود.

2. معرفت تام و احاطه به ذات خداوند براى انسان و همه موجودات امكانى كه متناهى و محدود هستند، عقلًا ممتنع مى‌باشد. احاطه‌ى علمى روح محدود و عقل محدود ما به موجود غير متناهى واجب الوجود ممتنع است و حواس ما در غير محسوسات راهى ندارد هر چند ممكن الوجود باشد تاچه رسد به خداوند مجرد از ماده و ماهيت و خارج از زمان و مكان، وسيله ارتباط ما با خالق ما يك سلسله مفهومات ذهنى خود ما است كه ما را به آشنايى اجمالى‌

[1]من معنى رضاى تو را كه نفس و صفات نفسى ندارى نمى‌دانم؛ ولى تو براى خودت اين صفت را ذكر كردى همه متدينين رضاى تو را مى‌خواهند و آن را كمال سعادت خود مى‌دانند انبياء و اولياء هم عاشق رضاى تو مى‌باشند.


صفحه 76

و محدود مى‌رساند.

3. در علم انبياء و ائمه (ع) به موضوعات خارجى سخن زياد گفته شده و به جاى تعقل و استدلال احساسات مداخله كرده و جمعى قايل‌اند كه آنان يا عده‌اى آنان همه چيز را مى‌دانند[1].

در مورد ائمه اهلبيت روايات زيادى در كتب حديثى شيعه وارد شده است، خلاصه آنچه كه به نظر نويسنده حق است به شرح زير در اين جا ذكر مى‌شود:

قدر متيقن جماعت انبياء مقدارى علم به پاره‌اى از موضوعات خارجى از فضل خداوند دارند كه تعيين دقيق آن به ما معلوم نيست؛ ولى مظنون اين است كه كم است و زياد نيست.

آيات قرآن در نفى علم آنان در اين مقام دلالت دارد كه ناديده گرفتن آن‌ها و مبالغه كردن در عموم علم آنان از گزافه‌گويى و ساده انديشى است كه روايات غير معتبر السند را بر آيات قرآن مقدم بداريم. اينك مقدارى ازآيات:

1. آيه معنون كه به حضرت موسى مى‌گويد بعد از آمدن تو به كوه طور سامرى قوم ترا به گوساله پرستى مبتلا كرد و موسى هيچ خبرى از ان نداشت، سپس به سوى قوم خود بر گشت سر و ريش برادر خود هارون را گرفت و كشيد و او را مقصر در اداره كار دانست هارون گفت برادر ريش مرا نگير نزديك بود مرا بكشند، موسى تازه فهميد برادرش مقصر نبوده است واين گفت و گو دليل بر عدم علم موسى به ماجراى سامرى است.

همين موسى با عالمى، مدت كمى همراه شد كه علمى به حكمت سه اقدام آن عالم نداشت و بر او ايراد مى‌گرفت موسى پيامبر اولى العزم و بزرگوار بود كه از انبياء و رسل غيرى اولى العزم برتر بود.

[1]دلايل عموم علم ائمه و جواب آن‌ها درج 3/ 290 و 291 صراط الحق مذكور است.


صفحه 77

2. حضرت ابراهيم؛ اولى العزم ديگر بود جبرئيل و ملائكه را نشناخت و براى آنان غذا آورد وقتى دست به غذا دراز نكردند ترسيد!.

3. لوط هم همين دسته ملائكه را نشناخت و آنان را مهمان خود دانست و به مهاجمين گفت مرا پيش مهمان من رسوا نسازيد.

4. حضرت نوح اولين پيامبر دارنده‌اى عزم بود كه نفهميد دعا براى نجات پسر كافرش بعد از نزول عذاب درست نيست تا خداوند او را بر اين خواهش شديدا سر زنش كرد و فرمودإِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ‌هود: 46. من ترا موعظه مى‌كنم كه از جمله نادانان باشى!.

و يقول الله لافضل النبيين (ص)وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماًطه: 114.

5. نفس تدريجى بودن نزول قرآن احتياج آن حضرت را به علم اثبات مى‌دارد.

6. ابراهيم و اسماعيل (عليهما السلام) نمى‌دانستند كه اسماعيل ذبح نمى‌شوند وگر نه هيچ امتيازى تسليمى آنان براى شان نداشت.

7. يعقوب علم به وجود يوسف (عليهما السلام) در مصر نداشت؛ ولى ممكن است آن را استثناء دانست؛ مانند علم خاتم النبيين (ص) به زمان وقوع قيامت كه چندين آيه قرآن بر آن دلالت دارد.

8. ترس موسى از سحر جادوگران (ط، 47) معلول عدم علم او به واقعيت امر بود.

9. سه مورد كه علم حضرت خاتم النبيين (ص) به آن‌ها تعلق نگرفته بود كه در ص 136 و 137 گذشت.

اما روايات مثبته و نافيه علم به طور بديعى در صراط الحق (ج 3) بيان شده است.

يك انقلاب باور نكردنى‌

ظاهرا جادوگران اتخابى فرعون كه براى شكست حضرت موسى قيام كردند، به خدا ايمان نداشتند و لذا در مقام سوگند به عزت فرعون قسم ياد كردند؛ ولى وقتى فهميدند عصاى‌


صفحه 78

موسى همه جادوهاى آنان را از بين برد و آن قدرت خارج از توانايى جادوگران و محدوده جادو مى‌باشد بلا فاصله از راه باطل خود بر گشتند و همه به خداى موسى و هارون و كائنات ايمان آوردند و با كمال اخلاص و جرئت در مقابل فرعون، خود را به زمين افگندند و براى خدا سجده و در مقابل بزرگ ترين تهديد فرعون جبار كه دست‌ها و پاهاى شما را قطع مى‌كنم و شما را بر شاخه در خت خرما به دار مى‌آويزم، چنين گفتند: به خدايى كه ما را آفريده ما هرگز ترا بر دلايل واضحى كه براى ما پديدار شد اختيار نمى‌كنيم هر چه مى‌خواهى حكم كن تنها تو در اين دنيا مى‌توانى حكم رانى كنى ما به پروردگار خود ايمان آورديم تا گناهان ما را بيامرزد و آنچه (از جادو) كه تو ما را به كراهت وا داشتى‌[1](نيز ببخشد) خدا (براى ما بهتر و باقى تر است)[2].

حرفهاى ديگر ساحران در مقابل تهديد فرعون به شكنجه و قتل، در سوره اعراف نيز ذكر شده است:

ما به سوى پروردگار خود (پس از كشته شدن) بر مى‌گرديم (از وحشت زندان سكندر تا ملك سليمان و تا به سر منزل خورشيد درخشان مى‌رويم) تو از ما انتقام نمى‌گيرى مگر براى اين كه ما به آيات پروردگار ايمان آورديم (رجوع عبد به ربش يك امر طبيعى است)رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ تَوَفَّنا مُسْلِمِينَ‌الأعراف: 126.

سبحان الله مؤلف جا مانده واقعا متحير است كه چه نورانيتى اين ساحران كافر به سرعت برق پيدا كردند و جمله دعاى اخير آنان ورد زبان همه تا اين زمان شده من هم با حالت گريه‌

[1]. ظاهراً مراد از كراهت همان احضار اولى آنان بود. اگرنه جادوگران در مركز مصر از فرعون مطالبه مزد را در فرض غلبه بر موسى( ع) مى‌كردند.

[2]. سه آيه ديگر هم است كه از اين كه از گفته جادو گران است يا از خداوند شك دارم لذا نقل نكردم.


صفحه 79

مى‌گويم‌رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ تَوَفَّنا مُسْلِمِينَ.

احترام سحره به حق‌

اين نكته ساحران به فرعون جبار و طاغوت و متكبر قابل غور و بررسى است: قسم به خالق ما هرگز ترا در برابر دلايل روشنى (كه بر وجود و قدرت خداوند جهان) براى ما رسيد اختيار نخواهيم كرد (باطل را بر حق ترجيح نخواهيم داد) هر كارى مى‌خواهى انجام بده.

چه ايمانى و چه جرئتى! اگر اين مطالب در قرآن نمى‌بود هرگز باور نمى‌كردم، من نمى‌دانم در ميان جمعيت انبوه بنى اسرائيل كه بعضى ادعا كرده شش صد هزار در مصر بوده‌اند كه موسى آنان را از اسارت و غلامى و عذاب و قتل نجات داد و سالها مورد توجه و تربيت موسى و هارون بود و تورات براى آنان نازل شد، چند تن پيدا مى‌شوند كه در كمال ايمان و مقاومت بر حق مانند اين جادوگران قبطى (يا از قوم ديگر) كه تازه ايمان آوردند، برسند ببين؛ تفاوت ره از كجاست تا به كجا.

خواننده عزيز! ترا به خدا با انصاف قضاوت كن اين ساحران كه تعداد آن را تفصيلا نمى‌دانم؛ ولى اجمالا زياد بوده‌اند چون فرعون دستور جمع آورى همه ساحران دانا را قبلا صادر كرده بود (اعراف 112 يونس 79) و تمام آرزوى آنان در حال كفر اين بود كه از فرعون قول مزد مالى را در فرض پيروزى بر موسى از خزانه دولت بگيرند وطبع مزدور مزد خواهى است (اعراف 113). پس از ظاهر شدن حقانيت موسى چه روحيه عالى پيدا كردند كه هم‌چون طفل يك شبه ره صدساله برود!!.

آيا ساحران اين فرهنگ را به همين زودى از حضرت موسى آموختند يا از عقل و فطرت خود بهره بردند واقعا اين دگر گونى عقلى و روحانى كم نظير است وبايد اعتراف شود كه ايمان واقعى معجزه گر است و اگر طبق تهديد فرعون اينان كشته شده باشند از كسانى هستند كه بدون يك ركعت نماز به بهشت رفته‌اند.


صفحه 80

تتمه ماجرا در مصر

در سوره طه كه ما در بيان شرح بعضى آيات آن هستيم، ماجراى فرعون و موسى (ع) تا اينجا رسيد كه فرعون پس از ايمان آوردن جادوگران به خداوند و تهديد فرعون آنان را به دست و پا بريدن و به شاخه‌هاى درخت خرما آويزان كردن و مقاومت اين مومنان تازه كه هر حكمى مى‌كنى بكن ما بر ايمان خود باقى هستيم در آيه (77) سوره طه خداوند از حركت موسى و بنى اسرائيل در اثر وحى به گذشتن از رود نيل خبر مى‌دهد و قصه بنى اسرائيل را بيان مى‌دارد.

سوال مهم اينجا است كه آيا پس از شكست جادوگران و مغلوبيت فرعون آيا سحرگاهان فرداى آن روز موسى و بنى اسرائيل به سوى رود نيل حركت كردند، يا اين كه در مصر مدتى باقى ماندند؟

از آيات سوره مباركه طه چيزى فهميده نمى‌شود؛ ولى از ده آيه سوره اعراف شق دومى محقق مى‌گردد و اين كه موسى مدت معتنى بهى در مصر و در شهر فرعون باقى ماند و گويا زمينه رفتن به بيت المقدس از اقتدار فرعون ميسر نبود.

در اين مدت كه مقدارى آن به دليل معتبرى ثابت نشده، چندين مطلب ديگر بين دو طرف واقع گرديد كه در ده آيه مشاراليه (137 تا 147) سوره اعراف شرح داده شده است:

1. فعاليت موسى و دعوت او از بنى اسرائيل به عبادت خدا كه فشار فرعون على القاعده مانند گذشته شديد نبوده و فرعون از نظر روانى تا حدودى سر شكسته بوده.

2. شكايت قبطى‌ها و اعضاى حكومت فرعون نزد او از فعاليت هاى دينى موسى، و ناديده‌