بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 137

تفسير سوره ذاريات‌[1]

علم انبياء به موضوعات خارجى‌

هيچ مخلوقى علم به غيب ندارد؛ زيرا علم يا حصولى است و يا حضورى، وقتى چيزى از مدرك پنهان باشد چگونه (صورت او) در ذهن مدرك بيايد و يا عين او در نفس او تحقق يابد. ولى براى خداوند غيب معنى ندارد.

تمام موجودات، مخلوق او و قائم به اراده اوست.

به هر حال علم واجب الوجود براى ما قابل درك نيست و خداوند عالم الغيب است يعنى غيب بلحاظ علم ما، يعنى آنچه از نظر ما غايب است چه فعلًا موجود باشد و چه معدوم باشد خداوند به آن علم دارد يعنى براى او حاضر است؛ ولى كيفيت اين حضور را ما نمى‌دانيم.

ونيز در ملازمات و حقايق واقعى غير خارجى بازهم خدا به آنها علم دارد كه عقل محدود ما آن را درك نمى‌كند[2]چون علم او عين ذات اوست و لايتناهى مى‌باشد احاطه محدود بر غير محدود عقلًا مستحيل است.

ولى عقل و علم بشرى به غايب تعلق نمى گيرد و لذا اگر بگوييم فلان فرد علم به غيب دارد گويا به خدايى و وجوب وجود او قايل شده‌ايم.

مخلوق چه إنسان و چه غير او إنسان چه انبياء و رسل و چه عوام الناس علم به غيب ندارند و عقلًا ممكن هم نيست.

[1]- اين سوره مكى و داراى 60 آيه مى‌باشد.

[2]- اسرار ازل را نه تو دانى نه من.


صفحه 138

بلى مى‌شود خداوند چيزهايى را به انبياء ياد بدهد(وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ..»(البقرة: 31؛) ولى پس از تعليم ديگر آن علم، علم غيبى نيست؛ بلكه علم مشهود و عادى است اگر مجازاً آنرا علم غيب بگوييم به اضافه ديگر ان است كه نمى دانند. نه علم غيب حقيقى.

علم غيب حقيقى‌

ديشب سيبى را در پنهانى خورديد و علم خود شما به خوردن آن شهودى است، ولى براى ديگران علم به غيب است كه عقلًا ممتنع است. وقتى شما مثلًا به پسر خود از خوردن سيب خبر داديد او علم حصولى پيدا مى‌كند، ولى پس از گفتن شما اين علم شهودى است نه اينكه پسر شما علم به غيب پيدا كرد، مگر بنحو مجاز و اضافه، يعنى پسر شما چيزى را مى‌داند كه همسايه نمى‌داند.

حالا اگر اين مطلب فهميده شده باشد به اين سؤال مى رسيم انبياء و اولياء الله علم به غيب دارند؟ جواب قاطعانه مى دهيم نخير.

سؤال را محدودتر مى‌كنيم آيا خداوند به انبياء و اولياء علم به همه چيز را داده است يانه؟ جواب قاطعانه بر خلاف انتظار مردم متدين عوام و اهل علم متوسط، بازهم منفى مى‌باشد كه خداوند چنين كارى نكرده است.«قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ، فَراغَ إِلى‌ أَهْلِهِ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ، فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قالَ أَ لا تَأْكُلُونَ، فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لا تَخَفْ وَ بَشَّرُوهُ بِغُلامٍ عَلِيمٍ»(الذاريات: 25- 28)؛ (ملائكه بزرگوار خداوند به شكل إنسان هاى مهمان) بر ابراهيم داخل شد و سلام كردند و ابراهيم جواب سؤال آنان را داد ولى آنان را نشناخت، يواشكى نزد اهل خانه خود رفت (و از مهمان نوازى فوق العاده خود) گوساله چاق را بريان كرد براى آنان‌


صفحه 139

آورد (ديد كه كسى) از مهمان ها دست دراز نكرد تا از آن غذاى لذيذ بخورد از آنان ترسيد!

ابراهيم يكى از پنج پيامبر بزرگوار اولى العزم نفهميد آنان ملائكه هستند. و مثل اين عدم علم در موارد انبياى ديگر نيز وارده شده است، حتى پيامبر خاتم النبيين (ص).

قدر متيقن به انبياء آنقدر علم به شكل تدريجى داده شده بود كه براى هدايت امت ها كفايت كند. و مازاد بر آن وابسته به لطف خداوند و مقام روحانى خود شان بوده كه ما اندازه آنرا نمى دانيم.

وقتى به انبياء علم به تمام حوادث دوره زندگانى آنان داده نشده معلوم است كه حوادث دوره هاى آينده خود را تا زمان ما و تا آخر دنيا را نيز نمى دانسته‌اند.

بلى اين احتمال هست كه خداوند انبياء و رسولان يا به رسولان بزرگ خود كليات زمان هاى آينده را به حسب مقامات مختلفه شان اعلام فرموده باشد كه باز مقدار آن به ما معلوم نيست و اين گمانه وجود دارد كه پيامبر عظيم شان ما كه همه مسلمانان دنيا[1]تا روز قيامت از امت او هستند معلومات بيشترى به ايشان داده شده باشد. والله العالم بأفعاله.

بدبختى مردم‌

«فَما وَجَدْنا فِيها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ»(الذاريات: 36)؛ ملائكه مى گويند ما در قريه حضرت لوط غير يك خانه از مسلمانان نيافتيم، يعنى لوط پيامبر مكرم الهى تنها يك فاميل را به دين ابراهيم متدين ساخته بود و بقيه كافر بودند و جمع زيادى هم هم جنس باز!! و به‌

[1]- بلكه جميع بشر چه متدين به دينهاى گذشته و چه بى دين و منكر همه چيز زيرا وظيفه آنان پيروى از اسلام است، و همه از امت آن حضرت به حساب مى‌آيند.


صفحه 140

گفته جمعى كه آن خانه خانه خود لوط بوده پس او كسى را مسلمان نتوانسته!

از آيه 24 تا 38 اين سوره (ذاريات) كه در مورد نزول ملائكه بر ابراهيم به منظور گزارش از عذاب خداوند بر قوم لوط، در مجموع من حيث مجموع مخصوصاً از سه آيه اخير بدست مى آيد كه ملائكه پس از عذاب آن قوم نازل شده‌اند.

ولى از آيه 74 و ما بعد آن از سوره هود عكس آن بدست مى آيد، ظاهراً بايد آيات اين سوره (ذاريات) بر بقيه آيات قرآن حمل شود.

اين حمل مشكل نيست، ممكن است ملائكه اولًا به قريه لوط (ع) رفته و كارهاى مقدماتى را انجام داده و پيش از نابودى قوم لوط نزد ابراهيم مشرف شده باشند (دقت كنيد) بلى آيه 38 سوره ذاريات دقت بيشترى لازم دارد.

توسعه دائمى آسمان‌

«وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ»(الذاريات: 47)؛ آسمان را به قوت ساختيم و ما آنرا دائماً توسعه مى دهيم.

امروز اين آيه را يكى از معجزات علمى قرآن مى دانند كه ستارگان به سرعت از هم دور مى‌شوند و آسمان بزرگتر مى‌شود و ايساع تحقق مى يابد، مفسّرين قديم كه فكر شان به مطلب نرسيده بود اقوال عجيبى در ايساع آسمان گفته‌اند. عقل مى گويد هرچه را نفهميديم اقرار به جهل كنيم و علم آنرا براى آيندگان بگذاريم.

زوجيت همه اشياء (هر چيز جفت دارد)

«وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»(الذاريات: 49)؛ هر چيز را دو جفت‌


صفحه 141

آفريديم. امروز اين آيه نيز از معجزات علمى به حساب مى آيد.

عبادت علت غايى آفرينش إنس و جن‌

«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»(الذاريات: 56)؛ جن و إنس را نيافريديم مگر براى اينكه عبادت كنند.

ما در گذشته اين احتمال را داديم كه عبادت در مورد قاصرين كه احتمالًا قسمت عمده افراد بشر را- و غير معاصرين انبياء (ع) را تشكيل مى دادند و مى‌دهند علت غايى شده نمى تواند و نيز خلق و ايجاد بى هدف بر خداوند قبيح است‌[1]. بنابراين علت غايى حقيقى خلقت جن و إنس مانند خلقت كهكشانها بيان نشده و نزد ما مجهول است ولى اين آيه و مشابه آن و تاكيد معظم آيات بر عبادت و اطاعت حق و پيروى از از انبياء و ايمان به معاد كه متقيان به بهشت و متمردان به دوزخ مى روند، بطور قطعى و ضرورى عبادت را به معناى عام كلمه كه شامل عقايد بندگان از عبادت الهى، علت غايى ثانوى جن و إنس مى‌داند كه ما مسلمانان به آن ايمان داريم. والله العالم.

كلامى با حكماء

در حاشيه اشاره اجمالى به كلام طبرسى و متكلمين عدليه داشتيم و مناسب است اشاره مختصرى در مورد بحث تعلل افعال خداوند واجب الوجود نيز داشته باشيم.

اشعرى ها بر خلاف آيات قرآن افعال الله را معلل به اغراض نمى دانند، فلاسفه افعال الله‌

[1]- مرحوم طبرسى در مجمع البيان مانند جمعى از متكلمين عدليه در اين مقام از آنچه ما در اينجا آورديم دفاع كرده كه ارزش نقل و نقد را ندارد و ضعف آن بر ماهرين آشكار است.


صفحه 142

را معلل به اغراض مى دانند ولى نه به غير ذات واجب؛ بلكه مى گويند علت غايى ذات واجب الوجود است و ظواهر قرآن را تأويل مى برند، متكلمين شيعه يا همه عدليه- بشمول معتزله- مى گويند فعل هر فاعل عاقل بايد معلل به اغراض باشد كه فعل بيهوده قبيح است و در مورد افعال الله گفته‌اند كه آنها نيز معلل به اغراض است بر خلاف ادعاى اشاعره، و آن اغراض زايد بر ذات اوست بر خلاف پندار فلاسفه و ما در مقصد عدل خدا در ج 2 صراط الحق تفصيل اقوال و رد دلايل مخالفين را بيان داشته ايم ك در كتب ديگر پيدا نمى‌شود[1]، در اين جا تنها خلاصه كلام صاحب الميزان را نقل و نقد مى‌كنيم‌[2].

1- غرض هر چه باشد، صاحب غرض به وسيله آن استكمال مى‌كند، خداوند نقص و حاجتى ندارد تا بوسيله اغراض، نقص مذكور را جبران كند (كامل استكمالى ندارد)[3]

2- از جهتى ديگر فعلى كه بالآخره منتهى به غرض كه عايد فاعلش نشود لغو و سفيهانه است.

[1]- عمل كردن به احكام معاملات بالمعنى الأخص و الأعم لازم است ولى همه‌ى آنها را نمى‌شود علت غايى خلقت ثانوى إنسان دانست، نمى‌شود گفت خداوند إنسانها را براى اين آفريد كه هيچ نوع ظلم و ستم و تجاوز به جان و مال و آبروى ديگران نكنند كه آنها وقت مردن وصيت كنند و امثال اين فروعات و يا قواعد مانند بيع و اجاره و مضاربه و مزارعه كه از آنها استفاده كنند و از اين قواعد بيرون نروند. وقتى إنسان آفريده نشود اين احكام منتفى به انتفاى موضوع است و اين موضوع تفصيل بيشتر مى خواهد و اين مطلب در فرودگاه مشهد امروز عصر 6/ 5/ 1396 در موقع اصلاع اين اوراق كه عازم كابل بودم و تا پرواز هواپيما مشغول مطالعه در تصحيح نوشته هاى اين دفتر بودم به ذهنم افتاد پس علت غايى ثانوى إنسان همان عبادت است كه شامل ايمان و تحصيل مكارم اخلاقى نيز مى‌گردد. والله العالم.

[2]- ترجمه تفسير الميزان به فارسى، ج 18/ 612- 616.

[3]- اشعريها به اين دليل بر نفى مطلق غرض استدلال كرده اند، فلاسفه بر نفى غرض زايد بر ذات.


صفحه 143

3- نتيجه كارهاى خداوند غرضى دارد كه آن غرض ذات خودش است.[1]

جواب: واجب الوجود كه كامل مطلق و فوق كمال است هدف و غرض او نفع مخلوق اوست نه ذات خودش، هر دو مقدمه فوق در مورد عقلاء درست است، نه در مورد خالق تفصيل اين بحث را در كتاب مشهور اسفار ملا صدرا و صراط الحق ج 2 تأليف اين جانب مطالعه فرماييد.

بحث عميق ديگر در علت غايى إنسان‌

ما در چند جا از اين كتاب خود- كه احتمالًا كتاب آخر نگارنده باشد- گفته ايم كه عبادت غرض ثانوى است نه غرض اولى وگرنه اكثريت مردم دنياى امروز ما قاصرين هستند كه تكليف آنان لغو است و عقاب آنان ظلم. منتهى تا جايى كه نگارنده مى‌داند كسى به اين قول قايل نشده است.

بعضى ايرادى ديگر دارند كه اگر حرف لام در جمله «ليعبدونى» براى غرض باشد، تخلف مراد از اراده حق، ناممكن است و بايد همه جن و إنس عبادت مى كردند كه اكثراً نمى كنند. بنابراين حرف لام براى غرض نيست و اگر هم براى غرض باشد بايد عبادت را تشريعى ندانيم و آنرا تكوينى بدانيم كه آيه:«وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ ..»(الإسراء: 44)؛ مى گويد.

جواب: اگر مراد عبادت تكوينى مى بود اختصاص آن در آيه به جن و إنس لغو بود و

[1]- ممكن است گفته شود كه بازهم يك نوع استكمال ممتنع لازم مى آيد.


صفحه 144

بايد مى فرمود ما خلقت الأشياء الّا لتعبدونى.

صاحب تفسير الميزان‌[1]در اين كه اكثر جن و إنس عبادت ندارند، جواب ديگرى دارد كه مى گويد بناى اين اشكال اين است كه الف و لام در كلمه‌ى جن و إنس، براى استغراق است كه من هيچ فردى از جن و إنس را نيافريده ام مگر اينكه مرا عبادت كنند. ولى اگر بگوييم كه الف و لام آن براى جنس است، اشكال از بين مى‌رود چون با عبادت جمعى از مؤمنين جن و إنس اشكال از بين مى‌رود؛ بلى اگر همه افراد اين دو نوع عبادت نكنند نقص غرض لازم مى آيد.

ولى اين بيان اين سؤال را جواب نمى‌دهد كه هدف آفريدن اكثريت افراد إنسان كه عبادت نمى كنند چيست، او قادر بود تنها مؤمنين متعبدين را بيافريند؟

جواب آن از آنچه كه نگارنده گفته است بدست مى آيد[2]والله العالم بافعاله و احكامه.

تفسير سوره طور[3]

آسمان جسم است.

«يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً»(الطور: 9)؛ يعنى روز قيامت آسمان دوران و چرخش دارد كه دلالت مى كند آسمان موجود خارجى از نوع جسم است و هنوز نگارنده حقيقت آن را نفهميده است و همين گونه از آيه‌«فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَكانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهانِ‌(الرحمن: 37)؛

[1]- ترجمه الميزان، ج 18/ 614.

[2]- بلى هدف ثانوى هدف نوعى است نه هدف فردى.

[3]- اين سوره مكى و داراى 49 آيه مى‌باشد.