بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 159

دوم: دو چشم او در پايين بوده و مانند ستاره زهره روشنى و جلايش داشته (چراغ‌هاى فضا روشن كن او در زير ماشين بوده.)

سوم: يك قدم برداشتن او به اندازه فاصله نظر اندازى چشم او بوده، يعنى سرعت او در يك قدم برداشتن متعارف، به اندازه‌اى بوده كه به يك نگاه كردن آن اندازه را مى‌ديده، و اگر خداوند (ج) به او إذن مى‌داد؟ دنيا و آخرت را به يك حركت جولان مى‌كرد. اين ماشين در يك چشم به هم زدن از مكه به بيت المقدس رسيده است.

چهارم: وقتى به كوه مى‌رسيد (شايد مطلق بلندى كه شامل كرات شود مراد باشد) دست‌هايش كوتاه و پاهايش دراز مى‌شد، وقتى پايين مى‌آمد دست‌هاى او دراز مى‌شد و پاهاى او كوتاه.

پنجم: يال راست او دراز و هله‌ورِها بوده.

ششم: دو پر او از عقب سر او بو و پرهاى مذكور از جوهر بوده.

هفتم: از جنبنده‌هاى بهشت بوده.

هشتم: يال او از لؤلؤ بوده.

نهم: دو گوش او از زبرجد سبز بوده.

دهم: شعاع او مانند شعاع آفتاب بوده.

يازدهم: از گلويش (نحر) لؤلؤ سرازير بوده.

دوازدهم: دستگاه او پيچيده و غامض بوده (مطوية الخلق).

سيزدهم: مانند نفس آدمى نفس داشته.

چهاردهم: سخن را مى‌شنويد و مى‌فهميد. (شايد مانند كامپيوتر امروزى و دستگاه‌هاى هوشمند و خودكار، داراى گيرنده و دهنده بوده است).


صفحه 160

پانزدهم: در بين براق فقط جاى يك‌نفر بوده (كوكر الطير)

شانزدهم: هفتاد هزار جلو و زمام داشت (بنا بر يك نسخه روايت يك‌هزار جلو)

هفدهم: اين مركب تا مقدارى رفته و ديگر نتوانسته در مقابل شرايط فضا استقامت كند و مركب ديگرى به اسم (برقه) آورده شده، و در جايى نور، حركت او را شدت بخشيده‌[1]و در مواقع پايين آمدن در يك محل، مركب ديگر به اسم (رفرف) او را سير داده است و گاهى اين مركب به پلكان (زينه پايه) تشبيه شده.

در روايت ابن عباس چنين آمده كه ناگاه پلكانى از طلا را كه پايه‌هاى او از نقره بود، مركب [تركيب شده‌] از لؤلؤ و ياقوت بود و درخشش زيادى داشت آوردند، پايين آن بر سنگ بيت المقدس قرار گرفته و سر آن به سوى آسمان بوده جبرئيل گفت: بالا شو! در آسمان اول پلكان ديگر و در آسمان سوم پلكانى كه از نور بوده و به نور پيچيده شده بود، آوردند[2].

كسانى‌كه در موضوع ساختمان (أپولو و فضا) معلومات كافى دارند، بايد در اين جملات دقت زيادى به عمل آورند، تا شايد اسرار تازه‌اى را كشف كنند و هيچ بعيد نيست كه طلا و نقره و امثال آن، كنايه از مواد محكم ديگرى باشد كه در مقابل حرارت و شرايط فضا استقامت داشته باشد. والله العالم.

هركسى‌كه خود را در قرون وسطى فكر كند و جملات اين روايات را به دقت بخواند، مى‌داند كه معراج بسيار پيچيده بوده و بر صدق معراج جسمانى كه نظر مشهور علماى اسلام‌

[1]- دانشمندان امروزى به اين فكر افتاده‌اند كه بتوانند سربازهارا به وسيله امواج نور نقل و انتقال دهند، همان‌طورى‌كه صدا را نقل و انتقال مى‌دهند، اگر اين كار صورت گيرد، وضع جنگ‌ها تغيير فاحشى خواهد يافت. البته اين جمله روايت خيلى قابل دقت است كه( فزخ بى فى النور زخا).

[2]- روايات براق را مى‌توانيد در كتاب، بحارالأنوار/ ج 18، ص 311- 316- 317- 378- 390- 397 و 402 مطالعه نماييد.


صفحه 161

است دلالت دارد. اين روايات فرد متفكر را وا مى‌دارد كه قانع شود به اين‌كه اين جملات از خيالات خيالبافان آن زمان نيست و صدور چنين جملات، در آن عصر، از آنان بسيار بعيد است، والله الهادى و العالم بالغيب.

در مورد فضا، يك آيه ديگر را از سوره مباركه، (الرحمن) براى شما بيان مى‌كنم كه مى‌فرمايد:«يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ»[1]اى گروه جن و انس، اگر مى‌توانيد از سرحدات آسمان‌ها و زمين بگذريد؟! بگذريد (و نفوذ كنيد) ولى نفوذ نمى‌توانيد مگر با نيرويى.

اين آيه مباركه دو مطلب كليدى را بيان مى‌كند.

1- بدون توانايى هيچ كسى از نوع جن و يا از نوع انسان نمى‌تواند در آسمان‌ها نفوذ كند.

2- تنها با تهيه قدرت مى‌تواند از مرز زمين به آسمان‌ها نفوذ كند.

چهارده قرن قبل قرآن مجيد اين مطلب را بيان فرمود؛ ولى اكنون اندكى از آن تحقق پيدا نموده و بقيه آن باشد تا زمانى‌كه خدا بخواهد در أثر تلاش فكرى بشر، اسرار طبيعت، تحقق بيشترى پيدا خواهد نمود. قرآن مجيد در آيه ديگر مى‌فرمايد:«وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى‌ جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَدِيرٌ»[2]از نشانه‌هاى خداوند، آفريدن آسمان‌ها و زمين و آن‌چه كه در آسمان‌ها و زمين، از جنبنده‌[3]پراگنده نموده است، مى‌باشد و خداوند بر يك‌جا نمودن آنان وقتى‌كه بخواهد توانا مى‌باشد.

[1]- الرحمن/ آيه 33

[2]- شورى/ آيه 29

[3]- كلمه دابة( جنبنده) ظهور در زنده جان مادى دارد، چه عاقل و چه غير عاقل، كلمه ضمير جمع مجرور( جمعهم) انصراف به عاقل و هوشمند دارد.( دقت شود)


صفحه 162

در ادبيات عربى گفته شده كه كلمه «اإذا» براى كار يا چيز محقق الوقوع مى‌آيد.[1]بنا بر اين معناى آيه اين مى‌شود كه خداوند حتماً بين موجودات زنده‌جان آسمانى و زمينى جمع مى‌كند.

بلى در اين آيه نفرموده كه حتماً انسان به كرات ديگر مى‌رود، بلكه محتمل است موجودات مادى عاقل آسمانى، به زمين بيايند، چنانچه محتمل است موجودات عاقل زمينى‌ها به كرات ديگر بروند.

به هرحال آيه مباركه از سفر فضايى صحبت مى‌نمايد و آن را به نحوى كه گفته شد، مسلم الوقوع اعلام مى‌دارد.

آيا خوانندگان هوشمند بعد از مطالعه اين آيات، قرآن را كتاب عصر فضا مى‌دانند؟! آيا در عصر فضا، به كتاب فضا عمل خواهند كرد، يا نه باز هم به سوى خرافات حركت مى‌كنند؟! (قضاوت با شما است.)

تفسير سوره قمر[2]

«اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ»(القمر: 1)، قيامت نزديك شده و ماه پاره شد.

به گفته‌اى مشهور مفسرين جمله‌ى دوم اشاره به معجزه رسول اكرم (ص) كه به تقاضاى مشركين كه اگر ماه را شق كنى، ما مسلمان مى‌شويم. از خداوند تحقق آن را خواسته و ماه دو شق شد؛ ولى كسى ايمان نياورد!

[1]- به خلاف كلمه( ان) كه براى امر مشكوك مى‌آيد و به خلاف كلمه( لو) كه براى كار محال و غير ممكن مى‌آيد، در فارسى كلمه( اگر) در همه موارد و امور استعمال مى‌شود.

[2]- اين سوره 55 آيه دارد.


صفحه 163

صاحب مجمع البيان طبرسى مرحوم از بزرگان اماميه در قرن ششم هجرى در جواب سه نفر از اهل علم غير الشيعة كه گفته‌اند شق القمر درآيه قرآن از علائم قيامت است نه اينكه در دنيا به تقاضاى رسول الله (ص) در حيات آن حضرت صورت گرفته باشد، مى‌فرمايد: انكار اين سه تن صحيح نيست براى اينكه مسلمانان بر وقوع آن اجماع نموده‌اند مخالفت اين چند تن قابل توجه نيست. و نيز شهرت يافتن نقل آنان بين اصحاب پيامبر اكرم (ص) مانع از مخالفت مى‌شود، سپس به ايرادات مخالفين جواب مى‌دهد[1]و آيه بعدى نيز مؤيد قول مشهور است‌[2]؛ بلى مؤلف در جايى نديده است و يا حد اقل بياد ندارد كسى از مشركين مكه بديدن آن ايمان آورده باشد! گاهى به ذهن جمعى از جوانان خطور مى‌كند كه اگر به نفع حقانيت دين اسلام و اثبات رسالت آورنده آن (ص) معجزاتى در جهان تكوين صورت مى‌گرفت شايد اكثر إنسانها به دين اسلام مشرف مى‌شدند؛ ولى اينان بايد بدانند كه شعار مشركين عرب را امروزيها هم تكرار مى‌كنند كه سحر است و چشم بندى:«وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ وَ كَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ كُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ»(القمر: 2، 3)؛ اگر آيه و معجزه‌اى ببينند رو مى‌گردانند و مى‌گويند: سحر هميشه‌گى (او) است!! معجزه به اين بزرگى را تكذيب كردند و ازهوسهاى- به دور از عقل خود- پيروى نمودند هر چيز ازخود قرارگاهى دارد.

شق القمر خودش يك معجزه است، و نيز نفس خبر دادن از شق شدن و جدا شدن اجزاى ما معجزه علمى ديگر است؛ زيرا هيأت بطلميوسى كه بر افكار مردم آن دوره تا اواخر قرون‌

[1]- مجمع البيان ج 9/ 282 تفسير سوره قمر.

[2]- فخر راز ى وقوع شق القمر را به عموم مفسرين نسبت داده است.


صفحه 164

وسطى رايج بود اجسام فلكى را قابل پاره شدن و جدا شدن و بهم پيوستن و التيام (خرق و التيام) مانند اجسام عنصرى نمى‌دانستند و بر همين اساس معراج جسمانى را نيز منكر بوند؛ ولى بعد از انقلاب علمى كه مبناى فلك شناسى معرفت كرات آسمانى بر اساس تجربه قرار گرفت، علم هيأت بطلميوسى دود هوا شد و اكتشافات مدهشى صورت گرفت و خرق و التيام هر دو ممكن شد و آمدن سنگ‌ها به جو زمين وآوردن سنگهايى ازكره‌ما به زمين موضوع را، محسوس نمود. و گفتار قرآن در مورد امكان و وقوع آن قطعى شد.

يك موضوع ديگر

تلويزون تمدن در شهر كابل كه در اختيار اينجانب است هر شب درسهاى تفسير اين طلبه را پخش مى‌كند. من شبى در مورد شق القمر و تفسيرآيه سوره قمر صحبتى كردم و فكر مى‌كنم اين جمله را هم گفته‌باشم كه بعضى فضانوردان كه بر سطح ماه پايين آمده‌اند، از شق شدن و يا امكان آن در گذشته، مطلبى رابيان داشته‌اند.

چند روز بعد، يكى از شنوندگان دانشمند تلويزون تمدن تلفنى به من گفت كه: يك نقشه‌ى جديدى از سطح ماه، نزدم هست كه خط طويلى برآن ديده مى‌شود كه شايد مستند گفته‌ى آن فضانورد باشد.

او به طلب من دو سه روز بعد آن نقشه را در حوزه علميه خاتم النبيين (ص) كابل، آورد كه من آن خط را بر كره قمر ديدم؛ ولى نه اينكه شامل تمام سطح يك روى قمر، محسوس بوده و او عكس گرفته؛ بلكه بر مقدارى از سطح آن محسوس بود و شايد بقيه زير گرد و غبار پنهان شده باشد.


صفحه 165

من اين موضوع را در اينجا نه به عنوان دليل؛ بلكه به عنوان تأييد شق القمر بيان مى‌كنم و منتظر روزى [هستم‌] كه روى تمام آن خط، بر كمر و وسط ماه كشف شود ومتخصصين جيالوژى نظر بدهند كه آن خط، علامت شق شدن ماه بوده.

من اگر آن روز زنده باشم نام اين كشف را كشف قرآن محمد (ص) مى‌گذارم و اگر من به عالم برزخ شده‌باشم خوانندگان آن دوره جشنى در حوزه علميه خاتم النبيين (ص) بگيرند و تلويزون‌ها را هم دعوت كنند تا كشف علمى قرآن محمد را اعلام نمايند:«وَ ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ»(فاطر: 17)

قدر و قضا (تقدير و اندازه گيرى و ايجاد)

در زبان مردم عوام و فلاسفه و متكلمين قضا و قدر مشهور شده؛ ولى واقعيت قدر و قضا، است كه ما عنوان مى‌كنيم كه همه‌ى مخلوقات ازهمه‌ى جهات، دقيقاً در علم خداوند اندازه گيرى مى‌شوند:

1-«إِنَّا كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ»(القمر: 49)

2-«وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى‌»(الأعلى: 3)

3-«قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدْراً»(الطلاق: 3)

4-«وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ»(الرعد: 8)

5-«ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»(يس: 38)،«ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»(الأنعام: 96)،«ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»(فصلت: 12)

6-«وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً»(الفرقان: 2)


صفحه 166

7-«وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً»(الأحزاب: 38)

اثبات قدر و تقدير و اندازه‌گيرى دقيق در همه‌ى افعال خداوند و ايجاد مخلوقات او حدوثاً و بقاءاً، در علم او قبل از ايجاد و تكوين و بعد از آن در خارج (عالم وجود) اشياء عقلى و قرآنى است‌

اين قدر و تقدير در افعال عقلاء تا حدودى نيز ثابت است عقل آدمى تا چيزى را تصور و تصديق نكند و شوق به آن پيدا نكند، اجازه اقدام به آن ر انمى‌دهد.

براى كلمه‌ى قضا، معانى مختلفى در زبان متكلمين و غيرآن، بيان شده، شايد در شرح تجريد علامه حلى (رحمه الله) ده معنى براى آن شمرده شده است. مى‌شود از مجموع آيات قرآن قضا را حكم تكوينى و به معناى گزرانيدن و ايجاد كردن دانست:[1]

1-«فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ ...»(فصلت: 12)؛

2-«وَ لكِنْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا، لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا ...،»(الأنفال: 42 و 44)؛

3-«وَ إِذا قَضى‌ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(البقرة: 117) و«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(يس: 82) و«إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْ‌ءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(النحل: 40)«فَإِذا قَضى‌ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(غافر: 68)وَ «إِذا قَضى‌ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(آل‌عمران: 47) و«إِذا قَضى‌ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(مريم: 35)

[1]- ولى در قضا در امور شرعى كه اختيار مكلف در آن محفوظ است به معناى حكم الزامى اعتبارى مى‌باشد:« وَ قَضى‌ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...»( الإسراء: 23)،« إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ...»( الأحزاب: 36)؛ بلى قضاى تكوينى ايجاد است. و قضاى تشريعى مجرد اعتبار است.