ممكن است از اين آيات چهارگانه بفهميم كه قضا نفس معناى كن (ايجاد تكوينى) باشد. اين بود بيان مختصرى در مورد قدر و قضا از نظر قرآن در تكوين و در تشريع كه با اندك توجه معناى آن دانسته مىشود.
و اما تعريف فلاسفه و جمعى از متكلمين براى قضا و قدر مصطلح شان، بايد در كتب خود شان ديدهشود.[1]و قضاء و قدر الهى به هيچ وجه موجب سلب اختيار بندگان در افعال اختيارى شان نمىشود.[2]والله الموفق[3]
در آيهى 50 سوره قمر (آيهى بعد از آيهى عنوان اين بحث) آمده است:«وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ»(القمر: 50)؛ امرما جز يكى نيست مثل يك چشم بهم زدن. ظاهراً مراد از اين امر، همان حكم تكوينى كه قضا باشد كه بعد از آيهى سابقه (انا كل شىء خلقناه بقدر) آن را براى تكميل بيان قدر و قضا فرموده است.
تفسيرسوره الرحمن[4]
دو قسم رحمت
«الرَّحْمنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ، عَلَّمَهُ الْبَيانَالرحمن: 1- 4؛ رحمان قرآن را (به نوع إنسانى و يا به جن و إنس) تعليم داده، إنسان را آفريد و بيان را به او ياد داد.[5]
[1]- مىشود به صراط الحق ج 2 در بحث جبر و اختيار از مباحث عدل، مراجعه نماييد.
[2]- همان
[3]- رجوع شود به تفسير اين آيه در تفسير الميزان.
[4]- اين سوره مدنى و شمارهى آيات آن، 78 است.
[5]- اين چهار آيه مجموعا يك جمله مركب از يك مبتداء و سه جمله خبريه است.
رحمت رحمانيه مربوط به تكوين است و رحمت رحيميه مربوط به مؤمنين و معنويات او كه بحث آن در اول اين كتاب گذشت.
از نظر فقهى اطلاق و استعمال لفظ رحيم بر غير خدا جايز است؛ ولى استعمال لفظ رحمن بر غير خدا، جايز نيست. و به عبارت ديگر، اول صفت مشترك و معناى خاص دارد دوم صفت مختص و معناى عام دارد.
سؤال مهم اين است كه: تعليم قرآن براى مؤمنين است و به رحمن رحمانيه تعلقى ندارد، در حالى كه در اين آيه اولين جمله خبريه براى رحمن قرار گرفته است.
ممكن است جواب دهيم كه قسمتى از قرآن اختصاص به مؤمنين دارد؛ ولى مجموع قرآن براى ساختن إنسان است (هدى للناس)
اخلاقيات قرآن براى زندگانى سعادتمند دنيا و استحكام اجتماع إنسانى حتى تاقرن يكصد و بيست و يكم، تا چه رسد به قرن حاضر، بسيار مفيد است. والله اعلم.
و اما تقديم تعليم قرآن بر خلقت إنسان براى اين است كه عمل به قرآن زندگانى ابديت مؤمن را تضمين كند و گرنه خلقت إنسان غالباً به صد سال نمىرسد و بعد همه چيز در فرض قصور فكرى نا معلوم است و در فرض تعمد و تقصير خلود در عذاب است كه عدمش به از وجود. به هر حال خلقت إنسان كه بر كثيرى از مخلوقات جهان برترى دارد، شهكار آفرينش و حكمت الهى است.(فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ.)
از طرف ديگر بيان آدمى در وازهى افاده و استفاده و تكامل او است. واگر ما اين بيان را نداشتيم هرگز به مقام فعلى خود نمى رسيديم؛ بلى بزرگترين وسيلهى انتقال معانى و نظريات دقيقه و عاليه و عام المنفعة دانشمندان عاليقدر و نوابغ و شبه نوابغ و اصلاح حال عامه مردم،
توسط مواعظاى واعظين به همين بيان است.
گاهى حروفى كه به وسيله دهن تلفظ مىشوند بين اقوام دنيا، بسيار تفاوت كمى و كيفى دارند كه از آيات خداوند است تعداد حروف لغت مردم چين، به مراتب از تعداد حروف فارسى و عربى و غيره بيشتر است.
فايده
بيان به معناى تكلم و مترادف آن نيست؛ بلكه مىشود صحبت كردن را مصداقى از بيان دانست. طبرسى (ره) در مجمع البيان، بيان را به الادلة الموصلة الى العلم (دلايل رساننده به يقين) تعريف كرده و از ديگرى نقل كرده كه بيان ظاهر كردن معنى براى خود است كه معنى از غير خود متمايز گردد؛ مثل جدايى معناى اسب از معناى شتر.
بنابراين بيان به معناى تعقل تصورى وتصديقى مىباشد.
باز طبرسى در تفسير«عَلَّمَهُ الْبَيانَ»مىگويد: يعنى نامهاى هر چيز و همه لغات و زبانها را ... البيان: نطق و كتابت و خط و فهم و افهام (فهميدن و فهمانيدن) تا (إنسان) بداند كه چه مىگويد و چه به او گفته مىشود و اين قول (كه از جمعى نقل شده) ظاهرتر و شاملتر است و گفته شده كه بيان گفتارى است كه به آن مقصود گويندهى آن ظاهر شود.
مرواريد و مرجان
«يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ»(الرحمن: 22)؛ اين دو نيز از نعمتهاى خداوند است؛ ولى معلوم نيست كه تنها مورد استفادهى طبى و اقتصادى إنسان است و يا جن هم از آن استفاده مىبرد؟ عجب اين كه گذشتگان مرجان را، نبات فرض مىكردند. و امروز ثابت شده كه حيوان زنده جان است.
سجده نجم و شجر
«وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ»(الرحمن: 6)؛ نجم هم به معناى ستاره مىآيد و هم به معناى گياهان بىساقه، شجر، گياهان به معناى ساقه دار است از قبيل درخت و بوتههاى جو، گندم و غيره، سجدهى آنان احتمالًا به معناى خضوع و تسليم آنان در برابر قوانين حاكم بر گياهان است كه مصاديق امر تكوينى خداوند است و اين گونه سجده تكوينى شامل تمام ذرههاى اتمها و كهكشانها و ستارههاى غول پيكر همهى موجودات است
«فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ»كدام يك از نعمتهاى پروردگار تان را شما دو دسته نسبت به دروغ مىدهيد اين جمله در اين سوره مباركه 31 مرتبه پس از يك جمله، يا چند جمله تكرارشده است. و مراد به ضمير تثنيه، نوع إنسان و جن است كه از آيهى 31 و 33، دانسته مىشود و از اين موضوع دو مطلب به دست مىآيد:
اولًا: جن مكلف به عمل كردن به قرآن است نه اينكه دين جداگانهاى داشته باشد؛ بلى يك عده از واجبات و محرماتى كه از توان جن به خاطر لطافت جسمى خارج است و يا مفسدهاى بر آن مترتب نمىشود، به آنها مكلف نخواهند بود و هيچ كسى از افراد عادى در اين مورد چيزى را تفصيلًا نمىداند؛ مثلا از نسبت كفار جن به مؤمنين آنان، آيا به نسبت كفار إنس به مؤمنين شان است، يانه و چگونه؟ تصرف جن در زمين مملوكه مسلمان، حرام است يانه؟ و از اين گونه سؤالات زياد است كه نه ثمرهى عملى دارد و نه جواب معقول.
دوماً: مطلب مهمى كه از اين آيه مباركه(فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ)كه در اين سوره 31 مرتبه تكرار شده به دست مىيايد اينست كه جن به تمام آنچه كه در آيات اين سوره قبل از
آيهى متكرره مشاراليه، بيان شده، مكلف است و همه آنها مشترك بين جن و إنسان است و گويا مواردى كه آيهاى تكليف آور باشد براى آنان تكليف آور است. و نيز همهى آن آيات براى آنان قابل فهم است و گرنه خطابات 31 آيه لغو مىشود. وقتى مىخوانيم«سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ»(الرحمن: 31) مى فهميم كه جن هم، روز حساب دارند.؛ (يعنى در ميدان حساب حاضر مىشوند) و هكذا من تا كنون مفسرى را نديدهام كه در اين مورد بحثى كردهباشد.
معناى جان
گفته اند كه جان پدر جن است؛ مانند آدم كه پدر بشر است و جان قبل از آدم خاكى، از آتش آفريده شده است بعضى از مفسرين گفته است كه جان (پدر جن) همان ابليس است و مىشود اين قول را از گفتهاى ابليس به دست آورد كه با بى ادبى به خداوند مىگويد:«خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»(الأعراف: 12)، والله العالم.
استعداد سفر فضايى در كنارههاى دور
«يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ»(الرحمن: 33)؛ اى جماعت جن و إنس اگر مىتوانيد كه از راههاى آسمان و زمين نفوذ كنيد برويد (ولى) شما بدون قدرتى نمىتوانيد نفوذ كنيد.
آيه را مىشود دو معنى كرد: يكى اينكه اين خطاب به جن و إنس در ميدان حساب قيامت تعلق مىگيرد كه اگر مىتوانيد از حساب و عذاب فرار كنيد، فرار كنيد؛ ولى بدون قدرتى فرارنمىتوانيد و شما اين قدرت را نداريد. سياق آيه قبلى و بعدى همين معنى را تأييد مىكند.
دوم: اينكه خطاب فوق در همين دنيا به جن و إنس باشد كه دلالت بر امكان سفر فضايى
دارد تا جايى به آسمانها برويد كه در قرن بيست و يكم مجرد خيال است؛ چونكه آخرين امكانات مادى إنسان تنها پاى او را به كرهى ماه، كه در حدود چهارصد هزار كليومتر از زمين دور است كشانيده و ماهوارهى آنان به قصد رسيدن به مدار سياره مريخ در فضا در حال حركت است و آينده را خداوند مىداند.
و اما اينكه از منظومهى شمسى- تا چه رسد كه از آسمان اول- بيرون رود كسى شايد به فكر آن نباشد.
در اين صورت، آيه از بزرگترين معجزات علمى قرآن مجيد است. والله العالم.[1]
ولى ذكر جن كه ظاهراً ترقى صنعتى و تكنالوژى را ندارند ممكن است احتمال اول را تقويه كند؛ چونكه اخير آيه (الابسلطان) موضوع را مخصوص به إنسان مىكند و جن نا توان از تحصيل سلطان و قدرت است. مگر اينكه بگوييم: قدر متيقن، عجز جن ازتكنالوژى دست يافته بشرى است؛ ولى از كجا معلوم است كه تحصيل و سايل، از نوع ديگر، كه با جسم لطيف او تناسب داشتهباشد، از سلطان او بيرون باشد. والله العالم.[2]
[1]- حتى بنابر فرض اول كه خطاب مذكور پس از بيرون آمدن إنسانها از قبور باشد،- چه در ز مين و چه در موقف حساب- باز هم خطاب مذكور اثبات امكان سفر فضايى إنسان را با وسايل مىكند كه معجزهى بزرگ قرآنى مىباشد.
[2]- مشكله اينجا است كه ما از خصوصيات وجودى جن جزء تصور مبهم چيزى نمىدانيم آنچه در كتابها كه قصههاى جن را نوشتهاند مجرد قصه است كه در مباحث علمى و عقلى بدرد نمىخورد.
نفى سؤال از إنس و جن
«فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ»(الرحمن: 39)؛ در اين روز (نه) از گناه إنسى پرسيده مىشود و نه از گناه جنى.
اولًا: در اين آيه إنس بر خلاف پارهاى از آيات ديگر بر جن مقدم شده است، كه شايد به خاطر توسعه و دائره سؤالات و حسابهاى آنان است.
ثانياً: تقدير طبع كلمات آيه، چنان است:«فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ»تا ضمير به ما قببل خود بر گردد، نه به ما بعد خود، كه علم نحو آن را قبول ندارد.
ثالثاً: اين آيه با آيات ديگر كه مىگويند در موقف از حساب به طور حتم سؤال از همه صورت مىگيرد، نوعى تنا قض دارد.
جوابى كه بسيارى از مفسرين دادهاند اين است كه: قيامت مواقف متعددى دارد، بنابراين ممكن است در موقفى سؤال لازم باشد حتى از انبياى الهى(وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ)؛ولى در موقف ديگر، سؤالى وجود ندارد مجرمين به علامات و سيماى خود شناخته مىشوند. و هكذا.
و به همين روش احتمالًا در چند مورد، ظواهر آيات را ازتدافع و تعارض به دور ساختهاند.
ولى مشكل اينجا است كه در قرآن و سنت هيچ دليل روشن و حديث معتبرالسندى به نظر نمىرسد كه تعدد مواقف را اثبات كند، هرچند كه مظنون است و چون تشكيلات قيامت با تشكيلات زندگى ما در كرهى زمين مخالف است، نمىشود به اين ظنى كه فى حد نفسه حجت نيست اعتماد كرد. (دقت شود)
در اين دنيا غالباً مردم بدكار و نيكوكار- خصوصاً در ابتدا- شناخته نمىشوند خيلى اوقات
بعد از سالها إنسان در مورد دوستان خود متوجه اشتباه خويش مىشود؛ ولى در قيامت كه شرايط ديگرى دارد، بدان و خوبان به علايم بدنى و يا روانى شناخته مىشوند و اينكه آيا اين شناخت براى همه حاضران در ميدان حساب است يا براى خصوص ملائكه حسابگير، و بعضى از خاصان حق؟ بايد گفت. والله العالم (خدا دانا است)
دو بهشتيها يا دو باغيها
«وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ»(الرحمن: 46)؛ ظاهراً از اين آيه تا آيهى 61 كه شانزده آيه شود، اختصاص به بيان دو بهشتيها يا دو باغيها دارد.
ظاهراً معناى آيه، اين باشد كه ترسيدگان ازخداوند دو باغ دارند، چه اين دو باغ در يك بهشت باشد و يا در دو بهشت.
احتمالًا اينكه دو بهشت ازچند بهشت مخصوص اين دسته از مؤمين باشد، بعيد به نظر مىرسد. خصوصاً كه از لازمهى ايمان، ترس از معصيت خداوند است، مگر اينكه مراد قرآن از خوف، مرتبهى بالاى آن باشد. كه دليل آن مناسبت حكم و موضوع باشد. ممكن است كه مراد ترس از گناه و عقاب آن نباشد، ترسى باشد كه از عظمت خدا براى مؤمنين پيدا مىشود. والله العالم.[1]
«فِيهِما عَيْنانِ تَجْرِيانِ»(الرحمن: 50)، در اين دو باغ كه درختان آن پر از شاخههاى تازه مىباشد[2]، دو چشمه جارى است. احتمالًا معنى اين باشد كه بهشتىهاى درجه پايينتر يك
[1]- ممكن است هر دو باغ، مزد خوف باشد. ممكن است يكى مزد ا يمان و ديگرى مزد خوف باشد.
[2]- يعضى از مفسرين مىگويند فنان يا جمع فن است كه معناى نوع را مىدهد؛ يعنى دو بهشت داراى انواعى از ميوهها و ساير لذاتند. و يا جمع فنن است؛ يعنى آن دو بهشت داراى درختهاى شاخههاىتر و نرم مىباشد.