صاحب مجمع البيان طبرسى مرحوم از بزرگان اماميه در قرن ششم هجرى در جواب سه نفر از اهل علم غير الشيعة كه گفتهاند شق القمر درآيه قرآن از علائم قيامت است نه اينكه در دنيا به تقاضاى رسول الله (ص) در حيات آن حضرت صورت گرفته باشد، مىفرمايد: انكار اين سه تن صحيح نيست براى اينكه مسلمانان بر وقوع آن اجماع نمودهاند مخالفت اين چند تن قابل توجه نيست. و نيز شهرت يافتن نقل آنان بين اصحاب پيامبر اكرم (ص) مانع از مخالفت مىشود، سپس به ايرادات مخالفين جواب مىدهد[1]و آيه بعدى نيز مؤيد قول مشهور است[2]؛ بلى مؤلف در جايى نديده است و يا حد اقل بياد ندارد كسى از مشركين مكه بديدن آن ايمان آورده باشد! گاهى به ذهن جمعى از جوانان خطور مىكند كه اگر به نفع حقانيت دين اسلام و اثبات رسالت آورنده آن (ص) معجزاتى در جهان تكوين صورت مىگرفت شايد اكثر إنسانها به دين اسلام مشرف مىشدند؛ ولى اينان بايد بدانند كه شعار مشركين عرب را امروزيها هم تكرار مىكنند كه سحر است و چشم بندى:«وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ وَ كَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ كُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ»(القمر: 2، 3)؛ اگر آيه و معجزهاى ببينند رو مىگردانند و مىگويند: سحر هميشهگى (او) است!! معجزه به اين بزرگى را تكذيب كردند و ازهوسهاى- به دور از عقل خود- پيروى نمودند هر چيز ازخود قرارگاهى دارد.
شق القمر خودش يك معجزه است، و نيز نفس خبر دادن از شق شدن و جدا شدن اجزاى ما معجزه علمى ديگر است؛ زيرا هيأت بطلميوسى كه بر افكار مردم آن دوره تا اواخر قرون
[1]- مجمع البيان ج 9/ 282 تفسير سوره قمر.
[2]- فخر راز ى وقوع شق القمر را به عموم مفسرين نسبت داده است.
وسطى رايج بود اجسام فلكى را قابل پاره شدن و جدا شدن و بهم پيوستن و التيام (خرق و التيام) مانند اجسام عنصرى نمىدانستند و بر همين اساس معراج جسمانى را نيز منكر بوند؛ ولى بعد از انقلاب علمى كه مبناى فلك شناسى معرفت كرات آسمانى بر اساس تجربه قرار گرفت، علم هيأت بطلميوسى دود هوا شد و اكتشافات مدهشى صورت گرفت و خرق و التيام هر دو ممكن شد و آمدن سنگها به جو زمين وآوردن سنگهايى ازكرهما به زمين موضوع را، محسوس نمود. و گفتار قرآن در مورد امكان و وقوع آن قطعى شد.
يك موضوع ديگر
تلويزون تمدن در شهر كابل كه در اختيار اينجانب است هر شب درسهاى تفسير اين طلبه را پخش مىكند. من شبى در مورد شق القمر و تفسيرآيه سوره قمر صحبتى كردم و فكر مىكنم اين جمله را هم گفتهباشم كه بعضى فضانوردان كه بر سطح ماه پايين آمدهاند، از شق شدن و يا امكان آن در گذشته، مطلبى رابيان داشتهاند.
چند روز بعد، يكى از شنوندگان دانشمند تلويزون تمدن تلفنى به من گفت كه: يك نقشهى جديدى از سطح ماه، نزدم هست كه خط طويلى برآن ديده مىشود كه شايد مستند گفتهى آن فضانورد باشد.
او به طلب من دو سه روز بعد آن نقشه را در حوزه علميه خاتم النبيين (ص) كابل، آورد كه من آن خط را بر كره قمر ديدم؛ ولى نه اينكه شامل تمام سطح يك روى قمر، محسوس بوده و او عكس گرفته؛ بلكه بر مقدارى از سطح آن محسوس بود و شايد بقيه زير گرد و غبار پنهان شده باشد.
من اين موضوع را در اينجا نه به عنوان دليل؛ بلكه به عنوان تأييد شق القمر بيان مىكنم و منتظر روزى [هستم] كه روى تمام آن خط، بر كمر و وسط ماه كشف شود ومتخصصين جيالوژى نظر بدهند كه آن خط، علامت شق شدن ماه بوده.
من اگر آن روز زنده باشم نام اين كشف را كشف قرآن محمد (ص) مىگذارم و اگر من به عالم برزخ شدهباشم خوانندگان آن دوره جشنى در حوزه علميه خاتم النبيين (ص) بگيرند و تلويزونها را هم دعوت كنند تا كشف علمى قرآن محمد را اعلام نمايند:«وَ ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ»(فاطر: 17)
قدر و قضا (تقدير و اندازه گيرى و ايجاد)
در زبان مردم عوام و فلاسفه و متكلمين قضا و قدر مشهور شده؛ ولى واقعيت قدر و قضا، است كه ما عنوان مىكنيم كه همهى مخلوقات ازهمهى جهات، دقيقاً در علم خداوند اندازه گيرى مىشوند:
1-«إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ»(القمر: 49)
2-«وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى»(الأعلى: 3)
3-«قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً»(الطلاق: 3)
4-«وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ»(الرعد: 8)
5-«ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»(يس: 38)،«ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»(الأنعام: 96)،«ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»(فصلت: 12)
6-«وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً»(الفرقان: 2)
7-«وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً»(الأحزاب: 38)
اثبات قدر و تقدير و اندازهگيرى دقيق در همهى افعال خداوند و ايجاد مخلوقات او حدوثاً و بقاءاً، در علم او قبل از ايجاد و تكوين و بعد از آن در خارج (عالم وجود) اشياء عقلى و قرآنى است
اين قدر و تقدير در افعال عقلاء تا حدودى نيز ثابت است عقل آدمى تا چيزى را تصور و تصديق نكند و شوق به آن پيدا نكند، اجازه اقدام به آن ر انمىدهد.
براى كلمهى قضا، معانى مختلفى در زبان متكلمين و غيرآن، بيان شده، شايد در شرح تجريد علامه حلى (رحمه الله) ده معنى براى آن شمرده شده است. مىشود از مجموع آيات قرآن قضا را حكم تكوينى و به معناى گزرانيدن و ايجاد كردن دانست:[1]
1-«فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ ...»(فصلت: 12)؛
2-«وَ لكِنْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا، لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا ...،»(الأنفال: 42 و 44)؛
3-«وَ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(البقرة: 117) و«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(يس: 82) و«إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(النحل: 40)«فَإِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(غافر: 68)وَ «إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(آلعمران: 47) و«إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(مريم: 35)
[1]- ولى در قضا در امور شرعى كه اختيار مكلف در آن محفوظ است به معناى حكم الزامى اعتبارى مىباشد:« وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...»( الإسراء: 23)،« إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ...»( الأحزاب: 36)؛ بلى قضاى تكوينى ايجاد است. و قضاى تشريعى مجرد اعتبار است.
ممكن است از اين آيات چهارگانه بفهميم كه قضا نفس معناى كن (ايجاد تكوينى) باشد. اين بود بيان مختصرى در مورد قدر و قضا از نظر قرآن در تكوين و در تشريع كه با اندك توجه معناى آن دانسته مىشود.
و اما تعريف فلاسفه و جمعى از متكلمين براى قضا و قدر مصطلح شان، بايد در كتب خود شان ديدهشود.[1]و قضاء و قدر الهى به هيچ وجه موجب سلب اختيار بندگان در افعال اختيارى شان نمىشود.[2]والله الموفق[3]
در آيهى 50 سوره قمر (آيهى بعد از آيهى عنوان اين بحث) آمده است:«وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ»(القمر: 50)؛ امرما جز يكى نيست مثل يك چشم بهم زدن. ظاهراً مراد از اين امر، همان حكم تكوينى كه قضا باشد كه بعد از آيهى سابقه (انا كل شىء خلقناه بقدر) آن را براى تكميل بيان قدر و قضا فرموده است.
تفسيرسوره الرحمن[4]
دو قسم رحمت
«الرَّحْمنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ، عَلَّمَهُ الْبَيانَالرحمن: 1- 4؛ رحمان قرآن را (به نوع إنسانى و يا به جن و إنس) تعليم داده، إنسان را آفريد و بيان را به او ياد داد.[5]
[1]- مىشود به صراط الحق ج 2 در بحث جبر و اختيار از مباحث عدل، مراجعه نماييد.
[2]- همان
[3]- رجوع شود به تفسير اين آيه در تفسير الميزان.
[4]- اين سوره مدنى و شمارهى آيات آن، 78 است.
[5]- اين چهار آيه مجموعا يك جمله مركب از يك مبتداء و سه جمله خبريه است.
رحمت رحمانيه مربوط به تكوين است و رحمت رحيميه مربوط به مؤمنين و معنويات او كه بحث آن در اول اين كتاب گذشت.
از نظر فقهى اطلاق و استعمال لفظ رحيم بر غير خدا جايز است؛ ولى استعمال لفظ رحمن بر غير خدا، جايز نيست. و به عبارت ديگر، اول صفت مشترك و معناى خاص دارد دوم صفت مختص و معناى عام دارد.
سؤال مهم اين است كه: تعليم قرآن براى مؤمنين است و به رحمن رحمانيه تعلقى ندارد، در حالى كه در اين آيه اولين جمله خبريه براى رحمن قرار گرفته است.
ممكن است جواب دهيم كه قسمتى از قرآن اختصاص به مؤمنين دارد؛ ولى مجموع قرآن براى ساختن إنسان است (هدى للناس)
اخلاقيات قرآن براى زندگانى سعادتمند دنيا و استحكام اجتماع إنسانى حتى تاقرن يكصد و بيست و يكم، تا چه رسد به قرن حاضر، بسيار مفيد است. والله اعلم.
و اما تقديم تعليم قرآن بر خلقت إنسان براى اين است كه عمل به قرآن زندگانى ابديت مؤمن را تضمين كند و گرنه خلقت إنسان غالباً به صد سال نمىرسد و بعد همه چيز در فرض قصور فكرى نا معلوم است و در فرض تعمد و تقصير خلود در عذاب است كه عدمش به از وجود. به هر حال خلقت إنسان كه بر كثيرى از مخلوقات جهان برترى دارد، شهكار آفرينش و حكمت الهى است.(فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ.)
از طرف ديگر بيان آدمى در وازهى افاده و استفاده و تكامل او است. واگر ما اين بيان را نداشتيم هرگز به مقام فعلى خود نمى رسيديم؛ بلى بزرگترين وسيلهى انتقال معانى و نظريات دقيقه و عاليه و عام المنفعة دانشمندان عاليقدر و نوابغ و شبه نوابغ و اصلاح حال عامه مردم،
توسط مواعظاى واعظين به همين بيان است.
گاهى حروفى كه به وسيله دهن تلفظ مىشوند بين اقوام دنيا، بسيار تفاوت كمى و كيفى دارند كه از آيات خداوند است تعداد حروف لغت مردم چين، به مراتب از تعداد حروف فارسى و عربى و غيره بيشتر است.
فايده
بيان به معناى تكلم و مترادف آن نيست؛ بلكه مىشود صحبت كردن را مصداقى از بيان دانست. طبرسى (ره) در مجمع البيان، بيان را به الادلة الموصلة الى العلم (دلايل رساننده به يقين) تعريف كرده و از ديگرى نقل كرده كه بيان ظاهر كردن معنى براى خود است كه معنى از غير خود متمايز گردد؛ مثل جدايى معناى اسب از معناى شتر.
بنابراين بيان به معناى تعقل تصورى وتصديقى مىباشد.
باز طبرسى در تفسير«عَلَّمَهُ الْبَيانَ»مىگويد: يعنى نامهاى هر چيز و همه لغات و زبانها را ... البيان: نطق و كتابت و خط و فهم و افهام (فهميدن و فهمانيدن) تا (إنسان) بداند كه چه مىگويد و چه به او گفته مىشود و اين قول (كه از جمعى نقل شده) ظاهرتر و شاملتر است و گفته شده كه بيان گفتارى است كه به آن مقصود گويندهى آن ظاهر شود.
مرواريد و مرجان
«يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ»(الرحمن: 22)؛ اين دو نيز از نعمتهاى خداوند است؛ ولى معلوم نيست كه تنها مورد استفادهى طبى و اقتصادى إنسان است و يا جن هم از آن استفاده مىبرد؟ عجب اين كه گذشتگان مرجان را، نبات فرض مىكردند. و امروز ثابت شده كه حيوان زنده جان است.
سجده نجم و شجر
«وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ»(الرحمن: 6)؛ نجم هم به معناى ستاره مىآيد و هم به معناى گياهان بىساقه، شجر، گياهان به معناى ساقه دار است از قبيل درخت و بوتههاى جو، گندم و غيره، سجدهى آنان احتمالًا به معناى خضوع و تسليم آنان در برابر قوانين حاكم بر گياهان است كه مصاديق امر تكوينى خداوند است و اين گونه سجده تكوينى شامل تمام ذرههاى اتمها و كهكشانها و ستارههاى غول پيكر همهى موجودات است
«فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ»كدام يك از نعمتهاى پروردگار تان را شما دو دسته نسبت به دروغ مىدهيد اين جمله در اين سوره مباركه 31 مرتبه پس از يك جمله، يا چند جمله تكرارشده است. و مراد به ضمير تثنيه، نوع إنسان و جن است كه از آيهى 31 و 33، دانسته مىشود و از اين موضوع دو مطلب به دست مىآيد:
اولًا: جن مكلف به عمل كردن به قرآن است نه اينكه دين جداگانهاى داشته باشد؛ بلى يك عده از واجبات و محرماتى كه از توان جن به خاطر لطافت جسمى خارج است و يا مفسدهاى بر آن مترتب نمىشود، به آنها مكلف نخواهند بود و هيچ كسى از افراد عادى در اين مورد چيزى را تفصيلًا نمىداند؛ مثلا از نسبت كفار جن به مؤمنين آنان، آيا به نسبت كفار إنس به مؤمنين شان است، يانه و چگونه؟ تصرف جن در زمين مملوكه مسلمان، حرام است يانه؟ و از اين گونه سؤالات زياد است كه نه ثمرهى عملى دارد و نه جواب معقول.
دوماً: مطلب مهمى كه از اين آيه مباركه(فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ)كه در اين سوره 31 مرتبه تكرار شده به دست مىيايد اينست كه جن به تمام آنچه كه در آيات اين سوره قبل از