بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 188

ظاهراً اين آيه تنها آيه‌اى است كه به عظمت ميلياردها كهكشان، كه مواقع سرسام آورى را در فضاى بدون مرز مشخص و نا معلوم، دارند اشاره مى‌كند كه مخاطبين عصر نزول قرآن و قرن‌ها بعد كه هيأت بطلميوسى بر افكار دانشمندان جهان، مسلط بود، قابل فهم نبود، و انسان هاى دوسه قرن اخير به عظمت كهكشانها و فضاى محيط بر آنها اطلاع پيدا كردند.

و تازه اينكه قرآن در اين مورد؛ معجزه‌اى علمى ديگرى را ارايه فرموده كه دانستن آن در آن زمان، نا ممكن بوده و آن جمله‌ى‌«وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ»(الذاريات: 47)، است كه امروز همه مى‌دانند كه آسمانها، از دور شدن ستاره‌گان و كهكشان‌ها در حال توسعه مى‌باشد. صدق الله العلى العظيم.

قسم به مواقع نجوم، قسم بزرگى است كه مخاطبين حاضر نزول قرآن قطعاً نمى‌دانستند و لذا قرآن كلمه‌ى (لو) را به كار برده است (لو تعلمون)؛ يعنى علم شما به آن ناممكن است.

كتاب مكنون‌

«إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ، فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ‌(الواقعة: 77- 78)؛ قبلًا گفتيم آيه‌ى 75 اين سوره (به فهم من) تنها آيه‌ى است كه به بزرگى جهان مادى اشاره فرموده است. كلمه‌ى نجوم جمع نجم ستاره درخشان (طالع) است، جمعى كه «لام تعريف» داشته باشد مفيد عموم است.

بنابراين كلمه‌ى النجوم در آيه‌ى مذكور، همه‌ى ستاره‌هاى طالعه را شامل مى‌شود كه احتمالًا قسمت عمده كهكشانها را در بر مى‌گيرد. والله العالم.

بلى كهكشانهاى مستقر در آسمانها بزرگترين كتاب تكوينى خداوند است كه احتمالًا قسم به آن براى تأكيد بزرگترين كتاب تشريعى اوست كه قرآن مجيد باشد كه امروز تنها


صفحه 189

حجت خدا براى جن و إنس است و تنها وسيله ارتباط انسان با خداوند است، و ربط اين دو كتاب در اين چهار آيه، بسيار پرمعنى است و تنها جاى ذكر يك كتاب مهم‌تر و بزرگتر كه مصدر و مادر اين دو كتاب تكوينى و تشريعى است خالى بود كه در آيه‌ى 78 آن را نيز بيان فرمود: فى كتاب مكنون (مستور)؛ بلى مراد از اين كتاب مستور، لوح محفوظ است كه مى‌شود از يك جهت آن را، انترنت كائنات ناميد كه همه چيز در او ثابت است. و تأويل آن به علم خداوند، بى دليل و يخ و بى مزه است.

اذا بلغت الحلقوم‌

ظاهراً ضمير «بلغت» به روح و نفس بر نمى‌گردد، هر چند در فارسى هم مى‌گويند: جانم به لب رسيد؛ جان به لب شدم؛ بلكه مقتضاى قاعده به حيات و زندگى بر مى‌گردد كه زوال آن از كف پا- حسب تجربه ناقص- شروع مى‌شود، حيات اثر و شعاع معنوى روح و نفس است كه در كتاب معاد نوشته‌ام و همچنين در آيه‌ى‌«كَلَّا إِذا بَلَغَتِ التَّراقِيَ»(القيامة: 26).

به هر حال خداوند در آن حالت خطرناك و غير قابل تصور، براى همه‌ى مؤمنين و اين فقير نامه سياه، رحمت واسعه‌ى خود را برساند كه به ديوان عمل، نامه سياه نرويم آمين!.

تفسير سوره‌ى حديد[1]

ملكيت آسمانها و زمين و آنچه در آنها است‌

در آيه‌ى اول و پنجم اين سوره، مالكيت خدا را بر آسمانها وزمين ثابت مى‌كند:«سَبَّحَ لِلَّهِ‌

[1]سوره‌ى حديد مدنى و داراى 129 آيه مى‌باشد.


صفحه 190

ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(الحديد: 1)«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ..»(الحديد: 5)، و نيز در آيات ذيل، ملكيت آنچه را كه در آسمانها و زمين است براى خداوند اثبات مى‌كند:«الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(الفرقان: 2)«وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(النور: 42)«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(البقرة: 107)«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(المائدة: 40)«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(التوبة: 116)«وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(آل‌عمران: 189)«... لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(الأعراف: 158).

بنا براين آسمانها و زمين وكهكشانها و ملائكه و موجودات مادى ديگرى كه در آسمانها وجود دارند همه مملوك خدا، وخدا مالك آنها مى‌باشد و نيز زمين و آنچه كه در روى زمين و باطن زمين است مملوك خداوند است و چون اين ملكيت تكوينى است نه اعتبارى عقلايى معناى آياتى كه ملكيت آسمانها و زمين هاى هفتگانه را بيان فرمود اين است كه همه‌ى آسمانها و زمين‌ها، و آنچه كه در آنها است مخلوق خداوند است كه در ابتداء و استدامه نيازمند اراده و مديريت اوست.

از آيه‌ى اول فهميده مى‌شود كه همه‌ى موجودات مذكور، خدا را تسبيح و تنزيه و تقديس مى‌كنند.

از آيه‌ى دوم به دست مى‌آيد كه احياء و اماته، عمل خداوند است؛ بلى چنين است حيات تنها ازحيات خداوند كه ذاتى اوست به دست مى‌آيد و هيچ موجودى نمى‌تواند به چيزى حيات بدهد.

إنسانها با عوامل خارجى مى‌توانند سر فردى را ببرند؛ ولى حيات صاحب سر را خداوند مى‌گيرد، وسايل و اسباب نبايد به معلول اشتباه شود:«أَ فَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ، أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ»(الواقعة: 58 و 59).


صفحه 191

خداوند اول وآخر و ظاهر و باطن است‌

«هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ»(الحديد: 3)؛ معناى آخر بودن در فرضى مفهوم است كه همه‌ى اشياء از بين برود، چنين فرضى را من نفهميده‌ام آيا در نفخ اول در صور، به علاوه‌اى كه همه زنده‌ها مى‌ميرند، آيا همه‌ى اجسام آنها وهمه‌ى ارواح مقبوضه إنسانها در برزخ و همه موجودات و كرات آسمانى نابود مى‌شوند تا وصف آخر مانند سه وصف ديگر، مفهوم شود يا همه چيز معدوم نمى‌شوند؟ كه در اين صورت معناى آخر فهميده نمى‌شود به علاوه كه ظاهر آيه اين است كه خداوند فعلا اول و آخر و ظاهر و باطن است نه پس از نفخ اول و پيش از نفخ دوم. من بايد صادقانه و متواضعانه اقرار كنم كه معناى آخر مقابل اول را نفهميده‌ام بنا بر خلود إنسانها و ساير مكلفين در دوزخ و بهشت همه دوام دارد منتهى خداوندآخر بالذات است و بقيه آخر بالعرض و به ابقاى خداوند. والله العالم.

رجوع امور الى الله‌

«لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ»(الحديد: 5)؛ امور يا جمع امر است كه ظاهرا در اين آيه به معناى كارها است و احتمالا معناى اين آيه، و چند آيه‌ى ديگر اين است كه كارها به سوى خدا و اراده‌ى او بر مى‌گردد و به هيچ وجه معناى آيه اين نيست كه وجود اشياى مادى و مجرد به سوى وجود خداوند بر مى‌گردد تا باطل‌گرايان كم عقل ادعاى حلول و اتحاد كنند و يا بعضى از اقوال متصوفه وحدت وجودى‌ها توهم شود، اين آيه مربوط به قيامت هم نيست و شامل هردو سراى فعلى واخروى است؛ يعنى كارها همه به خدا و اراده‌ى او بر مى‌گردد و او مدبر جهان‌ها مى‌باشد و اما آيات زيادى كه مى‌گويد: شمابه سوى خدا بر مى‌گرديد يا مى‌گويد: آنان به سوى خدا بر مى‌گردند، مراد اين است كه به قيامت بر


صفحه 192

مى‌گرديد و هر كسى اين آيات را مطالعه كند از قراينى كه در آن آيات وجود دارد مطمئن مى‌شود كه مدعاى ما صادق است. و رجوع مقربين به سوى وجود خداوند نيست؛ بلكه در مورد مقربين در سوره‌ى سابق آمده بود كه: «فى جنات النعيم»؛ ولى اگر كسى جنات نعيم را به ساحه‌ى مقدس خداوند و وجود او تأويل ببرد حرفى در باره‌ى او نداريم و تنها مى‌گوييم، تأويل قرآن حرام است و باطل.

اول بودن خداوند هم به حسب ظواهر عرفى كلام مستلز م بطلان قدم غير خداوند است هر چند علت بر معلول خود تقدم رتبى دارد هر چند در زمان يك‌جا باشند؛ ولى عرف اينها را نمى‌داند و قرآن بر اصطلاحات فلاسفه نازل نشده است.

بنابراين اول بودن خداوند دليل به حدوث مخلوقات است. صاحب تفسير الميزان (ترجمه الميزان) اول و آخر بودن خداوند را به نحو ديگرى بيان كرده است؛ بلى بهشتها و نعمتهاى آن و دوزخها و عقاب آن و بهشتى‌ها و دوزخى‌ها هميشه هستند و آخر ندارند، خصوصاً نفوس ناطقه‌ى إنسانها آخر و انتهاء ندارند؛ ولى مع‌الوصف در بقاى خود هر لحظه محتاج به افاضه‌ى خداى واجب الوجود است؛ ولى اثبات مفهوم آخر ر انمى‌تواند.

اول و آخر به حسب دلالت وضعى و لفظى عرفى قرآن، اين است كه پيش از وجود همه‌ى اشياء باشد، ما كه عالم مادى را مسبوق به عدم و نيستى مى‌دانيم وعقول مجرده طوليه و عرضيه را مجرد توهم مى‌دانيم كه از عقل و نقل ثابت نمى‌شود در تصديق اوليت خداوند هيچ ابهامى نداريم؛ ولى قائلين به قدم زمانى عالم (جهان) بايد الفاظ قرآن را تأويل ببرند.

در فهميدن معناى (الآخر) مشكله بين متكلمين و فلاسفه مشترك است. و نگارنده تأويل قرآن را جايز نمى‌اند و درفهم كلمه‌ى آخر، توقف مى‌كند تا خداوند ذهن او را روشن فرمايد.

ممكن است ظهور خدا و ظاهر بودن او به ظهور وجود او باشد كه از ظهور مخلوقات او


صفحه 193

باشد كه در سراسر قرآن در برابر منكرين از همين روش استفاده شده است:«أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...»(ابراهيم: 10) و باطن بودن به جهالت همه‌ى مخلوقات به حقيقت او و كمالات او باشد.

استواى بر عرش‌

«هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى‌ عَلَى الْعَرْشِ ...»(الحديد: 4)؛ او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد، سپس بر عرش استوا يافت.

اين آيه جسمانيت خداوند و نشستن او را بر كرسى (عرش) نفى مى‌كند. چه اين آيه استواى بر عرش را بعد از خلق آسمانها و زمين در شش دوره‌ى زمانى بيان نكند، اگر خدا- نعوذ بالله- جسم مى‌بود در اول وجود خود نياز به كرسى و مكان پيدا مى‌كرد.

بنابراين اين آيه؛ مانند تمام ادله‌ى عقلى و نقلى كه جسميت و مكان را از او نفى مى‌كند، سازگارى دارد و بايد استوا و عرش را كه در چندين آيه آمده است، به معناى ديگرى دانست، هر چند كه ما آن را ندانيم، اين جهل ما، به معناى دو كلمه، موجب توقف ما در معناى آنها مى‌شود و تأويل بردن به معناى مناسب عقلى شرعاً ممنوع است، قدر متقين به معناى نشستن بر كرسى نيست.

اين عرش طبق آيه‌ى 129 از سوره‌ى توبه و آيه‌ى 22 از سوره‌ى انبياء و آيه‌ى 116 از سوره‌ى مؤمنون و آيه‌ى 26 از سوره‌ى نمل، وآيات سوره‌هاى ديگر، «مربوب» خداوند است و خدا «رَبّ» همه چيز به شمول عرش است، بر اساس آيه‌ى 7 سوره‌ى غافر، عرش محمول (ملائكه) است و روز قيامت هشت فرشته آن را حمل مى‌كنند و عرش بر آب بوده.

در حديث صحيح السند صفوان بن يحيى امام رضا (ع) در جواب يك دانشمندى از اهل‌


صفحه 194

سنت مطالبى را فرموده است، از آن جمله اين است كه: «عرش، اسم علم و قدرت است وعرشى است كه در آن هر چيز است. عرش و بردارندگان آن و آنانى كه در اطراف عرش هستند (همه محمول هستند) و خدا حامل و نگهدار و گيرنده (ممسك) آن است. (خداوند) قايم بر هر نفس و فوق هر چيز و (مسلط) بر هر چيز است.[1]مناسب است در مورد عرش و كرسى رساله‌اى مستقل تأليف شود.

اهميت انفاق در اسلام‌

انفاق مال، گاهى واجب است؛ مانند دفاع از دين، و حتى در جهاد ابتدايى و در مورد نفقه والدين و زوجه و اولاد و در مورد حفظ جان و نفس محترمه و در زكات اموال و خمس غنايم، و شش مورد ديگر و رد مظالم و ساير موارد آنچه به عنوان اولى و چه به عنوان ثانوى؛ مانند اعمار مساجد و طبع كتب دينى و امثال آن، ممكن است در بعضى موارد مصرف محصلين دانشگاه و محصلين (دانشجويان) آن در علوم تجربى كه مشغول تحصيل علومى هستند كه بدون آنها نظام اجتماعى دچار اختلال مى‌شود ما از مذاق شريعت اسلام مى‌دانيم كه خداوند راضى به اختلال نظام اجتماعى در شهر يا كشورى نيست و چنانچه امكانات مادى دولت نتواند مصارف اين دانشگاه‌ها را فراهم سازد، بر مسلمانان متمكن واجب كفايى است كه از اموال شخصى خود مصارف چنين دانشگاهى‌هايى را بپردازند.

و در غيراين موارد انفاق مال بر محتاجين مستحب مؤكد است كه قرآن و سنت بر آن تأكيد فرموده است.

«نفق» به معناى گذاشتن و اتمام شدن است و از بين رفتن است:«آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنْفِقُوا

[1]- اصول كافى ج 1/ 131.


صفحه 195

مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ فَالَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ كَبِيرٌ»(الحديد: 7)؛ امر به انفاق بعد از امر به ايمان به خدا و رسول او (ص) مقام انفاق را در دين خيلى بر جسته مى‌سازد و اجر كبير براى ايمان و انفاق تأكيد مهم ديگر است؛ مانند:«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ»(البقرة: 3).

ضمناً يك جهت منطقى ديگر نيز در اين آيه گوشزد فرموده است: كه اموال و امثال آن از شما نيست از خداوند است كه در اختيار شما قرار داده است، و مؤكد آن:«أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ ...»(البقرة: 254) و انفاق در راه خدا باشد:«وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ»(البقرة: 195)؛ به خوبى نمى‌رسيد تا از آنچه كه دوست داريد انفاق كنيد:«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»(آل‌عمران: 92).

نفقه هر چه مؤثرتر باشد فضلش بيشتر است:«لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا ...»(الحديد: 10)؛ قرض نيكو دادن به خداوند است (يعنى انفاق در راه او) چند برابر مى‌شود و پاداش پر ارزشى دارد.

از اموال پاكيزه خود انفاق كنيد و از خبيث انفاق نكنيد:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِيهِ ...»(البقرة: 267)؛ ايثار ديگران بر خود كه نيازمند هم است؛ (مانند صحابه‌ى كرام انصار) مقام بلند است:«وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‌ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(الحشر: 9)؛ انفاق به تنهايى بهتر است:«إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ يُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئاتِكُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»(البقرة: 271).