مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ فَالَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ أَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ كَبِيرٌ»(الحديد: 7)؛ امر به انفاق بعد از امر به ايمان به خدا و رسول او (ص) مقام انفاق را در دين خيلى بر جسته مىسازد و اجر كبير براى ايمان و انفاق تأكيد مهم ديگر است؛ مانند:«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ»(البقرة: 3).
ضمناً يك جهت منطقى ديگر نيز در اين آيه گوشزد فرموده است: كه اموال و امثال آن از شما نيست از خداوند است كه در اختيار شما قرار داده است، و مؤكد آن:«أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ ...»(البقرة: 254) و انفاق در راه خدا باشد:«وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ»(البقرة: 195)؛ به خوبى نمىرسيد تا از آنچه كه دوست داريد انفاق كنيد:«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»(آلعمران: 92).
نفقه هر چه مؤثرتر باشد فضلش بيشتر است:«لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا ...»(الحديد: 10)؛ قرض نيكو دادن به خداوند است (يعنى انفاق در راه او) چند برابر مىشود و پاداش پر ارزشى دارد.
از اموال پاكيزه خود انفاق كنيد و از خبيث انفاق نكنيد:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِيهِ ...»(البقرة: 267)؛ ايثار ديگران بر خود كه نيازمند هم است؛ (مانند صحابهى كرام انصار) مقام بلند است:«وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(الحشر: 9)؛ انفاق به تنهايى بهتر است:«إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ يُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئاتِكُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»(البقرة: 271).
انفاق بدون منت و اذيت باشد و گرنه باطل مىشود:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى كَالَّذِي يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النَّاسِ ...»(البقرة: 264).
انفاق به هدف طلبيدن رضاى خدا باشد:«وَ مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»(البقرة: 265)؛ بحث انفاق و صدقات و هبات، تأليف كتاب مستقل مىخواهد خداوند اولًا به نويسنده مقصر توفيق عمل دهد بعد به ساير علماء و مبلغين، بعد به مردم توانمند ديگر.
نور مؤمنان در دنيا و آخرت
نور مؤمن در دنيا غير از هدايت و كتاب است:«هُدىً وَ نُورٌ ..»(المائدة: 44 و 46)؛«... نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ»(المائدة: 15).
ايمان سبب نور مىشود و كفر سبب تاريكىها:«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»(البقرة: 257).
قرآن نور است:«فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(الأعراف: 157)؛ شايد مراد اين باشد كه سبب نور است و همچنين در آيهى 91 از سورهى انعام، و غير آن.
نور را فقط خداوند مىدهد:«وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ»(النور: 40).
نور مراتب مختلفى دارد:«يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»(التحريم: 8)؛ و توبه:«يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»(التوبة: 32)؛ و«يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»(الصف: 8)؛ و كسى آن را خاموش نمىتواند.
اجر قيامت غير از نور است:«لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ»(الحديد: 19).
روز قيامت نور پيامبر (ص) و مؤمنين و مؤمنات به سمت پيش و سمت راست تلاش دارد و همه طلب اتمام و اكمال نور شان را مىكنند:« «يَقُولُونَ رَبَّنا أَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»(التحريم: 8)؛«يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ»(الحديد: 13).
كتابهاى رسولان خدا، نور دهنده است:«... جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتابِ الْمُنِيرِ»(فاطر: 25).
و بالاخره سرور كائنات و سيد انبياء (ص) چراغ نور دهنده است:«وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً»(الأحزاب: 46).
تنبيه
اسباب عقلائى[1]در اين زندگانى كه براى دفع ضرر يا جلب منفعت به كار مىرود در آنجا از بين مىرود و قرآن هم به علاوه دلالت همهى آيات وارده در مورد قيامت كه از آنها
[1]- اسباب بر سه گونه است:
الف) اسباب عقلى كه قابل تخصيص نيست و دنيا و آخرت را نمى شناسد.
ب) اسباب عقلايى كه در شرايط قيامت( خصوصاً ميدان حساب) به كلى بى اعتبار مىشود.
ج) اسباب شرعى؛ مانند دعا و استغاثه و فديه دادن( در فرض امكان)، توبه كردن كه بزرگترين سبب سعادت آدمى در اين جهان است، در آن جا هيچ فايدهاى براى رفع مشكلات ندارد. لذا در قرآن آمده است كه بيع( و ساير معاملات و معاوضات و عقود و ايقاعات) است نه دوستى و نه پيوند خويشاوندى( فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ)ونه چاره جويى مختلف( يَوْمَ لا يُغْنِي عَنْهُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ)و نه عوضى گرفته مىشود( وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ)و نه دروغگويى فايدهاى دارد و نه بى نظمى در دستگاههاى حسابگير تا از آن سوء استفاده شود. هر كس مقدار ذرهاى از خير و يا شر داشته باشد مى بيند.
سقوط اسباب ظاهر مىشود باز هم در سورهى بقره آيهى 166 به طور كلى مىفرمايد: «تقطعت بهم الاسباب»؛ همهى اسباب و اتصالات حاكم در اينجا، از هم بريده و جدا مىشوند. و عمده شفاعت است كه آنهم به اذن خدا و رضاى او صورت مىگيرد و تنها دو عامل مؤثر در قيامت سر نوشت ساز است، اعمال و اخلاق و عقايد خود مكلفين و رحمت و جود و كرم خدا[1]كه مسلماً بين دو عالم پيوند هايى وجود دارد.
خدايا در اين دنيا هدايت و در آن جهان عنايت و نورانيت تو را خواهانيم؛ «مولاى يا مولاى انت الرب و انا العبد و هل يرحم العبد الا الرب؟» نه بهشتيها به دوزخىها كمكى مىتوانند و يا نمىكنند و نه دل ملائكه دوزخ به حال كسى مىسوزد و نه وعدهى دروغين دوزخىها كه در فرض نجات از دوزخ و برگشت به دنيا خود را اصلاح مىكنيم، بالاخره تمام راهها بسته است و تنها، تدين دنيا و رحمت خدا و گرنه دوزخ و عقابهاى آن. خدا يا توفيق بندگى را در بقيه عمر بما به عظمت خودت مرحمت بفرما.
تسليم شدن به حق تعالى
به راستى مرد مؤمن هميشه بايد اين آيهى مباركه را فراموش نكند و معناى آن را در دل نگهدارد:«أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ ...»(الحديد: 16)؛ آيا وقت آن نرسيده كه دلهاى مؤمنان بياد خدا و دستورات حق او كه (از آسمان) نازل شده خاشع و نرم گردد و مانند آنانى كه در گذشته به آنها كتاب آسمانى داده شد؛ ولى به مرور زمان دلهاى شان قساوت پيدا كرد و اكثر شان (از راه حق) بيرون رفتند، نباشيد.
[1]بقيه مسقطات عقاب كه در مجلد دوم حدود الشريعة ذكر شده و احتمالا در مادهى غفر آمده است، به همين دو بر مىگردد.
زندگانى دنيا
«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ ... وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ»(الحديد: 20)؛
بدانيد كه زندگانى دنيا مركب از هفت چيز زير است:
1- 2- «لهو» و «لعب»؛ لهو سرگرمى (بيهوده) لعب بازى (بازىهاى كودكانه) نعوذ بالله كه اكثر عمر ما به لهو و لعب، صرف شود و از تكامل عقلى و معنوى و روحانى و حتى ازتكامل عقلايى باز مانيم كه گمراهتر از چهار پايان گرديم.
3- «زينت» و تجملگرايى و مدگرايى و آرايش و لباسهاى فاخر و ظروف و فرشهاى گرانقيمت و ماشينهاى سوارى به مد روز و ساير تجملات و زينتها.
4- «تفاخر» فخر فروشى بر همديگر در امور فوق، يا در نسب و حسب و علم و مناصب دولتى و اعتبارات عقلايى و امورى كه براى كسى موجب فخر نمىشود.
5- «تكاثراموال»؛ كه پول و مال التجارة و باغ و زمين و جواهرات و غيره داشته باشد؛ البته اعيان خارجى؛ مانند باغ و زمين و حيوانات و ساختمانها، متصف به بدى و خوبى نمىشود؛ بلكه وابستگى شديد قلبى به آنها مذموم است و غصب و سرقت آنها محرم است.
6- «تكاثر در اولاد»؛ كه جمعى از فقدان فرزندان در رنج هستند و جمعى به زيادتى فرزندان خوشحال و سرمست!
7- در يك جمله زندگانى دنيا وسيلهى بهره گيرى خيالى است.
تحقيقى در معناى زندگانى
شكى نيست كه الحياة الدنيا (زندگانى پستتر و يا حاضر و نزديكتر) در اين آيه شديداً مور نكوهش قرار گرفته است كه متاع غرور است.
حياتگاهى به معناى مصدر مىآيد كه در فارسى به آن زندگى مىگويند. و مقابل آن موت و مردن است. و گاهى به معناى اسم مصدر مىآيد كه به آن در فارسى زندگانى مىگويند. و فرق آن از قراين موارد ا ستعمال غالباً ميسور است. «دنيا» كلمهى صفت مونث است و صفت مذكر آن كلمهى «ادنى» است؛ مانند اكبر و كبرى و ا صغر و صغرى و معناى آن گاهى از «دنو» (نزديكتر) است و گاهى از «دنى» (پستتر) است؛ بلكه كلمهى «دنيا» در عربى و در استعمالات قرآنى معناى و صفى دارد، نه اين كه نام و اسم باشد كه در فارسى چنين است، فارسى زبانان؛ بلكه پشتو زبانها، و اردو زبانها، اين كلمه را به معناى جهان و گيتى و نرى (پشتون) استعمال مىكنند، بسيارى از اهل علم اين سه ز بان كه تعليمات عربى ديدهاند نيز كلمهى دنيا را به همين معناى اسمى غير و صفى استعمال مىكنند.
الحياة الاخرة در مقابل الحياة الدنيا در قرآن مجيد به نظرم نرسيده است؛ بلى در آيه 64 يونس و غير آن در چند آيه كلمهى الاخرة بر كلمهى الحيات الدنيا، عطف شده ممكن است در معنى صفت الدار باشد و ممكن است صفت الحياة (الدار الاخرة كه در جاى ديگر آمده الحياة الاخرة)؛ بلى در يك آيه حيات طيبه آمده است كه متعلق به حيات همين دنيا است.
براى اين كه سوالاتى كه به ذهن دانشمندان و هوشمندان در اين آيه مىرسد كه گاهى تعلق به حكمت بالغهى خالق دارد و گاهى به عدالت او بر مىگردد، درست حل شود، در
گفتار مختصر ذيل بايد توجه شود.[1]
1- حياة الدنيا، دو معنى دارد: حيات پستتر كه شامل افعال حيوانى و اعمال بيهوده و محرمات و فسق و فجور و كار و كسب و تجارت و پول پيدا كردن براى خوردن و آشاميدن و استراحت بدون هدف ديگر مىشود.
2- مىشود كه در مقابل آن، حيات و زندگانى طيبه را قرار داد كه از اعمال لهو و لعب، به دور است و تحصيل مال را به قصد حفظ جان و براوردن حاجات معقول خود و فاميل خود به امر خدا انجام مىدهد و به اين قصد كه خدا را عبادت كند و به كمال نفسى خود برسد و به ديگران هم در فرض توان كمك كند.
3- معناى دوم الحياة الدنيا، حيات حاضر- زندگانى حاضر است ممكن است گاهى زندگانى حاضر هر دو نوع سابق زندگانى- پست و طيبه- را شامل شود، ممكن است گاهى به معناى يكى ازاين دو آمده باشد.
4- زندگى كه معناى مصدرى الحياة است، عطاى خداوند و بالاترين نعمت اوست و اين كه آيا حيات حاضر گاهى زندگى را نيز شامل مىشود يانه بايد گفت: والله العالم[2]
5- قسم سوم زندگانى ما در برزخ است كه روح با بدن برزخى زندگانى مىكند كه شناخت درستى از آن در ذهن نداريم و مقدار اندكى كه در قرآن و احاديث آمده در كتاب معاد آن را ذكر كردهايم، اهل علم به آنجا مراجعه كند.
[1]- ظاهراً من اين بحث را در محلى ديگر از اين كتاب نوشتهام؛ ولى به خاطر اهميت موضوع و زياد به كار گرفتن اين كلمه( الحيوة الدنيا) در قرآن، آن را بازهم توضيح مىدهيم.
[2]- يعنى يك لفظ به معنانى مصدر و اسم مصدر هر دو استعمال شود.
قسم چهارم زندگانى ما، زندگانى در آخرت (ميدان حساب، دوزخ و بهشتها) است كه در قرآن مكرراً گوشههايى از آن بيان شده است.
حقيقت حيات و اقسام آن
مقدمه: حقيقت حيات قابل فهم نشده؛ زيرا نه تعريف عقلى (فلسفى) دارد و نه تعريف دينى و نه تعريف علمى؛ ولى با اين همه، هيچ كسى در مفهوم حيات، زندگى (ژندون) و ساير الفاظ موضوعه براى اين مفهوم در لغات بشرى، سرگردان نمانده و نمىماند و معناى اجمالى آن را مىداند؛ منتهى از نظر علمى براى حيات آثارى بيان شده كه به توضيح نسبى حيات كمك بيشترى مىكند.[1]
اقسام حيات
1- حيات خداوند:آفريدگار جهان كه واجب الوجوداست:
در فلسفه و در علم كلام مذاهب اسلامى؛ اماميه، معتزله و اشعريه تعاريف مختلفى براى حيات خداوند صورت گرفته كه به نظر من همهى آن تعاريف، باطل و بى پايه و خيالى و بى ارزش است. اساساً از نظر عقل همانگونه كه يك عده از تقسيماتى كه در حق إنسان و حيوانات و نبات و جماد درست است در حق خداوند باطل است؛ مانند:
*- خدا ساكن است يا متحرك؛
*- سير است يا گرسنه؛
*- بيدار است يا خواب؛
*- دراز است يا كوتاه يا متوسط؛
[1]- مانند تغذيه، تنميه ورشد، تنفس، حس، حركت، توليد مثل، تبديل ماده به انرژى، اراده و اختيار و ..