به هر حال آيهى مباركه:«مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعاً إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ ...»[1](فاطر: 10)، وآيهى«رَفِيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ ...»(غافر: 15)، و آيهى«لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»(الأنفال: 4)؛ قريب الافق هستند.
من خواننده محقق را، سفارش مىكنم كه در فهم روزى كه مساوى با هزار سال و پنجاه هزار سال مىباشد، به ساير تفاسير مراجعه نمايد.
تفسير سوره نوح[2]
«إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ أَنْ أَنْذِرْ قَوْمَكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(نوح: 1)؛ از لفظ قوم كه در اين آيه دو دفعه تكرار شده به دست مىآيد كه نوح (ع) بر خلاف پندار گروهى از مفسرين به سوى تمام مردم زمين، مبعوث نشده بوده؛ بلكه به سوى جمع خاصى فرستاده شده بود، و تفسير قوم به همهى مردم بسيار خلاف ظاهر آيه است. و اعتبار عقلى نيزظاهر آيه را تأييد مىكند؛ زيرا وسايل ارتباطى حتى در سدههاى بعدى وجود نداشته كه پيام خود را به همهى ساكنين زمين برساند. بعضى از مفسرين، از شمول آب و غرق شدن انسانهاى روى زمين، بر عموم رسالت ايشان استدلال نمودهاند كه دو دليل ذيل آن را باطل مىكند:
اولًا: ثابت نشده كه آبهاى زمان حضرت نوح (ع)، همهى كرهى زمين، يا احد اقل همهى سرزمينهايى را كه ساكنين انسانى داشته، گرفتهباشد.
[1]- بعضى از مفسرين ضمير مرفوع يرفعه را به سوى عمل صالح ارجاع دادهاند و ضمير منصوب را به« كلم طيب»، و گفتهاند كه عمل صالح در بلند بردن كلم كمك مىكند. و كلم طيب را به عقايد حقه تفسير كردهاند.
[2]- اين سوره مكى و داراى 28 آيه مىباشد.
ثانياً: اگر چنين امرى ثابت شود تكليف و معصيت همهى غرق شدگان، ثابت نمىشود. قرآن مىفرمايد:«وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً ...»(الأنفال: 25)؛ از فتنهى بترسيد كه تنها ستم گنندگان شما را نمىگيرد 0 بلكه بى گناهان را نيز شامل مىشود)
حمل كلمهى «قوم» كه در آيهى اول و آيهى دوم، سه مرتبه تكرار شده بر امت، خلاف لفظ قرآن و اعتبار عقلى در آن عصرها مىباشد.
تأثير تدين در أجل و رزق آدمى
«وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ...»(نوح: 4)، و«فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً، يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً، وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً»(نوح: 11)؛ در آيات فوق اين سوره، نوح به قوم خود وعده مىدهد: اگر بعد از ايمان آوردن، عبادت و تقوى داشته و او را اطاعت كنند، از عمر شان چيزى كاسته نمىشود و به أجل معلق نمىميرند، و اگر پس از ايمان، استغفار كنند، باران زياد بر آنان خواهد باريد و به اموال و پسران شما مدد مى رساند و براى تان، باغها و نهرهاى آب قرار مىدهد.
آيا ايمان و عبادت و بندگى هميشه مؤمنان را از حوادث مرگبار نجات مىدهد و مال و پسران را زياد و باغ و آب فراوان را نصيب آنان مىگرداند؟
در آيهى 96 اعرف چنين ارشاد شده است:«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»(الأعراف: 96)؛ اگر اهل آبادىها ايمان و تقوى را به دست آورند درهاى خيرات آسمان و زمين را بر آنان باز مىكنيم.
«قِيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ وَ عَلى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ ...»(هود: 48)؛ آيهى اول و سوم ممكن است مخصوص به قوم نوح (ع) باشد؛ ولى آيهى اعراف عام است و كلى كه
يكى از سنّتهاى ثابت إلهى به حساب مىآيد؛ ولى ذيل آيهى وسط اشاره به نقيض اين سنّت دارد كه تكذيب به آيات خدا و معاصى، نتيجهى بد دارد. به اين آيه توجه فرماييد:
«وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ إِلَّا أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ»(الأعراف: 94)؛ در هيچ آبادىاى (از شهرها و دهها) نبى نفرستاديم (كه ايمان نياورند) مگر اينكه اهل آنجا را به سختى و ضرر مبتلاء ساختيم تا شايد زارى كنند.
شايد آيات در اين مورد زياد باشد كه جمع و بيان آنها از وضع اين رساله بيرون باشد؛ ولى آنچه كه به نظر ناقص نويسنده مىرسد از مجموع آيات كثيرهاى در جهات گوناگون اين موضوع وارد شده، امور زير است:
1- هميشه ايمان و عمل صالح سبب زيادتى ماديات نيست؛
2- هميشه كفر، معصيت سبب فقر و تنگدستى نيست؛
3- ممكن است تكذيب انبياء و ايذا آنان داراى اثار دنيوى تا حدودى باشد و مرتكبين آن به بلاهاى دنيوى گرفتار شده باشند؛
4- ممكن است وعدههاى نوح (ع) به قومش در فرض ايمان و استغفار، استثنايى باشد؛
- 5 با در نظر داشت قانون عمومى و استثنا ناپذير سببيت و عليت كه از مراتب قدر و قضاى إلهى مىباشد: [اين است كه] نه همهى كفار و فساق، هميشه محروم از نعمتهاى حق هستند و نه همهى آنان هميشه خوشبخت و غرق در نعمتهاى إلهى [هستند] و نه همهى مؤمنين هميشه واجد بركتهاى إلهى هستند و نه همهى آنان گرفتار فقر و مصيبت.«كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً»(الإسراء: 20)؛ همه از كفار و مؤمنين را (مطابق اسباب عادى) كمك و مدد مىرسانيم و عطاى پروردگار تو از (كفار) ممنوع نيست.«وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ
النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُونَ، وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ، وَ زُخْرُفاً ...»(الزخرف: 33- 34)؛ اگر نه اينكه مردم أمت واحده، (كافر و مشرك مىشدند) براى خانههاى كافرين به رحمن، سقفهايى از نقره قرار مىداديم و نيز نردبانهاى كه بر آنها بالا مىرفتند و براى خانههاى شان دروازههايى (از نقره) و تخت هايى كه بر آن تكيه مىزدند و طلا و يا زيتنها (ى ديگر بر آنان مىداديم)؛ بلى كافر فقط همين دنيا را دارند؛ ولى متقيان (نعمتهاى بى پايان) آخرت را دارند. اين اصل اولى است كه به خاطر ارتداد مؤمنين ضعيف الايمان چنين نشد.
به هر حال اين آيه با تأثير ايمان و تقوى و طاعت در زيادتى فى الجمله بركت دنيوى منافاتين ندارد. والله الاعلم بكتابه و آياته.
به هرحال، قوم نوح (ع) بدترين شقاوت و روسياهى را از خود، به يادگار گذاشتهاند و نهصد پنجاه سال عمر او با آن قوم قبل از طوفان، او را بزرگترين، صابر و بردبار و مقوم جهان بشريت قرار داده است. سلام الله من الان على روحه القوية القويمة الى الابد.
قمر، نور آسمانها
«أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً، وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً»(نوح: 15- 16)؛ راغب در مفردات مىگويد:
1- طباق كه يكى از مصادر با مفاعله است به دو معنى مىآيد: الف) قرار گرفتن چيزى بالاى چيز ديگر؛ ب) و به معناى مطابقت دو چيز با همديگر، اينكه كدام وجه در آيه فوق مراد است، خدا مىداند.
2- ماه را در بين آسمانها نور قرار داده است.
3- و خورشيد را چراغ قرار داده است.
سؤال مهم در قرار دادن قمر، نور در بين آسمانهاى هفتگانه است، در حالى كه قمر تنها براى شبهاى زمين نور است. در منظومهى شمسى ما، ماهها و قمرهاى متعددى وجود دارند؛ ولى مىشود اهمال ذكر آنها را مستند به محسوس نبودن آنها براى مخاطبين زمين قرآن دانست؛ بلى شكى نيست كه قمرما، در حدود چهار صد هزار كيلو مترى زمين، در آسمان اول است؛ ولى در بين آسمانهاى هفتگانه، مگر بر اساس تفسير مؤلف قاموس قرآن كه همهى آسمانهاى هفتگانه را، در كرهى هوايى زمين ما، دانسته است. و ما نظر او را دريكى ازكتابهاى مطبوعهى خود نقل كردهايم.
يك جواب ديگر وجود دارد كه آيهى مباركهى فوق؛ مانند آيات سابق كلام حضرت نوح (ع) باشد و او اين مطلب را از نظر خود كه مستند به وحى إلهى نبوده بيان داشته است[1]والله العالم.
بلى درآيه 61 فرقان آمده است كه:«تَبارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِيها سِراجاً وَ قَمَراً مُنِيراً»(الفرقان: 61)؛ اين آيه بدون هيچ گونه توجيه روشن و مطابق علم است؛ بلى اگر مانند قديمىها، هفت آسمان قرآن را به هفت كرهى مريخ و زحل و مشترى و .. تفسير كنيم، آيهى عنوان بحث هيچ اشكالى ندارد، قمر زمين در ميان كرات مذكور قراردارد قرآن مىفرمايد: «فيهن» و نفرموده «لهن»؛ بلكه منير زمين است (للارض) دقت كنيد.
[1]- علم انبياء و رسل به آسمانها و موجودات آسمانى شرط نبوت و رسالت آنان نيست؛ ولى ممكن است اين سؤال پيش بيايد كه خداوند چرا آن را در قرآن بيان كرده است( دقت شود)
در مجمع البيان از برخى نقل كرده كه فيهن به معناى معهن است؛ يعنى خدا ماه را با آفريينش آسمانها، روشنى بخش زمين ساخته. و نيز از برخى ديگر نقل كرده كه معناى آيه چنين است: و ماه را با آفرينش آسمانها، به روشنى زمين قرار داده؛ مانند اينكه گفته مىشود: در ا ين خانهها، چاهى است. اگر چه يك چاه، در يك خانه باشد.
طوفان نوح (ع)
آيهى 25 مىگويد: طوفان نوح (ع) كه (حتماً فوايدى براى دريا و زمين و محيط زيست انسانها و كشتىرانى و تجارت و اتصال تارهاى زمين داشته) براى بت پرستان قوم پست حضرت نوح (ع) اولين پيامبر اولى العزم، عذاب إلهى بوده كه همه را غرق نموده است. و ممكن است جملهى:«... فَأُدْخِلُوا ناراً ...»(نوح: 25)؛ پيش داخل آتش شدند) ناظر به آتش برزخى باشد. و ممكن است مراد آتش دوزخ در قيامت باشد.
معاد جسمانى
«وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً، ثُمَّ يُعِيدُكُمْ فِيها وَ يُخْرِجُكُمْ إِخْراجاً»(نوح: 17- 18)؛ خداوند شما را از زمين رويايند، روياندن گياه زير زمين، آدمى از خوراك گياهان زمين پديد مىآيد و رشد طفل در رحم مادر، بازهم از تغذيه گياهان مادر است، پس از مردن شما را در زمين بر مىگرداند و در آن دفن مىشويد (و دو باره) شما را از قبر بيرون مىآورد. اين همه تحولات سهگا نه به جسم انسان مربوط است و ربطى به روح او ندارد، روح آدمى از عالم بالا است.
تفسير سوره جن[1]
ما قبلا در همين كتاب، مطالبى را در مورد جن، ذكر كرديم كه لزومى در تفسير جمعى از آيات مربوط به جن، دو باره نمىبينيم.
صيانت و حفاظت وحى
وحى إلهى پس از صدور و نزول، تا رسيدن آن به مردم توسط پيامبران. از گزند زيادتى و كمى و تغيير يافتن از طرف شياطين جن و يا فراموشى انبياء، بيمه شده است«... فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ[2]رَصَداً، لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً» (الجن: 27- 28)؛ خداوند كسى را بر غيبت خود مسلّط نمىكند مگر رسولى را كه پسنديده باشد (كه چنين رسولى را بر غيبت خود مسلط مىكند) چون او نگهبانانى (از ملائكه) بين رسول و مردم دارد. و نيز نگهبانانى بين خو د و رسولش گمارده است و سلوك رصد (نگهبانان) در پيش رو و پشت سر رسول براى حفظ وحى از هر تخليط و تغيير دادن؛ يعنى كم و زياد كردن است.
يك بحث مهم
شكى نيست كه وحى إلهى به سلامت به پيامبران بزرگوار او عليهم السلام رسيده است و پيامبران هم آن را به شكل كامل به مكلفين زمان خود رسانيدهاند اين موضوع را عقل عملى انسان از حكمت خداوند مىداند، چه آيهى فوق در اين مورد وارد مىشد و چه نه؛وَ اللَّهُ غالِبٌ
[1]- اين سوره مكى و داراى 28 آيه مىباشد.
[2]- ضمير در بين يديه و خلفه به رسول الله و ضمير در جملهى« ليعلم» به خداوند بر مىگردد. و ضمير« ابلغو» به رسولان( إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ) بر مىگردد.
عَلى أَمْرِهِ.
ولى مشكل لاينحل بعد از اين مرحله به وجود آمده است:
اولا: تورات و انجيل بعد از فوت دو پيامبر بزرگوار؛ حضرت موسى و حضرت عيسى، دچار تحريف شدند، و خرافات مردم نادان در آنها راه يافت كه باعث گمراهى متدينين به آن دو دين شده، وضع انجيل بدتر است چون به جاى يكى، پنج انجيل يا بيشتر شد.
به عبارت ديگر آن عنايتى كه به حفظ وحى در اول شد، در مرحلهى بعد صورت نگرفت و مكلفين به آن دو كتاب آسمانى (تورات و انجيل) يهوديهاى قبل از بعثت عيسى، و نصرانيهاى قبل از بعثت خاتم النبيين (ص) حتى نفس اثبات نبوتهاى جديد براى مكلفين جديد ومتدينين به دين سابق، نيز كه اتمام حجت بر همهى سابقين و لاحقين باشد، صورت نگرفت، كه واقعاً در نظر آنانى كه فلسفهى خلقت اولى آدمى را تدين به دين آسمانى مىدانند، مشكل لاينحل و بىجواب است.
ثانياً: هر چند قرآن مجيد كتاب خداوند مورد عنايت قرار گرفت[1]؛ ولى سنّت مقدسه نبوى مورد عنايت قرار نگرفت، از نظريات افراطى سادهلوحان اخباريها و محدثين غافل كه بگذريم، فقهاى محققين و اساتيد با تجربهى علم رجال، مىدانند كه روايات و احاديث ضعيف و يا مجهول الاسانيد، بسيار زياد است كه چندين مرتبه از احاديث معتبرةالسند بيشتر است. تازه خيلى از احاديث معتبرة السند، با هم متعارض و يا مصدر اولى آن مجهول است و بيشتر ازنود و پنج درصد احاديث احاد است. و احاديث متواتره شايد 5% را تشكيل ندهد،
[1]-« إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»( الحجر: 9)؛
من كتاب معجزات را حافظم بيش
و كم كن را از قرآن رافضم.