نواخته اند، هر افراط، تفريطى را در پى دارد و انسانيت ما در پيروى از واقعيت ها است؛ بايد بگوييم انسان ها در سخنرانى و تأليفات خود مختار اند يكى از نظام هاى عقلايى را انتخاب كنند و هيچ كسى بر ديگرى حق ايراد ندارد و بسيار احمقانه و حد اقل بى خردانه است كه كتاب آسمانى را به دليل اين كه نظم فعلى قرآن مخالف نظام مألوف ما است رد كنند و مصداق اين شعر شوند:
اى ... عرصه سيمرغ نه جولان گه توست عرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى
خداوند نظم قرآن را چنين احسن ديده و هيچ ايرادى هم ندارد.
دفتر سوم سروش؛ مقراض تيز تناقض
تناقض به اصطلاح متكلمين و فلاسفه عبارت است از جمع هستى و نيستى يك شىء در زمان و مكان واحد بلكه با حفظ همه وحدات تناقض كه جمعى آن را در هشت وحدت منحصر نموده اند[1]و به نظر دقيق در حدود سى وحدت وجود دارد.
بايد روشن و واضح به عنوان يك عقل گرا بگوييم كه تناقض ممتنع و مستحيل و ناشدنى است و استحاله آن هم ضرورى و بديهى مى باشد و هيچ عاقلى آن را ممكن ندانسته و در آينده هم هيچ خرد مندى آن را ممكن نخواهد دانست.
تضاد منطقى نيز مانند تناقض مستحيل و ناممكن است.
[1]-
در تناقض هشت وحدت شرط دادن
وحدت موضوع و محمول و مكان
وحدت شرط و اضافه جزء كل
قوه و فعل است در آخر زمان
مولف كتاب رهبر خرد كه در فن منطق تأليف شده و نگارنده آن را در ايام جوانى خود مطالعه كرده ام، شماره وحدات تناقض را تا سى تا بالا برده است. اين اختلاف اصطلاحى است و گرنه هيچ اختلاف واقعى در استحاله تناقض با حفظ همه وحدات آن بين عقلا وجود ندارد.
اما اين كه وقوع تناقض و يا حتى ادعاى ضرورت وقوع تناقض در كتاب هاى طرفداران منطق دياليكتيك ماركسزم لنينزم كه به عنوان يكى از اصول چهار گانه اين دستهى از كمونستان جا گرفته بود، بسيار افتضاح و رسوايى را براى آنان به بار آورد و طفلك هاى ماركسزم هدف واقعى شان امكان تناقض فلسفى نبود و نه آن را مى دانستند و نه فرق تناقض و تضاد منطقى را مى فهميدند. نود درصد اصول به اصطلاح علمى شان!! شعار هاى سياسى بود و در بهترين حالات از علوم تجربى گاهى گپى مى زدند كه دانشمند شناخته شوند!!!
مراد آنان از تناقض و ضرورت وقوع آن، تضاد عوامل فيزيكى بود كه به تخم مرغ و جوجه مرغ (تز، انتى تز و سنتز) مثال مى زدند و از بى سوادى بين تناقض و تضاد منطقى و تضاد عوامل فيزيكى هيچ فرقى نمى دانستند.
روزى كه واقعيات عينى، نظام اقتصادى بى پايه شوروى را فلج كرد، نظام سياسى آن بر هم خورد و روسيه و دولت هاى جدا شده از آن همه به طرف سرمايه دارى رفتند، ديگر كسى از فلسفه ماركسزم و اقتصاد آن صحبت نكرد و اصول چهار گانه ماركسزم هم به باد فراموشى رفت و جوجه كمونست هاى مستضعف كشور هاى شرقى كه فهميدند آنچه واقعيت دارد پول هاى غربى ها است و كمونزم خواب و خيال!! جمع كثيرى كه توانستند نصف دايره چرخيدند و پرچم كاپيتالزم را بوسيدند.
به هر حال تناقض محال است، در هر علم و هر فرضيه و در هر قانون و در هر دينى كه باشد آن را باطل مى سازد. متخصصين علوم عقلى (منطق، كلام و فلسفه) مى دانند كه از
تجويز آن باز استحاله آن لازم مى آيد.[1]
حالا كه اين مقدمه روشن شد ببينيم آقاى سروش چه تناقضى در قرآن پيدا كرده؟ راست مى گويد يا اشتباه نموده و نافهمى به مفهوم تناقض او را به بيراهه برده؟ و يا عمدا براى اثبات رؤيايى بودن قرآن (=ابطال قرآن) مغالطه مى نمايد.[2]
او در دفتر سوم خود چند موضوع متناقض را بيان مى دارد:
آب آتش گرفته
او به آيه«وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ»ايراد گرفته كه وقتى دريا ها آتش گيرد! او در اين مورد رجز خوانى زيادى كرده و حتى يك ورق قبل به پيامبر بزرگوار اسلام (ص) توهين نموده كه نمى خواهم آن ها را نقل كنم.
خب اگر دريا آتش بگيرد تناقض است؟«وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ»مسلما تناقضى كه ما قبلا آن را توضيح داديم، نيست.
ولى ممكن است گفته شود او به معناى مصطلح تناقض در فلسفه جاهل بوده و منظورش اين است كه رؤياى پيامبر كاذب بوده و امر ناممكنى را ممكن دانسته؛ پس قرآن خواب و خيال است نه كلام خداوند.
آقاى سروش امروز نوجوانان در مدارس همه مى دانند كه آب از اكسيجن و هيدروجن
[1]- وقتى گفته شود تناقض جايز است، در جواب گفته مى شود يك مصداق تناقض جايز شما خود همين استحاله و امكان تناقض است كه بايد دو قضيه نقيض را قبول كنيد! و از قول به جواز آن اقرار به استحاله آن به دست مى آيد.( دقت شود).
[2]- در فرض دوم انگيزه او روانى است يا اقتصادى و روانى بودن نيز احتمالاتى دارد. ما گمان بد به او نمى بريم، خودش انگيزه خود را مى داند.
تشكيل شده و هردو قابل اشتعال است، يعنى در قيامت يا در نزديكى آن ممكن است آن قدر فشار بر آب ها بيايد كه كلا يا بعضا تجزيه شده و تبديل به آتش شوند.
به راستى شما اين موضوع را نمى دانستيد يا فكر مى كرديد ديگران نمى دانند؟! بلى غرور كاذب فكر صاحب خود را كور مىكند.
و نيز ممكن است درياها به آتش خارجى شعله ور شود. در مفردات راغب آمده: «وَ إِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ، اى اضرمت نارا». كه با احتمال دوم شايد بيشتر سازش دارد. و معنا هاى مستعمل ديگر هم در كتب لغت براى آن ذكر شده است.
در زير همين عنوان ايراد هاى ديگرى هم گرفته كه بعضى از آن ها واقعا خنده دار بوده و حكايت از عقدهى بودن نفس او مىكند و مناسب شأن يك نويسنده منصف نيست.
من صرف عمرم را براى بيان اشتباهات عمدى او نيكو نمى دانم و فهرست وار مى گذرم؛ ضعف گفتار او بر اهل تحقيق روشن است. ظاهرا خود او هم پيشيمان شده و در جايى ديگر همين دفتر آيات را تناقض نما گفته.
افراط و دشمنى با يك امر كه نويسنده آن را براى اثبات شخصيت خود بيان مىكند قهرا او را به عمق جهالت مى برد. او در ذيل عنوان فوق آتش گرفتن درياها مطالبى از آيات قرآن را كه وقوع آن ممكن است و هيچ مشكلى ندارد، با پر رويى آن ها را به عنوان باطل و ناشدنى ها و يا به قول خودش تناقضات ذكر مىكند و بدون اين كه دليلى بر انكار آن ها نقل كند، بطلان آن ها را مسلم مى پندارد كه كمال نادانى و يا عصبيت نويسنده را اثبات مىكند.
2- آيه«وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى»معناى معقول و مفهوم روشنى دارد، ولى عصبيت و غرور او را وادار مىكند كه آن را بر صدر همه اين شگفتى ها (كه يكى از آن ها هم شگفتى نيست) نشان دهد كه از همه شگفت تر است. گويى كه نويسنده نوجوان لجبازى
است كه لجبازى مىكند و پرت و پلا صحبت مىكند!! در اين آيه خداوند به پيامبر مى فرمايد تيرى كه به سوى دشمن پرتاب كردى، تو پرتاب نكردى، خدا پرتاب كرد، يعنى آن را به هدف رسانيد. اين گونه جملات مورد استعمال روز مره مردم است.
3- او مى گويد شگفتى هاى غريبى در راه است (در قرآن زياد است)، ولى (غريب تر و عجيبتر از همه) آيه«هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»است!! واقعا اين آيه تعجب دارد يا او فكر مىكند هرچه اتهام گنده تر و بيشتر باشد، كلام او پذيرنده بيشتر دارد!!
خدا اول جهان است. وقتى همه بروند در نفخ صور اول، خدا باقى مى ماند و آخر همه است، خداوند به وسيله آثار مخلوقه خود ظاهر است«أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»،و به حقيقت خود پنهان است.
به راستى اين آيه از همه شگفتتر و دورتر از عقل است، يا عقل شما از همه عقول دورتر مى باشد؟
من از اين ايراد او چيزى ديگر به ذهنم مى رسد كه اين آقا در غرب مترقى شده!! و خدا را نيز منكر شده است. ولى من به احتمال، كسى را محكوم نمى كنم، او شايد خدا را به همين صفات قبول داشته باشد، لكن آن را براى تضعيف قرآن عمدا ذكر كرده است. و الله العالم.
4- پس از اين همه اشتباهات عمدى و يا سهوى مى گويد: گذشته ها پارادوكس ها (تناقض نماها) بوده!! و به تناقضات واقعى مى رسد كه چنين اغراق و مبالغه مىكند:[1]«از تناقض نما ها كه بگذريم، گذار مان به تناقض هايى مى افتد كه سراسر قرآن را در خود غرق كرده ... سبحان الله! چه پر رويى در بهتان و افتراء. هزاران دانشمند اين كتاب را تفسير كرده
[1]- من تا كنون چنين دشمنى با قرآن نديده ام.
اند و روى تك تك آيات آن و حتى كلمات آن غور كرده اند و جمعى از دانشمندان غير مسلمان اعتراف به عظمت قرآن نموده اند و در اين مورد كتاب هايى نوشته اند و به فارسى ترجمه شده، و اين آقا مى آيد با يك بيان الحادى خود سراسر قرآن را غرق در تناقضات مى داند. چه پررويى و بى حيايى!! گويى او در مورد كتاب مجهولى صحبت مىكند كه كسى از آن خبر ندارد؛ شايد چنين بى شرمى در تاريخ بشر بى سابقه باشد.
حالا اين تناقض در كجاست؟ او آيه مباركه«لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ»(سوره انبياء، آيه 23)؛ را با آيه«رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ».(سوره نساء، آيه 165)، و امثال آن متناقض مى داند.
او نمى داند يا خود را به نادانى مى زند؛ آيه اول مى گويد خداوند از كار خود سوال نمىشود، چون كار هاى او اقسامى دارد، از كار هاى او خلق آسمان ها و زمين است و از كار هاى او خلق ملايكه است و خلق جن و خلق انواع متعدد حيوانات و خلق انسان است. او حكيم است و همه را به حق آفريده، علم و قدرت او ذاتى و لايتناهى و مالك حقيقى است، كى ها حق سوال از او را دارند كه از افعال او سوال كنند؟
ولى بندگان، مخلوق خدا هستند و او خالق و مالك حقيقى همه مخلوقات خود است و همه انسان ها را براى بندگانى خود آفريده و از مطيعين و متخلفين از همه حق سوال را دارد كه در برابر خالق و رازق و منعم خود از عمل هاى خود كه سوال مى شوند جواب بدهند.
معناى آيه روشن است[1]معناى آيه اين نيست كه او بر بندگان خود اگر ظلم كند مى تواند و كسى حق سوال را ندارد، چون امكان اين فرض منتفى است، او حكيم و عادل و بلكه
[1]-
چشم باز و گوش باز و اين عمى
حيرتم از چشم بندى خدا
متفضل و منان و معطى و واهب و غافر الذنوب و الخطايا است. همه عقلاء اين مطلب را مى دانند مگر آن كه خدا باطن كسى را به نفاق، يا معصيت و يا تكبر مسخ كرده باشد.
او در امور ديگر مانند هدايت و ضلالت و توقف ايمان بر اذن خداوند و سپس در مورد جبر و اختيار اشارات ناقصى دارد.
او خيال كرده كه توقف ايمان بر اذن خداوند اختيار بنده را سلب مىكند، او چون بدون سواد مذهبى و دينى و فلسفى به قرآن مراجعه مىكند كه قهرا چيزى را نمى فهمد؛ بلى استناد مسببات به اسباب طولى و عرضى خود متفاوت است و آيات قرآن قواعد عقلى را مراعات كرده كه فهم آن ها تخصص مى خواهد كه او ندارد. و نيز مطابق قواعد عقلى در قرآن گاهى مسببات به علل و اسباب قريب و گاهى به اسباب و علل متوسط و گاهى به اسباب بعيد خود نسبت داده شده است كه بسيار دقيق و زيبا است.
آيات جبر و اختيار كه جمعى در آن اختلاف كرده اند، يك ذره بين خود تناقض ندارند، جمع بين آن ها امر بين امرين را نتيجه مى دهد كه ما اين موضوعات را در كتب كلامى خود به فارسى و عربى مفصلا بيان داشته ايم و لزومى در تكرار آن ها نمى بينيم.
توضيح دو آيه
وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً، ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ».(سوره نساء، آيات 78 تا 79).
اين دو آيه دو مطلب بديع و عميق را بيان مىكند كه نشان گر علم گوينده آن است، افراد عوام و كم فكر چنين بوده اند و چنين هستند و چنين خواهند بود كه وقتى نعمتى و خوبىاى
مطابق طبع شان بود، ادعا مى كنند من مستحق آن بودم كه خداوند آن را به من ارزانى كرد.[1]و اگر دردى و فقرى و گرفتارى به آنان رسيد خود شان را مستحق آن نمى دانند و در صدد علت تراشى بر مى آيند كه بدشگومى و فال بد زدن در حق ديگران يكى از آن اسباب و علل ساده عوام است و لذا پيامبر را متهم مى كردند.
خداوند در آيه اول يك حقيقت كلى را بيان داشته كه همه حوادثى كه براى انسان ها رخ بدهد به اراده و اختيار مسبب الاسباب است و او علت العلل كاينات مى باشد و همه علل و اسباب به او به عنوان سبب نهايى منتهى مىشود، شگوم بد زدن و سبب تراشى هاى غير واقعى خرافات است و كم عقلى.
قواعد عقلى تقاضا دارد سراسر جهان مادى و همه ذرات موجودات با ترتيب على و معلولى (سببى و مسببى) كه بين خود دارند، بايد به مسبب الاسباب برسند؛ عالم امكان، فقر است و نياز و نيستى. و واجب الوجودى است كه اراده او همه چيز را ايجاد مىكند و اين عليت در عرض علل و اسباب مادى نيست تا اجتماع علل مستقله بر موجود واحد پيش بيايد، بلكه در طول اسباب طبيعى است كه براى فهم تفصيلى آن بايد درس خواند تا فهميده شود.
بلى همان گونه كه قرآن اين دسته را سرزنش مىكند كه تفقه و كنجكاوى عقلى ندارند، همه حوادث و اعيان در جهان مادى و حتى امكانى، از خود علل قريب، متوسط و بعيد دارند و قانون عليت- به مقتضاى قدر و قضاى الهى- تخلف پذير نيست و بيهوده پيامبر و يا هر كس ديگر را متهم نكنيد كه فلان واقعه ناگوار تان به خاطر اوست. و اين نادانى هنوز در بين عوام جريان دارد، عوامى كه هنوز فرهنگ آنان قرآنى و عقلانى نشده است.
[1]-
من اكر كام روا گشتم و خوشدلى چه عجب
مستحق بودم و آن ها به زكاتم دادند