متفضل و منان و معطى و واهب و غافر الذنوب و الخطايا است. همه عقلاء اين مطلب را مى دانند مگر آن كه خدا باطن كسى را به نفاق، يا معصيت و يا تكبر مسخ كرده باشد.
او در امور ديگر مانند هدايت و ضلالت و توقف ايمان بر اذن خداوند و سپس در مورد جبر و اختيار اشارات ناقصى دارد.
او خيال كرده كه توقف ايمان بر اذن خداوند اختيار بنده را سلب مىكند، او چون بدون سواد مذهبى و دينى و فلسفى به قرآن مراجعه مىكند كه قهرا چيزى را نمى فهمد؛ بلى استناد مسببات به اسباب طولى و عرضى خود متفاوت است و آيات قرآن قواعد عقلى را مراعات كرده كه فهم آن ها تخصص مى خواهد كه او ندارد. و نيز مطابق قواعد عقلى در قرآن گاهى مسببات به علل و اسباب قريب و گاهى به اسباب و علل متوسط و گاهى به اسباب بعيد خود نسبت داده شده است كه بسيار دقيق و زيبا است.
آيات جبر و اختيار كه جمعى در آن اختلاف كرده اند، يك ذره بين خود تناقض ندارند، جمع بين آن ها امر بين امرين را نتيجه مى دهد كه ما اين موضوعات را در كتب كلامى خود به فارسى و عربى مفصلا بيان داشته ايم و لزومى در تكرار آن ها نمى بينيم.
توضيح دو آيه
وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً، ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ».(سوره نساء، آيات 78 تا 79).
اين دو آيه دو مطلب بديع و عميق را بيان مىكند كه نشان گر علم گوينده آن است، افراد عوام و كم فكر چنين بوده اند و چنين هستند و چنين خواهند بود كه وقتى نعمتى و خوبىاى
مطابق طبع شان بود، ادعا مى كنند من مستحق آن بودم كه خداوند آن را به من ارزانى كرد.[1]و اگر دردى و فقرى و گرفتارى به آنان رسيد خود شان را مستحق آن نمى دانند و در صدد علت تراشى بر مى آيند كه بدشگومى و فال بد زدن در حق ديگران يكى از آن اسباب و علل ساده عوام است و لذا پيامبر را متهم مى كردند.
خداوند در آيه اول يك حقيقت كلى را بيان داشته كه همه حوادثى كه براى انسان ها رخ بدهد به اراده و اختيار مسبب الاسباب است و او علت العلل كاينات مى باشد و همه علل و اسباب به او به عنوان سبب نهايى منتهى مىشود، شگوم بد زدن و سبب تراشى هاى غير واقعى خرافات است و كم عقلى.
قواعد عقلى تقاضا دارد سراسر جهان مادى و همه ذرات موجودات با ترتيب على و معلولى (سببى و مسببى) كه بين خود دارند، بايد به مسبب الاسباب برسند؛ عالم امكان، فقر است و نياز و نيستى. و واجب الوجودى است كه اراده او همه چيز را ايجاد مىكند و اين عليت در عرض علل و اسباب مادى نيست تا اجتماع علل مستقله بر موجود واحد پيش بيايد، بلكه در طول اسباب طبيعى است كه براى فهم تفصيلى آن بايد درس خواند تا فهميده شود.
بلى همان گونه كه قرآن اين دسته را سرزنش مىكند كه تفقه و كنجكاوى عقلى ندارند، همه حوادث و اعيان در جهان مادى و حتى امكانى، از خود علل قريب، متوسط و بعيد دارند و قانون عليت- به مقتضاى قدر و قضاى الهى- تخلف پذير نيست و بيهوده پيامبر و يا هر كس ديگر را متهم نكنيد كه فلان واقعه ناگوار تان به خاطر اوست. و اين نادانى هنوز در بين عوام جريان دارد، عوامى كه هنوز فرهنگ آنان قرآنى و عقلانى نشده است.
[1]-
من اكر كام روا گشتم و خوشدلى چه عجب
مستحق بودم و آن ها به زكاتم دادند
در آيه دوم يك قاعده مهم ديگر عقلى را بيان مىكند كه هرچند مخاطب پيامبر است، ولى معناى آن همه انسان ها و حتى جن و همه مكلفين و موجودات مادى احتمالى در منظومه هاى شمسى و كهكشان ها را شامل مىشود و ربطى به مدلول آيه قبلى ندارد.[1]
و آن قاعده عام اين است كه طاعات به توفيق خداوند است، ولى معاصى از وسوسه نفس خودت مى باشد.
به عبارت ديگر طاعت و معصيت هردو به اراده خود مكلف است و هيچ مجبوريتى در عمل خود ندارد، ولى در عين حال چون به ارشاد و توفيق خداوند مكلف اطاعت مىكند، خداوند به همين لحاظ آن را به خود نسبت مى دهد و گرنه آيات زياد قرآن اعمال مكلفين را به خود شان نسبت مى دهد. و در گناهان چون توفيق وجود ندارد، آن را به خود مكلف نسبت مى دهد.
در روايت صحيح السندى، تصريح شده كه خداوند مى فرمايد من سزاوارتر به حسنات تو هستم و تو سزاوار تر به معاصى خود هستى.
بنابر اين نسبت طاعات به خداوند يك نسبت عرفى و اولويت است، وگرنه از لحاظ عقلى فاعل قريب طاعات و معاصى خود بنده است و سبب متوسط آن عوامل متعدد محيط و تربيت و وراثت است و سبب بعيد آن مطابق حكم عقل كه همه كاينات به خداوند بر مى گردد، خداوند است.
معناى عالى آيه را فهميديم؛ ولى اگر كسى بىسواد باشد، يا مخالفت ورزيدن با قرآن را
[1]- در آيه قبلى حسنه و سيئه نزديك به معناى نفع و ضرر بود كه فميديد، ولى در اين آيه مراد از حسنه و سيئه معصيت و اطاعت است و هدف نفى جبر و تفويض مى باشد. و اگر اين دو كلمه در هردو آيه به يك معنا باشد بازهم تناقضى در كار نيست.
وظيفه خود بپندارد، اختيار با خود اوست كه كجا برود! و سعدى فقط اعرابى را نصيحت كرد كه اين راه كعبه نيست راهى كه تو مىروى به تركستان است!
بهانه گيرى طفلانه
در آيه مباركه:«إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(نحل: 40)؛ وقتى چيزى را اراده كنيم به او مىگوييم باش، بلافاصله مىشود. معترض مذكور مىگويد اگر همه چيز با «كُنْ» خلق مىشود، خود كلمه «كُنْ» با چه خلق مىشود؟ با يك «كُنْ» ديگر و اين سلسله تا بىنهايت ادامه دارد!!.
بهانه گير، بهانه گير است، ولى بهانهگيرى دانشمندان از بهانهگيرى دانشمندنماها بسيار فرق دارد، أدا در آوردن دومىها واقعا رسوايى خندهدار است.
وقتى كسى درس نخوانده باشد چنين صحبت مىكند، اولا اين آيه نوع تمثيل توضيحى است كه بعضى از مفسرين گفته و مؤيد آن اين است كه حرف «أن» تفسيرى است، كه معناى اراده حق را تفسير مىكند؛ يعنى همه اشياى جهان امكان، به اراده حق به وجود مىآيد و اراده حق يا صفت ذاتى اوست كه جمع كثيرى از متكلمين اسلامى و فلاسفه گفتهاند و يا به معناى ايجاد و إحداث مخلوق است كه جمع ديگر گفتهاند. در انسان هم چنين است، همه كار هاى اختيارى انسان ها به اراده آنان صورت مى گيرد، ولى اراده آنان اراده ديگر را نمى خواهد تا تسلسل لازم آيد.
بنا بر هيچ تسلسلى لازم نمى آيد و مراد از قول، قول تكوينى است، تعبير آيه از شهكارىهاى علمى قرآن است كه من در هيچ كلامى نديدهام و نه پيامبر درس ناخوانده اسلام (ص) مىتوانست چنين عبارتى را در بيدارى بگويد و يا تصور كند، تا چه رسد كه به
خواب پريشان خود ببيند! كلام، كلام خدايى است (تو تجاهل كنى و زحمت ما ميدارى).
سخنى در معجزات انبيا
معجزه عبارت از عمل خارق العاده و فوق العادهاى مىباشد كه ذاتاً ممكن باشد و از آنجا كه امور مستحيل و ممتنع ضرورت عدمى دارند و قدرت مطلق به آنها تعلق نمى گيرد، تا چه رسد به مطلق قدرت.
معجزه در اصطلاح متكلمين، عمل خارق العادهاى است كه مدعى منصب از جانب خداوند براى اقناع مردم آنرا انجام مىدهد؛ مانند انبياء و رسولان الهى كه معجزاتى را براى اقناع و اتمام حجت بر بندگان خدا انجام مىدادند و عملهاى فوق العادهاى را بجا آوردند تا مردم بدانند براستى آنان از جانب خداوند مأمور شدهاند دين او را به مردم ابلاغ كنند و مردم هم مقام آنان را تصديق و به فرمان او- اوامر و نواهى او- عمل كنند.
قرآن مقدس معجزات انبياى گذشته را تا حدى نقل نموده است، حكم عقل اينست كه اگر نبوت پيامبر آورنده قرآن (ص) ثابت شود بايد همه مطالب قرآن را تصديق نمود كه قرآن كتاب خداوند است.
ولى اگر كسى به نبوت آن حضرت (ص) و كتاب آسمانى قرآن معتقد نباشد، مثلا كتاب را خواب نامه بداند و پيامبر را صاحب خوابهاى پريشان بداند و همچنين ساير انبيا و كتب آنان را،[1]حكم عقل و وجدان او اينست كه در صحت و سقم آن ها توقف كند؛ يعنى نه حق قبول را دارد و نه حق انكار را تا چه رسد به مسخره كردن و توهين كتب آسمانى و تكذيب
[1]- شايد كسى در دنيا پيدا نشود كه احتمال بدهد چنين آدمى در كره زمين وجود داشته باشد و يا در آينده بيايد، ولى ما در عصر خود مىبينيم چنين افرادى هستند كه در كتابت ادعا دارند كه كتب آسمانى خواب نامه و رسولان الهى خواب ديدگان پريشان دروغين هستند، اما اينكه انگيزه اصلى او چيست؟ خودش مىداند.
همه انبيا. و هيچ دليل قطعى بر استحاله وجود خدا اقامه نشده بلكه همه عقلاى عالم دو نظر دارند، يكى اينكه وجود خدا ثابت نيست، دوم اينكه وجود واجب الوجود و حكيم و خالق توانا و دانا به دليل قطعى عقلى و حتى به شبه برهان لمى ثابت است و مىگويند معرفت وجود او فطرى است.
با اين وصف اديان آسمانى و كتب منزله الهى و نبوت و رسالت انبيا قابل تكذيب نيست، ممكن است راست باشند، ممكن است ادعايى باشند، مگر اينكه كذب بعضى از اديان را به وسيله دين معتبر خدا بدانيم. به هر حال وظيفه عقلى اين فرد تحقيق در يافتن حقيقت است و در پايان اگر حق براى او ثابت نشد، جاهل قاصر است و روز قيامت معذور؛ ولى به شرطى كه براى گمراه نمودن مردم دجالى نكند.
ما فعلا از آقاى سروش سوال مىكنيم كه شما به خدا معتقد هستيد؟ يا مانند ماديين، جهان را معلول تصادف طبيعت مىدانيد؟
اگر برهان قاطع بر نفى چنين خدايى براى شما اقامه شده كه تا كنون چنين دليلى را هيچ فردى ادعا نكرده است و يا حد اقل اثبات نتوانسته است، مشكلى نداريد انبيا و كتب آسمانى را تكذيب كنيد و حتى قول داروين را بپذيريد و خود را از نسل آدم ندانيد!!
ولى اقامه برهان بر نفى خدا تا اكنون طرفدار عاقلى ندارد، پس شما از نظر عقل خود- نه از نظر عقدههاى روانى و انگيزه هاى نفسانى و اقتصادى- حق انكار خدا و عقايد دينى دينداران و كتب مقدسه نازله را نداريد و براى آرامش وجدان خود از همه بىادبى هاى خود به پيامبران الهى و كتب منزله و جريحه دار نمودن دل هاى ميلياردها متدين توبه نامهاى بنويسيد و از همه دين داران معذرت بخواهيد تا آدميت خود را تكريم كنيد.
ولى بعضى ها معتقدند كار شما از اين مرحله گذشته و شما در سراشيبى سقوط قرار
گرفتهايد و فعلا راه بازگشت شما دشوار شده است.
در پايان چند سوال مختصر از شما داريم:
سوال اول: شما همه اديان جهان را خوابهاى آشفته جمع كثيرى از مدعيان بىمنطق انسانها مىدانيد كه اگر همه را يكجا كنند، به مولوى شما نمى رسند.[1]
سوال دوم: شما بيان تخيلات خود را كافى مى دانيد و نيازى در اقامه دليل نمى بينيد؟! شما كه هيچ دليلى بر ادعاى الحادى خود نداريد.
وظيفه انسانى خود را چه مى دانيد؟ تنها در بدگويى از دين و گمراه ساختن جمعى از مومنين؟ كار مثبتى در غرب داريد و در مقابل پولى كه مى گيريد چه كار خوبى را غير از شغل اول خود انجام مى دهيد؟
سوال سوم: شما در خلوت از اين جملات خود: اين كتاب حقا" به خوابنامهاى راز آلود مىماند كه هنرمندانه روايت شده اگر كسى را جز محمد امين (ص)[2]راوى آن بود، البته يك اثر بديع هنرى شمرده مىشد و بس. اما نسبتى كه با واقعيت دارد (نزد مومنان به نبوت محمد (عليه السلام)) آن را بدل به كتابى تمدن ساز كرده است كه راهنماى سعادت و آموزگار حكمت و شناسنامه هويت مسلمانان بوده و خواهد بود؛ منفعل نيستيد؟ آيا اسلام به اعتراف غربى ها تمدن و علم و كمال را به جهان عرضه نكرد؟ شما كه در غرب هنرمندى آموخته ايد، چگونه
[1]- شما واقعا به اشعار مولوى علاقه قلبى داريد و واقعيت معانى آنها را پذيرفته ايد كه خيلى بعيد است! و يا اينكه از نگاه ضعفهاى روانى براى خود تكيه گاه خيالى درست كردهايد كه اگر او فعلا زنده مى بود، چنين اظهار علاقه نمى كرديد؟ جواب دهيد. ولى در ساعتى جواب بدهيد كه عقل شما از همه وسوسه ها خالى باشد.
[2]- حرف( ص) در اوراق انترنتى او مكررا ذكر شده كه يك نوع زرنگى و تلبيس اوست و گرنه پيام آور خواب آلود نويسنده مذكور چه احترامى دارد؟!.
راضى مى شويد خواب هاى پريشان مرد بى سواد را هنر بدانيد، شما در بيدارى بسيار آشفته گپ مى زنيد! آيا تمدن سازى از خواب ها تا كنون بيرون آمده؟
به هر حال از اين جمله و ساير جملات متعدد او تا حدود زيادى اعتقاد او به دين اسلام و نبوت خيالى پيامآور خوابها!! فهميده مىشود، و در كل صراحت دارد. جوانان عاقل بايد فريب او را نخورند.
قانون سببيت
مى گفتند رشتهى سببيت[1]دستان خدا را بسته است،بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ،آنچه در جهان مىرود به اذن پروردگار اوست و اگر نازى كند از هم فرو ريزند قالبها، ... سبب و علت واژه قرآنى نيست كه كلمه خلق واژه برگزيده راوى اين متن مقدس است (خوابنامه و قداست؟ كوسه و ريش پهن!) اين نويسنده بعد از كلمات فوق همه معجزات انبيا را از بىخبرى و يا از روى تعمد مخالف قانون سببيت بيان داشته تا قرآن را بيشتر توهين كند، او نمى فهمد يا نمى خواهد بفهمد كه معجزات انبيا از قانون سببيت بيرون نيست، منتهى اشيا ممكن است اسباب طبقه بندى شدهاى داشته باشد كه هنوز علوم تجربى به آنجا نرسيده است، مقدارى از كارهاى مرتاضان كه نيرنگ نيستند احتمالا از همين مقوله به حساب مىآيد.
[1]- قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ؛ يهوديها گفتند دستان خدا بسته است( توانايى ندارد) دستهاى خودشان بسته باد، دستان خدا گشاده است و قدرت او عام: ببينيد آقاى سروش كلمه رشته سببيت را در كلام يهوديها از خود زياد نموده تا آيه را به نيرنگ مبطل قانون سببيت معنا كند، اين اولا و ثانيا او ظاهرا نفهميده كه باز بودن دست خدا هيچ تزاحمى با قانون سببيت غير قابل تخصيص ندارد، كه در طول همديگراند نه در عرض همديگر و جهل به اين نكته خيلى از نويسندگان را به اشتباه انداخته است. حرف اخير ما كه آقاى سروش را ممكن است خيلى ناراحت كند اينكه قانون سببيت يكى از قوانين محكم تكوينى همين خداوند جهان است.