حرف ديگر كه ممكن است درنتيجه به نفع قول مشهور تمام شود اين است كه ظاهراً در عربستان فعلى، پس از حضرت اسماعيل (ع) تا زمان حضرت خاتم النبيين (ص) پيامبرى نيامده است، و اگر آمده باشد يكى دو نفرى بوده[1]در ايران امروز و هند و پاكستان امروز و افغانستان امروز و كشورهاى غربى و در آفريقاى سياه به طور اطمينان بخش ثابت نشده پيامبرى آمده باشد و اگر بوده دو سه نفرى بوده.
خلاصه اينكه: عدد مرسلين خداوند براى ما مجهول است.
استنباط يك مطلب مهم
در مجموع فهميده مىشود در همهى قريهها و شهرها به طور مستمر انبياء و اوصياى آنان وجود و حضور نداشتهاند و طبعاً حجت الهى بر تودههاى انسانى در روى زمين تمام نشده است. از اين موضوع به خوبى به دست مىآيد كه علت اولى و غرض اصلى از خلقت بشر ايمان و عبادت نبوده؛ بلكه چيزى ديگرى بوده كه براى ما مجهول است و عبادت علت ثانوى بوده كه به شروطى معلق بوده و به ملاحظه اين شروط نبى و رسول مبعوث مىشده است. اين موضوع را هر چند كسى نگفته است؛ ولى فكر من در آخر عمرم به آن رسيده و به آن معتقدم.
نسبت علم و دين
«فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ»(غافر: 83)؛ وقتى رسولان شان با دلايل آشكار نزد آنان آمدند، آنان به علمى كه داشتند خوشحال بودند (و به دين استهزاء كردند) و به سزاى استهزاى خود رسيدند.
علمى كه مردم در دورهى انبياى پيشين داشتهاند، احتمالًا در غالب، اصول خرافى بوده كه از گفتههاى آنان دربارهى بتپرستى و تأثير آنان در بر آوردن حاجات، خواستهها و
[1]- شعيب( ع) اگر عرب بوده باشد، در كشور اردن امروزى بوده است.
شفاعت آنان كه نماد فرشتهگان هستند و در مورد انكار معاد و در مورد قداست باورهاى اجداد كم عقلتر از خود داشتهاند كه از قرآن مجيد به دست مىآيد. و نيز تجاربى كه در مورد ستارهها و باورهاى غلطى كه در تأثير اوضاع كواكب درسر نوشت بشر داشتهاند و يا در تجارت و زراعت داشتهاند و يا معلوماتى در مورد گفتههاى سقراط و افلاطون و ارسطو در فلسفه و غيره شايع بوده است، داشتهاند.
به طور كلى انسان در طول تاريخ هرچند از نگاه علوم عقلى و تجربى غالباً محروم بودهاند؛ ولى استعدادهاى خوب و داشتن معلوماتى مناسب روز در دورههايى، قابل انكار نيست، به علاوه سر زمينى كه بعثت انبياء بوده از نظر فرهنگ و علم بهتر از سر زمينهاى آفريقا و امريكا بوده است؛ ولى آنان مانند كفّار امروزى در غرب و در شرق كه از درجهى بالاى علوم تجربى و علوم انسانى مطابق محيط خود شان برخوردارند خود را بالاتر از انبياء و رسولانى كه غالباً مردم نادار و فاقد قدرت اجتماعى بودهاند مىدانستند و طبعاً تسليم آنان نمى شدند.
و عين همين روش و موضعگيرى در قرون اخيره به نحو شديدتر و عمومتر در برابر دين و حافظان دين از طرف غالب دانشمند علوم تجربى و علوم انسانى ادامه دارد[1].
اوج طغيان فرار از دين به بهانهى عصر علم و تمدّن تا نيمهى قرن بيستم در غرب بود[2]؛ ولى پس از آن بشر به موضوعات ديگرى متوجه شد كه تا حدودى به واقعيتها بر خوردند و به خدا برگشتند؛ مثلًا جنگ اول و دوم و جنگهاى منطقهاى و محلى كه معلوم شد علوم مادى
[1]- نگارنده ازكفر دانشمندان علوم انسانى غرب به جهت فساد محيط شان خيلى در تعجب نيست، ولى شگفتى زياد من از دانشمندان علوم تجربى است كه همه زيباييها را به حس خود درك مى كنند و به خدا ايمان نمى آورند، بلى گاهى به تصادف و زمانى به فرضيه داروين و وقتى هم به فلسفه دياليك تيك ماركسيزم كه همه مخالف عقل بشرى است پناه مى برند كه باور كردنى نيست( قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ.)
[2]- و مقصر اساسى آن خرافات كشيشان مسيحى بود كه به نام حضرت عيسى( ع) از جانب خداوند تبليغ مى شد كه قسمت مهم آن از خرافات زاييدهى فكر بشر نادان نصارى بود و بحث آن طولانى است.
نه تنها كه در مهار كردن آنها تأثيرى ندارد كه آتش بيار معركه هم است و تكنالوژى جديد در ميدان جنگ آنقدر انسانها را كشت كه احتمالًا از مقدار تمام كشتههاى اعصار قديمه بيشتر بود.
بشر بىدين قرن بيستم به عقل خدا دادى خود فهميد كه اگر فرآوردهها و محصولات امروزى، بمبهاى اتمى و هيدروژنى و بمبهايى كه فقط انسان و حيوان را بكشد و به ساختمانها آسيبى نرساند[1]در جنگها به كار برود هم انسان از بين مىرود و هم كرهى زمين!! لذا كمى بر سر عقل آمدند و تا حدودى خويشتن دارى به خرج دادند.؛ ولى به هر حال آنقدر بمب در اختيار چند دولت است كه چندين كرهى همانند زمين را نابود كنند.
واقعيت عينى اين است كه علوم تجربى و قوانين معتبر از علوم انسانى قابل انكار دين خدا- اسلام- نيست و به دور از اسلحهى تدمير كننده، در زندگانى بشر مفيد است. و دين آسمانى هيچگاه جاى آنرا گرفته نمى تواند؛ ولى دين كارى را كه نفس آدمى انجام مى دهد و دستورات مهمى كه در جهان بينى بشر و ايده آلوژى او دارد هيچ قابل انكار نيست.
نتيجه اينكه خوشبختى و تكامل همه جانبه انسانها در پذيرفتن دين و تحصيل علم است و هيچ تناقضى بين علم و دين وجود ندارد؛ بلكه هر كدام پشتوانه همديگرى است؛ مانند دوبال پرندگان؛ بلى خدا به ما عقل سالم بدهد كه غرور و تكبر و شهوت و خود خواهى خود را كنار بگذاريم تا اولًا: دين واقعى خدا را بشناسيم و ثانياً: به آن ملتزم گرديم و ثالثاً: همهجا از بركات علوم تجربى مستفيد شويم.«رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ»(البقرة: 201)؛
امروز در غرب علمى مورد توجه غربيها قرار گرفته كه نام آن علم روحى جديد است، كه اگر روزى تكامل پيدا كند شايد خيلى از غربيها از آن به خدا ايمان آورند. و كتابهايى تا
[1]- نگارنده نمى داند كه اين بمبها فعلًا در زراد خانههاى كشورهاى صنعتى وجود دارد يا نه؟
امروز در آن مورد نوشته شده كه وجود روح آدمى را مستقل از بدن و سلولهاى مغزى و حتى پس از مردن افراد، به طور قطعى اثبات مىكند.
امروز بيمارستانهايى در غرب بوجود آمده كه به وسيله ايمان به خدا بيماران صعب العلاج را بهبودى مىبخشند و گفته مىشود دانشگاههايى در اين مورد در غرب بوجود آمده است و كمبودهايى كه در علوم تجربى آشكار شده راه ديگرى است به سوى دين خدا.
بنابراين علم- مراد نگارنده علم تجربى مى باشد- با آنكه يك عينيت خارجى است از دو منظر ديده شده است:
1- از نظر ماديين كه آنرا عليه دين و حتى عليه وجود خالق جهان به كار گرفتهاند[1].
2- نظر دانشمندان بزرگ جهان كه آن را بر وجود آفريدگار جهان و علم و قدرت و احاطه و حكمت كامله او دليل آوردهاند.
بلى پس از فيزيك و كيميا (شيمى) و بيالوژى و نجوم، كه عظمت خالق و آفريدگار كائنات را در بعد علم و قدرت و حكمت و اراده او مدلّل مىسازد، علم فيزيو لوژى انسانى و حيوانى و نباتى آيينهى بزرگ وجود خداوند صفات ذاتى و فعلى او مىباشد و اين موضوع بسيار روشن است.
دستهاى اول چه در عصر رسالت و چه در عصر ما، منكر واضحات و بديهيات هستند و انگيزهى آنان اباحهى شهوات است.
آخرين مطلب مهم در مورد علم و دين
انسان به سوى علم برود و يا به سوى دين؟ كدام يكى را انتخاب كند در جنگ علم و دين كدام يك سر انجام به پيروزى مى رسد؟ اين عبارات و امثالآن در زبان جمعى از افراد
[1]- اين مرض عقلى منحصر به جمعى از دانشمندان بيمار عصر ما نيست كه به شهادت آيه مباركه عنوان بحث، عقل گذشته گان را نيز منحرف نموده است.
نادان و يا مغرض تكرار مىگردد كه هيچ معنايى نداشته، ياوه و پوچ است.
به سئوالات زير توجه كنيد كه شبيه سوال بالا مىباشند:
1- غذا را بگيريم يا آب را و يا هوا را؛
2- خواب يا بيدارى كدام را اختيار كنيم؛
3- عقل بهتر است يا سلامتى؛
4- فلان ميوه بهتر است يا فلان ميوه معين ديگر؟
جواب سئوال مورد نزاع و اين مثالها و امثال مشابه، يكى است، كه ميان دو طرف اين سؤالات تناقضى نيست تا يكى را اختيار كرد يا هر دو خوب هستند يا هر دو لازم، و بايد هر دو را به دست آورد.
در سوال محل بحث مى گوييم براى سعادت زندگانى دنيا و آخرت انسان هم علوم تجربى لازم است و هم دين آسمانى خداوند، و به عبارت ديگر زندگانى در كرهى زمين هم نيازمند به علم است و هم نيازمند به دين و زندگانى آخرت ما، در گرو تدين به دين خداوند است.
نكته عجيب اينكه نگارنده از علوم تجربى تا مقدار كمى كه مىداند و خصوصاً از علوم نجوم و فيزيو لوژى انسانى محبّت خداوند در جانم بوجود آمده است كه مرتبهى بالاى ايمان به خداوند است به خداى بزرگ سوگند كه علوم تجربى در شكوفايى ايمان بوجود و علم و قدرت و حكمت و عظمت خداوند و محبّت به او تأثير دارد و تا امروز هيچ موردى در علوم تجربى ثابت نشده كه مخالف دين در اصول و يا فروع آن باشد.
سنّتهاى ثابت خداوند
«فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ»(غافر: 85)؛ ايمان ايشان (كفّار) وقتى كه عذاب ما را ديدند به حال آنان سودى
نداشت و اين سنّت خداوند است در حق بندگان پيشين او، و كافران در آن هنگام زيان ديدند.
يكى از سنّت ها و قوانين تكوينى الهى در بين انسانها اين است كه وقتى عذاب او نازل مىشود توبه و رجوع به خداوند نفعى براى آنان ندارد و بايد حتماً عذاب الهى به آنان برسد، و اين موضوع در قرآن مكرراً بيان شده است. و تنها يك مرتبه اين قانون كلى در مورد امّت يونس استثناء شده است؛«فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ»(يونس: 98)؛ پس چرا نبود مردم (يا اهل شهرى) كه ايمان آورند (در موقع نزول عذاب) و ايمان شان آنان را نفع رساند مگر قوم يونس كه وقتى ايمان آوردند عذاب رسوايى را از ايشان در زندگانى حاضر بر طرف نموديم و ايشان را تا مدتى بهرهمند ساختيم.
شبيه اين آيه، آيه 77 سورهى إسراء است:«سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِيلًا».
يكى ديگر از سنتهاى خداوند در مورد گذشتگان در آيه 38 احزاب است:«ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ ..».
باز سنت خداوند در مورد منافقان و بيماردلان و مرجفان (شايعه پراكنان) در آيه 62 سوره احزاب چنين آمده است:سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا.
و در آيه 43 سوره فاطر مى فرمايد:وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا.
و در آيه آخر (85) سوره غافر مىفرمايد:«فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُونَ».
و در آيه 22 و 23 سورهى فتح آمده است: «اگر كفّار با شما بجنگند (بالاخره) پشت به جنگ كرده (و فرار) مى كنند؛ ولى و يارى كنندهاى پيدا نمىتوانند«سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ
مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا»(الفتح: 23).
و در آيهى 137 آل عمران چنين فرموده است:«قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ».
در سورهى نساء آيه 26:«يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ».اضافه سنن در اين آيه و امثال آن به مردم از قبيل اضافه مصدر به سوى مفعول است و فاعل آن خداوند است.
در اين آيات كه از سنّت خداوند بحث شده مخصوص به چند مورد اندك است كه با دقت در آيات به دست مىآيد؛ ولى مىشود موارد زيادى را از قرآن به دست آورد كه از جمله سنن خداوند باشد؛ مانند:«وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ ...»(آلعمران: 140)؛ و دهها نمونه ديگر را كه تفصيل آن به طول مىانجامد و چنانچه محققى در اين مورد رسالهاى بنويسد كار مفيدى انجام داده است.
تكميل كلام
سنّت الهى گاهى مخصوص به زندگى و زندگانى انسان و يا فرشته و يا جن است و گاهى مشترك بين آنان و گاهى مشترك بين زنده جانها و جمادات و گاهى بين همهى زنده جانها در كرات ديگر، كه در آيهى 29 سورهى شورى، به آنان به لفظ جنبنده اشاره شده است:«وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَدِيرٌ»(الشورى: 29)؛ از نشانههاى آفرينش آسمانها و زمين و جنبنده گانى است كه در زمين و آسمانها پراكنده نموده است و خداوند زمانى كه بخواهد جنبندگان زمينى و آسمانى را جمع كند توانا است.
ممكن است سنّتهاى الهى همان گونه كه تكوينى است تشريعى هم باشد.
نگارنده در سال 1382- شانزده سال قبل از زمان فعلى (12/ 3/ 1396- 7 رمضان 1438)
كتابى به نام «قوانين زندگانى انسان در قرآن» در كابل به چاپ رسانيد كه در اكتوبر سال 2015 ميلادى (دو سال پيش) ترجمه آن به اردو توسط جامعه تعليمات اسلامى پاكستان به مديريت جناب آقاى شيخ يوسف على نفسى مرد پركار در ترويج فرهنگ اسلامى در شهر كراچى چاپ گرديد. بيشتر از يكصد و پنجاه قانون زندگانى را بيان داشته كه مىشود جمعى از آنها را از سنّتهاى الهى به حساب آورد.
به هر حال مرگ، فقر، مرض، تربيت، ترتب مسببات بر اسباب طبيعى پنهان و آشكار و تأثير علم در زندگانى و دهها موضوع ديگر همه از سنّتهاى الهى مىباشد. در اين كتاب در مورد سنّتهاى الهى مكرراً صحبت شده است.
تفسير سوره فصلت (حم سجده)[1]
يك سوال جالب
«تَنزِيلٌ مّنَ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، كِتَابٌ فُصّلَتْ آياتُهُ قُرْآنًا عَرَبِيا لّقَوْمٍ يعْلَمُونَ» (فصلت: 3، 2)؛ آيا مراد از اين تنزيل و كتاب همهى آيات و سوره هايى است كه قبل از نزول اين آيات، به روح مطهر خاتم النبيين (ص) نازل شده است يا خصوص همين سوره است، هرچند وصف مذكور شامل ساير آيات نازله قبل از اين آيات بشود؟ يا مراد جميع قرآن است كه در لوح محفوظ ثابت است، هرچند هنوز نازل نشده باشد؟ احتمال سوم با كلمهى «تنزيل» ملائمتى ندارد مگر به ارتكاب مجاز. و اين سوال در بسيارى از موارد ديگر نيز مىآيد.
[1]- اين سوره مكى و داراى 54 آيه مىباشد.