بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 136

پس چکِیده و خلاصۀ کلام ملائکه به اِین برمِی‌گردد که: علّت جعل خلافت و جانشِینِی اِین است که خلِیفه از ذات جاعل حکاِیت نماِید و به‌واسطۀ تقدِیس و حمد و تسبِیح که از وجود او برمِی‌خِیزد، او را بنماِیاند؛ و امّا موجود زمِینِی به‌واسطۀ زمِینِی‌بودنش نمِی‌گذارد که به اِین امور بپردازد بلکه دائماً او را به فساد و آلودگِی مِی‌کشاند، درحالِی‌که هدف و مقصد از اِین خلافت ـکه تسبِیح و تقدِیس به همان معناِیِی که گذشتـ الآن موجود است و ما مشغول تسبِیح و حمد و تقدِیس تو مِی‌باشِیم، پس ما جانشِینان تو هستِیم ِیا ما را جانشِینان خود قرار ده! و چه سودِی از اِین خلافت زمِینِی خواهِی برد؟

در اِینجا خداِی متعال پاسخ ملائکه را اِین‌چنِین مِی‌گوِید:(من به چِیزِی آگاه مِی‌باشم که شما آگاه نمِی‌باشِید.)»

ـتمام شد فرماِیش مرحوم علاّمه طباطبائِی، رضوان الله علِیه.

اشکالات وارده بر کلام علاّمه طباطبائِی رضوان الله علِیه ذِیل آِیات خلق آدم

با توجّه به مطالب مطرح شده به نظر مِی‌رسد کلام مرحوم علاّمه خالِی از اشکال نباشد، زِیرا:

علاوه بر آنچه در صفحات قبل مذکور شد، اشکالِی که در اِین تقرِیب وجود دارد، معلولِیّت و ترتّب فساد و افساد و خونرِیزِی بر زمِینِی‌بودن انسان است، و اِینکه انسان موجودِی است مرکّب از غضب و شهوت، و وجود اِین دو صفت در انسان موجب هتک به حدود و ثغور و افساد و قتل نفوس است. ولِی باِید توجّه داشت که نفس زمِینِی‌بودن ِیک موجود و وجود صفت غضب و شهوت، موجب فساد و افساد نمِی‌شود؛ بلکه اِینها به عنوان معدّات و وساِیل و ابزار فساد و افسادند، نه به عنوان علّت تامّه براِی افساد و قتل و غارت و غِیره.

اِین مسئله در مورد حِیوانات شاِید صادق باشد، امّا در مورد انسان که طبِیعت او آمِیخته‌اِی از صفات و ملکات مختلف همراه با قوّۀ عاقله است، نمِی‌تواند صادق باشد. انسان گرچه از ناحِیۀ غضب و شهوت مِیل به تعدِّی و تجاوز و سلب حقوق دِیگران و برترِی‌جوِیِی نسبت به اختِیارات افراد در او وجود دارد، امّا از جهت قوۀ


صفحه 137

عاقله و لحاظ مصالح و منافع دنِیوِی و اجتماعِی و رعاِیت بقاء و دوام حِیات و ملاحظۀ سلطه و تلافِی در صورت تعدِّی و تجاوز، و ده‌ها رعاِیت و ملاحظۀ دِیگر همِیشه جانب مساعدت و احتِیاط و قِیام به قانون و رعاِیت حقوق حقّۀ هم‌نوع خود را بر مصالح و منافع گذرا ترجِیح مِی‌دهد؛ مگر اِینکه قواِی حِیوانِیّۀ او غلبه نموده و عاقله را از صحنه و دائرۀ تصمِیم خارج نماِید، که در اِین صورت مسئلۀ فساد و افساد و قتل و غارت پِیش خواهد آمد.

امروزه در خِیلِی از کشورها با وجود عدم حکومت و قانون اسلام، مردم در کمال رفاه و آرامش و رعاِیت قانون و احترام به حقوق افراد و شهروندان و برخوردارِی از آزادِی در مسائل شخصِی و اعتقادات مذهبِی و عدم تعدِّی به حدود و ثغور دِیگران و وجود زمِینۀ رشد و صلاح براِی نِیل به مراتب علمِی و اجتماعِی و اقتصادِی و وجود امنِیّت قضاِیِی و احقاق حق و ابادۀ ظلم زندگِی مِی‌کنند و هِیچ فساد و افساد و قتل و خونرِیزِی نِیز پِیش نمِی‌آِید و همۀ افراد از وجود قانون در همۀ مراتب و جوانب زندگِی کاملاً راضِی و خُرسند و دلشاد مِی‌باشند؛ با وجود اِینکه اِینان موجوداتِی زمِینِی و داراِی قواِی غضبِیّه و شهوِیّه مِی‌باشند. و بالعکس در بسِیارِی از کشورهاِی اسلامِی با وجود قانون و حکم اسلام، تعدِّی و تجاوز به حقوق افراد و شهروندان و حکومت زورمدارِی و ترفّع و برترِی طلبِی و محرومِیّت از حقّ انتخاب و آزادِی و سلب اختِیارات و سلطۀ زر و زور و تزوِیر بر حق و عدالت و... موجود مِی‌باشد. دوران حکومت غاصبانۀ خلفاِی ثلاثه پس از رسول خدا و زمامداران اموِی و بنِی‌مروان و بنِی‌عبّاس خود شاهد صادقِی است بر اِینکه ملاک وجود ِیک حکومت عادله، نفس قوانِین اسلام و مقرّرات الهِی نِیست، بلکه خصوصِیّات و شاخصه‌هاِی زعما و حکّام و متولِّیان امر است که مرز بِین اِین دو نوع حکومت و سلطه را تعِیِین مِی‌نماِید.

حق و عدالت معزّز و ارزشمند است هر کجا مِی‌خواهد باشد، و ظلم و بِیداد محکوم و مطرود است هر کجا و هر زمانِی که باشد.


صفحه 138

و اشکال دِیگر بر فرماِیش علاّمه اِینکه:

حتِّی در صورت عدم وجود قوّۀ عاقله و رعاِیت منافع بقاء حِیات و ساِیر ملاحظات نفس، وجود قوۀ غضبِیّه و شهوِیّه منتج تجاوز بشر و تعدِّی به حقوق و در نتِیجه فساد و قتل نِیست؛ زِیرا قوۀ غضبِیّه جهت دفع مانع است که موجب انبعاث متحرّک به سمت متعدِّی است، امّا خود او موجب تجاوز و تعدِّی نِیست، و همِین‌طور قوۀ شهوِیّه موجب تحرِیک انسان به سمت و سوِی جاذب نفس جهت بقاء حِیات است، امّا نفس آن قوّه موجب تعدِّی به حدود و هتک نوامِیس و اعراض نمِی‌باشد، که آن مسئله احتِیاج به وجود صفت دِیگر چون زِیاده‌طلبِی و غِیره دارد.

و به عبارت دِیگر: از صغراِی قِیاس اوّل که قضِیّه: «هر انسان زمِینِی داراِی قوّۀ غضبِیّه و شهوِیّه براِی ادامه حِیات است» مِی‌باشد، استفادۀ کبراِی اِین قِیاس در قالبِ: «هر کسِی که داراِی اِین دو قوۀ است، او را به تجاوز و تعدِّی و سلب اموال و هتک و قتل مِی‌کشاند»، نمِی‌شود تا نتِیجۀ آن: «پس هر انسانِی که داراِی اِین دو قوّه است فردِی متعدِّی و متجاوز و خون رِیز خواهد بود» بشود؛ بلکه کبرِی در اِین قِیاس به شکل موجبۀ جزئِیّه است نه کلِّیه، و طبِیعِی است که نتِیجه تابع أخسّ مقدّمتَِین خواهد بود.

نتِیجه اِینکه: تا ملائکه مسئلۀ فساد و افساد بنِی‌آدم را با وجود ملکوتِی و برزخِی آنها ندِیده باشند، امکان طرح ِیک‌چنِین اعتراضِی براِی آنان نخواهد بود.

در تأِیِید اِین مطلب، إخبار آنها به پِیامبران گذشته از جرِیانات و قضاِیا و مصائبِی است که بر اهل‌بِیت رسول خدا خصوصاً حضرت سِیّدالشّهدا علِیهالسّلام وارد خواهد شد.[1]چگونه آنها بر اِین قضاِیا و حوادث وقوف پِیدا کرده‌اند؟

[1]. بحار الأنوار، ج 44، ص 230:

«عن النبِیِّ صلِّی الله علِیه و آل و سلّم أنَّهُ قال: لَمّا أرادَ اللهُ أن ِیهلِکَ قَومَ نوحٍ أوحَِی إلَِیهِ أن شُقَّ ألواحَ السّاجِ... فَسَمَّرَ بِالمَسامِیرِ کُلِّها السَّفِینَةَ إلِی أن بَقِیت خَمسَةُ مَسامِیرَ... ثُمَّ ضَرَبَ بِیدِهِ إلِی مِسمارٍ خامِسٍ، فزَهَرَ و أنارَ و أظهَرَ النَّداوَةَ، فَقالَ جَبرَئِیلُ: ”هذا مِسمارُ الحُسَِینِ، فاسمِرهُ إلِی جانِبِ مِسمارِ أبِیهِ!“ &span class="no-content"&ï


صفحه 139

و ِیا داستان امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام در سرزمِین کربلا هنگام عزِیمت آن حضرت به جنگ صفِّین و دِیدن صحنۀ روز عاشورا را به عِینه هم‌چنان‌که بعداً اتفاق افتاده بود.[1]

و ِیا داستان بردن جبرائِیل رسول خدا را از خانۀ امّ‌سلمه در مدِینه به سرزمِین کربلا و دِیدن تمام وقاِیع و حوادث روز عاشورا، و برگرداندن آن حضرت و به ودِیعه نهادن خاک کربلا نزد ام‌ّسلمه و إخبار حضرت به اِینکه: «اگر اِین خاک تبدِیل به خون تازه گشت، بدان که فرزندم را به شهادت رسانده‌اند!» و تبدِیل خاک به خون تازه در بعدازظهر روز عاشورا در خانۀ امّ‌سلمه در مدِینه.[2]

[1]ï فَقالَ نوحٌ: ”ِیا جَبرَئِیلُ، ما هذه النَّداوَةُ؟“ فَقالَ: ”هذا الدَّمُ!“ فَذَکَرَ قِصَّةَ الحُسَِینِ علِیهالسّلام و ما تَعمَلُ الُأمَّةُ ِبهِ، فَلَعَنَ اللهُ قاتِلَهُ و ظالِمَهُ و خاذِلَهُ.»

[115]. الإرشاد، ج 1، ص 332:

«عن جُوَِیرِِیَةَ بنِ مُسهِرٍ العبدِِیِّ قال: لمّا تَوَجَّهنا مع أمِیرالمؤمنِینَ علِیّ بن أبِی‌طالب علِیهالسّلام إلِی صِفِِّینَ فبَلَغنا طُفوفَ کربلاءَ، وَقَفَ علِیهالسّلام ناحِیةً من العسکر ثمَّ نَظَرَ ِیَمِینًا و شِمالًا و استَعبَرَ، ثمَّ قال: ”هذا واللهِ مُناخُ رِکابِهِم و مَوضِعُ مَنِِیَّتِهِم!“ فقِیلَ له: ِیا أمِیرالمؤمنِینَ ما هذا المَوضِعُ؟ فقال: ”هذا کربلاء، ِیُقتَلُ فِیه قَومٌ ِیَدخُلونَ الجَنَّةَ بِغَِیرِ حسابٍ!“ ثمَّ سارَ، فکانَ النّاسُ لاِیَعرِفونَ تَأوِِیلَ ما قال، حتِّی کان مِن أمرِ أبِی‌عبدالله الحسِینِ بنِ علِیٍّ علِیهالسّلام و أصحابِهِ بِالطَّفِّ ما کان.»

[2]. الإرشاد، ج 2، ص 130؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 239:

«عن أُمِّ سلمة قالت: بِینا رسولالله ذاتَ ِیَومٍ جالِسًا و الحسِینُ جالسٌ فِی حَجرِهِ، إذ هَمَلَت عِیناهُ بِالدُّموعِ. فقُلتُ له: ِیا رسولالله، ما لِی أراکَ تَبکِی؟ جُعِلتُ فِداکَ. قال: ”جاءَنِی جَبرَئِیلُ فَعَزّانِی بِابنِِیَ الحسِینِ و أخبَرَنِی أنّ طائفةً من أُمَّتِی تَقتُلُهُ، لاأنالَها اللهُ شَفاعَتِی.“

و رُوِِیَ بِإسنادٍ آخَرَ عن أُمِّ سلمة رضِیَ اللهُ عنها أنَّها قالت: خَرَجَ رسولالله من عندِنا ذاتَ لِیلةٍ فغابَ عنّا طَوِِیلًا ثمَّ جاءَنا و هو أشعَثُ أغبَرُ و ِیدُهُ مضمومَةٌ، فقُلتُ له: ِیا رسولالله، ما لِی أراکَ شَعِثًا مُغبَرًّا! فقال: ”أُسرِِیَ بِی فِی هذا الوَقتِ إلِی مَوضِعٍ من العِراقِ ِیقالُ له کربلاءُ، فَأُرِیتُ فِیه مَصرَعَ الحسِینِ ابنِی و جماعةٍ من وُلدِی و أهلِ بَِیتِی، فَلَم أزَل ألقُطُ دِماءَهُم! فَها هو فِی ِیَدِی!“ و بَسَطَها إلَِیَّ فقالَ: ”خُذِیها فاحفَظِی بها!“ فَأخَذتُها فَإذا هِی شِبهُ تُرابٍ أحمَرَ فَوَضَعتُه فِی قارورَةٍ و شَدَدتُ رَأسَها و احتَفَظتُ بها. &span class="no-content"&ï


صفحه 140

و ده‌ها و بلکه صدها داستان از علم و اطّلاع پِیامبران گذشته از واقعۀ روز عاشورا و دِیدن آن واقعه با چشم برزخِی و مثالِی، که همگِی حکاِیت از وجود عِینِی و مثالِی آن روز را دارد و حکاِیت از اطّلاع و علم حضورِی ملائکه و فرشتگان مقرّب الهِی بر اِین واقعۀ عظمِی مِی‌کند.[1]و جاِی هِیچ‌گونه شکِّی را باقِی نمِی‌گذارد که قبل از خلقت ناسوتِی حضرت آدم علِیهالسّلام، ملائکه کاملاً اشراف و اطّلاع بر فرزندان او و نسل او داشتند و از اِین جهت نسبت به اِین خلقت اعتراض و ابهام داشتند.

کلام مرحوم ملاّ عبدالرّزاق کاشانِی ذِیل آِیات خلق آدم

مرحوم ملاّ عبدالرّزاق کاشانِی ـقدّس سرّهـ در تفسِیر اِین آِیه[2]چنِین إفاده مِی‌فرماِید:

(وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ): «إذ» إشارةٌ إلِی السرمدِ الذِی هو من الأزل إلِی الأبد، و «القول» هو إلقاء معنِی تعلُّق مشِیّة الله تعالِی بإِیجاد آدمَ فِی الذّوات القدسِیّة الجبروتِیّة التِی هِی الملائکةُ المقرّبون و الأرواحُ المجرّدة و الملکوتِیّةُ التِی هِی النفوسُ السماوِیة. إذ کلُّ ما ِیَحدُث فِی عالم الکون له صورةٌ قبل التکوِین فِی عالم الرّوح الذِی هو عالم القضاء السابق، ثمّ فِی عالم الغِیب الذِی هو قلب العالم المسمِّی باللّوح المحفوظ، ثم فِی عالم النفس أِی: نفس العالم الذِی هولوح

[1]&span class="no-content"&ï فلمّا خَرَجَ الحسِینُ علِیهالسّلام من مَکَّةَ مُتَوَجِّهًا نَحوَ العِراقِ، کُنتُ أُخرِجُ تلکَ القارورَةَ فِی کُلِّ ِیَومٍ و لِیلةٍ و أشَمُّها و أنظُرُ إلِیها، ثمَّ أبکِی لِمُصابه. فلمّا کان فِی الِیَومِ العاشِرِ من المُحَرَّمِ و هو الِیَومُ الّذِی قُتِلَ فِیه علِیهالسّلام، أخرَجتُها فِی أوّلِ النَّهارِ و هِی بِحالِها، ثمَّ عُدتُ إلِیها آخِرَ النَّهارِ فإذا هِی دَمٌ عَبِیطٌ! فَصِحتُ فِی بَِیتِی و بَکَِیتُ و کَظَمتُ غَِیظِی مَخافَةَ أن ِیَسمَعَ أعداؤُهُم بالمدِینةِ فِیَتَسَرَّعُوا بِالشَّماتَةِ. فَلَم أزَل حافِظَةً لِلوَقتِ و الِیَومِ حتِّی جاءَ النّاعِی ِیَنعاهُ، فَحُقِّقَ ما رَأِیتُ.»

[117].بحار الأنوار، ج 98، ص 109:

«عن الفَضلِ بنِ ِیَحِیِی عن أبِیهِ عن أبِی‌عبدِاللهِ علِیهالسّلام قال: ”زورُوا کربلاءَ و لاتَقطَعوه، فَإنّ خَِیرَ أولادِ الأنبِیاءِ ضُمِّنَتهُ! ألا و إنَّ الملائکَةَ زارَت کربلاءَ ألفَ عامٍ من قَبلِ أن ِیَسکُنَهُ جَدِِّیَ الحسِینُ علِیهالسّلام، و ما من لِیلةٍ تَمضِی إلّا و جَبرَئِیلُ و مِیکائِیلُ ِیَزورانِه! فَاجتَهِد ِیا ِیَحِیَِی ألّا تُفقَدَ من ذلکَ المَوطِنِ!“»

[2]. سوره بقره (2) آِیه 30.


صفحه 141

المحو و الإثبات المعبَّر عنه بالسماء الدنِیا فِی التنزِیل، کما قال تعالِی:(وَإِنْمِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ)،[1]فذلک قوله تعالِی للملائکة:(إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً).

و اعتَبِر بحالک فِی نفسک، فإنّ کلَّ ما ِیظهَر علِی جوارحک التِی هِی عالم کونک و شهادتک من القول و الفعل، له وجود فِی روحک التِی هِی ما وراء غِیب غِیبک، ثم فِی غِیب غِیبک، ثم فِی نفسک التِی هِی غِیبُک الأدنِی و سماؤُک الدنِیا، ثم ِیظهَر علِی جوارحک.

و «الجعل» أعم من الإبداع و التکوِین. فلم ِیقُل: «خالق»؛ لأنّ الإنسانَ مرکّب من العالَمَِین، خلِیفة ِیتخَلّق بأخلاقِی و ِیتّصِف بأوصافِی و ِیُنفِذ أمرِی و ِیسوس خلقِی و ِیدبِّر أمرَهم و ِیضبِط نظامَهم و ِیدعوهم إلِی طاعتِی.

و إنکارُ الملائکة بقولهم:(قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ)و تعرِیضُهم بأولوِیتّهم لذلک بقولهم:(وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ)، هو احتجابُهم عن ظهور معنَِی الإلهِیة و الأوصاف الربانِیّة فِیه الّتِی هِی من خواصّ الهِیّئة الاجتماعِیّة و الترکِیب الجامع للعالَمَِین الحاصر لما فِی الکونِین، و علمُهم بصدور الأفعال البهِیمِیّة الّتِی هِی الإفسادُ فِی الأرضِ و السبعِیّةُ المعبَّر عنها بسفک الدّماء، اللّتِین هما من خواصّ قوّة الشهوة و الغضب الضرورِی وجودهما فِی تعلّق الروح بالبدن؛ و بنزاهة ذواتهم و تقدّس نفوسهم عن ذلک، إذ کل طبقة من الملائکة المقدّسة تطلع علِی ما تحتها و ما فِی أنفسها و لاتطلع علِی ما فوقها.

فهِی تعلَم أنه لابدّ فِی تعلق الرّوح العلوِیّ النورانِیّ بالبدن السفلَِی الظلمانِی من واسطة تناسبُ الرّوح من وجهٍ و تناسبُ الجسم من وجهٍ هِی النفس، و هِی مأوِی کلّ شرٍّ و منبعُ کلّ فساد؛ و لاتعلَم أن الجمعِیة الإنسانِیة جالبة للنّور الإلهِیّ الّذِی هو سرّ:(إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ).[2]

[1]. سوره حجر (15) آِیه 21.

[2]. تفسِیر منسوب به ابن‌عربِی، ج 1، ص 25.


صفحه 142

«”إذ“ در اِین آِیه اشاره است به مرتبۀ سرمدِیّت، که از بِی‌انتهاِیِی گذشته تا بِی‌حدّ و مرزِی آِینده گسترش دارد. و مقصود از ”قَول“ در آِیه عبارت است از القاء کردن تعلّق خواست و ارادۀ پروردگار به اِیجاد آدم در ذات‌هاِی قدسِیّه جبروتِیّه که همانا ملائکۀ مقرّبون و ارواح مجرّده هستند و نِیز ذات‌هاِی ملکوتِیّه که عبارت‌اند از نفوس آسمانِی؛ زِیرا هرچه در عالم مادّه حادث مِی‌شود، صورتِی از آن قبل از خلقت در عالم روح که عالم قضاء سابق است وجود دارد، و پس از آن در عالم غِیب که قلب عالم است و از او به لوح محفوظ تعبِیر مِی‌شود، و پس از آن در عالم نفس است، ِیعنِی نفس عالمِی که به عالم محو و اثبات نامِیده شده است و در قرآن کرِیم به آسمان دنِیا تعبِیر شده است، چنانچه مِی‌فرماِید:(و هِیچ چِیزِی در عالم وجود ندارد مگر اِینکه اصل و رِیشه و سرچشمۀ آن نزد ما محفوظ است، و ما به مقدار مشخص از آن در اِین عالم اِیجاد مِی‌کنِیم.)

پس اِین است کلام الهِی به ملائکه:(من در روِی زمِین جانشِین قرار داده‌ام.)

حال که چنِین است، حال خود را در نزد خود ارزِیابِی نما و بدان که هر چِیزِی از أعمال و افعال تو که از اعضاِی بدن تو سر مِی‌زند که در عالم مادّه و شهادت ظهور مِی‌ِیابد از گفتار و کردار، براِی او وجودِی در روح تو است ـکه آن روح مقام غِیب‌الغِیب تو مِی‌باشدـ سپس آن عمل در مقام غِیب تحقّق مِی‌ِیابد و سپس در نفس تو ـکه مقام غِیب نازل و پاِیِین تو مِی‌باشد و در آسمان دنِیاِی تو خواهد بودـ آنگاه بر اعضاِی بدنت ظاهر و آشکار مِی‌گردد.

و ”جعل“ پروردگار هم شامل اِیجاد در مجرّدات و هم عالم مادّه هر دو مِی‌شود، و لذا خداوند نفرمود: ”خالق“ (بلکه فرمود: جاعل)؛ زِیرا انسان از دو جنبۀ مجرّد و مادّه پِیدا شده است، انسانِی که جانشِین من است و اخلاق مرا در خود دارد و اوصاف مرا حاصل نموده است و امر و ارادۀ مرا تنفِیذ مِی‌کند و خلق مرا راهبرِی مِی‌نماِید و امور آنان را تدبِیر مِی‌کند و نظام اِیشان را استوار مِی‌گرداند و آنان را به سوِی طاعت و انقِیاد از من فرا مِی‌خواند.

و امّا علّت اِینکه ملائکه اعتراض کردند و گفتند: آِیا مِی‌خواهِی کسِی را بِیافرِینِی که در روِی زمِین فساد کند و خونرِیزِی نماِید؟ درحالِی‌که خود را سزاوارتر از


صفحه 143

بنِی‌آدم مِی‌شمردند و متذکّر شدند: و ما تسبِیح و حمد تو را بجاِی مِی‌آورِیم و تو را تقدِیس مِی‌نماِیِیم! به جهت اِین بود که حقِیقت معنا الهِیّت و اوصاف ربّانِیّه که از اختصاصات ترکِیب و هِیئت اجتماع بِین دو عالم مجرّد و مادّه در دو نشئۀ وجودِی است، براِی آنان کشف نشده بود؛ درحالِی‌که نسبت به کردار و رفتار حِیوانِی که از او به إفساد و أفعال درندگان که به خونرِیزِی تعبِیر کردند آگاه بودند، زِیرا اِین دو از اختصاصات و امتِیازات قوّۀ شهوت و غضب هستند که وجود آن دو به‌واسطۀ تعلّق روح به بدن ضرورِی مِی‌باشد. و نِیز به منزّه بودن و مبرِّی بودن خودشان از اِین کردار و رفتار ناشاِیست کاملاً مطّلع بودند؛ زِیرا هر طبقه و مرتبه از ملائکه نسبت به طبقه پاِیِین‌تر از خود و نِیز بر ذات خود اشراف دارد، امّا نسبت به مرتبه بالاتر از خود اشراف و اطّلاع ندارد.

پس آنان مِی‌دانند که خواهِی نخواهِی به‌واسطۀ تعلّق روح از مرتبۀ نورانِی و عالِی خود به بدن که مرتبۀ نازل آن است و با ظلمت و کدورت آمِیخته شده است، باِید ِیک واسطه‌اِی بِین اِین دو مرتبه وجود داشته باشد که با هر دو جنبۀ تجرّد روح و تجسّم بدن سازگار باشد، که آن عبارت است از ”نفس“ که پناهگاه هر شرّ و ناپاکِی و سرچشمۀ هر فساد و تباهِی مِی‌باشد؛ و امّا دِیگر نمِی‌دانند که اِین جنبۀ ترکِیب و امتزاج حقِیقت انسانِی از دو نشئه و دو مرتبه از عالم مجرّد و مادّه قادر و مستعدّ براِی جلب و جذب نور الهِی مِی‌باشد، که سرّ کلام الهِی که مِی‌فرماِید:(من مِی‌دانم چِیزِی را که شما نمِی‌دانِید)در همان نهفته است.»

در اِین مطلب اِیشان حقِیقتِی است رفِیع، و دقِیقه‌اِی است عرشِی که: هرچه در عالم ناسوت صورت مِی‌پِیوندد، اصل و اساس آن قبلاً در نشَآت بالاتر وجود پِیدا مِی‌کند، تا نوبت به ظهور آن در همِین عالم برسد؛ پس قبل از ظهور آن در اِین عالم حتماً و قطعاً آن صورت در نشئه‌هاِی قبل از آن و بالاتر از آن وجود دارد، و اِین حقِیقتِی است غِیر قابل انکار، چنانچه به اِین مسئله قبلاً اشاره شد.[1]

امّا اشکال و اعتراضِی که بر اِیشان وارد است اِینکه: با وجود اعتراف و اقرار

[1]. رجوع شود به ص 122ـ124.