بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 522

اِین همه عکس مِی و نقش مخالف که نمود

ِیک فروغ رخ ساقِی است که در جام افتاد[1]

همۀ اعِیان موجوده در عالم تکوِین به ِیک اراده از ِیک منشأ بِی‌صورت و بِی‌ماهِیّت و بِی‌هِیئت تنزّل ِیافته‌اند.

اتّحاد صورت وحِیانِی با صورت تعِیّنِی و خارجِی اشِیاء

و بر اِین اساس، چگونه ممکن است نزول ارادۀ پروردگار در تکوِین اعِیان خارجِی، چه مادِّی و چه برزخِی و مثالِی و چه قضاِیاِی مربوط به عالم قِیامت، بر ِیک شِیوه و منش خاص صورت پذِیرد، امّا ارادۀ پروردگار در نزول وحِی نسبت به همان قضاِیا و حقاِیق نحو دِیگرِی باشد؟ آِیا اِین ممکن است؟! ِیعنِی پِیامبر الهِی و ِیا اولِیاِی حق که چشم ملکوتِی آنها نسبت به عالم آخرت و ِیا قضاِیاِی عالم دنِیا باز شده است، حقِیقتِی را که در درون خود مشاهده مِی‌کنند به ِیک نحو باشد، و وقتِی با آن حقِیقت در خارج روبه‌رو مِی‌شوند او را به شکل و صورت دِیگرِی درست خلاف صورتِی که در وحِی دِیده‌اند مشاهده کنند؛ آِیا اِین مسئله معقول است؟

برداشت نادرست صاحب مقاله از فرماِیش مرحوم علاّمه طباطبائِی در صورت‌پردازِی پِیامبر بر وحِی

بارِی، مرحوم علاّمه طباطبائِی ـچنانچه صاحب مقاله فرماِیش او را در مقابل قرآن مِی‌فهمد و او را به اتّهام روِیکردِی معارض با قرآن متّهم مِی‌کند، و آنگاه نتِیجه مِی‌گِیرد که وحِی با تخِیّل و صورت‌پردازِی پِیامبر نازل شده است، نه به سِیره و روش طبِیعِی و اصلِی خود[2]ـ سخنِی غِیر از آنچه در قرآن بدان تصرِیح شده است ندارند! مگر در خود قرآن تصرِیح نشده است که ملائکه به صورت انسان بر زمِین نازل شده‌اند؟ اگر در ِیک آِیه از بال ملائک سخن رفته است، در موارد مختلف از تمثّل بشرِی فرشتگان صحبت شده است؛ پس چگونه است که ما باِید از اِین همه آِیات چشم بپوشِیم و فقط آِیه‌اِی را که از بال ملائکه سخن به‌مِیان آورده است بگِیرِیم و سخن خود را براساس تفسِیر غلط و باطل از آِیه ـکه صورت‌سازِی نفس پِیامبر استـ به کرسِی بنشانِیم؟

[1]. دِیوان حافظ، غزل 177.

[2]. رجوع شود به مقالۀ کلام محمّد صلِّی الله علِیه و آله و سلّم.


صفحه 523

روح کلام و جان بِیان مرحوم علاّمه طباطبائِی ـرضوان الله علِیهـ اِین است:

در مواردِی که ظاهر آِیه با برهان فلسفِی در تعارض قرار مِی‌گِیرد (نه با توهّمات و تخِیّلات و ِیافته‌هاِی علمِی در بستر سِیّال تغِیّر و تبدّل) چاره‌اِی جز تفسِیر و حمل کلام بارِی بر محور و مبناِی صحِیح نمِی‌باشد. و از آن جمله، مسئلۀ بال‌هاِی ملائکه مِی‌باشد. از آنجا که به برهان فلسفِی اثبات گردِیده، قواِی ملکوتِی و مجرّده در هوِیّت ذات خود فاقد صورت و ترکِیب مِی‌باشند، اثبات وجود بال براِی چنِین قواِیِی به‌عنوان عرضِی لازم، امرِی ممتنع و محال است، گرچه همِین قوا در مقام نزول به عالم کثرت مِی‌توانند خود را متمثّل به اشکال و صورت‌هاِیِی به اراده و خواست و مِیل خود درآورند؛ چنانچه همِین جبرائِیل در ِیک زمان خود را به صورتِی داراِی ششصد بال و در زمان دِیگر به صورتِی بشرِی و در شماِیل دحِیۀ کلبِی درمِی‌آورد و در جاِیِی دِیگر به صورت ملکِی با شش بال و در مورد دِیگر با دو بال، درحالِی‌که همۀ اِینها درست است و هِیچ‌کدام اِینها نِیست، زِیرا جبرائِیل وجودِی مجرّد از صورت و مادّه است و در هوِیّت ذات خود و کِینونت نفس خود، حقِیقتِی است نورِیّه و علمِیّه که صورت برنمِی‌دارد و در معراج، آن هم در مراتب عالِیّه و بالاِی آن، دِیگر پِیامبر او را با دو بال نمِی‌بِیند بلکه به صورت حقِیقتِی مجرّد و علمِی ادراک مِی‌کند که همان ماهِیّت و هوِیّت خود اوست.

بنابراِین مطلبِی که صاحب مقاله به پِیامبران و اولِیاِی الهِی نسبت مِی‌دهد که آنان به‌واسطۀ تنگناِی لغت و کلام و نِیز عدم معرفت عوام، آن معانِی عالِیه و حقاِیق راقِیه را به صورتِی وراِی صورت حقِیقِی خود و به قالبِی غِیر از قالب واقعِی خود براِی مردم مطرح مِی‌کنند، صحِیح نِیست.

عدم امکان بِیان حقاِیق عالم تجرّد و توحِید به سبب عدم قدرت ادراک و فهم صحِیح آن براِی عوام

بلِی، بزرگان از اولِیاِی الهِی اِین حقِیقت را که عالم تجرّد و توحِید و حقاِیقِی که در آن عوالم در بِی‌کران افق لاِیتناهاِی اسماء و صفات متحقّق‌اند، صورت و شکل ندارند، به صراحت بِیان کرده‌اند و هِیچ‌گاه نخواسته‌اند و نخواهند توانست آن حقاِیق را در قالب هِیئت و تخته‌بند ماهِیّت درآورند و به سمع مخاطبِین برسانند؛ و لذا


صفحه 524

حضرت مولانا ـقدّس سرّه العزِیزـ مِی‌فرماِید:

گر بگوِید ز آن، بلغزد پاِی تو

ور نگوِید هِیچ از آن، اِی واِی تو

ور بگوِید در مثال صورتِی

بر همان صورت بچسبِی اِی فتِی‌[1]

خود تصرِیح مِی‌کند که آن حقِیقت در قالب صورت قرار نمِی‌گِیرد، و اگر بخواهم پرده از اسرار آن موجود مجرّد بردارم قدرت شنِیدن و ادراک و هضم آن را ندارِی و از عدم فهم صحِیح آن پرِیشان و رنجور مِی‌گردِی و در دِین و اعتقاد ساده و عامِیانۀ تو خلل پدِید آِید و اغتشاش و درهمرِیختگِی، وجودت را فراگِیرد و از ادامۀ راه خوِیش نِیز درمِی‌مانِی و همان عقِیدت عامِیانه و ساده‌لوحانۀ خوِیش را نِیز از دست خواهِی داد، و لذا تو را به حال خود مِی‌گذارم و به عقاِیدت نمِی‌پِیچم و به ترکِیب ساخته‌ها و پرداخته‌هاِی ذهنت دست نمِی‌زنم؛ چنانچه در داستان مرد روستاِیِی که شِیر را به جاِی گاو پنداشت، مِی‌فرماِید:

روستاِیِی گاو در آخُر ببست

شِیر، گاوش خورد و بر جاِیش نشست‌

روستاِیِی شد در آخر سوِی گاو

گاو را مِی‌جست شب آن کنجکاو

دست مِی‌مالِید بر اعضاِی شِیر

پشت و پهلو گاه بالا گاه زِیر

گفت شِیر: ار روشنِی افزون شدِی

زهره‌اش بدرِیدِی و دل خون شدِی

اِین‌چنِین گستاخ زان مِی‌خاردم

کاو درِین شب گاو مِی‌پنداردم

حق همِی‌گوِید که اِی مغرور کور

نِی ز نامم پاره‌پاره گشت طور

که لو أنزَلنا کتاباً للجبل

لانصَدَع ثمّ انقَطَع ثم ارتَحَل

از من ار کوه اُحد واقف بدِی

پاره گشتِی و دلش پر خون شدِی‌

از پدر وز مادر اِین بشنِیده‌اِی

لاجرم غافل در اِین پِیچِیده‌اِی

گر تو بِی‌تقلِید از اِین واقف شوِی

بِی‌نشان از لطف چون هاتف شوِی‌[2]

[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر سوم.

[2]. همان، دفتر دوّم.


صفحه 525

بلِی، اولِیاِی الهِی توان سخن با عوام را ندارند، زِیرا آنان تخته‌بند تخِیّلات و توهّمات هستند و ِیاراِی کشف اسرار عالم قدس را کِی توانند داشت. آنکه کلام پِیامبر و دانش او را هم‌ردِیف ابوجهل و ابوسفِیان پندارد و امام معصوم را همچون ساِیر افراد، مشحون به خطا و لغزش شمارد و کلام او را از حجِّیت ساقط کند، کجا مِی‌تواند همدم و هم‌مرام و هم‌راز با فردِی چون حضرت مولانا گردد و از شهد جام طهورش، مشام جان را معطّر و روان عطشان خود را سِیراب نماِید؛ هِیهات![1]

بارِی، عرفاِی الهِی و اولِیاء بالله خود به اِین حقِیقت معترف هستند که ادراک حقاِیق عالِی معرفتِی بسِی والاتر از معارف بشرِی، و فرهنگِی بسِیار گسترده‌تر و غنِی‌تر از فرهنگ‌ها و قاموس‌هاِی لغت ملل و طوائف مِی‌طلبد، و آن وقاِیع و حقاِیق راقِیه در قالب لغت و زبان نگنجد، چه آن لغت عربِی باشد ِیا غِیر.

من گنگ خواب دِیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنِیدنش[2]

و به قول عارف واصل و ولِیّ الهِی، حضرت ابن‌فارض مصرِی ـرضوان الله علِیهـ:

ِیقولونَ لِی صِفها فَأنتَ بِوَصفِها

خبِیرٌ، أجَل عندِی بِأوصافِها عِلمٌ

صَفاءٌ و لاماءٌ، و لطفٌ و لاهَوِی

و نورٌ و لانارٌ، و روحٌ و لاجسمٌ[3]

که شرح ابِیاتش در فصول مقدّم کتاب بگذشت،[4]آن حقِیقت کجا در قالب فرهنگ‌ها و لغت‌نامه درآِید و به کدام زبان و بِیانِی مِی‌توان از آن سرّ مکتوم و مختوم

[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون محذورات اولِیاِی الهِی براِی تعدِیۀ مراد در مواجهه با عقول عوام، رجوع شود به شرح فصوص الحکم، ابن‌ترکه، ج 2، ص 771؛ شرح فصوص الحکم، کاشانِی، ص 279؛ شرح منازل السائلِین، ج 1، ص 198.

[2]. منسوب به شمس تبرِیزِی.

[3]. دِیوان ابن‌فارض، قصِیدۀ مِیمِیّه، ص 166 و 167.

[4]. فصل دوّم، ص 203.


صفحه 526

پرده برداشت و براِی مردم بِیان کرد؟! سرِّی که حتِّی اباذر را با آن همه مراتب فضل و کمال، ِیاراِی شنِیدن و معرفت آن نبود و رسول خداِیش فرمود:

اگر ذرّه‌اِی از آنچه در قلب سلمان مِی‌گذرد آگاه گردد، ِیا خود را به کشتن و ِیا سلمان را به تکفِیر و خروج از شرِیعت مِی‌اندازد![1]

به ِیاد مِی‌آورم زمانِی که در قم، عتبۀ مقدّسۀ حضرت فاطمه معصومه سلام الله علِیها به تحصِیل اشتغال داشتم، مرحوم والد ـرضوان الله علِیهـ مرتّب مشرّف شده و از حالات و کِیفِیّت تحصِیل ما مطّلع مِی‌گشتند. و از اِین روِی، با ِیکِی از بزرگان و مدرّسِین فلسفه و عرفان حوزه که از جملۀ معدود فضلاِی حکمت و عرفان نظرِی آن زمان بود، ارتباط و الفت حاصل گشت و اِیشان بسِیار به مرحوم والد متعلّق و علاقه‌مند گشتند و پس از گذشت مدّت زمان قلِیلِی، از اِیشان تقاضاِی دستگِیرِی و اعطاء مقدّمۀ موصله فرمودند. مرحوم والد نِیز با گشاِیش بال و سعۀ صدر، به دعوت و تقاضاِی معظّمٌله پاسخ مثبت داده، باب مراوده و صحبت و گفتگو در اِین مقوله را باز نمودند؛ و پس از مدّتِی اِین مراوده کم و سپس قطع گردِید.

روزِی من از مرحوم والد پرسِیدم: علّت قطع ارتباط شما با اِیشان چه بود؟ فرمودند: «اِیشان تحمّل مطالب و سخنان مرا نداشت و از نِیمۀ راه برگشت.»

انکار زِیارت عالِیة‌المضامِین جامعۀ کبِیره به سبب عدم ادراک و هضم آن

حال ببِینِید فردِی که از جملۀ مدرّسِین و فضلاِی طراز اوّل فلسفه و عرفان به‌شمار مِی‌آِید، نتواند کلام و حقاِیق راقِیۀ ِیک عارف واصل و ولِیّ الهِی را ادراک و هضم نماِید و از ارتباط با او به تشوِیش و اضطراب مِی‌افتد و استمرار مراوده و صحبت با او را قطع مِی‌نماِید، چگونه ادراک اِین معانِی و رقائقِ دقِیقه براِی افراد عامِی و متوسّطالحال جامعه قابل پذِیرش و هضم مِی‌باشد؟! کسِی که کلام امام معصوم علِیهالسّلام را حجّت نداند و زِیارت جامعه از حضرت امام هادِی علِیهالسّلام را از مبتدعات و ساختگِی‌هاِی غلات شِیعه بشمارد، کجا مِی‌تواند از اسرار عالم وحِی

[1]. الوافِی، ج 3، ص 644.


صفحه 527

سردرآورد و به رموز مراتب عالِیه واقف گردد؟! زِیارت جامعه با آن مضامِین عالِیه که تحقِیقاً براِی کسِی که از فهم‌الحدِیث برخوردار، و از معارف نورِیّۀ ولائِیه تا اندازه‌اِی مطّلع باشد، خواهد فهمِید که: امکان ندارد اِین زِیارت از غِیر معصوم صادر گشته باشد حتِّی اگر سند معتبر و موثّقِی نِیز نمِی‌داشت! تازه اِین زِیارت کجا از مراتب عالِیۀ امام علِیهالسّلام خبر مِی‌دهد؟! اِین مقدار از معارف و اسرار عوالم ربوبِی و حقِیقت و کنه ولاِیت تکوِینِیّۀ ائمّه علِیهمالسّلام که در اِین زِیارت جامعه آمده است، تازه به مقدار فهم ما است و الاّ مطالبِی در اِین مِیان است که امام علِیهالسّلام ِیاراِی اظهار و افشاِی آن مطالب را مگر براِی اوحدِی از اهل عرفان و شهود نخواهد داشت.

و در اِین قضِیّه باِید اذعان کرد بسِیارِی از اهل علم و فضل نِیز مانند صاحب مقاله، استناد اِین زِیارت عالِیةالمضامِین را به امام علِیهالسّلام به‌واسطۀ عدم فهم و نقصان معرفت و فقدان خبرت و بصِیرت، انکار کرده‌اند و آن را از زِیارات من‌درآوردِی غلات شِیعه برشمردند و در اِین مسئله با صاحب مقاله هم‌دست و هم‌داستان گردِیده‌اند.

و باِید از اِین افراد پرسِید: اِین غلاتِی که شما معتقد به ساخته و پرداخته نمودن اِین زِیارت از طرف آنان مِی‌باشِید، چه کسانِی هستند؟ آِیا از کرۀ ماه به زمِین آمدند و دوباره به جاِیگاه خود باز گشتند، ِیا در همِین زمِین و در مِیان همِین مردم و ملل زندگِی مِی‌کردند؟ آخر اِی بِی‌خبران! کسِی که بتواند اِین زِیارت را جعل کند و از جانب خود آن را بِیاراِید، که سبزِی‌فروش و صابون‌فروش نخواهد بود! اِین به مانند اِین مِی‌ماند که بگوِیِیم: اسفار اربعۀ صدرالمتألّهِین شِیرازِی به او منسوب نمِی‌باشد و ِیک فرد ناشناس او را تألِیف نموده است! خوب اِین فرد ناشناس کِیست که چنِین متاع بِی‌بدِیلِی را مِی‌تواند به عرصۀ معرفت و تحقِیق ارائه نماِید و هِیچ‌کسِی از احوال و خصوصِیّات و محلّ زندگِی و رفتوآمد او خبرِی نداشته باشد؟[1]

[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون قول قائلِین به ضعف سند زِیارت جامعۀ کبِیره و از مبدعات شمردن آن، رجوع شود به مستدرک الوسائل، ج 11، ص 170.


صفحه 528

باِید از جانب امام هادِی علِیهالسّلام به اِین کج‌اندِیشان و منکرِین انتساب اِین زِیارت به امام معصوم علِیهالسّلام گفت:

هرچه مِی‌گوِیم به قدر فهم توست

مُردم اندر حسرت فهم درست[1]

اِین‌جانب خود از بزرگان اهل معرفت و عرفاِی الهِی مطالب و اسرارِی شنِیده‌ام که تاکنون حتِّی ِیک مطلب از آنها را براِی احدِی نتوانسته‌ام افشاء و اظهار نماِیم.

اشعار خواجه حافظ علِیه الرحمة دربارۀ مؤِیّدِین از ناحِیۀ پروردگار

در اِینجا به نقل از حضرت خواجه دربارۀ آن معدود افراد و مؤِیّدِینِی که شجاعانه با شهامت و بِی‌باکِی، پا به عرصۀ معرفت و تحقِیق گزارده‌اند و در اقتناص و اکتساب درر شاهوار اسرار و رموز عالم خلقت، از هِیچ مانع و رادعِی، چه دنِیوِی و اجتماعِی و چه تحجّرها و تعصّب‌هاِی جاهلانۀ آلوده به رنگ و لعاب شرع ـشرع مقدّس‌مَآب‌ها، نه شرع حقِیقِی و واقعِیـ بِیم و هراسِی به خود راه نمِی‌دهند و تا رسِیدن به مطلوب و مقصود، دست از طلب برنمِی‌دارند باِید چنِین سراِیِید:

ساقِی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پِیاله عکس رخ ِیار دِیده‌اِیم

اِی بِی‌خبر ز لذّت شرب مدام ما

هرگز نمِیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جرِیدۀ عالم، دوام ما

چندان بوَد کرشمه و ناز سهِی قدان

کاِید به جلوه سرو صنوبر، خرام ما

اِی باد اگر به گلشن احباب بگذرِی

زنهار عرضه ده بر جانان پِیام ما

گو نام ما ز ِیاد به عمداً چه مِی‌برِی

خود آِید آنکه ِیاد نِیارِی ز نام ما

[1].مثنوِیمعنوِی، دفتر سوّم.


صفحه 529

مستِی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستِی زمام ما

ترسم که صرفه‌اِی نبرد روز بازخواست

نان حلال شِیخ، ز آب حرام ما

حافظ ز دِیده دانۀ اشکِی همِی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما[1]

اولِیاِی الهِی و عرفاء بالله همچون حضرت مولانا جلال‌الدِّین بلخِی براِی تشوِیق و ترغِیب و تحرِیک نفوس به سمت عالم نور و بهاء، مرارت‌ها کشِیده‌اند و به زحمات و مشقّاتِی درافتادند و شهد زندگِی و حِیات دنِیوِی را به مرارت و تلخِی تعارض‌ها و سبّ و دشنام‌ها و اتّهامات و صعوبت‌هاِی جاهلانه و بِی‌خردانه بدل نمودند و سختِی روزگار را براِی دستگِیرِی افراد مستعد و قابل، به جان بخرِیدند و چراغ هداِیت و ارشاد را جهت مستعدِّین و نفوس دست‌نخورده و نِیالوده به هوس‌ها و کثرات دنِیوِیّه، برافروختند و راه و صراط سالکِین إلِی الله را از مِیان بادِیه‌هاِی هولناک و ظلمانِی اقوام و ملل و دسته‌جات و گروه‌ها صاف و هموار نمودند، و مسِیر مستقِیم ولاِیت اهل‌بِیت عصمت سلام الله علِیهم اجمعِین را به انحاء و طرق مختلف به پوِیندگان سبل سلام ارائه و اظهار نمودند و حقِیقت تمسّک به ولاء را در قالب و صورت نظم و نثر و فقه و فلسفه و عرفان و تفسِیر و حدِیث و اخلاق و کلام به اثبات رسانِیدند.

اتّهام‌ها و تکفِیرهاِی ناروا به مرحوم علاّمه طهرانِی رضوان الله تعالِیٰ علِیه

در اِین مِیان، افرادِی کوته‌نظر و کج‌اندِیش با ظاهرِی آراسته به صلاح و تقوا، هر از چند گاهِی در مقام انکار و عناد برمِی‌آِیند و عارفان بالله و اولِیاِی الهِی را به تِیر تهمت و بهتان مِی‌زنند و کلمات آنان را وارونه و تحرِیف‌شده به رخ عوام مِی‌کشانند، و از مَآل أعمال خوِیش در روز بازپسِین بِیمِی به خود راه نمِی‌دهند.

[1]. دِیوان حافظ، غزل 4.