روح کلام و جان بِیان مرحوم علاّمه طباطبائِی ـرضوان الله علِیهـ اِین است:
در مواردِی که ظاهر آِیه با برهان فلسفِی در تعارض قرار مِیگِیرد (نه با توهّمات و تخِیّلات و ِیافتههاِی علمِی در بستر سِیّال تغِیّر و تبدّل) چارهاِی جز تفسِیر و حمل کلام بارِی بر محور و مبناِی صحِیح نمِیباشد. و از آن جمله، مسئلۀ بالهاِی ملائکه مِیباشد. از آنجا که به برهان فلسفِی اثبات گردِیده، قواِی ملکوتِی و مجرّده در هوِیّت ذات خود فاقد صورت و ترکِیب مِیباشند، اثبات وجود بال براِی چنِین قواِیِی بهعنوان عرضِی لازم، امرِی ممتنع و محال است، گرچه همِین قوا در مقام نزول به عالم کثرت مِیتوانند خود را متمثّل به اشکال و صورتهاِیِی به اراده و خواست و مِیل خود درآورند؛ چنانچه همِین جبرائِیل در ِیک زمان خود را به صورتِی داراِی ششصد بال و در زمان دِیگر به صورتِی بشرِی و در شماِیل دحِیۀ کلبِی درمِیآورد و در جاِیِی دِیگر به صورت ملکِی با شش بال و در مورد دِیگر با دو بال، درحالِیکه همۀ اِینها درست است و هِیچکدام اِینها نِیست، زِیرا جبرائِیل وجودِی مجرّد از صورت و مادّه است و در هوِیّت ذات خود و کِینونت نفس خود، حقِیقتِی است نورِیّه و علمِیّه که صورت برنمِیدارد و در معراج، آن هم در مراتب عالِیّه و بالاِی آن، دِیگر پِیامبر او را با دو بال نمِیبِیند بلکه به صورت حقِیقتِی مجرّد و علمِی ادراک مِیکند که همان ماهِیّت و هوِیّت خود اوست.
بنابراِین مطلبِی که صاحب مقاله به پِیامبران و اولِیاِی الهِی نسبت مِیدهد که آنان بهواسطۀ تنگناِی لغت و کلام و نِیز عدم معرفت عوام، آن معانِی عالِیه و حقاِیق راقِیه را به صورتِی وراِی صورت حقِیقِی خود و به قالبِی غِیر از قالب واقعِی خود براِی مردم مطرح مِیکنند، صحِیح نِیست.
عدم امکان بِیان حقاِیق عالم تجرّد و توحِید به سبب عدم قدرت ادراک و فهم صحِیح آن براِی عوام
بلِی، بزرگان از اولِیاِی الهِی اِین حقِیقت را که عالم تجرّد و توحِید و حقاِیقِی که در آن عوالم در بِیکران افق لاِیتناهاِی اسماء و صفات متحقّقاند، صورت و شکل ندارند، به صراحت بِیان کردهاند و هِیچگاه نخواستهاند و نخواهند توانست آن حقاِیق را در قالب هِیئت و تختهبند ماهِیّت درآورند و به سمع مخاطبِین برسانند؛ و لذا
حضرت مولانا ـقدّس سرّه العزِیزـ مِیفرماِید:
گر بگوِید ز آن، بلغزد پاِی تو
ور نگوِید هِیچ از آن، اِی واِی تو
ور بگوِید در مثال صورتِی
بر همان صورت بچسبِی اِی فتِی[1]
خود تصرِیح مِیکند که آن حقِیقت در قالب صورت قرار نمِیگِیرد، و اگر بخواهم پرده از اسرار آن موجود مجرّد بردارم قدرت شنِیدن و ادراک و هضم آن را ندارِی و از عدم فهم صحِیح آن پرِیشان و رنجور مِیگردِی و در دِین و اعتقاد ساده و عامِیانۀ تو خلل پدِید آِید و اغتشاش و درهمرِیختگِی، وجودت را فراگِیرد و از ادامۀ راه خوِیش نِیز درمِیمانِی و همان عقِیدت عامِیانه و سادهلوحانۀ خوِیش را نِیز از دست خواهِی داد، و لذا تو را به حال خود مِیگذارم و به عقاِیدت نمِیپِیچم و به ترکِیب ساختهها و پرداختههاِی ذهنت دست نمِیزنم؛ چنانچه در داستان مرد روستاِیِی که شِیر را به جاِی گاو پنداشت، مِیفرماِید:
روستاِیِی گاو در آخُر ببست
شِیر، گاوش خورد و بر جاِیش نشست
روستاِیِی شد در آخر سوِی گاو
گاو را مِیجست شب آن کنجکاو
دست مِیمالِید بر اعضاِی شِیر
پشت و پهلو گاه بالا گاه زِیر
گفت شِیر: ار روشنِی افزون شدِی
زهرهاش بدرِیدِی و دل خون شدِی
اِینچنِین گستاخ زان مِیخاردم
کاو درِین شب گاو مِیپنداردم
حق همِیگوِید که اِی مغرور کور
نِی ز نامم پارهپاره گشت طور
که لو أنزَلنا کتاباً للجبل
لانصَدَع ثمّ انقَطَع ثم ارتَحَل
از من ار کوه اُحد واقف بدِی
پاره گشتِی و دلش پر خون شدِی
از پدر وز مادر اِین بشنِیدهاِی
لاجرم غافل در اِین پِیچِیدهاِی
گر تو بِیتقلِید از اِین واقف شوِی
بِینشان از لطف چون هاتف شوِی[2]
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر سوم.
[2]. همان، دفتر دوّم.
بلِی، اولِیاِی الهِی توان سخن با عوام را ندارند، زِیرا آنان تختهبند تخِیّلات و توهّمات هستند و ِیاراِی کشف اسرار عالم قدس را کِی توانند داشت. آنکه کلام پِیامبر و دانش او را همردِیف ابوجهل و ابوسفِیان پندارد و امام معصوم را همچون ساِیر افراد، مشحون به خطا و لغزش شمارد و کلام او را از حجِّیت ساقط کند، کجا مِیتواند همدم و هممرام و همراز با فردِی چون حضرت مولانا گردد و از شهد جام طهورش، مشام جان را معطّر و روان عطشان خود را سِیراب نماِید؛ هِیهات![1]
بارِی، عرفاِی الهِی و اولِیاء بالله خود به اِین حقِیقت معترف هستند که ادراک حقاِیق عالِی معرفتِی بسِی والاتر از معارف بشرِی، و فرهنگِی بسِیار گستردهتر و غنِیتر از فرهنگها و قاموسهاِی لغت ملل و طوائف مِیطلبد، و آن وقاِیع و حقاِیق راقِیه در قالب لغت و زبان نگنجد، چه آن لغت عربِی باشد ِیا غِیر.
من گنگ خواب دِیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنِیدنش[2]
و به قول عارف واصل و ولِیّ الهِی، حضرت ابنفارض مصرِی ـرضوان الله علِیهـ:
ِیقولونَ لِی صِفها فَأنتَ بِوَصفِها
خبِیرٌ، أجَل عندِی بِأوصافِها عِلمٌ
صَفاءٌ و لاماءٌ، و لطفٌ و لاهَوِی
و نورٌ و لانارٌ، و روحٌ و لاجسمٌ[3]
که شرح ابِیاتش در فصول مقدّم کتاب بگذشت،[4]آن حقِیقت کجا در قالب فرهنگها و لغتنامه درآِید و به کدام زبان و بِیانِی مِیتوان از آن سرّ مکتوم و مختوم
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون محذورات اولِیاِی الهِی براِی تعدِیۀ مراد در مواجهه با عقول عوام، رجوع شود به شرح فصوص الحکم، ابنترکه، ج 2، ص 771؛ شرح فصوص الحکم، کاشانِی، ص 279؛ شرح منازل السائلِین، ج 1، ص 198.
[2]. منسوب به شمس تبرِیزِی.
[3]. دِیوان ابنفارض، قصِیدۀ مِیمِیّه، ص 166 و 167.
[4]. فصل دوّم، ص 203.
پرده برداشت و براِی مردم بِیان کرد؟! سرِّی که حتِّی اباذر را با آن همه مراتب فضل و کمال، ِیاراِی شنِیدن و معرفت آن نبود و رسول خداِیش فرمود:
اگر ذرّهاِی از آنچه در قلب سلمان مِیگذرد آگاه گردد، ِیا خود را به کشتن و ِیا سلمان را به تکفِیر و خروج از شرِیعت مِیاندازد![1]
به ِیاد مِیآورم زمانِی که در قم، عتبۀ مقدّسۀ حضرت فاطمه معصومه سلام الله علِیها به تحصِیل اشتغال داشتم، مرحوم والد ـرضوان الله علِیهـ مرتّب مشرّف شده و از حالات و کِیفِیّت تحصِیل ما مطّلع مِیگشتند. و از اِین روِی، با ِیکِی از بزرگان و مدرّسِین فلسفه و عرفان حوزه که از جملۀ معدود فضلاِی حکمت و عرفان نظرِی آن زمان بود، ارتباط و الفت حاصل گشت و اِیشان بسِیار به مرحوم والد متعلّق و علاقهمند گشتند و پس از گذشت مدّت زمان قلِیلِی، از اِیشان تقاضاِی دستگِیرِی و اعطاء مقدّمۀ موصله فرمودند. مرحوم والد نِیز با گشاِیش بال و سعۀ صدر، به دعوت و تقاضاِی معظّمٌله پاسخ مثبت داده، باب مراوده و صحبت و گفتگو در اِین مقوله را باز نمودند؛ و پس از مدّتِی اِین مراوده کم و سپس قطع گردِید.
روزِی من از مرحوم والد پرسِیدم: علّت قطع ارتباط شما با اِیشان چه بود؟ فرمودند: «اِیشان تحمّل مطالب و سخنان مرا نداشت و از نِیمۀ راه برگشت.»
انکار زِیارت عالِیةالمضامِین جامعۀ کبِیره به سبب عدم ادراک و هضم آن
حال ببِینِید فردِی که از جملۀ مدرّسِین و فضلاِی طراز اوّل فلسفه و عرفان بهشمار مِیآِید، نتواند کلام و حقاِیق راقِیۀ ِیک عارف واصل و ولِیّ الهِی را ادراک و هضم نماِید و از ارتباط با او به تشوِیش و اضطراب مِیافتد و استمرار مراوده و صحبت با او را قطع مِینماِید، چگونه ادراک اِین معانِی و رقائقِ دقِیقه براِی افراد عامِی و متوسّطالحال جامعه قابل پذِیرش و هضم مِیباشد؟! کسِی که کلام امام معصوم علِیهالسّلام را حجّت نداند و زِیارت جامعه از حضرت امام هادِی علِیهالسّلام را از مبتدعات و ساختگِیهاِی غلات شِیعه بشمارد، کجا مِیتواند از اسرار عالم وحِی
[1]. الوافِی، ج 3، ص 644.
سردرآورد و به رموز مراتب عالِیه واقف گردد؟! زِیارت جامعه با آن مضامِین عالِیه که تحقِیقاً براِی کسِی که از فهمالحدِیث برخوردار، و از معارف نورِیّۀ ولائِیه تا اندازهاِی مطّلع باشد، خواهد فهمِید که: امکان ندارد اِین زِیارت از غِیر معصوم صادر گشته باشد حتِّی اگر سند معتبر و موثّقِی نِیز نمِیداشت! تازه اِین زِیارت کجا از مراتب عالِیۀ امام علِیهالسّلام خبر مِیدهد؟! اِین مقدار از معارف و اسرار عوالم ربوبِی و حقِیقت و کنه ولاِیت تکوِینِیّۀ ائمّه علِیهمالسّلام که در اِین زِیارت جامعه آمده است، تازه به مقدار فهم ما است و الاّ مطالبِی در اِین مِیان است که امام علِیهالسّلام ِیاراِی اظهار و افشاِی آن مطالب را مگر براِی اوحدِی از اهل عرفان و شهود نخواهد داشت.
و در اِین قضِیّه باِید اذعان کرد بسِیارِی از اهل علم و فضل نِیز مانند صاحب مقاله، استناد اِین زِیارت عالِیةالمضامِین را به امام علِیهالسّلام بهواسطۀ عدم فهم و نقصان معرفت و فقدان خبرت و بصِیرت، انکار کردهاند و آن را از زِیارات مندرآوردِی غلات شِیعه برشمردند و در اِین مسئله با صاحب مقاله همدست و همداستان گردِیدهاند.
و باِید از اِین افراد پرسِید: اِین غلاتِی که شما معتقد به ساخته و پرداخته نمودن اِین زِیارت از طرف آنان مِیباشِید، چه کسانِی هستند؟ آِیا از کرۀ ماه به زمِین آمدند و دوباره به جاِیگاه خود باز گشتند، ِیا در همِین زمِین و در مِیان همِین مردم و ملل زندگِی مِیکردند؟ آخر اِی بِیخبران! کسِی که بتواند اِین زِیارت را جعل کند و از جانب خود آن را بِیاراِید، که سبزِیفروش و صابونفروش نخواهد بود! اِین به مانند اِین مِیماند که بگوِیِیم: اسفار اربعۀ صدرالمتألّهِین شِیرازِی به او منسوب نمِیباشد و ِیک فرد ناشناس او را تألِیف نموده است! خوب اِین فرد ناشناس کِیست که چنِین متاع بِیبدِیلِی را مِیتواند به عرصۀ معرفت و تحقِیق ارائه نماِید و هِیچکسِی از احوال و خصوصِیّات و محلّ زندگِی و رفتوآمد او خبرِی نداشته باشد؟[1]
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون قول قائلِین به ضعف سند زِیارت جامعۀ کبِیره و از مبدعات شمردن آن، رجوع شود به مستدرک الوسائل، ج 11، ص 170.
باِید از جانب امام هادِی علِیهالسّلام به اِین کجاندِیشان و منکرِین انتساب اِین زِیارت به امام معصوم علِیهالسّلام گفت:
هرچه مِیگوِیم به قدر فهم توست
مُردم اندر حسرت فهم درست[1]
اِینجانب خود از بزرگان اهل معرفت و عرفاِی الهِی مطالب و اسرارِی شنِیدهام که تاکنون حتِّی ِیک مطلب از آنها را براِی احدِی نتوانستهام افشاء و اظهار نماِیم.
اشعار خواجه حافظ علِیه الرحمة دربارۀ مؤِیّدِین از ناحِیۀ پروردگار
در اِینجا به نقل از حضرت خواجه دربارۀ آن معدود افراد و مؤِیّدِینِی که شجاعانه با شهامت و بِیباکِی، پا به عرصۀ معرفت و تحقِیق گزاردهاند و در اقتناص و اکتساب درر شاهوار اسرار و رموز عالم خلقت، از هِیچ مانع و رادعِی، چه دنِیوِی و اجتماعِی و چه تحجّرها و تعصّبهاِی جاهلانۀ آلوده به رنگ و لعاب شرع ـشرع مقدّسمَآبها، نه شرع حقِیقِی و واقعِیـ بِیم و هراسِی به خود راه نمِیدهند و تا رسِیدن به مطلوب و مقصود، دست از طلب برنمِیدارند باِید چنِین سراِیِید:
ساقِی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پِیاله عکس رخ ِیار دِیدهاِیم
اِی بِیخبر ز لذّت شرب مدام ما
هرگز نمِیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جرِیدۀ عالم، دوام ما
چندان بوَد کرشمه و ناز سهِی قدان
کاِید به جلوه سرو صنوبر، خرام ما
اِی باد اگر به گلشن احباب بگذرِی
زنهار عرضه ده بر جانان پِیام ما
گو نام ما ز ِیاد به عمداً چه مِیبرِی
خود آِید آنکه ِیاد نِیارِی ز نام ما
[1].مثنوِیمعنوِی، دفتر سوّم.
مستِی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپردهاند به مستِی زمام ما
ترسم که صرفهاِی نبرد روز بازخواست
نان حلال شِیخ، ز آب حرام ما
حافظ ز دِیده دانۀ اشکِی همِیفشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما[1]
اولِیاِی الهِی و عرفاء بالله همچون حضرت مولانا جلالالدِّین بلخِی براِی تشوِیق و ترغِیب و تحرِیک نفوس به سمت عالم نور و بهاء، مرارتها کشِیدهاند و به زحمات و مشقّاتِی درافتادند و شهد زندگِی و حِیات دنِیوِی را به مرارت و تلخِی تعارضها و سبّ و دشنامها و اتّهامات و صعوبتهاِی جاهلانه و بِیخردانه بدل نمودند و سختِی روزگار را براِی دستگِیرِی افراد مستعد و قابل، به جان بخرِیدند و چراغ هداِیت و ارشاد را جهت مستعدِّین و نفوس دستنخورده و نِیالوده به هوسها و کثرات دنِیوِیّه، برافروختند و راه و صراط سالکِین إلِی الله را از مِیان بادِیههاِی هولناک و ظلمانِی اقوام و ملل و دستهجات و گروهها صاف و هموار نمودند، و مسِیر مستقِیم ولاِیت اهلبِیت عصمت سلام الله علِیهم اجمعِین را به انحاء و طرق مختلف به پوِیندگان سبل سلام ارائه و اظهار نمودند و حقِیقت تمسّک به ولاء را در قالب و صورت نظم و نثر و فقه و فلسفه و عرفان و تفسِیر و حدِیث و اخلاق و کلام به اثبات رسانِیدند.
اتّهامها و تکفِیرهاِی ناروا به مرحوم علاّمه طهرانِی رضوان الله تعالِیٰ علِیه
در اِین مِیان، افرادِی کوتهنظر و کجاندِیش با ظاهرِی آراسته به صلاح و تقوا، هر از چند گاهِی در مقام انکار و عناد برمِیآِیند و عارفان بالله و اولِیاِی الهِی را به تِیر تهمت و بهتان مِیزنند و کلمات آنان را وارونه و تحرِیفشده به رخ عوام مِیکشانند، و از مَآل أعمال خوِیش در روز بازپسِین بِیمِی به خود راه نمِیدهند.
[1]. دِیوان حافظ، غزل 4.
والد معظّم ما علاّمه طهرانِی ـرضوان الله علِیهـ از جمله افرادِی است که چه در زمان حِیات و چه پس از ممات همواره در معرض اِینگونه حملات و تهمتها و خدنگ مکر و نفاق بسر مِیبرده است. در زمان حِیات، نامههاِی سراسر فحش و ناسزا با الفاظِی رکِیک که فقط در شأنِیّت ِیک منحطّ اخلاقِی از زمرۀ اوباش مِیباشد، براِی اِیشان مِیفرستادند و معلوم بود که انشاء و کِیفِیّت ترکِیب کلمات از اشخاص به ظاهر اهل علم صدور ِیافته است، نه افراد عادِی.
ِیکِی در کتاب خود، کلام متِین و استوار اِیشان را دربارۀ استاد سلوکِی خوِیش، مرحوم آِیةالله العظمِی حاج شِیخ محمّدجواد انصارِی همدانِی ـقدّس الله سرّه العزِیزـ که فرمودند: «من هرگاه به اِین مرد بزرگ نظر مِیانداختم، گوِیِی به پِیامبر نظر انداختهام!»[1]را به باد استهزاء و سخره مِیگِیرد و با تمسّک به حکاِیتِی از مرحوم انصارِی دربارۀ ِیکِی از عرفاء بالله و اولِیاِی الهِی به نام معصومعلِیشاه دکنِی، آن مرحوم را مورد طعنه و سخرِیّۀ خوِیش قرار مِیدهد و با ادعاء اِینکه اِین شخص (معصومعلِیشاه) که از هند به اِیران آمده است و در آن زمان هند تحت استعمار انگلِیس، جواسِیس خود را در صورتها و اشکال مختلف به بلاد اسلامِی گسِیل مِیداشت، بنابراِین معصومعلِیشاه نِیز باِید جاسوس انگلِیس باشد که براِی اجرا و اِیفاء نقشههاِی مستعمرِین و گلآلود نمودن آب به اِیران مأمورِیت ِیافته است!
مگر هر کس از هند به اِیران بِیاِید الزاماً باِید جاسوس انگلِیس باشد؟! اِینان با ترکِیب و امتزاج هر رطب و ِیابسِی سعِی در تحرِیف حقاِیق و اخفاء نور هداِیت و کتمان آثار حِیاتبخش و احِیاءکنندۀ روح و روان اولِیاِی الهِی دارند، و به هر وسِیلهاِی از نشر آثار و احِیاء ذکر آنان جلوگِیرِی به عمل مِیآورند.
فرماِیش آِیةالله خامنهاِی دربارۀ حضرت علاّمه طهرانِی رحمة الله علِیه
روزِی پس از ارتحال مرحوم والد ـقدّس سرهـ به اتّفاق ساِیر اخوان در
[1]. روح مجرّد، ص 683.