بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 524

حضرت مولانا ـقدّس سرّه العزِیزـ مِی‌فرماِید:

گر بگوِید ز آن، بلغزد پاِی تو

ور نگوِید هِیچ از آن، اِی واِی تو

ور بگوِید در مثال صورتِی

بر همان صورت بچسبِی اِی فتِی‌[1]

خود تصرِیح مِی‌کند که آن حقِیقت در قالب صورت قرار نمِی‌گِیرد، و اگر بخواهم پرده از اسرار آن موجود مجرّد بردارم قدرت شنِیدن و ادراک و هضم آن را ندارِی و از عدم فهم صحِیح آن پرِیشان و رنجور مِی‌گردِی و در دِین و اعتقاد ساده و عامِیانۀ تو خلل پدِید آِید و اغتشاش و درهمرِیختگِی، وجودت را فراگِیرد و از ادامۀ راه خوِیش نِیز درمِی‌مانِی و همان عقِیدت عامِیانه و ساده‌لوحانۀ خوِیش را نِیز از دست خواهِی داد، و لذا تو را به حال خود مِی‌گذارم و به عقاِیدت نمِی‌پِیچم و به ترکِیب ساخته‌ها و پرداخته‌هاِی ذهنت دست نمِی‌زنم؛ چنانچه در داستان مرد روستاِیِی که شِیر را به جاِی گاو پنداشت، مِی‌فرماِید:

روستاِیِی گاو در آخُر ببست

شِیر، گاوش خورد و بر جاِیش نشست‌

روستاِیِی شد در آخر سوِی گاو

گاو را مِی‌جست شب آن کنجکاو

دست مِی‌مالِید بر اعضاِی شِیر

پشت و پهلو گاه بالا گاه زِیر

گفت شِیر: ار روشنِی افزون شدِی

زهره‌اش بدرِیدِی و دل خون شدِی

اِین‌چنِین گستاخ زان مِی‌خاردم

کاو درِین شب گاو مِی‌پنداردم

حق همِی‌گوِید که اِی مغرور کور

نِی ز نامم پاره‌پاره گشت طور

که لو أنزَلنا کتاباً للجبل

لانصَدَع ثمّ انقَطَع ثم ارتَحَل

از من ار کوه اُحد واقف بدِی

پاره گشتِی و دلش پر خون شدِی‌

از پدر وز مادر اِین بشنِیده‌اِی

لاجرم غافل در اِین پِیچِیده‌اِی

گر تو بِی‌تقلِید از اِین واقف شوِی

بِی‌نشان از لطف چون هاتف شوِی‌[2]

[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر سوم.

[2]. همان، دفتر دوّم.


صفحه 525

بلِی، اولِیاِی الهِی توان سخن با عوام را ندارند، زِیرا آنان تخته‌بند تخِیّلات و توهّمات هستند و ِیاراِی کشف اسرار عالم قدس را کِی توانند داشت. آنکه کلام پِیامبر و دانش او را هم‌ردِیف ابوجهل و ابوسفِیان پندارد و امام معصوم را همچون ساِیر افراد، مشحون به خطا و لغزش شمارد و کلام او را از حجِّیت ساقط کند، کجا مِی‌تواند همدم و هم‌مرام و هم‌راز با فردِی چون حضرت مولانا گردد و از شهد جام طهورش، مشام جان را معطّر و روان عطشان خود را سِیراب نماِید؛ هِیهات![1]

بارِی، عرفاِی الهِی و اولِیاء بالله خود به اِین حقِیقت معترف هستند که ادراک حقاِیق عالِی معرفتِی بسِی والاتر از معارف بشرِی، و فرهنگِی بسِیار گسترده‌تر و غنِی‌تر از فرهنگ‌ها و قاموس‌هاِی لغت ملل و طوائف مِی‌طلبد، و آن وقاِیع و حقاِیق راقِیه در قالب لغت و زبان نگنجد، چه آن لغت عربِی باشد ِیا غِیر.

من گنگ خواب دِیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنِیدنش[2]

و به قول عارف واصل و ولِیّ الهِی، حضرت ابن‌فارض مصرِی ـرضوان الله علِیهـ:

ِیقولونَ لِی صِفها فَأنتَ بِوَصفِها

خبِیرٌ، أجَل عندِی بِأوصافِها عِلمٌ

صَفاءٌ و لاماءٌ، و لطفٌ و لاهَوِی

و نورٌ و لانارٌ، و روحٌ و لاجسمٌ[3]

که شرح ابِیاتش در فصول مقدّم کتاب بگذشت،[4]آن حقِیقت کجا در قالب فرهنگ‌ها و لغت‌نامه درآِید و به کدام زبان و بِیانِی مِی‌توان از آن سرّ مکتوم و مختوم

[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون محذورات اولِیاِی الهِی براِی تعدِیۀ مراد در مواجهه با عقول عوام، رجوع شود به شرح فصوص الحکم، ابن‌ترکه، ج 2، ص 771؛ شرح فصوص الحکم، کاشانِی، ص 279؛ شرح منازل السائلِین، ج 1، ص 198.

[2]. منسوب به شمس تبرِیزِی.

[3]. دِیوان ابن‌فارض، قصِیدۀ مِیمِیّه، ص 166 و 167.

[4]. فصل دوّم، ص 203.


صفحه 526

پرده برداشت و براِی مردم بِیان کرد؟! سرِّی که حتِّی اباذر را با آن همه مراتب فضل و کمال، ِیاراِی شنِیدن و معرفت آن نبود و رسول خداِیش فرمود:

اگر ذرّه‌اِی از آنچه در قلب سلمان مِی‌گذرد آگاه گردد، ِیا خود را به کشتن و ِیا سلمان را به تکفِیر و خروج از شرِیعت مِی‌اندازد![1]

به ِیاد مِی‌آورم زمانِی که در قم، عتبۀ مقدّسۀ حضرت فاطمه معصومه سلام الله علِیها به تحصِیل اشتغال داشتم، مرحوم والد ـرضوان الله علِیهـ مرتّب مشرّف شده و از حالات و کِیفِیّت تحصِیل ما مطّلع مِی‌گشتند. و از اِین روِی، با ِیکِی از بزرگان و مدرّسِین فلسفه و عرفان حوزه که از جملۀ معدود فضلاِی حکمت و عرفان نظرِی آن زمان بود، ارتباط و الفت حاصل گشت و اِیشان بسِیار به مرحوم والد متعلّق و علاقه‌مند گشتند و پس از گذشت مدّت زمان قلِیلِی، از اِیشان تقاضاِی دستگِیرِی و اعطاء مقدّمۀ موصله فرمودند. مرحوم والد نِیز با گشاِیش بال و سعۀ صدر، به دعوت و تقاضاِی معظّمٌله پاسخ مثبت داده، باب مراوده و صحبت و گفتگو در اِین مقوله را باز نمودند؛ و پس از مدّتِی اِین مراوده کم و سپس قطع گردِید.

روزِی من از مرحوم والد پرسِیدم: علّت قطع ارتباط شما با اِیشان چه بود؟ فرمودند: «اِیشان تحمّل مطالب و سخنان مرا نداشت و از نِیمۀ راه برگشت.»

انکار زِیارت عالِیة‌المضامِین جامعۀ کبِیره به سبب عدم ادراک و هضم آن

حال ببِینِید فردِی که از جملۀ مدرّسِین و فضلاِی طراز اوّل فلسفه و عرفان به‌شمار مِی‌آِید، نتواند کلام و حقاِیق راقِیۀ ِیک عارف واصل و ولِیّ الهِی را ادراک و هضم نماِید و از ارتباط با او به تشوِیش و اضطراب مِی‌افتد و استمرار مراوده و صحبت با او را قطع مِی‌نماِید، چگونه ادراک اِین معانِی و رقائقِ دقِیقه براِی افراد عامِی و متوسّطالحال جامعه قابل پذِیرش و هضم مِی‌باشد؟! کسِی که کلام امام معصوم علِیهالسّلام را حجّت نداند و زِیارت جامعه از حضرت امام هادِی علِیهالسّلام را از مبتدعات و ساختگِی‌هاِی غلات شِیعه بشمارد، کجا مِی‌تواند از اسرار عالم وحِی

[1]. الوافِی، ج 3، ص 644.


صفحه 527

سردرآورد و به رموز مراتب عالِیه واقف گردد؟! زِیارت جامعه با آن مضامِین عالِیه که تحقِیقاً براِی کسِی که از فهم‌الحدِیث برخوردار، و از معارف نورِیّۀ ولائِیه تا اندازه‌اِی مطّلع باشد، خواهد فهمِید که: امکان ندارد اِین زِیارت از غِیر معصوم صادر گشته باشد حتِّی اگر سند معتبر و موثّقِی نِیز نمِی‌داشت! تازه اِین زِیارت کجا از مراتب عالِیۀ امام علِیهالسّلام خبر مِی‌دهد؟! اِین مقدار از معارف و اسرار عوالم ربوبِی و حقِیقت و کنه ولاِیت تکوِینِیّۀ ائمّه علِیهمالسّلام که در اِین زِیارت جامعه آمده است، تازه به مقدار فهم ما است و الاّ مطالبِی در اِین مِیان است که امام علِیهالسّلام ِیاراِی اظهار و افشاِی آن مطالب را مگر براِی اوحدِی از اهل عرفان و شهود نخواهد داشت.

و در اِین قضِیّه باِید اذعان کرد بسِیارِی از اهل علم و فضل نِیز مانند صاحب مقاله، استناد اِین زِیارت عالِیةالمضامِین را به امام علِیهالسّلام به‌واسطۀ عدم فهم و نقصان معرفت و فقدان خبرت و بصِیرت، انکار کرده‌اند و آن را از زِیارات من‌درآوردِی غلات شِیعه برشمردند و در اِین مسئله با صاحب مقاله هم‌دست و هم‌داستان گردِیده‌اند.

و باِید از اِین افراد پرسِید: اِین غلاتِی که شما معتقد به ساخته و پرداخته نمودن اِین زِیارت از طرف آنان مِی‌باشِید، چه کسانِی هستند؟ آِیا از کرۀ ماه به زمِین آمدند و دوباره به جاِیگاه خود باز گشتند، ِیا در همِین زمِین و در مِیان همِین مردم و ملل زندگِی مِی‌کردند؟ آخر اِی بِی‌خبران! کسِی که بتواند اِین زِیارت را جعل کند و از جانب خود آن را بِیاراِید، که سبزِی‌فروش و صابون‌فروش نخواهد بود! اِین به مانند اِین مِی‌ماند که بگوِیِیم: اسفار اربعۀ صدرالمتألّهِین شِیرازِی به او منسوب نمِی‌باشد و ِیک فرد ناشناس او را تألِیف نموده است! خوب اِین فرد ناشناس کِیست که چنِین متاع بِی‌بدِیلِی را مِی‌تواند به عرصۀ معرفت و تحقِیق ارائه نماِید و هِیچ‌کسِی از احوال و خصوصِیّات و محلّ زندگِی و رفتوآمد او خبرِی نداشته باشد؟[1]

[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون قول قائلِین به ضعف سند زِیارت جامعۀ کبِیره و از مبدعات شمردن آن، رجوع شود به مستدرک الوسائل، ج 11، ص 170.


صفحه 528

باِید از جانب امام هادِی علِیهالسّلام به اِین کج‌اندِیشان و منکرِین انتساب اِین زِیارت به امام معصوم علِیهالسّلام گفت:

هرچه مِی‌گوِیم به قدر فهم توست

مُردم اندر حسرت فهم درست[1]

اِین‌جانب خود از بزرگان اهل معرفت و عرفاِی الهِی مطالب و اسرارِی شنِیده‌ام که تاکنون حتِّی ِیک مطلب از آنها را براِی احدِی نتوانسته‌ام افشاء و اظهار نماِیم.

اشعار خواجه حافظ علِیه الرحمة دربارۀ مؤِیّدِین از ناحِیۀ پروردگار

در اِینجا به نقل از حضرت خواجه دربارۀ آن معدود افراد و مؤِیّدِینِی که شجاعانه با شهامت و بِی‌باکِی، پا به عرصۀ معرفت و تحقِیق گزارده‌اند و در اقتناص و اکتساب درر شاهوار اسرار و رموز عالم خلقت، از هِیچ مانع و رادعِی، چه دنِیوِی و اجتماعِی و چه تحجّرها و تعصّب‌هاِی جاهلانۀ آلوده به رنگ و لعاب شرع ـشرع مقدّس‌مَآب‌ها، نه شرع حقِیقِی و واقعِیـ بِیم و هراسِی به خود راه نمِی‌دهند و تا رسِیدن به مطلوب و مقصود، دست از طلب برنمِی‌دارند باِید چنِین سراِیِید:

ساقِی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پِیاله عکس رخ ِیار دِیده‌اِیم

اِی بِی‌خبر ز لذّت شرب مدام ما

هرگز نمِیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جرِیدۀ عالم، دوام ما

چندان بوَد کرشمه و ناز سهِی قدان

کاِید به جلوه سرو صنوبر، خرام ما

اِی باد اگر به گلشن احباب بگذرِی

زنهار عرضه ده بر جانان پِیام ما

گو نام ما ز ِیاد به عمداً چه مِی‌برِی

خود آِید آنکه ِیاد نِیارِی ز نام ما

[1].مثنوِیمعنوِی، دفتر سوّم.


صفحه 529

مستِی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستِی زمام ما

ترسم که صرفه‌اِی نبرد روز بازخواست

نان حلال شِیخ، ز آب حرام ما

حافظ ز دِیده دانۀ اشکِی همِی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما[1]

اولِیاِی الهِی و عرفاء بالله همچون حضرت مولانا جلال‌الدِّین بلخِی براِی تشوِیق و ترغِیب و تحرِیک نفوس به سمت عالم نور و بهاء، مرارت‌ها کشِیده‌اند و به زحمات و مشقّاتِی درافتادند و شهد زندگِی و حِیات دنِیوِی را به مرارت و تلخِی تعارض‌ها و سبّ و دشنام‌ها و اتّهامات و صعوبت‌هاِی جاهلانه و بِی‌خردانه بدل نمودند و سختِی روزگار را براِی دستگِیرِی افراد مستعد و قابل، به جان بخرِیدند و چراغ هداِیت و ارشاد را جهت مستعدِّین و نفوس دست‌نخورده و نِیالوده به هوس‌ها و کثرات دنِیوِیّه، برافروختند و راه و صراط سالکِین إلِی الله را از مِیان بادِیه‌هاِی هولناک و ظلمانِی اقوام و ملل و دسته‌جات و گروه‌ها صاف و هموار نمودند، و مسِیر مستقِیم ولاِیت اهل‌بِیت عصمت سلام الله علِیهم اجمعِین را به انحاء و طرق مختلف به پوِیندگان سبل سلام ارائه و اظهار نمودند و حقِیقت تمسّک به ولاء را در قالب و صورت نظم و نثر و فقه و فلسفه و عرفان و تفسِیر و حدِیث و اخلاق و کلام به اثبات رسانِیدند.

اتّهام‌ها و تکفِیرهاِی ناروا به مرحوم علاّمه طهرانِی رضوان الله تعالِیٰ علِیه

در اِین مِیان، افرادِی کوته‌نظر و کج‌اندِیش با ظاهرِی آراسته به صلاح و تقوا، هر از چند گاهِی در مقام انکار و عناد برمِی‌آِیند و عارفان بالله و اولِیاِی الهِی را به تِیر تهمت و بهتان مِی‌زنند و کلمات آنان را وارونه و تحرِیف‌شده به رخ عوام مِی‌کشانند، و از مَآل أعمال خوِیش در روز بازپسِین بِیمِی به خود راه نمِی‌دهند.

[1]. دِیوان حافظ، غزل 4.


صفحه 530

والد معظّم ما علاّمه طهرانِی ـرضوان الله علِیهـ از جمله افرادِی است که چه در زمان حِیات و چه پس از ممات همواره در معرض اِین‌گونه حملات و تهمت‌ها و خدنگ مکر و نفاق بسر مِی‌برده است. در زمان حِیات، نامه‌هاِی سراسر فحش و ناسزا با الفاظِی رکِیک که فقط در شأنِیّت ِیک منحطّ اخلاقِی از زمرۀ اوباش مِی‌باشد، براِی اِیشان مِی‌فرستادند و معلوم بود که انشاء و کِیفِیّت ترکِیب کلمات از اشخاص به ظاهر اهل علم صدور ِیافته است، نه افراد عادِی.

ِیکِی در کتاب خود، کلام متِین و استوار اِیشان را دربارۀ استاد سلوکِی خوِیش، مرحوم آِیةالله العظمِی حاج شِیخ محمّدجواد انصارِی همدانِی ـقدّس الله سرّه العزِیزـ که فرمودند: «من هرگاه به اِین مرد بزرگ نظر مِی‌انداختم، گوِیِی به پِیامبر نظر انداخته‌ام!»[1]را به باد استهزاء و سخره مِی‌گِیرد و با تمسّک به حکاِیتِی از مرحوم انصارِی دربارۀ ِیکِی از عرفاء بالله و اولِیاِی الهِی به نام معصوم‌علِی‌شاه دکنِی، آن مرحوم را مورد طعنه و سخرِیّۀ خوِیش قرار مِی‌دهد و با ادعاء اِینکه اِین شخص (معصوم‌علِی‌شاه) که از هند به اِیران آمده است و در آن زمان هند تحت استعمار انگلِیس، جواسِیس خود را در صورت‌ها و اشکال مختلف به بلاد اسلامِی گسِیل مِی‌داشت، بنابراِین معصوم‌علِی‌شاه نِیز باِید جاسوس انگلِیس باشد که براِی اجرا و اِیفاء نقشه‌هاِی مستعمرِین و گل‌آلود نمودن آب به اِیران مأمورِیت ِیافته است!

مگر هر کس از هند به اِیران بِیاِید الزاماً باِید جاسوس انگلِیس باشد؟! اِینان با ترکِیب و امتزاج هر رطب و ِیابسِی سعِی در تحرِیف حقاِیق و اخفاء نور هداِیت و کتمان آثار حِیات‌بخش و احِیاءکنندۀ روح و روان اولِیاِی الهِی دارند، و به هر وسِیله‌اِی از نشر آثار و احِیاء ذکر آنان جلوگِیرِی به عمل مِی‌آورند.

فرماِیش آِیةالله خامنه‌اِی دربارۀ حضرت علاّمه طهرانِی رحمة الله علِیه

روزِی پس از ارتحال مرحوم والد ـقدّس سرهـ به اتّفاق ساِیر اخوان در

[1]. روح مجرّد، ص 683.


صفحه 531

محضر آِیةالله خامنه‌اِی ـمدّ ظلهـ بودِیم. اِیشان در ضمن صحبت، مطلبِی را از مرحوم والد بِیان کردند و فرمودند:

براِی من به قطع اثبات شده است که پدر شما از عناِیت الهِی إشراف بر نفوس برخوردار بوده است؛ زِیرا در بعضِی از اوقات که من با اِیشان ملاقات داشتم، اِیشان از مسائلِی صحبت به‌مِیان مِی‌آوردند که من آن مطالب را با احدِی در مِیان نگذاشته بودم و فقط خودم از آنها خبر داشتم.

و پس از آن رو کردند به ما و فرمودند:

همان‌طور که والد شما کتابِی در احوالات استاد عرفانِی خود حضرت حدّاد به رشتۀ تحرِیر درآورد، بر شما لازم است که مانند آن کتاب (روح مجرّد) براِی پدر خود تألِیف نماِیِید، و اِین وظِیفۀ شما است.

و نِیز فرمودند:

من وقتِی اِین کتاب (روح مجرّد) به دستم رسِید، همِیشه آن را با خود داشتم حتِّی در سفرها، تا اِینکه آن را تمام کردم.

حال بنگرِید شخصِیّتِی را که اِیشان با اِین عظمت و تجلِیل از او ِیاد مِی‌کنند و از اِیشان به فردِی تعبِیر مِی‌کنند که فقه اصطلاحِی را با فقه الله الأکبر در هم آمِیخته است، برخِی از اِین کوته‌فکران و تنگ‌نظران او را از جملۀ عرفاء کاذبِین و دروغ‌گوِیان در کتابشان مطرح مِی‌نماِیند!!![1]

فرماِیشات و دِیدگاه علماء عظام و مراجع تقلِید نسبت به شخصِیّت علمِی و عرفانِی علاّمه طهرانِی

اِین‌جانب نه فرصت و نه حال آن را دارم که به اراجِیفِی که در اِین کتاب نوشته شده است بپردازم و به آن پاسخ گوِیم؛ زِیرا اِین مطالب در واقع شأنِیّت توجّه و پاسخ‌گوِیِی را ندارد، و چرا ما باِید وقت و فرصت خود را صرف پاسخ به اِین خزعبلات بکنِیم. ولِی نمونه‌اِی از کِیفِیّت سخن و اعتقاد بزرگان نسبت به اِین شخصِیّت علمِی و عرفانِی و استادش را به عرض مِی‌رسانم و قضاوت را بر عهدۀ خوانندگان مِی‌سپارم؛ تا روشن شود چه کسِی کاذب و بهتان‌آفرِین است.

[1]. تزکِیة النّفس، سِیّد کاظم حائرِی، فصل «العرفاء الکاذبِین و العرفاء الحقِیقِیِّین».