و اعتبارِیّت آن را در مقام تنزّل ذات بِیان نمودهاند، محل تأمّل و نظر است.
بههرحال بحث در وحدت حقِیقت اسماء الهِی در اصل و رِیشۀ آنها ـنه در مقام بروز و ظهور خارجِی آنهاـ و تعدّد اِین حقِیقت، و به تعبِیر دِیگر: وحدت و تعدّد منتزَعٌعنه اِین اسماء، از دِیرباز بِین فلاسفه و حکماِی الهِی و متکلّمِین و غِیرهم همچنان مستمر بوده است.
ظهورات و تعِیّنات اسماء کلِّیۀ الهِیّهمفهوم و مابإزاء خارجِی علم و قدرت و حِیات الهِی
شکِّی نِیست که مفهوم علم و قدرت و حِیات، همچون مابإزاء خارجِی آنها، داراِی مراتب اختلاف و افتراق و تعدّد در مصداق مِیباشند، و به همِین لحاظ ادراک مفاهِیم متفاوته و در نتِیجه اسامِی مختلفه بهوجود آمده است؛ و اگر چنانچه اِین اسامِی، همه بر ِیک مصداق و محْکِیّ خارجِی، بدون هِیچ اعتبار مخالفِی صدق مِیکردند، دِیگر اختلاف در تسمِیه، لغو و بِیهوده خواهد بود و دلِیلِی براِی اِین اختلاف نمِیباشد.
آنچه که ما از مفهوم علم و مصادِیق خارجِی آن ادراک مِیکنِیم، و هر کسِی بر حسب سعۀ وجودِی خود و مِیزان تجرّد عقلانِی و قدرت مفکِّره، از آن بهره مِیبرد قطعاً با مصداق قدرت و نمونههاِی خارجِی آن، چه در عالم ذهن و نفس و چه در عالم صورت و مادّه و چه در عوالم مجرّده، متفاوت است. و بر همِین قِیاس است مفهوم حِیات که به معناِی استمرار بقاِی ِیک شِیء با خصوصِیّت شعور و ادراک است.
نتِیجه اِینکه: اسماء کلِّیۀ الهِیّه، که اوّلِین مرتبۀ بروز و ظهور آن حقِیقت بالصّرافه ـکه لاِیدرک و لاِیوصف استـ مِیباشند، در سلسلۀ قوس نزول به تعِیّنات و تشخّصات مختلف بر حسب مِیزان تجرّد مصداق، منقسِم و منتشر مِیگردند. چنانچه اِین مسئله، در فلسفۀ متعالِیه به اثبات رسِیده است که: هرچه در عالم وجود، صورت خارجِی و تشخّص مِیِیابد داراِی اِین سه وصفِ علم و حِیات و قدرت مِیباشد.[1]
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون علم و حِیات و قدرت همۀ موجودات عالم هستِی، رجوع شود به الله شناسِی، ج 1، ص 143؛ جامع الأسرار و منبع الأنوار، ص 58.
در اِینجا صحبت از ظهور خارجِی و مصداق اِین سه اسم در مراتب نازلۀ وجود، چه در عوالم مجرّده و چه در عالم ناسوت و مادّه است، که نهتنها در برهان فلسفِی بلکه در آِیات قرآن نِیز به ظهور خارجِی اِین سه اسم، در تمام موجودات تصرِیح شده است، آنجا که مِیفرماِید:
(وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)؛[1]«هرچه در عالم وجود تعِیّن مِیِیابد، به لحاظ همان شعور و ادراک و علم درونِی خود، تسبِیح و حمد پروردگار را مِینماِید؛ ولِی چه سود که شما از حقِیقت و کنه اِین مسئله بِیاطّلاع و جاهلاِید.»
مقصود از تسبِیح و حمد پروردگار توسّط تمام موجودات عالم هستِی
برخِی از بِیخبران، چنِین گمانزدهاند که مقصود از تسبِیح و حمد در موجودات فاقد شعور و ادراک عامِیانه، همان خضوع و تسلِیم غِیر ارادِی نسبت به عوامل تکوِین و ارادۀ پروردگار است، و اِینکه در مقابل مشِیّت خداوند در تصرّفات تکوِینِی قادر بر مقابله و معارضه نمِیباشند، و همه در تحت تسخِیر نِیروِی لاِیزال الهِی بوده، خود هِیچگونه قادر بر مخالفت نمِیباشند؛ غافل از اِینکه اِین مطلب با صرِیح آِیات به صورتهاِی گوناگون در اِین باب منافات دارد.[2]
در بسِیارِی از آِیات، موجودات مُلکِی و ملکوتِی با تمام أشکال مختلف خود مشمول تسبِیح و تقدِیس شدهاند:
(سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)؛[3]
(تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ)؛[4]
(وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَالْمَلَائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ)،[5](که در اِین آِیه، تسبِیح و
[1]. سوره إسراء (17) آِیه 44.
[2]. تفسِیر المِیزان، ج 19، ص 144، بِیانِی پِیرامون حقِیقِی بودن تسبِیح موجودات عالم هستِی.
[3]. سوره حدِید (57) آِیه 1.
[4]. سوره إسراء (17) آِیه 44.
[5]. سوره رعد (13) آِیه 13.
حمد رعد را با ملائکه در ِیک سِیاق بِیان فرموده است)؛
(وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُودَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ)،[1](که در اِینجا با تسبِیح حضرت داود، کوهها نِیز به تسبِیح درآمدهاند).
اِین آِیات و بسِیارِی دگر، همه حکاِیت از وجود حقِیقِی و واقعِی علم و حِیات و قدرت در همۀ مراتب وجود دارند، و هر کدام بر حسب سعه و ظرفِیّت وجودِی خود به تسبِیح و تقدِیس و حمد و ذکر پروردگار مشغولاند.
درصحِیفۀ سجّادِیّهنِیز مِیبِینِیم که حضرت سجّاد علِیهالسّلام خطاب به ماه، او را موجودِی داراِی شعور و ادراک و تسلِیم و مطِیع ارادۀ پروردگار مِیداند و مِیفرماِید:
أِیُّها الخَلقُ المُطِیعُ، الدّائِبُ السَّرِیعُ، المُتَرَدِّدُ فِی مَنازِلِ التَّقدِیرِ، المُتَصَرِّفُ فِی فَلَکِ التَّدبِیرِ! آمَنتُ بِمَن نَوَّرَ بِکَ الظُّلَمَ، و أوضَحَ بِکَ البُهَمَ، و جَعَلَکَ آِیَةً مِن آِیاتِ مُلکِهِ، و علّامةً مِن عَلاماتِ سُلطانِهِ؛ و امتَهَنَکَ بِالزِّیادَةِ و النُّقصانِ، و الطُّلوعِ و الأُفولِ، و الإنارَةِ و الکُسوفِ. فِی کُلِّ ذلکَ أنتَ لَهُ مُطِیعٌ، و إلِی إرادَتِهِ سَرِیع....[2]
«اِی مخلوقِی که مطِیع اراده و مشِیّت پروردگارِی، و در حرکتِ استمرارِی خود با سرعت در مدارهاِیِی که براِی تو تعِیِین شده است به پِیش مِیروِی و در نظام اراده و تدبِیر، به هر صورت و گونه درمِیآِیِی! اِیمان آوردم به آن ذاتِی که بهواسطۀ تو تارِیکِیها را زدود و ناشناختهها را واضح و روشن ساخت و تو را نشانهاِی از نشانهها و علامات سلطنت و اقتدارش قرار داد؛ و تو را به زِیاده و نقصان و طلوع و اُفول و تمامِیّت و کسوف، متحوّل گردانِید. و در تمام اِین موارد تو مطِیع و فرمانبردار او بودِی و ارادۀ او را با سرعت و بدون کمترِین تأنِّی و تأخِیرِی به ظهور مِیرساندِی....»
[1]. سوره أنبِیاء (21) آِیه 79.
[2]. الصحِیفة السجّادِیّة، فقراتِی از دعاِی 43: «و کان من دعائه علِیهالسّلام إذا نظر إلَِی الهلال».
و امّا ادراک و شعور حِیوانات و کِیفِیّت ارتباط آنان با ملکوت و شناخت حقِیقت ولاِیت معصومِین علِیهمالسّلام به مِیزان ادراک خودشان، که خود حدِیثِی است مفصّل که نمونهها و شواهد بسِیارِی از آن در کتب تارِیخِی و رواِیِی ما به چشم مِیخورد؛ بهنحوِیکه جاِی هِیچگونه شکّ و شبههاِی باقِی نمِیگذارد و منکر آن، جز عناد و تعصّب و کوردلِی چِیزِی را به اثبات نمِیرساند.
در معارف شِیعه و کتب احادِیث، رواِیات و حکاِیات مربوط به کِیفِیّت اتّصال نفوس حِیوانات به عالم برزخ و مثال کلِّی، و مِیزان معرفت آنها نسبت به وسائط عالم وجود، و ولاِیت حضرات معصومِین علِیهمالسّلام و نِیز اولِیاِی الهِی، و اظهار خضوع و خشوع در قبال اراده و مشِیّت خداِی متعال و برجستگان عالم خلقت و اهل معرفت و کرامت، و تبدّل حالات و روحِیّات آنها در مواقع مختلف، و تحوّل به حال مسرّت و حزن در ازمنۀ متفاوته، إلِیماشاءالله موجود است.
رواِیتِی است غرِیب از رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم دربارۀ کسِی که طالب علوم الهِی و معارف حقّۀ ربّانِی است؛ مرحوم کلِینِی دراصول کافِی، در فصل فضِیلت علم نقل مِیکند:
عن أبِیعَبدِاللهِ علِیهالسّلام قال: قال رسولالله صلِّی الله علِیه و آله: «مَن سَلَکَ طَرِیقًا ِیَطلُبُ فِیه عِلمًا، سَلَکَ اللهُ بِه طَرِیقًا إلَِی الجَنَّةِ. و إنّ المَلائِکَةَ لَتَضَعُ أجنِحَتَها لِطالِبِ العِلمِ رِضًا بِه. و إنّهُ ِیَستَغفِرُ لِطالِبِ العِلمِ مَن فِی السَّماءِ و مَن فِی الأرضِ حَتَِّی الحوتِ فِی البَحرِ. و فَضلُ العالِمِ عَلَِی العابِدِ کَفَضلِ القَمَرِ عَلِی سائِرِ النُّجومِ لَِیلَةَ البَدرِ. و إنّ العُلَماءَ وَرَثَةُ الأنبِیاءِ؛ إنّ الأنبِیاءَ لمِیُوَرِّثُوا دِینارًا و لادِرهَمًا، ولکن وَرَّثُوا العِلمَ، فَمَن أخَذَ مِنهُ أخَذَ بِحَظٍّ وافِرٍ.»[1]
«امام صادق علِیهالسّلام از رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم نقل مِیکنند که فرمودند:
[1]. الکافِی، ج 1، ص 34.
”کسِی که راهِی را انتخاب کند که به معرفت و علم منتهِی شود، خداوند راه بهشت را براِی او هموار خواهد ساخت. و بهدرستِیکه ملائکه بالهاِی خود را براِی جوِیندگان معرفت و بِینش مِیگسترانند؛ زِیرا به اِین مسئله رضاِیت دارند و اِین راه را مِیپسندند. و بهدرستِیکه هرآنچه در آسمان و زمِین است براِی جوِیندۀ علم طلب مغفرت و آمرزش مِیکنند، حتِّی ماهِیان در قعر درِیا. و برترِی عالم بر عابد همچون برترِی ماه تمام است بر ستارگان در شب چهاردهم. و بهدرستِیکه علما وارثان پِیامبراناند؛ و پِیامبران درهم و دِینار از خود بهجاِی نگذاردند، ولکن علم و معرفت از خود به ِیادگار نهادند، پس هرکه از علم و دانش نصِیبِی برده باشد حظّ و بهرهاش بسِیار عالِی و افزون خواهد بود.“»
مولانا جلالالدِّین محمّد بلخِی ـقدّس الله سرّهـ در اِین باب مِیفرماِید:
باش تا خورشِیدِ حَشر آِید عِیان
تا ببِینِی جنبشِ جسمِ جهان
چون عصاِی موسِی اِینجا مار شد
عقل را از ساکنان إخبار شد
پارۀ خاک تو را چون زنده ساخت
خاکها را جملگِی باِید شناخت
مرده زِین سوِیند و ز آن سو زندهاند
خامُش اِینجا و آن طرف گوِیندهاند
چون از آن سوشان فرستد سوِیِ ما
آن عصا گردد سوِیِ ما، اژدها
کوهها هم لَحنِ داودِی شود
جوهرِ آهن به کف مومِی بُوَد
باد، حمّال سلِیمانِی شود
بحر با موسِی سخندانِی شود
ماه با احمد اشارَتبِین شود
نار، ابراهِیم را نسرِین شود
خاک، قارون را چو مارِی در کَشَد
اُستُنِ حَنّانه آِید در رَشَد
سنگ، احمد را سلامِی مِیکند
کوه، ِیحِیِی را پِیامِی مِیکند
جملۀ ذرّات عالم در نهان
با تو مِیگوِیند روزان و شبان
ما سمِیعِیم و بصِیرِیم و خوشِیم
با شما نامحرمان ما خامُشِیم
چون شما سوِیِ جمادِی مِیروِید
مَحرم جانِ جمادان کِی شوِید؟
از جمادِی، در جهانِ جان رَوِید
غُلغُلِ اجزاء عالَم بشنوِید
فاش تسبِیح جمادات آِیَدَت
وسوسۀ تأوِیلها نَرباِیدت
چون ندارد جانِ تو قندِیلها
بَهرِ بِینش کردهاِی تأوِیلها[1]
در جاِی دِیگر مِیفرماِید:
نطق آب و نطق خاک و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل[2]
نگرش غلط شِیخ أجل سعدِی دربارۀ پدِیدهها و موجودات عالم
در اِینجا اشکال و اعتراض بر شِیخ أجل، سعدِی شِیراز وارد است که بر عکس کلام اهل معرفت، با دِیدۀ ظاهر و نگرش ِیکسوِیه به پدِیدههاِی درّاک و داراِی شعور عالم خلقت نگرِیسته و آنها را فاقد حِیات و اختِیار و معرفت مِیپندارد؛ آنجا که مِیگوِید:
قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه
به شکر ِیا به شکاِیت برآِید از دهنِی
فرشتهاِی که وکِیل است بر خزائن باد
چه غم خورد که بمِیرد چراغ پِیرهزنِی[3]
اِیشان از اِین نکته غافل شدهاند که تمام حوادث و پدِیدههاِی عالم خلقت، از باد و طوفان و باران و زلزله و ابر و خشکسالِی و طراوت و حِیات و غِیره، همه و همه براساس ِیک شعور و معرفت و بِینش بسِیار ظرِیف و دقِیق، تدبِیر و تدوِین گشته و هِیچ ذرّهاِی از ذرّات عالم وجود از اِین نقشه و طرح برنامهرِیزِیشده خارج نگشته است؛ و همان چراغ پِیرزن اگر در اِین تدبِیر قرار است خاموش گردد، خواهد شد، و اگر قرار است خاموش نشود طوفان نوح نِیز آن را خاموش نخواهد ساخت.
نگاه زِیباِی حضرت مولانا در مورد پدِیدهها و موجودات عالم
در پاسخ اِیشان، حضرت مولانا جلالالدِّین چنِین مِیفرماِیند:
گر نبودِی واقف از حق، جانِ باد
فرق چون کردِی مِیان قوم عاد؟
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر سوّم.
[2]. همان، دفتر اوّل.
[3]. گلستان سعدِی، گفتار 62.
هود گِرد مومنان، خط مِیکشِید
نرم مِیشد باد کانجا مِیرسِید
هرکه بِیرون بود زان خط جمله را
پاره پاره مِیشکست اندر هوا
* * *
همچنِین بادِ اجل با عارفان
نرم و خوش همچون نسِیمِ بوستان
آتش ابراهِیم را دندان نزد
چون گُزِیدۀ حق بوَد، چونش گزد؟!
* * *
موج درِیا چون به امر حق بتاخت
اهل موسِی را ز قبطِی واشناخت
خاک، قارون را چو فرمان در رسِید
با زر و تختش به قعر خود کشِید
آب و گل چون از دم عِیسِی چرِید
بال و پر بگشاد و مرغِی شد، پرِید
از دهانت چون برآِید حمد حق
مرغ جنّت سازدش ربّالفلق
هست تسبِیحت بهجاِی آب و گل
مرغ جنّت شد ز نفخِ صدقِ دل
کوه طور از نور موسِی شد به رقص
صوفِی کامل شد و رَست او زِ نقص
چه عجب گر کوه، صوفِی شد عزِیز
جسم موسِی از کلوخِی بود نِیز[1]
مصادِیقِی براِی شعور و ادراک موجودات عالم
بنابراِین، اِینکه ستون حنّانه از فراق رسول خدا به ناله درمِیآِید،[2]و ِیا درخت
[1].مثنوِی معنوِی، دفتر اوّل.
[2]. مناقب آل أبِیطالب، ابنشهرآشوب، ج 1، ص 90؛ بحار الأنوار، ج 17، ص 380؛ صحِیح بخارِی، ج1، ص 220:
«جابر بن عبدالله قال: ”کان جِذعٌ ِیقوم إلِیه النّبِی صلِّی الله علِیه و آله و سلّم؛ فلمّا وُضِع له المنبرُ سَمِعنا للجِذعِ مثلَ أصوات العِشار حتِّی نزَل النّبِی صلِّی الله علِیه و آله و سلّم فوضَع ِیده علِیه.“»
«جابر بن عبدالله گفت: تنۀ درخت خرماِیِی بود که پِیغمبر خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم هنگام سخنرانِی بدان تکِیه مِیدادند. و هنگامِی که براِی پِیامبر خدا منبرِی ساخته و قرار دادند و حضرت بر منبر رفته و اِیراد سخن کردند، ما شنِیدِیم که از اِین تنۀ درخت خرما صداِی نالهاِی برخاست به مانند صداِی نالۀ شتر مادۀ حامله؛ تا اِینکه پِیامبر خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم از منبر پاِیِین آمدند و دست خوِیش را بر آن تنۀ درخت خرما نهادند تا او آرام گرفت.»
و سنگها به رسول خدا عرض ادب و سلام و اداءِ شهادت نمودهاند،[1]و ِیا اِینکه همزمان با تسبِیح و ذکر مولا امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام در و دِیوار به ذکر و تسبِیح در مِیآمدند،[2]و ِیا اِینکه پس از شهادت سِیّدالشّهدا علِیهالسّلام تا سه روز هر سنگِی را که از روِی زمِین برمِیداشتند خون تازه از زِیر آن نماِیان مِیشد،[3]و همِین مطلب را دربارۀ امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام در بِیتالمقدس گفتهاند،[4]و اِینکه مرغابِیان هنگام خروج امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام دامن او را به منقار مِیگِیرند و نمِیگذارند حضرت به سمت مسجد حرکت کند،[5]همه و همه حکاِیت از اِین مرتبۀ شعور و معرفت دارد.
باد را بِیچشم اگر بِینش نداد
فرق چون مِیکرد اندر قوم عاد
چون همِیدانست مؤمن از عَدو
چون همِیدانست مِی را از کدو
آتش نَمرود را گر چشم نِیست
با خلِیلش چون تَجَشُّم کردنِی است
گر نبودِی نِیل را آن نور دِید
از چه قِبطِی را ز سِبطِی مِیگُزِید
گر نه کوه و سنگ با دِیدار شد
پس چرا داود با او ِیار شد
اِین زمِین را گر نبودِی چشمِ جان
از چه قارون را فرو خورد آنچنان
گر نبودِی چشمِ دل حَنّانه را
چون بدِیدِی هجر آن فرزانه را
سنگ رِیزه گر نبودِی دِیده وَر
چون گواهِی دادِی اندر مُشتْ دَر
اِی خِرَد، بَرکَش تو پَرُّ و بالها
سوره بر خوان زُلزِلَت زِلزالَها
[1]. الأمالِی، شِیخ طوسِی، ص 283؛ مناقب آل أبِیطالب، ابنشهرآشوب، ج 2، ص 326؛ بحار الأنوار، ج17، ص 373؛ ج 41، ص 251.
[2]. جهت اطلاع بِیشتر پِیرامون تسبِیح موجودات رجوع شود به شرح فصوص الحکم، قِیصرِی، ص 509.
[3]. کامل الزِّیارات، ص 160؛ مدِینة المعاجز، ج 4، ص 186.
[4]. شرح إحقاق الحق، ج 8، ص 763؛ ج 11، ص 487؛ ج 27، ص 406؛ ج 31، ص 416 و 417.
[5]. تارِیخ ِیعقوبِی، ج 2، ص 212؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 238.