«داخلٌ فِی الأشِیاء لا بالممازجة، و خارجٌ عن الأشِیاء لابالمُزاِیَلة.»[1]جز اِین مطلب است؟
و بر همِین اصل، امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام در دعا مِیفرماِید:
اللَهمّ اجعَلْ فِی قلبِی نورًا و فِی سَمعِی نورًا و فِی بَصَرِی نورًا و فِی لسانِی نورًا و فِی ِیدِیَّ نورًا و فِی رِجلِیَّ نورًا و فِی جمِیع جوارحِی نورًا، ِیا نورَ الأنوار![2]
«پروردگارا در قلب من نور قرار ده و در گوش من نور قرار ده و در چشم من نور قرار ده و در زبان من نور بگذار و در دستان من نور بگذار و در پاهاِی من نور قرار ده و در تمامِی اعضا و جوارح من نور قرار ده، اِی نور همۀ نورها!»
اِین دعاِی شرِیف عبارةٌ اُخراِی نفس تجلِّی ذات در مظاهر وجود است.
و بدِین لحاظ است که محِیِیالدِّین عربِی در فتوحات چنِین فرموده است:
و لقد نبَّهتُک علِی أمر عظِیم، إن تنبَّهتَ له و عقَّلتَه فهو عِینُ کلِّ شِیء فِی الظهور، ما هو عِینُ الأشِیاء فِی ذواتها، سبحانه و تعالِی؛ بل هو هو و الأشِیاءُ أشِیاء.[3]
[1]. توحِید علمِی و عِینِی، ص 210، تعلِیقه:
«مرحوم سبزوارِی ـقدس الله نفسهـ در حاشِیه خود بر شرح منظومه خود، در ص 66 از طبع ناصرِی، راجع به کِیفِیّت تقوّم معلول به علّت گوِید:
و هو متقومٌ بالعلّة، أِی لِیست العلّةُ خارجةً عنه بحِیث لامرتبةٌ له خالِیةً عنها و لاظهورٌ له خالِیًا عن ظهورها؛ بل الظهورُ لها أوّلًا و له ثانِیًا؛ کما قال علِیهالسّلام: ”ما رأِیتُ شِیئًا إلّا و رأِیت الله قبله.“ و قال: ”داخلٌ فِی الأشِیاء لا بالممازجة، و خارجٌ عن الأشِیاء لا بالمزاِیلة.“ و أِیضاً: ”لِیس فِی الأشِیاء بوالج و لا عنها بخارج.“ و أِیضاً: ” مع کلِّ شِیءٍ لابمقارنة و غِیر کلِّ شِیءٍ لابمزاِیلة.“ و أِیضاً: ”داخلٌ فِی الأشِیاء لا کدخول شِیءٍ فِی شِیءٍ، خارجٌ عن الأشِیاء لا کخروج شِیءٍ عن شِیء.“ و أِیضاً: ”توحِیده تمِیِیزه عن خلقه؛ و حکم التمِیِیز بِینونة صفة، لا بِینونة عزلة.“ و بالجملة هذا متواترٌ بالمعنِی. ـ انتهِی»
[2]. بحار الأنوار، ج 84، ص 314:
«اللَهمّ صلِّ علِی محمّد و آل محمّد، و اجعَل فِی قلبِی نورًا و فِی بصَرِی نورًا و علِی لسانِی نورًا و من فَوقِی نورًا و من بَِینِ ِیَدَِیَّ نورًا و من خَلفِی نورًا و عن ِیَمِینِی نورًا و عن شِمالِی نورًا و من فَوقِی نورًا و من تحتِی نورًا و عَظِّم لِی النّورَ و اجعَل لِی نورًا أمشِی به فِی النّاسِ و لاتَحرِمنِی نورَکَ ِیومَ ألقاک.»
[3]. الفتوحات المکِّیة، ج 2، ص 484.
«و بهتحقِیق که من تو را بر مسئلهاِی بسِیار مهم و دقِیق آشنا نمودم، که اگر بتوانِی بهدرستِی و شاِیستگِی آن را تعقّل و تدبّر نماِیِی، خواهِی دانست که خداِی متعال عِین هر موجودِی است در ظهور، امّا عِین اشِیاء در ذات خود اشِیاء نِیست و او منزّه و برتر از آن است که محدود به حدود اشِیاء گردد؛ بلکه خداِی متعال خودش مِیباشد و اشِیاء هم خصوصِیّات خودشان را دارند.»
در اِین عبارت، شِیخ اکبر صرِیحاً اعتراف مِیکند که مقصود از اِینکه مِیگوِیِیم: «خداِی متعال عِین اشِیاء است» نه اِین است که در محدودۀ ذات اشِیاء تنزّل و ورود پِیدا کند، زِیرا که او بلاحد و بلاقِید است؛ بلکه مقصود و منظور اِین است که در مرتبۀ ظهور، همان ظهور است لاغِیر، و ظهورْ چِیزِی خارج از ذات او نمِیباشد.
پس شاِیسته و سزاوار اِین است که فضلاِی ما در مقام داورِی و حکومت بِین کلمات و تعابِیر بزرگان دقّت بِیشترِی بنماِیند و رعاِیت احتِیاط را در انتسابات و تفسِیر مبانِی معرفتِی بکنند و از افراط و تفرِیط به دور باشند و تحت تأثِیر اجواء و ظروف قرار نگِیرند.
نقد بر صاحب مقاله و منتقدِین، در نحوۀ ادراک مراد و معانِی عالِیۀ اشعار حضرت مولانافهم نادرست صاحب مقاله و ناقدِین نسبت به اشعار حضرت مولانا
و امّا آنچه از همه بِیشتر ماِیۀ تأسّف و تأثّر و تحسّر است، عدم فهم صحِیح از اشعار و معانِی رشِیقه و راقِیۀ حضرت مولانا جلالالدِّین محمّد بلخِی ـقدّس الله سرّه العزِیزـ مِیباشد که با کمال اندوه باِید عرض کنم: طرفِین در اِین مسئله نتوانستهاند به مراد و مغزاِی معانِی عالِیۀ او دست ِیازند، و هر فرِیقِی به تناسب حال و مقال خود از مضامِین اشعار او بهرهاِی گرفته و پارهاِی سخنان او را با حقاِیق، در تعارض و تضاد دانستهاند؛ مثلاً در آنجا که تفسِیر نزول وجود بسِیط را در قوالب تعِیّنِیّۀ ماهِیّات بشر ذکر مِیکند و مِیفرماِید:
منبسط بودِیم و ِیک گوهر همه
بِیسر و بِیپا بُدِیم آن سر همه
چون به کثرت آمد آن نور سره
شد عدد چون ساِیههاِی کنگره
کنگره وِیران کنِید از منجنِیق
تا رود فرق از مِیان اِین فرِیق[1]
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر اوّل.
و ِیا در جاِی دِیگر مِیفرماِید:
چونکه بِیرنگِی اسِیر رنگ شد
موسِئِی با موسِئِی در جنگ شد
چونکه اِین رنگ از مِیان برداشتِی
موسِی و فرعون کردند آشتِی[1]
بِیان جنبۀ وحدت ارواح در عالم تجرّد، در اشعار مولانا
در اِین اشعار جناب مولانا ـقدّس سرّهـ کِیفِیّت نزول روح از عالم تجرّد و تعلّق آن به بدن و دنِیا را بِیان مِیکند و مِیفرماِید: قبل از تعلّق روح به بدن و آلوده شدن به هواها و هوسها و فرو رفتن در کثرات و آلاِیش به تعلّقات، همه در ِیک مرتبه از تکوّن و قرار و سکون بودند، در آن مرتبه اثرِی از حبّ نفس و حبّ جاه و حبّ مقام و ازدِیاد اموال و کسب شئون و شخصِیّت نبود.
در آن مرتبه، حِیثِیّت ارواح، حِیثِیّت تعلّقِیّه به ذات پروردگار بود و در نشئۀ ذات که اختلاف و تفارق و تفاخر وجود ندارد، آنجا عالم تجرّد و بهاء و انبساط و بهجت مطلق است، در آنجا از گرسنگِی و تشنگِی و رسواِیِی خبرِی نِیست؛ چنانچه در آِیۀ شرِیفه خطاب به حضرت آدم و حوّا مِیفرماِید:
(فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَى * إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيهَا وَلَا تَعْرَى * وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِيهَا وَلَا تَضْحَى).[2]
«پس به آدم خطاب نمودِیم: بهتحقِیق اِین شِیطان دشمن تو و همسر تو است! پس مبادا شما دو نفر را از بهشت خارج کند، که در اِینصورت بدبخت و و خسران زده خواهِید شد!* در اِین بهشت نه گرسنگِی به سراغ شما مِیآِید و نه برهنگِی* در اِینجا نه تشنه خواهِید شد و نه سوزش آفتاب شما را مِیآزارد.»
بنابراِین فرماِیش حضرت مولانا مربوط به جنبۀ وحدت عالم ارواح است، نه جنبۀ تعلّق به دنِیا و کثرات. و اِینکه در بعضِی از رواِیات آمده است که: ارواح قبل از نزول به اِین دنِیا، در گروهها و دستجات متفاوتِی بودند و هر شخص با هر فردِی که در
[1]. همان.
[2]. سوره طه (20) آِیات 117ـ119.
آن عالم انس و الفت داشته است، در اِین عالم نِیز با همان فرد و با همان خصوصِیّتها مأنوس و مصاحب و رفِیق خواهد شد،[1]بدِین معنا است که آن عالم از جهت ثبوت و بقاء، انعکاس استمرار همِین عالم است، و ظهور حوادث ِیکِی پس از دِیگرِی در اِین عالم، صحِیفۀ منشورۀ آن لوح ملفوف مِیباشد و آن لوح، اجمال اِین تفسِیر و تبِیِین خواهد بود. بنابراِین اشعار حضرت مولانا عِین آِیات شرِیفۀ قرآن و منطبق با احادِیث و اخبار وارده از ائمّۀ معصومِین علِیهمالسّلام مِیباشد؛ و چگونه نباشد، که آن جناب ادراک اِین حقاِیق را با سِیر در عوالم ربوبِی نموده است، نه چون امثال ما که با فهم ناقص و بضاعت مزجاة، با تتبّع در اوراق و صحف به دنبال کشف غامضترِین و عمِیقترِین سرّ از اسرار وجود و رمز خلقت مِیباشِیم!
شعار مکتب تشِیّع در متابعت از حق
در اِینجا مناسب مِیبِینم که از باب ذکر و نصِیحت، سخنِی چند با أخلاّء روحانِی و سروران معظّم و اخوان معزّز خوِیش در مِیان بگذارم، که خداِی متعال فرموده است:(وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ).[2]
اِی فضلاء بزرگوار و اِی علماء والا مقام! بر هِیچ ِیک از تکتک شما مخفِی و پوشِیده نِیست که اصل و اساس مکتب تشِیّع، بر تحقِیق و حرِّیت در انتخاب أحسن و اختِیار حق و رفض باطل است؛ زِیرا حق و حقِیقت(أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ)[3]است، و باطل أولِی بأن ِیُرفَض و ِیُترَک است، و اِین مسئله از زمان رسول خدا شعار تشِیّع و شِیعِیان علِیّ مرتضِی بوده است. لذا مِیبِینِیم که رسول خدا بارزترِین و گوِیاترِین توصِیفِی را که دربارۀ امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام ذکر فرموده است اِین است که:
علِیٌّ مع الحقِّ و الحقُّ مع علِیٍّ. اللَهمّ أدِرِ الحقَّ معه حَِیثُما دار![4]
[1]. بحار الأنوار، ج 58، ص 31 و 63 و 64.
[2]. سوره ذارِیات (51) آِیه 55.
[3]. سوره ِیونس (10) آِیه 35.
[4]. إعلام الورِی، ص 159، با قدرِی اختلاف.
«علِی پِیوسته با حق، و حق نِیز همواره با علِی است و هِیچگاه از او جدا نخواهد شد. پروردگارا همِیشه حق را در آنجا قرارده که علِی را در آنجا قرار دادهاِی!»
شعار شِیعه از ابتدا متابعت از حق بوده است[1]و در مقابل، شعار و مرام مخالفِین، مقابله و تعارض با حق و رعاِیت مصالح و منافع دنِیوِی بر رضاِی پروردگار و فلاح اخروِی بوده است.
پارۀ تن رسول خدا با همِین شعار، مِیان در و دِیوار قرار گرفت و فرزندش قربانِی دفاع از حق شد، و غصب خلافت مولاِی متّقِیان نِیز با شعارِ حفظ مطامع دنِیوِی صورت پذِیرفت.
و بر اِین قِیاس تاکنون و پس از اِین در استمرار تارِیخ، اِین دو شعار بر قرار بوده و پِیروان هر دو نِیز پِیوسته در گذر و سِیر اِین دو مکتب مِیزِیستند و خواهند زِیست.
در مکتب امام صادق علِیهالسّلام، بحث و تحقِیق و تأمّل و تفکّر، بر سبّ و استهزاء و کتمان و خردهگِیرِی پِیوسته غالب و قاهر بوده است.
در مکتب تشِیّع شعار مستمرّ پوِیندگان راستِینش:(فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ)[2]مِیباشد.
در مکتب امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام: «لاتَنظُر إلِی من قال و انظُر إلِی ما قال؛[3]به گوِینده کارِی نداشته باش و به گفته بِیندِیش!» پِیوسته مطرح بوده است.
و سرّ مطلب در اِین است که: حق هِیچگاه خوف و هراسِی به دل راه نمِیدهد و از مقابله با حجّت و دلِیل مخالف نمِیهراسد، بلکه پِیوسته در انتظار طرح سؤال و اشکال از جانب مقابل مِینشِیند و با برهان قوِیم و منطق متِین به پاسخ و حلّ مشکل مِیپردازد.
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر رجوع شود به امام شناسِی، ج 1، ص 217ـ219.
[2]. سوره زمر (39) آِیه 17 و 18.
[3]. غرر الحکم، ح 10037.
امروز دِیگر صحبت از مقام و منزلت افراد کردن و بدون حجّت، اذهان را به سمت و سوِی افکار سلِیقهاِی و برداشتهاِی شخصِی سوق دادن، اتلاف وقت و تضِیِیع عمر است. گذشت آن زمانهاِیِی که فرد متنفّذِی سخنِی مِیگفت و خلق عوام بدون تتبّع و فحص از حق و باطل آن، سمعًا و طاعةً به دنبال مِیرفتند و کلام او را همچو وحِی مُنزَل تلقِّی به حق مِینمودند. دنِیاِی امروز در عرصۀ فرهنگ و معرفت بر محور دِیگرِی مِیچرخد و با محورهاِی سابق متفاوت شده است، و اگر مجامع علمِی و حوزههاِی علمِیّۀ ما بنا را بر اصل محورِیّت تحقِیق و متابعت از آن نگذارند، از قافلۀ علم و اندِیشه عقب مِیمانند. در مکتب امام صادق علِیهالسّلام رجحان و فضِیلت پِیوسته با تفکّر آزاد و تحقِیق عادلانه بوده است. ما در اِین مکتب از چه مِیترسِیم و از چه اندِیشهاِی خوف و هراس دارِیم؟ آِیا بهتر و پسندِیدهتر نِیست که در مقابله و تعارض با معانِی و مفاهِیم خلاف، بهجاِی استهزاء و سبّ و شانتاژ، به ذکر ادلّۀ متقن و وزِین و متِین دست ِیازِیم؟ آِیا مناسبتر نِیست که آنچه را که در متون رواِیِی و آثار وارده از حضرات معصومِین علِیهمالسّلام دربارۀ حرمت بزرگان و رعاِیت تقوا و احتِیاط در قضاوت، و حمل فعل و قول مؤمن بر صحّت، و حفظ احتمال خلاف ظاهر در سخنان بزرگان و... آمده است، نصب العِین خوِیش قرار دهِیم و بدان جامۀ عمل بپوشانِیم؟
آِیا مِیتوان از مواجهۀ با حق گرِیز نمود؟ آِیا با کتمان و اخفاء مطالب و ابلاغ و اظهار گزِینشِی مسائل، مِیتوان از حرکت و سِیر مکتب اهلبِیت جلوگِیرِی نمود؟ آِیا تهمت به بزرگان و نسبت دروغ به آنها ما را به مقصود و غاِیت و هدفمان مِیرساند؟ آِیا استفاده از هر وسِیله و ابزارِی، گرچه دروغ و خلاف واقع و تهمت و بهتان، ما را به مقاصد خداپسندانه نزدِیک مِیکند؟![1]
[1]. مرحوم والد ما ـرضوان الله علِیهـ مطالبِی راجع به بعضِی از مخالفِین و مهاجمِین بر فلسفه و عرفان اهلبِیت علِیهمالسّلام در پارهاِی از نوشتجات خوِیش آوردهاند، که خودْ آنها را بدون واسطه ï
[1]
مکتب تشِیّع و مدرسۀ صادق آلمحمّد با آغوش باز از همۀ عقائد و مبانِی با سعۀ صدر درخور خوِیش استقبال مِیکند، و هر سخن مثبت و متقنِی را پذِیرا شده و سخن و عقِیدۀ منافِی با حقِیقت را به برهان قاطع و حجّت مدلّل خود کنار مِیگذارد، و در اِین راستا هِیچ استثنائِی را نمِیپذِیرد.
جاِیگاه حضرت مولانا و آثار وِی در طرح مکتب اسلام براِی جوامع امروزِی
از زمان ظهور حضرت مولانا تاکنون بِیش از هفتصد سال مِیگذرد، نوشتجات او اعمّ از اشعار، رسائل و مقالات، همه و همه به زبانهاِی مختلف ترجمه و منتشر گردِیده است. در هر سخنرانِی و کنگرۀ علمِی، سخنِی زِیباتر و کلامِی متِینتر و دلنشِینتر است که از جملات و آثار مولانا در او بِیشتر ِیافت شود. و بهطور کلِّی، طرح مکتب اسلام و بهخصوص تشِیّع در مجامع غرب و شرق بِیش از آنکه مدِیون فقهاِی عامّه و خاصّه باشد، وامگذار ظهور مولانا در عرصۀ تفکّر اسلامِی و عرفانِی است.
امروزه دِیگر مولانا ِیک شخصِیّت منحصر در قرن هفتم و متعلّق به ِیک سرزمِین و فرهنگ خاص نِیست؛ او متعلق به فرهنگ اسلام و تشِیّع است و کسِی که از آن جناب و مطالبش اطّلاعِی ندارد، از مبانِی اصِیل و رشِیق اسلام خبرِی نخواهد داشت.
امروزه دِیگر مولانا در صورت ِیک عارف سنِّی و ِیا شِیعِی مطرح نِیست، تا ما اثبات کنِیم که از ما است و ِیا اهلسنّت دلِیل آورند که از اهلتسنّن است. مولانا امروز به صورت ِیک چهرۀ منحصر به فرد در تارِیخ فرهنگ اسلام ثبت شده است؛ حال ما بر سر ِیکدِیگر مِیکوبِیم که از اهلسنّت است ِیا شِیعه. سنّت و تشِیّع امروزه متأسفانه به صورت تحزّب و فرقهگراِیِی موجب سلب بسِیارِی از برکات و الطاف و نعمتها شده است.
[1]ï از منبع و مصدر خبر ذکر کردهاند. آِیا با تهمت زدن به اِیشان و دروغ خواندن اِین مطالب، مِیتوان به اهداف الهِی و قِیام به تکلِیف شرعِی دست ِیافت؟! آِیا اِینگونه حرکات، بِیش از آنچه که نمودار تعهّد و التزام به شعائر دِینِی و تبلِیغ مکتب اهلبِیت باشد، از مکنونات نفسانِی و حسّ ترفّع و برترِیجوِیِی و تعصّب جاهلِی و کتمان حقاِیق و بروز أنانِیّت و هواهاِی نفسانِی حکاِیت نمِیکند؟!
اهلسنّت متأسّفانه به محض اِینکه مشاهده کنند نوِیسندهاِی هر چند مبرّز و فرهِیخته از مِیان جماعت شِیعِیان برخاسته است، با تعبِیرات ناشاِیست و توصِیف به رفض و خروج از جماعت، درصدد ردع و رفض او برمِیآِیند و اذهان را علِیه او مِیشورانند و کتب او را از زمرۀ کتب ضلال مِیشمرند؛ و بر اِین تعصّب، عنوان دفاع از کِیان مکتب سنّت مِیگذارند و خود را در اِین اقدام و منهج، مُحق و سزاوار مِیبِینند.
متأسفانه برخِی از علماِی ما نِیز در مقابل اِین منهاج، درست بعِینه بر همِین ممشا و مسِیر حرکت مِینماِیند، ولِی بسِیار ناموزونتر و ناشاِیستهتر؛ زِیرا اگر در مشرب عامّه، مخالفت با علماِی شِیعه بر محور و مدار عدم قبول خلافت غاصبِین و ظالمِین به اهلبِیت عصمت و طهارت قرار گرفته است، در مسئلۀ مخالفت غِیر مطّلعِین از شِیعه، مبنا بر محورِیّت عرفان و فلسفه و مبانِی قوِیم اِین دو مدرسه است، گرچه به صورت و رنگ انتحال به سنّت مطرح مِیشود، و اِین گناهِی است نابخشودنِی.
بسِیارِی از جهّال از آنجا که نمِیتوانند و تا ابد نِیز نخواهند توانست که با مبانِی رصِین و پولادِین فلسفه و عرفان اسلامِی و تشِیّع علوِی و مدرسۀ اهلبِیت سلام الله علِیهم اجمعِین، به مقابله برخِیزند، و جز تحوِیل چرندِیاتِی چند و لاطائلاتِی در صفحات و اوراق به مردم عوام مطلبِی ندارند، از راه انتحال به سنّت و گراِیش به عامّه وارد مِیشوند و مولانا و امثال او را از جهت دارا بودن کِیش و مذهب تسنّن، محکوم و مطرود مِیسازند. و اِین نکته نهاِیت بِیانصافِی و درِیوزگِی علمِی و فرهنگِی است.
مخالفت با مثنوِی مولانا به سبب اشتمال بر مبانِی دقِیق عرفان اسلامِی
اگر اشعارِی که مدح و ثناِی خلفاِی ثلاثه را دارا است، از مثنوِی مولانا حذف کنِیم و خود مولانا اقرار نماِید که اِین اشعار مثلاً از من نبوده و بدان افزوده شده است، آِیا دِیگر اِین کتاب بِیمثال براِی شما خالِی از اشکال و اِیراد خواهد شد و دِیگر اعتراضِی بر او و مطالبش وارد نخواهد بود؟! خِیر، مثنوِی مولانا اشکالش در اشعار مدح خلفاء نِیست، بلکه در اعلان و ابلاغ و اظهار مبانِی عرفان و وحدتوجود است! شما از وحدت وجود مولانا مِیترسِید، نه از مدائح او نسبت به خلفاء! چه خوب مِیدانِید که شخصِیّتِی بِیبدِیل چون جنابش اگر از مثل ابوبکر و عمر و عثمانِی که در عرصۀ