در اصل چهارم اشتراكى عمل را مدار استفاده و توزيع قرار ميدهد درحاليكه كمونستى توزيع را بر پايه (احتياج) استوار ميسازد و بعمل نگاهى ندارد.
(سوسيالستى بىاساس است)
اصل اولى اشتراكى كه محو طبقات و درست كردن مجتمع بر اساس بىتفاوتى است باين دليل است كه اختلاف طبقاتى در تمام اجتماعات بشرى از روز اول تاكنون مولود اختلاف وضع اقتصادى ميباشد زيرا بنظر ماركس و ساير سوسيالستهاى يگانه تغيردهنده اجتماعات و درست كننده طبقات آن اوضاع اقتصادى است و بس، وقتى اشتراكى روى اصل سوم خود به ملى كردن صنايع و اسباب سرمايه اقدام كرد و مردم از نگاه اقتصاد مساوى شدند قهرا در كليه شئونات و جهات زدگانى خويش مساوى و برابر ميشوند و قانون طبقاتى و امتيازات اجتماعى يكدفعه سقوط خواهد كرد و مردم راحت خواهند شد. ولى مردم دانا و هوشيار ميدانند كه تمام اين بيانات عارى از حقيقت است سوسيالستى هيچ وقت قادر نخواهد شد در محيط خود مساوات و برابرى را تضمين كند زيرا اصل چهارم آنطوريكه خوانديم ميگويد بهركس ابندازه عملش بايد مزد داد. آيا در يك جامعه عمل همه اعضاء آن يك اندازه خواهد بود تا دارائى و درآمد آنها برابر و مساوى باشد، آيا ممكن است افراد يك جامعه همه جاروبكش يا همه مهندس و يا دكتور باشند. يا اينكه بحكم ضرورت بعضى جاروبكش و عده ديگر مهندس، و گروهى دكتور و جمعى معلم و دستهاى كاريگر و بالاخره افراد عموما وظائف و اعمال مختلفى دارند باصطلاح كميت و كيفيت آنها بطور كلى فرق دارد و قهرا مزد آنها روى اصل چهارم مذكور فرق خواهد كرد و اختلاف طبقاتى كماكان بر جامعه حكومت خواهد كرد پس كجا شد نابودى طبقات؟! از اينكه بگذريم موضوع امتياز هيئت حاكمه (حكومت) با ملت جلب توجه ما را ميكند زيرا از آنجائيكه تمام جوانب اقتصادى بلكه تمام شئونات حياتى تحت تصرف يكعده محدود مستبد قرار ميگيرد
كه براى خويش حكومت مطلقه و دكتاتورى محضه را بدليل اينكه اشتراكى تطبيق نميشود مگر بهمين طرز حكومت جائز ميدانند و تصرفات خودسرانهشان را براى جامعه مفيد ميدانند طبعا تنافس و كشمكش براى احراز مناصب واقع ميشود. خلاصه از يكطرف فاصله عميق بين رعايا و طبقه حاكمه كه منابع حياتى مردم بمحض اراده شخصيه انها اداره ميشود واقع ميشود و از طرف ديگر در داخل خود حزب سوسيالستى و اعضاء حكومت كه مناصب پائين و بلندى دارند براى احراز رتبههاى بالاتر و اقتدار بيشتر تنازعى درميگيرد و اختلاف طبقاتى بشكل ديگرى عرض اندام ميكند چنانچه اوضاع كشورهاى سوسيالستى خصوصا بعضى كشورهاى بزرگ آنان بزرگترين شاهد اين ادعا است، از اينجا ما باين نتيجه ميرسيم كه اشتراكى هرگز نخواهد توانست قانون طبقاتى را كه امر طبيعى است نابود سازد، بلكه آمدن سوسيالستى بعوض سرمايهدارى آزاد سبب مىشود نظام طبقاتى تبديل يابد و شكل ديگرى بخود بگيرد.
اصل سوم كه ملى كردن (يا دولتى كردن) منابع ثروت بوده جز يك ظلم صرف و خلاف انسانيت چيز ديگرى نيست زيرا غصب كردن سرمايه يكى از براى ديگرى نزديكترين مفهومى است بمفهوم سرقت و دليلى كه ماركس و پيروان او براى اين اصل بيان كردهاند زود است كه آنرا تفتيش و بطلان آنرا واضح سازيم گذشته از جنبه ستمگرى آن ملى كردن كذائى در محيط ماديت كه اداره آن بدست حكومت دكتاتورى باشد كه هيچ نقطه مقابلى ندارند و نه مانع مادى را در برابر خود مشاهده كنند و نه برادع روحانى و اخلاقى قائل باشند چندان فايدهئى بحال جامعه نخواهد داشت و وسائل استراحت آنها را فراهم نخواهد اورد و لذا مىبينيم كه جوامع سوسيالستى بفقر و محروميت عادت كردهاند، و اگر جلو كاريگران را آزاد بگذارند و اداره پاسپورت ممانعت نكند خيلىها از محيط مذكور بيرون خواهند رفت و نفس براحتى خواهند كشيد و بهشت سوسيالستى را براى هميشه از ياد خواهند برد.
راستى گرفتن مال از يك عده بنام مالك و سرمايهدار و دادن آن بدست يك عده ديگر بنام حكومت براى طبقه فقير چندان سودى ندارد اگر ضررش بيشتر نباشد، زيرا صاحبان مال از خود بالاتر قوه و قدرتى دارند كه حكومت است و لذا قانون تا حدى بر آنها تطبيق ميشود ولى حكومت كه فوق خود قدرتى درك نميكند هرطور اراده آنها كه تابع احساسات و منافع شخصى آنهاست تعلق گرفت در ثروت كشور تصرف ميكنند چه بنفع جامعه باشد چه بضررشان. منتهى بايد منافع اعضاى حكومت بهرحال محفوظ باشد. شايد جاى انكار نباشد كه هيچ فردى از افراد بشر در موقع بدست آوردن قدرت مطلقه و اختيار داشتن در اموال كثيره در صورتيكه از نفوذ دين و اخلاق بدور باشد نتواند خود را حفظ كند و فاسد نگردد و اين قدرت او را اغوا نكند.
اصل چهارم اشتراكى كه مىخواست هركس بقدر طاقت خود كار كند و به اندازه كار خود مزد ببرد دليلش اينست كه در محيط سوسيالستى مالك و كاريگر (دو طبقه مختلف) عرض اندام نمىكند بلكه تمام افراد جامعه يك طرازند لذا هركس بايد براى حفظ حيات خود كار كند و الا بىغذا و لباس خواهد ماند. خوانندگان محترم فراموش نكردهاند كه سابقا گفته شد اين اصل با اصل اولى تناقض دارد زيرا اين اصل اختلاف طبقاتى را خلق ميكند چون عمل مختلف است، يكى ميتواند هشت ساعت كار كند ديگرى بواسطه ضعف مزاج بيشتر از چهار ساعت قادر نيست كار كند يكى بفكر عالى فطرى خود در عالم صنائع اختراع مهمى ميكند ديگرى جز حمالى كارى از او ساخته نيست يك فرد در عالم سياست مقدرات همه ملت را اداره ميكند ديگرى جز چرانيدن گاو و خر كارى از او ساخته نيست لذا عمل اينها فرق ميكند و طبعا مزد آنها متفاوت ميشود و مجتمع داراى طبقات و امتيازات ميشود و لذا سويه اقتصادى يكنفر جاروبكش؟؟؟ والى با وضع مادى يكنفر عضو كميته مركزى سوسيالستى ابدا مساوى نيست.
حالا سوال ديگرى پيدا ميشود كه اشخاص عاجز و مريض كه قوه كار كردن را ندارند آيا سرنوشت آنها چه خواهد بود؟
اصول سوسيالستى توجهى بانها نكرده و فقط فائده را بعمل مربوط ميداند و نميدانم پيروان اين طريقه چه جوابى به پيش خود خواهند داشت.
(كمونستى و تفتيش آن)
پايه اول كمونستى كه بر الغاى ملكيت فردى بطور كلى استوار است باين دليل است كه در جامعه كمونستى اشياء مورد احتياج بان مقدار زياد است كه هركس هر موقع بهرچه ميل داشته باشد ميتواند به آن دسترسى پيدا كند پس روى اين حساب ملكيت در همچه محيطى بدرد نميخورد و از همينجا است كه بناء پايه چهارم كمونستى گذاشته ميشود كه هركس بايد بقدر قوه خود كار كند و هركس به اندازه احتيج خود استفاده كند آنوقت است كه مردم در بهشت برين خواهند بود و آخرين علاج بدبختيها و ناراحتىهاى بشريت كمونستى خواهد بود كه ميگويند يك روزى بسراغ انسان ميرسد و همه ما را در دنيا رستگار مطلق و خوشبخت كامل ميگرداند. اگرچه تاكنون در دنيا كمونستى تطبيق نشده ولى بهرحال بايد منتظر روز تولدش بود. نميدانيم بر اين خيالات شاعرانه بخنديم يا بگرييم ولى در حقيقت خنده و گريه هردو مناسب است. خنده بر فكرهاى خرافى كه بقوه متخيله خود بهشتى را براى بشريت تصوير ميكند كه هيچگاه وجود نخواهد گرفت و چهبس خود مبتكرين محترم نيز متوجه سخافت آن بوده ولى آنرا وسيله پيشبرد مقاصد سياسى قرار دادهاند. گريه بحال يك عده از جوانان غافل ما كه باسم روشنفكرى اين خيالات موهوم و اوهام موهون را مىپذيرند و با انتظار آن روز كه مساوى با روز تولد سيمرغ در كوه قاف است و مقدسات مذهبى و عنعنات ملى خود دورى ميكنند. مولوى ميگويد
(حق را تقليدشان بر باد داد
اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد)
راستى آيا ممكن است كمونستى بدنيا قدم بگذارد هيهات؟ هيهات چه قسم ميتوانيم تصور
كنيم محيطى را كه افراد آن به قسمى از مواهب طبيعت استفاده كنند كه تمام حوائج خود را برآورده ببينند و همه رغبات و ميول باطنى آنها عملى شود و هيچ آرزوئى در نفس خود نبينند گمان ميكنم اين بالاترين روياء شاعرانه است كه تا به حال درباره آن بين عشاق و شعرا خيالپردازى شده باشد.
روزى كه لنين خواست ملكيت فردى را الغا كند زمين و آلات زراعت را (كه ما از آن تعبير- بملكيت جزئى ميكنيم در مقابل ملكيت كلى كه اسباب سرمايهدارى و تراكم ثروت است نه وسائل معيشت شخصى) از ملكيت آنها خارج كند و خواست پايه اول كمونستى را تاسيس كند كه ناگاه اعتصاب و مظاهره دهقانان شعله كشيد و حكومت را مجبور بعقبنشينى كرد تا سنه (28- 1930) بار ديگر حكومت باين فكر افتاد و كشاورزان دوباره مقاومت كردند تا به اعتراف خود مقامات رسمى صد هزار نفر را از دست دادند. و نتيجه مظاهرات و بلواى سال 1932 قحطى و گرسنگى بود كه شش مليون نفر قربانى آن شد تا رهبران كمونستى بخطاى خود متوجه شدند و ملكيت جزئى را دوباره تجويز كردند[1]حالا فرض كنيم چنين كارى شد ملكيت جزئى از افراد سلب شد آيا ممكن است هركسى بمقدار حاجت خود استفاده كند آيا اين ادعا دليلى دارد كدام تجربه بر آن شده جواب منفى است. آيا سلب ملكيت جزئى بچه عنوان مواهب طبيعى را از دل زمين بيرون خواهد آورد كه سيستمهاى ديگر از آن عاجزند. داستان آن دزدى كه بباغ كسى براى دزدى رفت و صاحب باغ بسرش رسيد و پرسيد چرا ميوه باغم را ميدزدى او بلافاصله جواب داد چرا براى زنت كفش نمىخرى- خيلى مناسب بحث ما است. راستى همانطوريكه جواب دزد بسوال مالك باغ مربوط نبود برآوردن حوائج انسان بكمونستى نيز نامربوط است علاوتا بشر با آن آرزوهاى طويل و صفات نفسانى خويش هيچگاه در روى زمين نخواهد توانست از هر جهت بىخواهش باشد و حوائج خود را برآورده ببيند جز اينكه كمونستى خلقت و
[1]اقتصادنا. و ما ازين كتاب درين رساله زياد استفاده بردهايم.
طبيعت او را تغيير دهد مثليكه طبيعت زمين را تغيير ميدهد و نعمت را بحدى وافر ميكند كه مورد تنافس و تحاسد مردم واقع نشود. اگر از همه صرفنظر كنيم ولى اين موضوع را فراموش نخواهيم كرد كه كمونستى بلاى بيدرمان تمدن و ابتكار و اختراع است زيرا وقتى يك شخصى بداند حوائج او مطلقا تامين است ضرورتى حس نمىكند كه بخود زحمت دهد به تفكر و زحمت انديشه بپردازد ابتكار كند ابداعى از خود بروز دهد چون كدام سود مادى براى او ندارد لذا ميگوئيم كه كمونستى تشبث به كار را از بين ميبرد- ليكن با اين همه انحلال حكومت در عالم كمونستى از همه خيالانگيز تو است. چون اگر ما فرضا (صرف فرض است) قبول كنيم معجزهئى رخ داد و كمونستى بر بشر تطبيق شد ولى هيچگاهى ممكن نخواهد شد از قيام حكومتى كه اقلا وظيفهاش تدبير كار و اداره توليد و اصلاح سير آن باشد بىنياز باشد اگر از اينها صرفنظر كنيم و تمام حرف هاى ماركس را قبول كنيم و كمونستى را آخرين مرحله خوشبختى بشر و پله نهائى حركت او بدانيم با قوانين دياليكتيكى چه چاره كنيم؟ زيرا ماديين روى اين قوانين معتقدند هيچچيز ثابت و پابرجا در دنيا وجود ندارد همهچيز در تحول و حركت است تناقض داخلى اشياء هر شى را بسوى ضدش سوق ميدهد. ماركس ميگويد: در اول صانع مالك و صاحب وسائل انتاج خويش بود ولى طبق قانون دياليكتيك (كه همه موجودات روى علت و معلول و مركب سير ميكنند) اين امر علت شد كه سرمايهدار وسائل انتاج را تصرف و تصاحب كند ولى بعد از معلول نوبت مركب است كه ملكيت اشتراكى تحقق مىيابد.
خيلى خوب اين تثليث را فرضا قبول كرديم ولى سوال ميشود معلول اشتراكى چه خواهد بود؟ ممكن است جواب دهيم كمونستى، و اگر دوباره سوال شود مركب آن چه خواهد بود آنوقت است كه نزاع صلحناپذيرى ميان كمونستى و دياليكتيكى درميگيرد و ماركس از همه زودتر
از تعارض قوانين خيالىاش منفعل ميگردد- زيرا مركبى فرض كنيم و لابد سرمايهدارى خواهد بود (ولو بعضى اقسام آن) آنوقت است كه مرگ كمونستى سر ميرسد و ديگر به عنوان آخرين حركت تكاملى بشرى معرفى نخواهد شد و اگر از مركب صرفنظر كنيم ثالوث دياليكتيكى نابود ميشود و اساس آن از بين ميرود. ماديين از قانون ديالكتيكى خود نه تنها در اقتصاد بلكه در جميع مظاهر حيات و تحليل موجودات استفاده ميكنند حتى آنرا بر عليه دين و اخلاق نيز بكار مىاندازند و منكر دين و فضائل اخلاقى ميشوند باين دليل كه اينها از حدود تحول و تطور خارج است. پس باطل و دور از واقع است. ولى نميدانند كه اين دليل اگر درست باشد قوانين رياضى را هم باطل ميكند زيرا هيچگاه (دو دو چهار) تحول و تطور پيدا نكرده و نخواهد كرد. جواب اساسى و حل مطلب آنست كه تحول ماديات بغير ماديات سرايت نخواهد كرد وگرنه اين قانون خودش را نيز شامل خواهد شد و از قطعيت خواهد افتاد و بعبارت واضحتر قانون (هرچيز در تحول و حركت است از داخل خود) نيز يك مفكورهئى است كه بايد تسليم ناموس تحول باشد و روزى جاى خود را به نقيض خود بدهد و بطلان خود را اعلام دارد قانون دياليكتيك و اصول انرا چون روى ميزان علمى نيست قبول نداريم ولى بحث آن از حدود مقاله فعلى ما خارج است زيرا ما از اقتصاد صحبت ميكنيم نه از فلسفه، فقط اينقدر خواستيم دانشمندان ما متوجه باشند كمونستى كه بعنوان آخرين طريقه اقتصادى و علاجكننده تمام بدبختىهاى جامعه معرفى شده با قانون دياليكتيك آنها تناقض و منافات دارد و نمىشود كه آنرا قبول كرد.
گذشته از اين ماركس افكار انسانى را معلول دماغ و اعصاب مغز تنها نميداند بلكه آنرا يك عكسل العمل وضع اقتصادى ميداند لذا ميگويد تمام افكار و قيم اخلاقى و اوضاع اجتماعى بتغيير وضع اقتصادى تغير ميكند چون تمام آنها از شئونات حالت اقتصادى است باصطلاح فلاسفه محال است علت تغير كند و معلول ثابت بماند. خيلى خوب عامل
بنيانساز جامعه فرضا همين اقتصاد بود درحاليكه غلط صرف است و ما شواهد زيادى داريم كه منجمله اختلاف فكرى زياد اقوامى است كه سويه اقتصادى انها چندان فرقى نداشته.
پس بچه جرئت كمونستى را ماركس مرحله اخير ترقى بشريت خواند آيا مبتكرين سوسيالستى و كمونستى احتمال نمىدادند كه اين نظريات (باعتقاد خودشان) ممكن است تابع وضع اقتصادى عصرشان باشد كه با تغيير آن عوض خواهد شد و بطلان آن ظاهر خواهد گرديد پس نبايد آنرا قانون هميشهگى خواند بلكه بعنوان پيشنهاد موقت ذكرش كرد آيا اينطور نيست؟ بهرحال چيزى كه تاكنون دانستيم اين بود كه طريقههاى كاپيتاليسم و سوسيالست و كمونست از نظر عدل و انصاف بدور است و از تامين عدالت اجتماعى معذور. بلكه دو نظريه اخير گذشته از اينكه با مبادى فلسفى صاحبانشان مغائر است مخالف آزادى انسان است زيرا آزادى انسان موجب احترام بكار او است كه دنبال آن ملكيت خصوصى تحقق مييابد بلى آزادى كه غربيها بان قائلند آنهم خارج از انصاف و مروت است.
(قيمت از چه پيدا ميشود)
كارل ماركس ميگويد اساس بها و ارزش فقط كار است ماده بهر مقدار كارى كه در او انجام گرفته، همان قيمت را دارد- و جز كار ديگر هيچچيزى در قيمت تاثير ندارد اين نظريه را قبل از او عده ديگرى مانند (جون لوك) و (آدم اسميت) و (ريكاردو) با تفاوتهائى بيان كرده بودند ماركس نيز با مختصر تغيرى آن را قبول نمود و ميگويد هرچيز براى خود در قيمت دارد يكى بلحاظ استفاده و استعمال و يكى بلحاظ معاوضه او بجنس ديگر مثلا يك جلد كتاب بواسطه استفاده علمى صد افغانى قيمت دارد و هم ممكن است با دو كيلو روغن مبادلهاش كرد اولى قيمت استعمالى و دومى قيمت تجارتى و مبادلوى ناميده ميشود درحاليكه كتاب و روغن در ذات و منافع خود بهم متفاوت است باز هم در قيمت مبادلوى با هم مساوى ميباشد و اين خود دليل ميشود كه