100 ميوههاى هدايت
قال على عليه السلام:
«مَنْ غَرَسَ اشْجارَ التُّقى جَنى ثِمارَ الْهُدى»؛
«كسى كه در وجود خويش نهال تقوى بكارد، ميوههاى هدايت را از آن به دست مىآورد» «1».
شرح و تفسير
مضمون و محتواى روايت فوق، كه ثمره و نتيجه تقوى در همين دنياست، در آيات و روايات مختلفى مطرح شده است؛ ثمره تقوى در آيه شريفه 282 سوره بقره تعليم و دانش الهى، و در آيه شريفه 29 سوره انفال دست يافتن به قدرت تميز بين حق و باطل (فرقان) و در آيه دوم سوره بقره ثمره آن هدايت مطرح شده است. امّا آنچه در روايت فوق مطرح شده فقط ارتباط ميان هدايت و تقوى است كه هر چه تقوى بيشتر شود هدايت الهى بيشتر نصيب انسان مىگردد؛ زيرا قلب همچون آينه است، وقتى آينه غبارآلود شود حقايق را منعكس نمىكند، امّا اگر آينه دل را با قراردادن در مسير نسيم تقوى از غبار گناه بزداييم، چهره حقيقت به خوبى در آن منعكس مىشود. بنابراين نور هدايت همواره در حال تابيدن است و لحظهاى قطع نمىگردد.
جمال يار ندارد حجاب و پردهاى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد!
ضمناً از روايت فوق مىتوان استفاده كرد كه علاوه بر پيمودن راه معرفت از طريق جاده استدلال و فلسفه، مسير ديگرى نيز وجود دارد. و آن، طريق عرفان اسلامى است كه از راه شهود حاصل مىگردد. همان چيزى كه در آيه 29 سوره انفال به آن اشاره شده است، كه با تقوى و گام نهادن در جادّه وسيع عرفان اسلامى براى شخص متّقى قدرتى حاصل مىگردد كه به راحتى حقّ و باطل و حقيقت و سراب را از يكديگر تشخيص خواهد داد.
نكته ديگر اين كه تأثير تقوى و هدايت دو طرفه است؛ يعنى همانطور كه هر چه تقوى زيادتر شود هدايت فزونى مىيابد، هر چه هدايت هم بيشتر شود انسان به مراحل عالىترى از تقوى دست مىيابد.
بنابراين بايد سعى و تلاش نماييم تقوى الهى را در زندگى فردى و اجتماعى، در مسايل دينى و سياسى و اقتصادى و ادارى و خلاصه تمام زواياى زندگى خود پياده كنيم، تا تمام امّت اسلامى ميوههاى هدايت الهى را از اين درخت بارور و تنومند بچينند و از آن به نحو شايسته بهرهمند گردند.
101 نتيجه شناخت
قال على عليه السلام:
«يَسيرُ الْمَعْرِفَةِ يُوجِبُ الزُّهْدَ فِى الدُّنْيا»؛
«مقدار كمى از معرفت و عرفان، سبب زهد در دنيا مىگردد» «1».
شرح و تفسير
منظور از «معرفت» در روايت فوق، كه باعث عدم وابستگى به دنيا مىشود و سبب مىگردد كه انسان اسير دنيا نگردد، چيست؟
براى پاسخ اين سؤال بايد به سه نكته توجّه كرد:
1- منظور از معرفت در اين روايت معرفة اللَّه است؛ يعنى اگر انسان مختصر شناختى نسبت به خداوند و صفات جلال و جمال او داشته باشد در دنيا زاهد مىشود، و هرگز اسير دنيا نمىگردد. كسى كه داراى معرفة اللَّه است، مىداند كه خدا درياى كمال است و تمام جهان هستى با همه بزرگيش كمتر از شبنم در مقابل بزرگترين اقيانوسهاست! بدون شك چنين انسانى اسير دنيا نمىشود. كسى كه به تعبير حضرت على عليه السلام «فقط آفريدگار هستى در نظر او بزرگ است و هر آنچه غير اوست در نظرش كوچك و صغير است؛ «عَظُمَ الْخالِقُ فى انْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مادُونَهُ فى
اعْيُنِهِمْ» «1»
وابسته به دنيا نمىگردد. بر اساس همين جهانبينى است كه آن حضرت دنيا را از آب بينى حيوانى بىارزشتر مىشمارد! «2».
2- منظور معرفت و شناخت خود دنيا است؛ يعنى اگر آدمى دنياى ناپايدار و بىوفا را بشناسد، دنيايى كه ممكن است انسان را يك شبه از اوج ثروت و قدرت به نهايت فقر و نكبت تنزّل دهد، دنيايى كه در يك لحظه امكان دارد سلامتى انسان را بگيرد، دنيايى كه بر اثر يك حادثه ممكن است تمام دوستان و بستگان و نزديكان انسان را به كام مرگ فرو ببرد، آيا به چنين دنيايى مىتوان دل بست؟! پس وابستگان و اسيران دنيا، دنيا را نشناختهاند؛ زيرا اگر نسبت به ماهيّت دنيا معرفت و شناخت پيدا كنند، هر چند معرفت اندكى باشد، اسير آن نمىگردند.
3- شناخت مقام و ارزش انسان باعث مىگردد كه وابسته به دنيا نگردد. اگر انسان قدر خود را بداند و قيمت و ارزش خود را بشناسد، خود را به يك مقام ناپايدار يا اندكى از مال نمىفروشد. اين متاع پرقيمتى كه مىتواند برتر از فرشتگان باشد را نبايد ارزان فروخت، آن را به كمتر از بهشت و رضوان الهى نبايد فروخت. امّا كسى كه نمىداند انسان خليفة اللَّه است و تمام فرشتگان در برابرش سجده كردهاند، خود را ارزان مىفروشد. همان طور كه شخص ناآشنا به گوهرهاى گران قيمت امكان دارد آن را به ثمن بخس بفروشد!
هيچ مانعى ندارد كه هر سه تفسير در معنى روايت جمع باشد؛ يعنى معرفت خداوند و دنيا و خود انسان باعث مىشود كه آدمى به دنيا وابسته نگردد و خود را اسير آن نكند.
102 نشانه اصلى ديندارى
قال على عليه السلام:
«مِلاكُ الدينِ مُخالَفَةُ الْهَوى»؛
«معيار ديندارى مخالفت با هواى نفس است» «1».
شرح و تفسير
هر چيزى ملاكى دارد كه با آن سنجيده مىشود. ملاك ديندارى و بىدينى چيست؟ آيا ملاك ديندارى فقط نماز خواندن است؟ آيا حجاب به تنهايى مىتواند معيار قرار گيرد؟ همانگونه كه بعضى مردم نماز يا حجاب را مرز دينداران و بىدينان معرّفى مىكنند. آيا كنترل زبان و حفظ آن مىتواند به تنهايى ترازوى سنجش ديندارى باشد؟
حضرت اميرمؤمنان عليه السلام در اين روايت كوتاه و عميق، معيار و ملاك جامع و كاملى را براى مسأله مورد بحث بيان فرموده است. هر چند امور مذكور نيز ملاك هستند؛ ولى ملاك كامل و فراگير چيز ديگرى است، حتّى گاه مىشود كه همان عبادت و حجاب و حفظ زبان بر اثر خواهش دل است. داستان معروف زير شاهد خوبى بر اين بحث است:
شخصى ساليان درازى در صف اوّل نماز جماعت شركت مىكرد. روزى دير به مسجد رسيد و در صف آخر قرار گرفت، احساس بدى به او دست
داد. با خود گفت: حالا مردم چه مىگويند! فلانى هر روز در صف اوّل بود، چرا امروز در صف آخر قرار گرفته است!؟ پس از اين افكار و تخيّلات، ناگهان تكانى خورد كه اى واى بر من! ساليان دراز نمازهايم را خراب كردم، بايد همه را قضا كنم؟ چون آلوده به انگيزه غير خدايى بود!
به همين جهت در روايتى مىخوانيم كه: «مجذوب فراوانى نماز و روزه و ساير عبادات ديگران مشويد! چون گاهى اينها را از سرِ عادت انجام مىدهند، بلكه افراد را به راستگويى و أداى امانت امتحان كنيد» «1».
بنابراين آن كس كه تابع عقل و فرمان خداست ديندار، و آن كه تابع هواى نفس است بىدين است.
در تفسير آيه شريفه «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» «2»
اين سؤال مطرح شده است: چرا خداوند بنى اسرائيل را به خاطر اين كار سرزنش مىكند، در حالى كه «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ» كه كار خوبى است؛ هر چند براى «وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» مستحق سرزنش هستند؟
برخى از مفسرين گفتهاند: «آن ايمان ببعض نيز بىارزش بوده است، چون به چيزهايى ايمان مىآوردند كه با هواى نفس آنها سازگار بود.
بنابراين در واقع ايمان به هواى نفس بود، نه ايمان به خدا!» «3».
خلاصه اين كه روايت فوق ملاك و معيار سنجش دينداران از بىدينان را مخالفت با هواى نفس مىشمارد و با اين ترازوى دقيق مىتوانيم ميزان ديندارى خويش را به خوبى بسنجيم.
103 نشانههاى جهل و نادانى
قال على عليه السلام:
«انَّ قُلُوبَ الْجُهَّالِ تَسْتَفِزُّهَا الْاطْماعُ وَ تَرْتَهِنُهَا الْمُنى وَ تَسْتَعْلِقُهَا الْخَدائِعُ»؛
«قلبهاى انسانهاى نادان را طمع از جاى خود تكان مىدهد و آرزوهاى دراز آن را به گروگان مىگيرد، و زرق و برق دنيا آن را در دام خود اسير مىسازد» «1».
شرح و تفسير
حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام طبق روايت فوق، سه نشانه براى روح و قلب افراد نادان بيان مىكند:
1- نخست اين كه طمع قلب آنها را از جايگاه اصلى خود تكان داده است. طمع به معناى انتظار بيهوده از كسى داشتن است؛ مثل اين كه شخصى كارى كرده كه استحقاق هزار تومان مزد دارد، ولى انتظار دارد كه ده برابر آن به او بدهند.
2- ديگر اين كه آرزوهاى طولانى، كه يكى از عوامل قساوت قلب است «2»، قلب جاهل را به گروگان گرفته است. طبيعى است كه گروگان قادر بر انجام وظايف خويش نيست و در نتيجه نمىتواند
عكس العملهاى مناسبى ارايه دهد. بدين جهت عكس العملهاى انسان نادان در مقابل كُنشهاى مختلف، مناسب نيست.
3- نشانه سوم قلب جاهل، توجّه به ظواهر و غفلت از واقعيّتهاست.
عالِم، اسير زرق و برقهاى دنياى مادّى نمىشود و واقعيّتها را مىبيند، ولى جاهل دائماً گرفتار اوهام و خيالات است و اسير دامِ زرق و برق دنياست، بدين جهت خطّ سير عالِم كه بر اساس درك واقعيّتها طراحى شده، صراط المستقيم، ولى مسير جاهل بيراهه است.
سؤال: چرا، عالم واقعبين است و جاهل اسير ظواهر است و خيالپرور؟
پاسخ: اوّلًا «علم» روشنايى و «جهل» تاريكى است «1» و طبيعى است كسى كه روشنايى در اختيار دارد واقعيّات را دريابد و كسى كه در تاريكى گام برمىدارد اسير اوهام و خيالات شود. ثانياً جاهل گرفتار هوى و هوس است، و هوى و هوس چشم حقبين انسان را كور مىكند. بدين جهت عالم واقعبين است و جاهل دچار اوهام و خيالات مىشود.