هنگام انشاء و قرائت احاديث بسيار بلند و خطبههاي طولاني بويژه حکومتي کاتبان حضور داشتهاند و کمتر کسي به حفظ شفاهي آن اقدام ميکرده است. بسيارى از آنچه در اين ميان باقي ميماند نيز، چنان به هم شبيهاند که نميتوان آنها را متعارض و حتي گاه متفاوت دانست، مانند: روايات منقول از امام على عليه السلام در تحف العقول و نهج البلاغه با متون مشابه آن در غرر الحكم. ما روايات متعددي براي اثبات اين نکته در دست داريم، هر چند نقل معناي پر تفاوت نيز کم نمونه نيست. يک نمونه را در متن و يک دو نمونه را در پانوشت ميآوريم[1]. نمونه آورده شده در متن، حديثي است که با اسناد متعدد و از جمله از طريق امام رضا عليه السلام به امير مومنان، علي عليه السلام ميرسد. ـ ألا لا يَستَقبِحَنَّ مَن سُئِلَ عَمّا لا يَعلَمُ أن يَقولَ: «لا أعلَمُ».[2]و (لا يَستَحيينَّ أحَدُ إذا سُئِلَ عَمّا لا يَعلَمُ أن يَقولَ: «لا أعلَمُ»).[3]و( لا يَستَحيِ أحَدُكُم إذا سُئِلَ عَمّا لا يَعلَمُ أن يَقولَ: «لا أعلَمُ».[4]و (لا يَستَحيِ الجاهل إذا سُئِلَ عَمّا لا يَعلَمُ أن يَقولَ: «لا أعلَمُ».[5]نمونه ديگري از نقل معناي کم تفاوت، احاديث باب «مَن طَلَبَ عَثَراتِ المُؤمنينَ
[1]مانند سخن امام علي عليه السلام: مِن حِكمتِه (أي المرءِ المؤمنِ) علمُه بِنفسِه؛ از حکيم بودن انسان، خودشناسي او است، (بحار الأنوار، ج 75، ص 81) با دو نقل ديگر: (مِن حكمته معرفتُه بِذاته)؛ از حکيم بودن انسان خودشناسي اوست، نزهة الناظر، حلواني، ص 45، و (أفضلُ الحكمةِ معرفةُ الإنسانِ نفسَه و وقوفُه عندَ قَدْرِه)؛ برترين حکمت، خودشناسي انسان و نگاه داشتن حدّ و اندازه خويش است، غرر الحكم، آمدي، ح 3105 .[2]غرر الحکم: حديث 6758.[3]غرر الحکم: حديث 10241.[4]نهج البلاغه: حکمت 82.[5]عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 48، ح 155.
وعوراتِهم» در كافى است.[1]احاديث يكم، سوم، ششم و هفتم اين باب، هم مضمون اند و تنها تفاوتهاى اندكى با هم دارند و در معناى اصلى و مشترک، يعنى نهى از عيبجويى و پيگيرى عيوب مؤمنان، اختلافى ندارند.
آسيبهاي محتمل
بر پايه بحث پيشين، روش نقل معنا، زمينه دو آسيب را فراهم کرده است: يکي اصرار بيهوده بر برخي الفاظ، و ديگري محروميت از عبارات غير مشترک احاديث همخانواده. آسيب نخست، بر اثر غفلت از رواج اين روش، پديد ميآيد. اگر حديثپژوهي بدون مراجعه به نقلهاي ديگر و هممضمون، بر الفاظ و عبارتهاي برخي گزارشهاي نه چندان دقيق اصرار ورزد و کوهي از نتيجهها را بر يک ضمير و يا تقدّم و تأخّري کوچک بار کند، با پيدا شدن نخستين متن مشابه، پايه استدلالش فرو ميريزد و روند استدلال و استنتاج را بايد از نو بپيمايد. آسيب احتمالي دوم نيز نتيجه بياعتمادي افراطي به متون حديثي است؛ يعني گمان کنيم که چون روش نقل معنا، بر حجّيت متون و الفاظ حديث تأثير مينهد، پس تنها بخش مشترک و تکرارشده احاديث مشابه را ميتوانيم بپذيريم. در اين صورت، بايد بخشهاي غير مشترک و پارههاي متعدّدي از هر حديث را ناديده بگيريم
[1]مانند آنچه ابو طفيل از امام باقر عليه السلام نقل کرده است که فرمود: قال رسول الله لأمير المؤمنين عليه السلام: اكتب ما أملي عليك. قال علي عليه السلام: «يا نبي الله! وتخاف النسيان؟». قال: «لست أخاف عليك النسيان وقد دعوتُ اللهَ لك أن يحفظك فلا ينساك، لكن اكتب لشركائك»؛ بصائر الدرجات، ص 187، ح 22.[2]ر.ک: مستدرک الوسائل، ج 17، ص 293 ـ 294؛ تدوين السنة الشريفة؛ محمد رضا حسيني جلالي، مجلّه علوم حديث، شماره 3 ـ 1، «کتابت و تدوين حديث»، محمد علي مهدوي راد.[3]براي نمونه، أبو الوضّاح از پدرش چنين نقل کرده است که گروهي شيعه، از ياران خاصّ امام کاظم عليه السلام بودند که هر گاه نزد ايشان حاضر ميشدند، الواح نازکي را از جنس آبنوس (درختى بلند با پوست سياه و سنگين) همراه با قلم، زير لباس خود داشتند و هر گاه آن امام مطلبي را ميفرمود يا در باره حادثهاي نظر ميداد، هر آنچه از ايشان ميشنيدند، همانگونه مينوشتند؛ مستدرک الوسائل، حسين نوري، ج 17، ص 293، ح 21382، عن مهج الدعوات؛ همچنين، کشّي در باره زراره چنين نقل کرده است: «... دخل زرارة على أبي عبد الله عليه السلام قال: إنكم قلتم لنا في الظهر والعصر على ذراع وذراعين، ثم قلتم أبردوا بها في الصيف، فكيف الإبراد بها؟ وفتح ألواحه ليكتب ما يقول، فلم يجبه أبو عبد الله عليه السلام بشيء، فأطبق ألواحه فقال: انما علينا أن نسألكم وأنتم أعلم بما عليكم. وخرج ودخل أبو بصير على أبي عبد الله عليه السلام فقال إن زرارة سألني عن شيء فلم أجبه وقد ضقت فاذهب أنت رسولي إليه، فقل صل الظهر في الصيف إذا كان ظلك مثلك والعصر إذا كان ضلّك مثليك، وكان زرارة هكذا يصلي في الصيف، ولم أسمع أحدا من أصحابنا يفعل ذلك غيره وغير ابن بكير»؛ اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 355، شماره 226.[4]دلائل الإمامة، محمد بن جرير الطبري (الشيعي)، ص 55: «قال: قلت: جعلت فداك، أخبرني بعددهم وبلدانهم ومواضعهم، فذاك يقتضى من أسمائهم؟ قال: فقال عليه السلام: إذ كان يوم الجمعة بعد الصلاة فائتني. قال: فلما كان يوم الجمعة أتيته، فقال: يا أبا بصير، أتيتنا لما سألتنا عنه؟ قلت: نعم، جعلت فداك. قال عليه السلام: إنك لا تحفظ، فأين صاحبك الذي يكتب لك؟ قلت: أظن شغله شاغل وكرهت أن أتأخر عن وقت حاجتي، فقال عليه السلاملرجل في مجلسه: اكتب له».[5]ر.ک: سخن شهيد ثاني: «الروايةُ المنقولةُ في المُصنَّفاتِ لا تُغَيرُ أصلاً وإنْ كان بِمعناه»؛ الرعاية في علم الدراية، ص 315 و سخن علامه مامقاني: «لا كلامَ ظاهراً في عدمِ جوازِ نقلِ الأحاديثِ الواردةِ في الأدعيةِ والأذكارِ والأورادِ بِالمَعنَى، ولا تَغييرِها بِزيادةٍ ولا نقصانٍ»؛ مقباس الهداية، ج 3، ص 250.[6]مانند سخن امام علي عليه السلام: مِن حِكمتِه (أي المرءِ المؤمنِ) علمُه بِنفسِه؛ از حکيم بودن انسان، خودشناسي او است، (بحار الأنوار، ج 75، ص 81) با دو نقل ديگر: (مِن حكمته معرفتُه بِذاته)؛ از حکيم بودن انسان خودشناسي اوست، نزهة الناظر، حلواني، ص 45، و (أفضلُ الحكمةِ معرفةُ الإنسانِ نفسَه و وقوفُه عندَ قَدْرِه)؛ برترين حکمت، خودشناسي انسان و نگاه داشتن حدّ و اندازه خويش است، غرر الحكم، آمدي، ح 3105 .[7]غرر الحکم: حديث 6758.[8]غرر الحکم: حديث 10241.[9]نهج البلاغه: حکمت 82.[10]عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 48، ح 155.[11]الكافي، ج 2، ص 354: يک. زُرَارَة عَنْ أبِى جَعْفَرٍ وَ أبِى عَبْدِ اللهَ عليه السلام قَالا: أقْرَبُ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى الْكُفْرِ أنْ يُؤَاخِىَ الرَّجُلَ عَلَى الدِّينِ فَيُحْصِيَ عَلَيْهِ عَثَرَاتِهِ وَزَلّاتِهِ لِيُعَنِّفَهُ بِهَا يَوْماً مَا. دو. زُرَارَة عَنْ أبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: إِنَّ أقْرَبَ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى الْكُفْرِ أنْ يُؤَاخِىَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ عَلَى الدِّينِ فَيُحْصِىَ عَلَيْهِ عَثَرَاتِهِ وَزَلّاتِهِ لِيُعَنِّفَهُ بِهَا يَوْماًمَّا. سه. زُرَارَة عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: أقْرَبُ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى الْكُفْرِ أنْ يُؤَاخِىَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ عَلَى الدِّينِ فَيُحْصِيَ عَلَيْهِ زَلّاتِهِ لِيُعَيِّرَهُ بِهَا يَوْماًمّا. چهار. ابْنِ بُكَيْر عَنْ أبِي عَبْدِ اللهَ عليه السلام قَالَ: أبْعَدُ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ مِنَ اللهَ أنْ يَكُونَ الرَّجُلُ يُؤَاخِىَ الرَّجُلَ وَهُوَ يَحْفَظُ عَلَيْهِ زَلّاتِهِ لِيُعَيِّرَهُ بِهَا يَوْماًمَّا.
و بدين سان، دچار آسيبِ تتبّعِ ناقص و يا برخورد گزينشي ميشويم و نتيجهاي نادرست را برگرفته از سخنان معصوم پنداشته و به ايشان نسبت ميدهيم.
آسيبهاي پيش آمده
آسيبهاي بسياري را از پيامدهاي شيوه نقل معنا بر شمردهاند؛ مانند: بروز اختلاف اخبار، نيافتن متن اصلي حديث و در نتيجه، انکار برخي از احاديث تغيير شکل يافته و نيز اختلال متن حديث. به گمان ما، مهمترين آسيبي که در نتيجه کاربرد روش نقل معنا، در عمل رخ داده، اختلال معنايي در متن حديث است. برخي از ديگر مشکلات پديدآمده نيز از همين آسيب سرچشمه ميگيرند و از اين رو، به توضيح اين آسيب ميپردازيم. هرگاه راوي حديث و يا مؤلّف، معنا را به درستي تشخيص ندهد و همان برداشت نادرست خود را در قالب الفاظي ديگر عرضه کند، زمينه اين مشکل فراهم ميآيد. ممکن است ناقل بعدي نيز شيوه نقل معنا را به گونهاي نادرست تکرار کند و معنايي دورتر از معناي درست به دست دهد. آن گاه، معنايي پديد خواهد آمد که به هيچ روي، پذيرفتني و قابل توجيه نيست. نمونه زير، شاهد خوبي است. اين حديث را شيخ صدوق به صورت مرسل و شيخ طوسي به صورت مسند و صحيح، از امام صادق عليه السلام نقل کرده است: قال الصادق عليه السلام: كانَ بَنو إسرائيلَ إذا أصابَ أحدَهم قَطرةُ بولٍ قَرَضُوا لُحومَهم بِالمَقاريضِ وقَدْ وَسَّعَ اللهُ عزَّ وجَلَّ عليكُم بِأوسعَ ما بَينَ السماءِ والأرضِ وجَعَلَ لكُم الماءَ طَهُوراً، فَانْظُروا كيفَ تَكونُونَ.[1]هنگامي که قطرهاي بول به يکي از بني اسرائيل اصابت ميکرد، با قيچي، گوشتشان را ميچيدند؛ در حالي که خداوند عزّ وجلّ با گستردهترين شيء ميان آسمان و زمين، شما را راحت کرده است و آب را براي شما، پاککننده گردانيده. پس بنگريد چگونهايد؟
[1]الفقيه، ج 1، ص 10، ح 13؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 356، ح 27: عن محمد بن أحمد بن يحيى عن يعقوب بن يزيد عن ابن أبي عمير عن داود بن فرقد عن أبي عبد الله .[2]كساني كه از فرستاده و پيامبرِ درس ناخوانده ـ همان كسي كه [نام و مشخصاتِ] او را نزد خود در تورات و انجيل، نوشته مييابند ـ ، پيروي ميكنند؛ [پيامبري] كه آنان را به هر كار پسنديده فرمان ميدهد و از هر كار زشت، باز ميدارد و پاكيزهها را بر آنان حلال و پليدها را احرام ميكند و بار سنگين آنان و زنجيرهايي را كه بر گردنشان است، از آنها بر ميدارد، اعراف/ 157.[3]تفسير القمي، علي بن إبراهيم، ج 1، ص 242؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 351، ح 3842 .[4]الصراط المستقيم، علي بن يونس العاملي، ج 1، ص 261 .[5]محمد/ 32 .[6]بحار الأنوار، ج 30، ص 163؛ ر.ک: تفسير القمي، ج 2، ص 309.[7]ر.ک: سنن النسائي، ج 1، ص 28.[8]والظاهر أن ذلك مِن بولٍ يصيب أبدانهم في يوم عبادتهم فحينئذ لا يجوز لهم دخول المعبد والشركة معهم في المراسم، وكأن الخبر نقل بالمعنى مع عدم الدقة وسوء الفهم... ومثل هذا القطع معروف في شريعة موسى عليه السلام كما في قوله تعالى حكاية أن لك في الحياة أن تقول لامساس في قصة السامري. وقال أستاذنا الشعراني: «لم أر إلى الان وجهاً لتوجيه الخبر تطمئن إليه النفس غير ماذكرناه »؛ منتقى الجمان، ج 1، ص 74؛ الفقيه، ج 1، ص10، پانوشت مرحوم علي اکبر غفاري.
مشکل اين حديث، در معناي باور نکردني آن است. چگونه ميتوان امّتي مانند بني اسرائيل را وادار به اين حکم کرد؟ و بر فرض وادار شدن به اين حکم سخت و غير متعارف، آيا قطع گوشت، به نجاستِ بيشتر نميانجامد؟ پيگيري اين حديث، تأثير کاربرد نقل معنا را در تغيير معناي حديث نشان ميدهد. نقل همين حديث در تفسير علي بن ابراهيم، به گونهاي است که به ما کمک ميکند تا تغيير صورتگرفته را تشخيص دهيم و چگونگي نقل معنا را حدس بزنيم. علي بن ابراهيم در شرح آيه:الَّذِينَ يتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ[1]ميگويد: يعني: الثِقْلَ الذي كانَ على بَني إسرائيلَ وهو أنَّه فَرَضَ اللهُ عليهم الغُسلَ والوضوءَ بِالماءِ ولَمْ يَحِلَّ لَهم التيمُّمُ ولا يَحِلُّ لهم الصلاةُ إلا في البِيَعِ والكنائِسِ والمَحاريبِ، وكان الرجُلُ إذا أذْنَبَ، خَرَجَ نَفَسُه مُنْتِنَاً فَيُعلَمُ أنَّه أذنَبَ، وإذا أصابَ شيئاً مِن بَدنِه البولُ قَطَعُوه، ولَمْ يَحِلَّ لَهم المَغْنَمُ. فَرَفَعَ ذلك رسولُ اللهِ عن أمَّتِه.[2]مراد ازوَ الْأغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ، بار سنگيني است که بر دوش بني اسرائيل بود و آن اينکه خداوند، غسل و وضو با آب را بر آنان واجب ساخته بود و تيمّم برايشان روا نبود؛ نماز براي آنان جز در کليساها و کنيسهها و ديرها، جايز نبود؛ هنگامي که کسي گناه ميکرد، نفَسش بدبو ميشد و همگان ميفهميدند که گناهي از او سر زده؛ هرگاه بول به بخشي از بدنشان اصابت ميکرد، با او قطع رابطه ميکردند؛ و غنيمت برايشان حلال نبود. اما رسول خدا اينها را از امّتش برداشت.
[1]كساني كه از فرستاده و پيامبرِ درس ناخوانده ـ همان كسي كه [نام و مشخصاتِ] او را نزد خود در تورات و انجيل، نوشته مييابند ـ ، پيروي ميكنند؛ [پيامبري] كه آنان را به هر كار پسنديده فرمان ميدهد و از هر كار زشت، باز ميدارد و پاكيزهها را بر آنان حلال و پليدها را احرام ميكند و بار سنگين آنان و زنجيرهايي را كه بر گردنشان است، از آنها بر ميدارد، اعراف/ 157.[2]تفسير القمي، علي بن إبراهيم، ج 1، ص 242؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 351، ح 3842 .
به احتمال فراوان، عبارت اصلي حديث نخست، «قَطَعُوه» بوده است و به معناي قطع رابطه، نه قطع عضو؛ و ضمير «ه» نيز به شخص باز ميگشته و نه اندامِ نجسشده؛ و عبارت «لُحومَهم بِالمَقاريضِ» نيز در فرآيند نقل معنا افزوده شده است. يعني بني اسرائيل چنين شخصي را به مجالس و مجامع خود راه نميدادند تا آن که خود را تطهير کند. اين معنا با کاربردهاي «قطعوه» نيز همسو است. کاربرد اوّل: ثعلبي از ابن عبّاس ـ که قطع رابطه يهود با عبادة بن الصامت را سبب نزول يکي از آيات دانسته ـ ، چنين نقل کرده است: كان بينَه وبينَ اليهودِ حِلفٌ، فَلمّا أسلَمَ قَطَعُوه؛[1]ميان او و يهود، پيماني بود که چون اسلام آورد[ آن را شکسته] از او بريدند. کاربرد دوم: علامه مجلسي در شرح «شِقاق با پيامبر» که در آيه:إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ[2]مطرح شده، به نقل از تفسير قمي، چنين آورده است: أي: قَطَعُوه في أهلِ بيتِه بعدَ أخْذِه الميثاقَ عليهم له[3]؛ پس از آن که پيامبر اکرم از آنان براي علي عليه السلام پيمان گرفت، از خانوادهاش بريدند. اين حديث، نقلهاي ديگري نيز دارد.[4]همچنين، حدسهاي ديگري، مانند بريدن لباس و نه عضو نجسشده، نيز ميتوان زد؛ اما آنچه آمد، از نظر علامه شعراني، برگرفته شده است.[5]
[1]الصراط المستقيم، علي بن يونس العاملي، ج 1، ص 261 .[2]محمد/ 32 .[3]بحار الأنوار، ج 30، ص 163؛ ر.ک: تفسير القمي، ج 2، ص 309.[4]ر.ک: سنن النسائي، ج 1، ص 28.[5]والظاهر أن ذلك مِن بولٍ يصيب أبدانهم في يوم عبادتهم فحينئذ لا يجوز لهم دخول المعبد والشركة معهم في المراسم، وكأن الخبر نقل بالمعنى مع عدم الدقة وسوء الفهم... ومثل هذا القطع معروف في شريعة موسى عليه السلام كما في قوله تعالى حكاية أن لك في الحياة أن تقول لامساس في قصة السامري. وقال أستاذنا الشعراني: «لم أر إلى الان وجهاً لتوجيه الخبر تطمئن إليه النفس غير ماذكرناه »؛ منتقى الجمان، ج 1، ص 74؛ الفقيه، ج 1، ص10، پانوشت مرحوم علي اکبر غفاري.
14. آهنگ سخن
زمينه آسيب
ما به گاه سخن گفتن، واجهاي[1]صدادار و بيصدا را ترکيب ميکنيم تا بتوانيم تکواژ،[2]واژه و جمله بسازيم و بدين وسيله، مقصود خود را برسانيم. انسان از ديرزمان تا کنون، کوشيده است که براي ماندگار ساختنِ هر آنچه ميگويد، راهي بيابد. نخستين گام، اختراع تکْنشانههايي معنادار بود که هرچند بسيار ساده و ابتدايي، ميتوانست سخن را به صورت مکتوب تبديل کند. تکميل اين نشانهها و ترکيب آنها با يکديگر، به اختراع خط و پيشرفت تدريجي آن انجاميد. رفته رفته، هر يک از اقوام گوناگون بشر توانستند خطّي را مناسب با زبان خود، به کار ببرند و بسياري از اجزاي سخن (تکواژ، واژه و جمله) را بنويسند. در خطّ عربي نيز بسياري از واجها را در قالب حرف و سپس بخشي ديگر را در قالب اِعراب، نشانهگذاري کردند و مثلاً براي تبديل صوت «أحَد»، از واجهاي / أ / ح / د / ـَ / استفاده کردند که به آساني، تفاوت آن را با «أخْذ» و يا «اُحُد»، نشان ميدهد.[3]
[1]«واج»، کوچکترين واحد صوتي زبان است که معنا ندارد؛ اما تفاوت معنايي ايجاد ميکند. براي نمونه، در واژه «سَر»، /س/ را يک واج مينامند و اگر به جاي آن، واج / پ/ بگذاريم، ميشود «پَر» و معناي واژه عوض ميشود. به همين گونه، اگر در واژه «گُل» به جاي / ـُ /، / ـِ / بگذاريم، واژه جديدي با معناي جديد ساخته ميشود: «گِل». پس / ـُ/ و / ـِ/ نيز واج هستند.[2]«تکواژ»، يکي از واحدهاي زباني است که از يک يا چند واج ساخته ميشود. تکواژ، گاهي معنا و کاربرد مستقل دارد ـ مانند: چوب، تند، بِه ـ؛ که در اين صورت، آن را «تکواژ آزاد» مينامند و در واقع، به تنهايي يک «واژه» است. اما بسياري از تکواژها، کاربرد مستقل ندارند و در ساختمان واژههاي ديگر، به کار ميروند؛ که آن را «تکواژ وابسته» مينامند، مانند: «بان»، «مند»، «تر» و ...، در واژههاي ديدهبان، دانشمند و خوبتر.[3]ناگفته نمانَد که اصرار مسلمانان بر حفظ قرآن و حديث، باعث ميشد که نيازي به تکميل خطّ عربي نبينند؛ اما پس از گسترش قلمرو اسلامي، افراد بسياري مسلمان شدند که چون با زبان عربي آشنا نبودند، آيات قرآن را چنان غلط ميخواندند که گاهي معنايي کفرآميز ميداد . از اين رو، مسلمانان به فکر چاره افتادند و علائمي را ـ يعني نشانههايي براي نمايش واجهاي صدادار ـ بر نهادند تا دست کم، واژههاي قرآن درست خوانده شود. اين علائم معمولاً بارنگ قرمز نوشته ميشد [رک: کتابهاي مربوط به علوم قرآن و بهويژه مباحث تاريخ قرآن، مانند تلخيص التمهيد، آيت الله معرفت]. اما به دلايلي چند، اين نشانهها تنها در قرآن به کار ميرفت و استفاده از آنها در نوشتن حديث و ديگر متون، تا قرنها معمول نبود. بخشي از اين تفاوت، ريشه در جايگاه مقدّس و والاي قرآن نزد مسلمانان دارد؛ چنانکه امروزه نيز علائم نگارشي قرآن، بسيار کاملتر از ديگر متون است و اصرار مسلمانان بر ثبت دقيق و آموختن آنها، در هيچ نوشته ديگري مشابه ندارد. [ويراستار]
اين تبديلها، يکباره نبوده و اختراع و تکميل نشانههاي نوشتاري، گاه قرنها به طول انجاميده است و از اين رو، پيش از تکميل و فراگير شدن آنها، نقل کتبي احاديث و ديگر گفتارها، با مشکلاتي مانند تصحيف و تحريف همراه بوده؛ که به بخشي از آنها در بخش خود، اشاره و راه حلهايي نيز ارائه شده است. آنچه در اين جا از آن سخن ميگوييم، «آهنگ گفتار» است. مقصود ما از آهنگ گفتار، لحنهاي استفهامي، تعجّبي، دعايي و مانند آن است که گاه جانشين واژههايي مانند «هل» و تکواژهايي مانند «أَ (حرف استفهام)» ميشوند. اين جانشيني، در گفتار اتّفاق افتاده و ما در بسياري از جملههاي خود، براي کوتاه کردن و يا اهداف ديگر، ابزار و واژههاي استفهام و تعجّب را کنار مينهيم و آهنگ مناسب با آن را به جايش مينشانيم و مخاطب نيز به راحتي، منظور ما را ميفهمد؛ اما در تبديل آن به صورت مکتوب، به اندازه کافي، موفّق نبودهايم. هرچند در برخي از زبانها و بهويژه در دوره کنوني، تلاش بر اين بوده است که با نشانههاي سجاوندي،[1]اين بخش از زبان گفتاري را به زير مهميز قلم ببرند؛ اما در زمان صدور و نقل حديث، خطّ عربي از اين ناحيه، بسيار فقير بوده است
[1]«واج»، کوچکترين واحد صوتي زبان است که معنا ندارد؛ اما تفاوت معنايي ايجاد ميکند. براي نمونه، در واژه «سَر»، /س/ را يک واج مينامند و اگر به جاي آن، واج / پ/ بگذاريم، ميشود «پَر» و معناي واژه عوض ميشود. به همين گونه، اگر در واژه «گُل» به جاي / ـُ /، / ـِ / بگذاريم، واژه جديدي با معناي جديد ساخته ميشود: «گِل». پس / ـُ/ و / ـِ/ نيز واج هستند.[2]«تکواژ»، يکي از واحدهاي زباني است که از يک يا چند واج ساخته ميشود. تکواژ، گاهي معنا و کاربرد مستقل دارد ـ مانند: چوب، تند، بِه ـ؛ که در اين صورت، آن را «تکواژ آزاد» مينامند و در واقع، به تنهايي يک «واژه» است. اما بسياري از تکواژها، کاربرد مستقل ندارند و در ساختمان واژههاي ديگر، به کار ميروند؛ که آن را «تکواژ وابسته» مينامند، مانند: «بان»، «مند»، «تر» و ...، در واژههاي ديدهبان، دانشمند و خوبتر.[3]ناگفته نمانَد که اصرار مسلمانان بر حفظ قرآن و حديث، باعث ميشد که نيازي به تکميل خطّ عربي نبينند؛ اما پس از گسترش قلمرو اسلامي، افراد بسياري مسلمان شدند که چون با زبان عربي آشنا نبودند، آيات قرآن را چنان غلط ميخواندند که گاهي معنايي کفرآميز ميداد . از اين رو، مسلمانان به فکر چاره افتادند و علائمي را ـ يعني نشانههايي براي نمايش واجهاي صدادار ـ بر نهادند تا دست کم، واژههاي قرآن درست خوانده شود. اين علائم معمولاً بارنگ قرمز نوشته ميشد [رک: کتابهاي مربوط به علوم قرآن و بهويژه مباحث تاريخ قرآن، مانند تلخيص التمهيد، آيت الله معرفت]. اما به دلايلي چند، اين نشانهها تنها در قرآن به کار ميرفت و استفاده از آنها در نوشتن حديث و ديگر متون، تا قرنها معمول نبود. بخشي از اين تفاوت، ريشه در جايگاه مقدّس و والاي قرآن نزد مسلمانان دارد؛ چنانکه امروزه نيز علائم نگارشي قرآن، بسيار کاملتر از ديگر متون است و اصرار مسلمانان بر ثبت دقيق و آموختن آنها، در هيچ نوشته ديگري مشابه ندارد. [ويراستار][4]اين اصطلاح، برگرفته از نام ابو الفضل محمّد بن طيفور سجاوندي (م 560 ق) است که نخستين بار، براي درستْ خوانده شدنِ آيات قرآن، نشانههايي را بر نهاد تا موارد وقف را در قرآن، مشخّص سازد. اين علائم در آغاز، تنها در قرآن گذاشته ميشد؛ اما بعدها اين روش گسترش يافت و براي نماياندن نکاتي ديگر نيز، نشانههايي وضع شد. امروزه به نشانههايي مانند نقطه و ويرگول نيز علائم سجاوندي گفته ميشود. اين گونه علائم، در نوشتهها به کار ميروند و کارکردشان در تعريفي کلّي و اجمالي، روشنتر کردن معناي جمله و يا جدا کردن واحدهاي آن از يکديگر است. [ويراستار][5]کاربرد اين نکته در موارد ديگر و اعم از تعارض، چندان روشن نيست. هرچند از نظر مبناي نظري و احتمال عقلايي، ميتوان در بسياري از احاديث، تغيير آهنگ سخن را احتمال داد؛ اما کاربردهاي سخنان آهنگين و استفاده از لحن و جايگزين کردن آن به جاي کلمات ويژه پرسش، تعجّب و ...، چندان فراوان نيست و پيشينيان ـ اعم از محدّثان، فقيهان و مفسّران ـ با وجود آگاهي از اين مطلب، به ندرت از آن سود جستهاند. تتبّعات نگارنده نيز کاربرد آن را در غير از تعارضهاي غير قابل حل به وسيله روشهاي ديگر، نشان نميدهد.
و در نتيجه، کاتبان به هنگام نوشتن حديث نميتوانستند آهنگ پرسشي، انکاري و استفهامي گوينده حديث را به خوانندگان متن کتبي آن، منتقل کنند. از اين رو، راويان و محدّثان دورههاي بعد از صدور و نقل شفاهي حديث، گاهي گفتههاي استفهامي و انکاري و انشايي امام را به صورتِ خبري، تأييدي و غير انشايي قرائت ميکردهاند و معنايي متفاوت با مقصود اصلي امام را در مييافتهاند. چنين برداشت نادرستي، گاه، آسيبي جدّي به معناي حديث و نيز به سازواري دروني احاديث وارد ميکرده است. از نخستين کساني که از اين نکته سود جسته، شيخ طوسى است. او در تلاش براي جمع ميان برخي از احاديث متعارض و حلّ اختلاف آنها، به اين مسئله انديشيد و با ارائه قابليت حمل يکى از دو طرف تعارض بر معناى استفهامى، تعجّبى و يا انکارى، توانست معناي اوّليه و نادرست آن را کنار نهد و به فهم درستي از حديث، دست بيابد. شيخ طوسي با دستيابي به اين معناي جديد، در برخي از موارد توانست راهي براي گريز از طرد و ردّ حديث بيابد و يک سوي تعارض را با بقيه احاديث مربوط به آن مسئله ـ که گاه پُرتعدادتر و صحيح تر بودند ـ ، سازگاري دهد. گفتني است شيخ طوسي، اين روش را در حلّ تعارض، بهکار بسته است. ما نيز به گاه تعارض حديث با احاديث ديگر، و يافتن مشکلات آن در عرضه بر معيارهاي قابل قبول و مستند نقد محتوايي، ميتوانيم به اين احتمال بينديشيم که آهنگ سخن هنگام صدور، به گاه نقل، دگرگون شده است.[1]
[1]«واج»، کوچکترين واحد صوتي زبان است که معنا ندارد؛ اما تفاوت معنايي ايجاد ميکند. براي نمونه، در واژه «سَر»، /س/ را يک واج مينامند و اگر به جاي آن، واج / پ/ بگذاريم، ميشود «پَر» و معناي واژه عوض ميشود. به همين گونه، اگر در واژه «گُل» به جاي / ـُ /، / ـِ / بگذاريم، واژه جديدي با معناي جديد ساخته ميشود: «گِل». پس / ـُ/ و / ـِ/ نيز واج هستند.[2]«تکواژ»، يکي از واحدهاي زباني است که از يک يا چند واج ساخته ميشود. تکواژ، گاهي معنا و کاربرد مستقل دارد ـ مانند: چوب، تند، بِه ـ؛ که در اين صورت، آن را «تکواژ آزاد» مينامند و در واقع، به تنهايي يک «واژه» است. اما بسياري از تکواژها، کاربرد مستقل ندارند و در ساختمان واژههاي ديگر، به کار ميروند؛ که آن را «تکواژ وابسته» مينامند، مانند: «بان»، «مند»، «تر» و ...، در واژههاي ديدهبان، دانشمند و خوبتر.[3]ناگفته نمانَد که اصرار مسلمانان بر حفظ قرآن و حديث، باعث ميشد که نيازي به تکميل خطّ عربي نبينند؛ اما پس از گسترش قلمرو اسلامي، افراد بسياري مسلمان شدند که چون با زبان عربي آشنا نبودند، آيات قرآن را چنان غلط ميخواندند که گاهي معنايي کفرآميز ميداد . از اين رو، مسلمانان به فکر چاره افتادند و علائمي را ـ يعني نشانههايي براي نمايش واجهاي صدادار ـ بر نهادند تا دست کم، واژههاي قرآن درست خوانده شود. اين علائم معمولاً بارنگ قرمز نوشته ميشد [رک: کتابهاي مربوط به علوم قرآن و بهويژه مباحث تاريخ قرآن، مانند تلخيص التمهيد، آيت الله معرفت]. اما به دلايلي چند، اين نشانهها تنها در قرآن به کار ميرفت و استفاده از آنها در نوشتن حديث و ديگر متون، تا قرنها معمول نبود. بخشي از اين تفاوت، ريشه در جايگاه مقدّس و والاي قرآن نزد مسلمانان دارد؛ چنانکه امروزه نيز علائم نگارشي قرآن، بسيار کاملتر از ديگر متون است و اصرار مسلمانان بر ثبت دقيق و آموختن آنها، در هيچ نوشته ديگري مشابه ندارد. [ويراستار][4]اين اصطلاح، برگرفته از نام ابو الفضل محمّد بن طيفور سجاوندي (م 560 ق) است که نخستين بار، براي درستْ خوانده شدنِ آيات قرآن، نشانههايي را بر نهاد تا موارد وقف را در قرآن، مشخّص سازد. اين علائم در آغاز، تنها در قرآن گذاشته ميشد؛ اما بعدها اين روش گسترش يافت و براي نماياندن نکاتي ديگر نيز، نشانههايي وضع شد. امروزه به نشانههايي مانند نقطه و ويرگول نيز علائم سجاوندي گفته ميشود. اين گونه علائم، در نوشتهها به کار ميروند و کارکردشان در تعريفي کلّي و اجمالي، روشنتر کردن معناي جمله و يا جدا کردن واحدهاي آن از يکديگر است. [ويراستار][5]کاربرد اين نکته در موارد ديگر و اعم از تعارض، چندان روشن نيست. هرچند از نظر مبناي نظري و احتمال عقلايي، ميتوان در بسياري از احاديث، تغيير آهنگ سخن را احتمال داد؛ اما کاربردهاي سخنان آهنگين و استفاده از لحن و جايگزين کردن آن به جاي کلمات ويژه پرسش، تعجّب و ...، چندان فراوان نيست و پيشينيان ـ اعم از محدّثان، فقيهان و مفسّران ـ با وجود آگاهي از اين مطلب، به ندرت از آن سود جستهاند. تتبّعات نگارنده نيز کاربرد آن را در غير از تعارضهاي غير قابل حل به وسيله روشهاي ديگر، نشان نميدهد.