بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 227

علامه معتقد است که روايت هاى وارد ‌شده در ذيل اين آيه، در صدد بيان معناي اين دو واژه نيستند؛ بلکه تنها، «نور» را بر آل محمّد عليهم السلام و «ظلمت» را بر دشمنان آنان تطبيق داده‌اند؛ نه آن که تفسير کرده باشند. بنا به نظر ايشان، مفاد اين دسته روايات، از باب تأويل و يا جَرْى و تطبيق است.[1]مي‌توان سخن علامه را پذيرفت؛ زيرا نه در لغت و نه در محاورات عرفى، هيچ مناسبت ظاهرى‌اي ميان اين دو واژه ديده نمى شود. افزون بر اين، اگر در اين جا امام عادل و معصوم را معناي نور بدانيم و نه مصداق يا تأويل آن، در تبيين آيات ديگري ماننداللهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأرْضِ،[2]با مشکل رو به رو مي‌شويم. اين تفکيک، براى فهم بسياري از روايات و پيوند دادن درست و دقيق آنها با قرآن، لازم است و اصرار بر تفسيرى بودن همه روايت هاى مربوط به قرآن، مانع بزرگى در راه فهم عميق اين گونه روايات است. فايده بزرگ اين مبنا، آن است که فهم ما از اين دسته روايات، انحصار نخواهد بود و مصداق هاى مورد نظر آيه را محدود به موارد منصوص در روايات نخواهيم پنداشت. براي نمونه، مى توان بر اين اساس، پذيرفت که «راسخان در علم»، منحصر به مصاديقي نيست که روايات در ذيل آيه گفته اند؛ بلکه اهل بيت، فرد اَکمل و اَتمّ آن‌اند و عالمان تابع اهل بيت نيز ـ که علم خود را از آنان بر گرفته اند ـ همچون آنان، از مصداق هاى آيه به شمار مي‌آيند.[3]ناگفته نماند که فهم انحصار يا عدم انحصار از روايات، خود، بحثى مستقل و مفصّل است که در فقه و در ابوابى مانند اسباب طهارت و غسل و نواقض طهارت و روزه، در باره آن بحث شده است. افزون بر اين، روايت صحيحي نيز در دست است که اين ادّعا را اثبات مي‌کند. متن روايت به اندازه کافي، گويا است:

[1]الميزان في تفسير القرآن، ج 2، ص 347.[2]نور/ 35.[3]الميزان في تفسير القرآن، ج 3، ص 70.


صفحه 228

عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ قَالَ قُلْتُ لِأبِي عَبْدِ اللهِ عليه السلام: والَّذِينَ… يَقطعونَ ما أمَرَ اللهُ بِهِ أنْ يُوصَلَ[1]. قَالَ: «نَزَلَتْ فِي رَحِمِ آلِ مُحَمَّدٍ ـ عَلَيْهِ وَآلِهِ السَّلَامُ ـ وَقَدْ تَکونُ فِي قَرَابَتِكَ». ثُمَّ قَالَ: «فَلَا تَکونَنَّ مِمَّنْ يَقُولُ لِلشَّيْ ءِ إِنَّهُ فِي شَيْ ءٍ وَاحِدٍ».[2]عمر بن يزيد مي‌گويد: به امام صادق عليه السلام عرض کردم: «وکساني که … آنچه را خداوند به پيوستنش امر فرموده، مي‌گُسلند. [اين آيه، در باره چه مواردي است که خداوند پيوندشان را خواسته؟]. فرمود: «در باره پيوند با خاندان محمّد نازل شده است ـ که درود بر او و خاندانش باد ـ و البته چه بسا در باره [پيوند] خويشاوندي تو نيز [صادق] باشد».[3]امام سپس فرمود: «هرگز از آنان مباش که در باره بخشي [از قرآن] مي‌گويند: [فقط] در باره يک چيز است».

نمونه: نعمت جاويد

روايات بسياري، واژه «نعيم» را در آيه پاياني سوره تکاثر:ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ، به معناي ولايت اهل بيت دانسته‌اند و نعمت‌هاي دنيايي مانند خور و خواب را حقيرتر از آن دانسته‌اند که خداوند آدمي را به خاطر آنها بازخواست کند. اين روايات، خداوند را به سان ميزباني دانسته‌اند که هرگز ميهمانش را به خاطر خوردني‌هايي که خود به وي تقديم نموده، بازخواست نمي‌کند. اما از سوي ديگر، واژه «نعيم» قابل صدق بر ديگر نعمت‌ها (به جز ولايت) است و برخي از روايات هم، به صراحت و يا به اشاره، آب و غذاي پاک و خوش‌گوار و يا فرزند را جزء نعمت‌ها بر شمرده‌اند. اين تعارض، هنگامي حل مي‌شود که انحصارِ پنداشته شده از هر دو دسته

[1]بقره/ 27 .[2]الكافي، ج 2، ص 156، ح 28.[3]طبق اين آيه، زيانكارانِ حقيقي، کسانى هستند كه پيمان خدا را مى شكنند، و آنچه را خداوند به پيوستنش امر فرموده، مي‌گُسلند، و در زمين به فساد مى پردازند. طبق اين سخن امام، خودداري از صله رحم نيز مي‌تواند انسان را از زيانکاراني سازد که در آيه نکوهش شده‌اند؛ گرچه بالاترين مرتبه آن، بريدن از اهل بيت است.


صفحه 229

روايت را ردّ کنيم. اگر مفهوم هيچ يک را انحصاري نپنداريم، به‌سادگي مي‌توانيم بگوييم که هر روايتي، در صدد تطبيق و معرّفي بخشي از مصداق‌هاي متنوّع آيه ‌است؛ بي‌آن که مفهوم نعيم را در آن مصداق، منحصر کند. علامه مجلسي نيز همين راه را پيموده است. وي روايتي که فرزند دختر را حسنه شمرده و پسر را نعمتي که به جاي کسب ثواب براي پدر و مادر، زمينه مؤاخذه شان را فراهم مي‌آورد،[1]ناظر به همين آيه دانسته و گفته است: ولا يُنافي ما وَرَدَ في الأخبار بِأنَّه الولايةُ، فإنَّها لِبيانِ الفردِ الکاملِ.[2]آنچه در [برخي] اخبار آمده ـ که [منظور از] «نعيم»، ولايت است ـ ، ديگر اخبار را نفي نمي‌کند؛ بلکه آن اخبار، در مقام بيان مصداق کامل اند. گفتني است در لايه‌اي ژرف‌تر و به گونه‌اي ديگر، مي‌توان براي جمع و حلّ تعارض ميان اين روايات، به راه مناسب‌تري نيز دست يافت. اين راه ‌حل که برگرفته از تفسير الميزان است و با روايات بسياري نيز تأييد مي‌شود، بدين گونه است که تمام نعمت‌هاي مادّي و معنوي خدادادي تنها در صورتي «نعمت» ناميده مي‌شوندکه از آنها در راستاي هدف اصلي خلقت استفاده کنيم، ولي اگر ندانيم که از آنها چگونه و در چه راهي بهره ببريم، همگي تبديل به «نقمت» مي‌شوند و نه ‌تنها ما را به نعمت جاويد نمي‌رسانند،که زمينه احتجاج و بازخواست از ما را نيز فراهم مي‌آورند. حال اگر دقّت کنيم، تنها راه براي تعامل درست با نعمت و شناخت وظيفه براي نيل به نعمت جاويد، اين است که به کاروان اهل بيت بپيونديم و به دو ثقلِ به يادگار مانده از پيام‌آور بزرگ خدا، حضرت محمّد صلي الله عليه و آله و سلم تمسّک جوييم. به سخن ديگر، همه نعمت‌ها، تنها در پرتو نعمت ولايت، «نعمت» مي‌شوند و اگر ولايت نباشد، نه ‌تنها هيچ يک از نعمت‌ها سودي ندارند،

[1]روايت از امام صادق عليه السلام و متن آن چنين است: «الْبَنُونَ نَعِيمٌ وَالْبَنَاتُ حَسَنَاتٌ، وَاللهُ يَسْأَلُ عَنِ النَّعِيمِ وَيُثِيبُ عَلَى الْحَسَنَاتِ»؛ الکافي، ج 6، ص 7، ح 12 .[2]همان، پاورقي، ص 7 (از مرآة العقول).


صفحه 230

که همگي زمينه ساز مؤاخذه‌اند. در دنباله بحث، رواياتي را که درصدد تبيين «نعيم» هستند، براي آگاهي بيشتر مشتاقان ميآوريم.

براي مطالعه بيشتر

روايات تبيين کننده معناي «نعيم» متعددند و در نگاه نخست با هم اختلاف دارند، امّا با آنچه پيشتر گذشت، قابل حل هستند و اينک متن روايات: 1. قال علي بن أبي طالب عليه السلام في قول الله (عزّ وجل):ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ، قال: «الرُّطَبُ والماءُ البارِدُ».[1]2. عِدَّةٌ مِنْ أصْحَابِنَا عَنْ أحْمَدَ بْنِ أبِي عَبْدِ اللهِ عَنْ أبِيهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَوْهَرِيِّ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ حَرِيزٍ عَنْ سَدِيرٍ الصَّيْرَفِيِّ عَنْ أبِي خَالِدٍ الْکابُلِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أبِي جَعْفَرٍ عليه السلام فَدَعَا بِالْغَدَاءِ فَأکلْتُ مَعَهُ طَعَاماً مَا أکلْتُ طَعَاماً قَطُّ أنْظَفَ مِنْهُ وَلَا أطْيَبَ. فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الطَّعَامِ قَالَ: «يَا أبَا ‌خَالِدٍ! کيْفَ رَأيْتَ طَعَامََكَ أوْ قَالَ طَعَامَنَا؟». قُلْتُ: «جُعِلْتُ فِدَاكَ! مَا رَأيْتُ أطْيَبَ مِنْهُ وَ‌لَا أنْظَفَ قَطُّ، وَ‌لَکنِّي ذَکرْتُ الْآيَةَ الَّتِي فِي کتَابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ:ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ». قَالَ أبُو ‌جَعْفَرٍ عليه السلام: «لَا، إِنَّمَا تُسْألُونَ عَمَّا أنْتُمْ عَلَيْهِ مِنَ الْـحَقِّ».[2]3. وعن جعفر بن محمد أنَّه قال: «ليسَ في الطعامِ سَرَفٌ». وقال في قولِ الله:ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ،: «فاللهُ أکرمُ مِن أنْ يُطعِمَکم طعاماً فَيَسألَکُم عنه، ولکنَّکُم مَسؤولونَ عن نعمةِ اللهِ عليکم بِنا، هل عَرَفتُمُوها وقُمْتُم بِحقِّها؟».[3]4. إبراهيمُ بنُ عباس الصولي الکاتب … قال: کُنّا يوماً بينَ يدي علي بنِ موسى، فقال لي: «ليسَ في الدنيا نعيمٌ حقيقيٌّ». فقال له بعضُ الفقهاءِ مِمَّن يَحضُرُه: «فَيقولُ اللهُ عزَّ وجلَّ:ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ. أما هذا النعيمُ في الدنيا، وهو الماءُ

[1]عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 42، ح 110.[2]الكافي، ج 6، ص 280، ح 5.[3]دعائم الإسلام، ج 2، ص 116.


صفحه 231

الباردُ؟!». فقال له الرضا عليه السلام ـ وعلا صوتُه ـ: «کذا فَسَّرتُموه أنتم وجَعَلتُموه على ضُروبٍ؟». فقالتْ طائفةٌ: هو الماءُ الباردُ وقال غيرُهم: هو الطعامُ الطّيِّبُ وقال آخَرونَ: هو النومُ الطّيّبُ. قال الرضا عليه السلام: «ولقد حَدَّثَني أبي عن أبيه أبي عبد الله الصادقِ عليه السلام أنَّ أقوالَکُم هذه ذُکِرَت عندَه [أي عند أبي عبد الله] في قولِ اللهِ تعالى:ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ، فَغَضِبَ عليه السلام وقال: إنَّ اللهَ (عزّ وجل) لا يَسألُ عبادَه عمّا تَفَضَّلَ عليهم به ولا يَمُنُّ بِذلك عليهم، والإمتنانُ بِالإنعامِ مُستَقْبِحٌ مِن المَخلوقين فَکيفَ يُضافُ إلى الخالِقِ عزّ وجلّ ما لا يَرضَي المخلوقُ بِه؟! ولکِنِ النعيمُ حُبُّنا أهلَ البيتِ ومُوالاتُنا يَسألُ اللهَ عبادَه عنه بَعدَ التوحيدِ والنبوةِ لأنَّ العبدَ إذا وَفا بِذلک أدّاه إلى نعيمِ الجنةِ الذي لا يَزولُ. ولقد حَدَّثني بِذلك أبي عن أبيه عن آبائه عن أميرِ المؤمنينَ عليه السلام أنَّه قال: قال رسولُ اللهِ: يا عليُّ! إنَّ أوَّلَ ما يُسأَلُ عنه العبدُ بعدَ مَوتِه، شهادةُ أنْ لا إلهَ إلا اللهُ وأنَّ محمداً رسولُ اللهِ وأنَّك وليُّ المؤمنينَ بِما جَعَلَه اللهُ وجَعْلتُه لَكَ. فَمَن أقَرَّ بِذلك وکان يَعتَقِدُه، صارَ إلَى النَّعيمِ الذي لا زَوالَ لَه».[1]

25. جمود

مفهوم و زمينه

جمود و بسته ذهني، يعنى بسنده كردن به مفهوم واژه ها و معناى ابتدايى حديث و ماندن در حصار تنگ متن. جمودگرايي، فرقه هايى مانند ظاهريه و سَلَفيه را پديد آورده و گروه‌هايي مانند وهّابيان، نتيجه آن‌اند. اين آفت، هميشه انديشه ناب و مترقّى اسلام را تهديد كرده و احاديث روشن و كارگشا را به دام خود، فرو ‌كشيده است. اين جريان فكرى اگر شدّت يابد و اوج گيرد، موجب نوعى جدايى ميان خردورزى و ديندارى مي‌شود و ممکن است تعامل دين را با جهان امروز، دچار مشکل کند. جمود، مفهوم واژه‌ها را در دايره مفهوم لغوي نگاه مي‌دارد و پژوهشگر دچار

[1]عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 42، ح 110.[2]الكافي، ج 6، ص 280، ح 5.[3]دعائم الإسلام، ج 2، ص 116.[4]عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج 1، ص 137 ـ 136.


صفحه 232

جمود، بى ‌آن‌كه به معناى حقيقى و اصلىِ نهفته در متن پى ببرد و مصداق هاى زمانه آن را بشناسد؛ و بدون آن که شرايط زمانى و مكانى و ظروف اجتماعىِ هر معنا و واژه را در يابد، تنها در پىِ صدق عرفى و لغوى واژه بر مصداق است و نتيجه اين، گرفتار شدن در دايره تنگي است که به گِرد خود كشيده. اين آسيب، در هر دو حوزه حديث شيعه و اهل سنّت، برخي از محدّثان و فقيهان را دست کم در برخي از موارد، به کام خود کشيده است. جمودگرايي، گاه احاديث قابل جريان و تعميم را محدود و منحصر مى كند و مانع از جارى نمودن آنها بر مصداق هاى امروزين مى شود و گاه آن را به صورتي نادرست، بر مصداق‌هايي تطبيق مي‌دهد که تنها به نام و نه در حقيقت، موضوع آن به شمار مي‌آيند.

نمونه‌ها

نمونه نخست: نمونه مشهور اين جريان، شطرنج است. ما روايات بسياري در حرمت شطرنج داريم که برخي از آنها صحيح، و قرن‌ها مورد عمل شيعه بوده است؛ اما امام خميني(رحمه الله)، در واپسين سال‌هاي حيات پُرخير و برکت خويش، در پاسخ به يک پرسش، آن را در فرض خاصّ پرسشگر، حلال شمرد. پرسش اين بود که اگر شطرنج از ابزار قمار بودن خارج شود، و به صورت يک ورزش فکري درآيد، آيا باز هم، شطرنج حرام خواهد بود؟ و پاسخ اين بود که «در فرض مزبور و به شرط عدم بُرد و باخت، اشکالي ندارد». پس از اين پاسخ صريح و فتواي شجاعانه، سيل اعتراضات برخاست؛ تا آنجا که يکي از شاگردان امام خميني و عضو اصلي هيئت استفتاي ايشان، به امام نامه نوشت و با استناد به روايات حرمت شطرنج و با خدشه در فرض پرسش، خواستار تبيين بيشتر حکم شد. وي با استناد به اطلاق روايات، خواستار دليلي بود که حرام ‌بودن شطرنج را مقيد به حالتي کند که ابزار قمار است.[1]امام خميني چنين برداشتهايي را ـ که بدون توجه به فضاي زماني و مکاني صدور روايات و تنها بر اساس مفاهيم ساده

[1]صحيفه امام، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني رحمه الله، ج 21، ص129.[2]همان، ج 21، ص 149 تا 152.[3]تهذيب الأحكام، ج 9، ص 86، ح 96.[4]همان، ص 85، ح 93.[5]همان، ص 86، ح 95.


صفحه 233

عرفي شکل مي‌گيرد ـ نادرست خواند و آن را موجب انهدام تمدّن جديد انساني دانست. ما بخشي از متن اين پاسخ را مي‌آوريم، و سپس ارتباط آن را با اين بحث، توضيح مي‌دهيم: بنا بر نوشته جنابعالى، زکات تنها براى مصارف فقرا و ساير امورى است که ذکرش رفته است و اکنون که مصارف به صدها مقابل آن رسيده است، راهى نيست؛ و رِهان در سَبْق و رِمايه، مختص است به تير و کمان و اسب‌دوانى و امثال آن، که در جنگهاى سابق به کار گرفته مى‌شده است و امروز هم تنها در همان موارد است؛ و اَنفال که بر شيعيان تحليل شده است، امروز هم شيعيان مى‌توانند بدون هيچ مانعى، با ماشين‌هاى کذايى، جنگلها را از بين ببرند و آنچه را که باعث حفظ و سلامت محيط زيست است، نابود کنند و جان ميليون‌ها انسان را به خطر بيندازند و هيچ کس هم حق نداشته باشد مانع آنها باشد؛ منازل و مساجدى که در خيابان‌کشي‌ها براى حلّ معضل ترافيک و حفظ جان هزاران نفر مورد احتياج است، نبايد تخريب گردد و امثال آن. و بالجمله، آن گونه که جنابعالى از اخبار و روايات برداشت داريد، تمدّن جديد به کلّى بايد از بين برود و مردم کوخ‌نشين بوده و يا براى هميشه در صحراها زندگى نمايند.[1]به گمان ما، پاسخ، بر اين نکته استوار است که آنچه در روايات مورد نهي قرار گرفته و حرام شده است، لفظ «شطرنج» نيست، و صدق عرفي و اسمي شطرنج بر آلت و ابزاري معين، کافي نيست تا آن را ناروا بشمريم. آنچه حرام شده، واقعيت خارجي حکايت‌شده با واژه «شطرنج» است، و چون به اين واقع خارجي در عصر ائمه نگريسته شود، ابزار قماري مي‌بينيم که به هيچ کار ديگري جز قمار نمي‌آيد، و ائمه که آن را نام برده و حرام کردند؛ چون تنها کارآيي‌اش، قمار بازي بود. روشن است که کاربرد ابزار مختصّ کار ناروا، هر صورت، حرام است؛ اما امروز که شطرنج، ابزار ويژه قمار نيست و دست کم مشترک ميان قمار و بازي معمولي و ورزش فکري است، نمي‌توان تنها به دليل صدق اسم شطرنج، آن را

[1]صحيفه امام، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني رحمه الله، ج 21، ص129.[2]همان، ج 21، ص 149 تا 152.[3]تهذيب الأحكام، ج 9، ص 86، ح 96.[4]همان، ص 85، ح 93.[5]همان، ص 86، ح 95.


صفحه 234

مورد نهي شارع دانست؛ بلکه در اين جا اگر کسي اشتراک کاربرد حرام و حلال شطرنج را پذيرفت، مي‌تواند آن را به قصد کاربرد حلال، تهيه و براي بازي بدون برد و باخت، استفاده کند. آنچه امام خميني از نتايج پذيرش مبناي پرسشگر دانسته (مانند حلال بودن اموال عمومي و انفال؛ و ماندن در حِصار وقف و جلوگيري از تخريب مسجدهايي که در سر راه واقع شده‌اند)، همه مبتني بر اين نکته‌اند که الفاظ و واژه‌ها، با بار اجتماعي و تاريخي‌شان به درون روايات راه يافته‌اند و شناختن اين بار، نيازمند بررسي فقيهانه، خردمندانه و معتدلانه است؛ همان نکته‌اي که امام خميني آن را «تأثير مکان و زمان در اجتهاد» ناميد و تأثير شگرفي بر فهم احکام از روايات دارد. گفتني است اين تخصيص و تعميم، کار هر کسي نيست و نيازمند تحصيل مبادي و داشتن زمينه‌هايي است؛ مانند: آگاهي از دانش لغت، فقه و اصول فقه، و آشنايي با زمينه‌هاي تاريخي و فرهنگي صدور روايات، و نيز موضوع‌شناسي دقيق. براي نمونه، آيا مي‌توان گفت: در روايتي که ذبح حيوان را تنها با آهن درست مي‌داند، مقصود، چيزي تيز است؛ به گونه‌اي که حيوان کمترين رنج را تحمّل کند؟ آيا مي‌توان روايتي که قصاص قاتل را با شمشير خواسته است، به اين معنا دانست که هر ابزاري که جان قاتل را سريع و راحت بگيرد، مجاز است و مقصود، تنها شمشير نيست، و مثلاً گلوله مي‌تواند جاي آن را بگيرد، و مراد نهايي، همان گونه که حديث گفته، بازيچه نکردن قاتل و نسپردن اختيار کامل او به اولياي دم است؟ نمونه دوم: افتادن حيوان در روغن بررسي مي‌کنيم تا به صورت عيني، با اين مسئله رو به رو شويد. مي‌دانيم حيواناتي مانند موش که خون جهنده دارند، پس از افتادن و خفه شدن در چيزهايي مانند آب قليل و روغن زيتون، مردار و نجس شمرده مي‌شوند و تمام آن مايع را نيز نجس مي‌کنند؛ اما امام صادق عليه السلام در روايتي، در اين باره تفصيل داده و نجاست همه روغن و لزوم دور ريختن را مختصّ تابستان نموده است و در فصل زمستان، به دور ريختن روغن گرداگرد حيوان، بسنده کرده است: