بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 248

غاليان، مقصود قرآن را از شراب و قمار و ديگر گناهان، نه معناي عرفي آنها؛ که کنايه از برخي طاغوت‌ها و افراد نابکار دانسته‌اند.[1]به احتمال فراوان، آنان با اين تأويل نادرست و منفعت‌جويانه، به جاي پرهيز از قمار، شراب و گناه، وظيفه پيروانشان را دوري از طاغوت‌ها اعلام مي‌کردند و ديني هوس‌آلود و راحت را عرضه مي‌داشتند.از اين رو، امام پاسخ آنان را چنين مي‌دهد که: خدا نيز در سخن گفتن با مردم، از همين واژه‌ها و اسلوب‌هاي متعارف زباني استفاده مي‌کند و به گونه‌اي سخن نمي‌گويد که مردم نفهمند. امام با اين پاسخ، راه را بر تحريف معنايي قرآن مي‌بندد و قاعده‌اي ساده را براي ما به يادگار مي‌نهد. اين قاعده را به حديث نيز مي‌توان سرايت داد و اين‌گونه گفت: معناي هر وازه و جمله در حديث، معناي عرفي آن مي‌باشد که براي همگان، قابل فهم است، مگر آن که قرينه هايي قابل اعتماد در ميان باشد. با اين معيار، زمينه بروز بسياري از تأويل‌ها و تفسيرهاي سودجويانه، هوس‌آلود و شخصي، از ميان مي‌رود. به سخن ديگر، ما در ارزيابي فهم خويش از حديث، مي‌توانيم دريافت خود را با آنچه ديگران فهميده و يا به عرف نسبت داده‌اند در ميان بگذاريم و يا با نوشته‌ها و شرح و توضيح‌هاي آنان بسنجيم. اگر در پي هواي نفس خود نباشيم و تقوا بورزيم، دست هدايت حق، پديدار مي‌شود و ما را از تنگناي نافهمي، کژفهمي و شبهات، بيرون مي‌برد؛ که اين، وعده خدا است.[2]

[1]«عن الهشام، عن الثقة، رَفَعَه عن أبي عبد الله عليه السلام أنَّه قيل له: رُوِىَ عنكم: أنَّ الخَمرَ والميسرَ والأنصابَ والأزلامَ رجالٌ! فقال عليه السلام: ما كان اللهُ لِيُخاطبَ خلْقَه بِما لا يَعقِلُون»؛ تفسير العياشي، ج 1، ص 341، ح 188؛ حديث سند ديگري نيز دارد؛ إختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 578، شماره 513؛ گفتني است تحريم صريح و روشن شراب و قمار، در آيه 90 سوره مائده آمده است.[2]1 . (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقاناً وَيُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ(؛ انفال/ 29. پيامبر خدا نيز هنگامي که آيه (ومَن يتق الله يجعل له مخرجاً( را قرائت کرد، فرمود: «مِن شبهات الدنيا، ومِن غمرات الموت، وشدائد يوم القيامة»؛ يعني تقوا موجب مي‌شود خداوند راه برون رفت از شبهات دنيا و سختيهاي مرگ و روز قيامت را به شخص متقي عنايت کند. بحار الأنوار، ج 67، ص 281.


صفحه 249

28. دخالت دانسته‌هاي پيشين

مفهوم و زمينه

يکي از مباحث مطرح در فهم متون، به‌ ويژه متون مقدّس، امکان تأثير پيشْ‌فرض‌ها و دانسته‌هاي پيشين، و گستره ژرف آن در جريان فعّاليت ذهني پژوهشگر است. مفسّر و محقّق مانند ديگر انسانها، مدّت زماني را در فرهنگي خاص و محيطي متعلّق به خود زيسته و متأثّر از آنها است. عقايد پدر و مادر و ديگر اطرافيان، باورها و نگرش‌هاي استادان و هويت تاريخي و بومي هر فرد، دانسته‌هايي هستند که آگاهانه و يا ناخودآگاه، در تعامل فرد با متون ديني و از جمله حديث، اثر مي‌گذارند و اگر به اين اثرات توجه نکنيم و يا براي رهايي از آنها نکوشيم، ممکن است در دام تقليد و هراس هميشگي از اجتهاد و فهم مستقل، گرفتار آييم. اين سخن، به گونه هميشگي و حتمي چنين نتيجه نمي‌دهد که امکان رهيدن از انگاره‌هاي پيشين وجود ندارد و ما هيچ فهم خالص و بي‌شائبه‌اي از حديث و ديگر متون ديني، نداريم و نخواهيم داشت؛ زيرا ما در عرصه‌هاي گوناگون فهم حديث ـ مانند احاديث اعتقادي و نيز احاديث اخلاقي و حتي فقهي ـ ، شاهد بوده‌ايم که محدّثان فهيم و بصير، خود را از عقيده چيره بر حوزه علمي معاصر خود، رهانيده‌اند و يا به مخالفت با رأي و نظري بر خاسته‌اند که قرن‌ها سابقه داشته و حتي خود نيز به آن، اعتقاد داشته‌اند. براي اثبات امکان رهيدن از دانسته‌هاي پيشين، مشهور و غالب، مي‌توان از چند نمونه برجسته ياد کرد: تغيير آراي شيخ طوسي در طول زندگي علمي‌اش؛ مخالفت‌هاي ابن ادريس با آرايي که نزديک به سه نسل بر حوزه فقه شيعه سايه انداخته بود؛ تشکيک‌هاي فقهي محقّق حلّي و نيز علامه حلّي؛ تغيير نگرش‌هاي حکيمان متألّهي مانند شيخ اشراق و ملا صدرا؛ و معارضه گسترده شيخ مفيد در عرصه کلام و فقه، با عقايد معتزله، اشاعره، اهل حديث و حتي برخي از هم‌کيشان قمي خود. ما در اين جا، در مقام داوري نيستيم تا درستي و نادرستي اين انديشه‌ها را


صفحه 250

بر رسيم. چه بسا همان انديشه کهنِ مشهور، درست بوده و مخالفت با آن نادرست باشد؛ ما تنها مي‌گوييم که تأثير پيش‌دانسته‌ها، يک جريان لزومي و کلّي و گريزناپذير نيست و کسي استقراي تامّي در اين زمينه نکرده است و اساساً کاويدن همه پيش‌دانسته‌ها و بررسي تأثير آنها در آراي انديشمندان، ممکن نيست؛ هرچند نمونه‌هاي بي‌شماري از هر دو سوي اين فرآيند، در دست است. توجه به هر دو سوي اين جريان، به ما کمک مي‌کند تا به افراط و تفريط کشانده نشويم و از مقابله با اين تأثير، دست نکشيم و بر طبل نوميدي نکوبيم و رهايي از آن را ناممکن نشمريم؛ بلکه با پذيرش احتمال تأثير پيش‌دانسته‌ها و بهبود پژوهش در پرتو توان انسان، در پي راه حل‌هايي هرچند جزئي، براي رويارويي با آن باشيم و تا سر حدّ امکان، بکوشيم به فهمي پيراسته از پيش‌فرض‌ها برسيم و يا دست کم، از اندازه دخالت آنها در نتيجه‌گيري خود، آگاه باشيم. توشى هيکو ايزوتسو، قرآن‌پژوه و اسلام‌شناس ژاپنى، مطلبى در باره فهم قرآن دارد كه در باره حديث نيز صادق است. او مى گويد: به منظور جدا كردن چارچوب تصوّرى اساسى قرآن به عنوان يک كل، نخستين كارِ لازم، آن است كه بكوشيم تا قرآن را بدون تصوّر قبلى و تعصّب بخوانيم. به عبارت ديگر، بايد بكوشيم تا قرآن را نه از طريق انديشه هايى كه به توسط متفكّران مسلمانِ دوره هاى پس از قرآن در تلاش ايشان جهت فهميدن و تفسير كردن اين كتاب و هر يک به شكلى خاص پيدا شده است، بخوانيم؛ بلكه بايد كوشش ما مصروف آن باشد كه ساخت مفاهيم كلمه اى قرآنى را به صورت اصلىِ آنها بفهميم؛ يعنى به همان صورت كه معاصران پيامبر و پيروان بلاواسطه او آن را مى فهميده اند. حقيقت، آن است كه به چنين كمال مطلوبى دسترسى نيست؛ ولى لااقل بايد سعى خود را مبذول داريم تا هر چه ممكن است، به اين كمال مطلوب، نزديک‌ تر شويم.[1]

[1]خدا و انسان در قرآن، توشى هيكو ايزوتسو (م 1993)، ترجمه احمد آرام.


صفحه 251

تأثير پيش‌دانسته‌ها بيشتر از آنچه در ناحيه واژه‌ها و متن، قابل بررسي است، از جهت تأثير در نتيجه‌گيري کلّي و کلان‌ لزوم بررسي دارد. نگاه احاديث به فقر و ثروت، زن و عقل و نيز فعاليت اجتماعي او، شوخي و شادي، دموکراسي و آزادي و تسامح، از مقوله‌هاي شايان توجه در اين زمينه‌اند.

نمونه

نمونه‌هاي روشني از تأثير پيش‌فرض را مي‌توان در روايت‌هاي اعتقادي نشان داد؛ مانند روايات تبيين‌کننده واژه «صمد» به عنوان يکي از صفات خدا که در قرآن آمده است. اين واژه، دو معنا دارد: نخست: چيزي يا کسي که صلابت و استواري دارد و توخالي نيست؛ و دوم: بي‌نيازي که نيازِ نيازمندان را برطرف مي‌کند. اين دو معنا در روايات نيز بازتاب يافته و امامان شيعه (صمد) را به هر دو گونه تفسير کرده و آن دو را براي خداوند اثبات کرده‌اند و بسياري از محدثان و مفسران اين احاديث را نقل نموده بي‌آن که به آنها خدشه‌اي وارد آورند[1]، اما محدّث

[1]برخي از روايات دسته نخست، عبارت‌اند از: حديث پيامبر خدا: «الصَّمدُ: الذي لا جَوفَ له؛ صمد يعني کسي که شکم ندارد»؛ و حديث امام حسين عليه السلام: «الصمدُ: الذي لا جوفَ له، والصَّمدُ: الذي به انتَهَى سُؤدُدُه، والصمد: الذي لا يَأكلُ ولا يَشرَبُ، والصمد: الذي لا يَنامُ، والصمد الذي لَمْ يَزَلْ ولا يَزالُ؛ صمد به معاني کسي است که شکم ندارد، نيز کسي که در کمال بزرگواري است، و همچنين کسي که نمي‌خورد و نمي‌آشامد، کسي که نمي‌خوابد، و کسي که هميشه بوده و خواهد بود»؛ و حديث امام صادق که در پاسخ از «صمد»، فرمود: «الذي ليسَ بِمُجَوَّفٍ؛ کسي که توخالي نيست». و برخي از روايات دست? دوم، چنين اند: داود بن قاسم جعفري: به امام جواد عليه السلام عرض کردم: «فدايت شوم! صمد يعني چه؟». امام فرمود: «السَّيدُ المَصمودُ إليه في القليلِ والكثيرِ؛ بزرگواري که در خُرد و کلان به او روي مي‌آورند». و« جابرِ بنِ يزيد الجُعفي قال: سألتُ أبا جعفرٍ عليه السلام عن شيءٍ مِن التوحيدِ، فقال: «إنَّ اللهَ ـ تباركتْ أسماؤُه التي يُدعَي بها، وتعالَى في علوِّ كُنهِهِ ـ واحدٌ تَوَحَّدَ بِالتوحيدِ في تَوحُّدِه، ثُم أجراه على خلقِه فهو واحدٌ، صَمَدٌ، قُدُّوسٌ، يَعبدُه كلُّ شيء ويَصمُدُ إليه كلُّء شيءٍ ووَسِعَ كلَّ شيء علماً؛ جابر بن يزيد جعفي مي‌گويد: از امام باقر عليه السلام مطلبي در بار? توحيد پرسيدم. امام فرمود: خداوند ـ که نام‌هايي خجسته براي خواندنش دارد و گوهر وجودش والا است ـ يگانه‌اي است که به توحيد در يکتايي‌اش بي‌بديل گشت. آن گاه، يگانگي خود را بر مخلوقاتش جاري کرد. پس او يکي است، صمد است و بي‌پيرايه؛ همه او را مي‌پرستند و همگان به او روي مي‌آورند. او به همه چيز آگاه است». ر.ک: موسوعة العقائد الإسلامية، ري شهري، ج 4، ص310، باب «الصمد الذي لا جوف له»؛ المعجم الكبير، ج2، ص22، ح 1162؛ معاني الأخبار، ص 6 و7؛ التوحيد، ص90 و 93؛ بحار الأنوار؛ ج 3، ص 220، 223 و226.


صفحه 252

بزرگ جهان اسلام، شيخ کليني رحمه الله، روايات دسته اوّل را مستلزم تشبيه خدا به مادّه دانسته و آنها را نپذيرفته است.[1]به گمان ما، نپذيرفتن اين معنا، بر دو پيش‌فرض استوار است: نخست آن که خدا شبيه اجسام مادّي نيست؛ و دوم آن که تهي بودن و تهي نبودن، هر دو، از صفات جسم‌اند. ما با پيش‌فرض نخست موافقيم و به‌زودي از آن سخن خواهيم گفت. اما در باره فرض دوم مي‌گوييم: اگر‌چه جوف و درونْ تهي و سوراخ داشتن، از صفات مادّه‌اند؛ اما جوف نداشتن و تهي نبودن، چون صفت سلبي و عام است، هم براي مادّه به کار مي‌رود و هم براي غير مادّه. به زبان علمي، تقابل «جوف داشتن» با «جوف نداشتن» از گونه تقابل «تضاد» است و نه «عدم و ملکه» تا سلب آن نيز نيازمند قابليت اتّصاف مبدأ به آن باشد؛ مانند بينايي و نابينايي که هر دو، فقط در باره موجود ذي شعور به کار مي‌روند و مثلاً ديوار را نمي‌توان به هيچ کدام توصيف کرد. از اين رو، رواياتي که خدا را به «الذي ليس بِمُجَوَّفٍ» توصيف کرده‌اند، به اين معنا تفسير مي‌شوند که از طريق سلب لازم وجودي مادّه (جوف داشتن)، ملزوم (مادّيت خدا) را نفي مي‌کند. به ديگر سخن، حاکي از آن‌اند که چون خداوند جوف ندارد، مادّه نيست.

[1]برخي از روايات دسته نخست، عبارت‌اند از: حديث پيامبر خدا: «الصَّمدُ: الذي لا جَوفَ له؛ صمد يعني کسي که شکم ندارد»؛ و حديث امام حسين عليه السلام: «الصمدُ: الذي لا جوفَ له، والصَّمدُ: الذي به انتَهَى سُؤدُدُه، والصمد: الذي لا يَأكلُ ولا يَشرَبُ، والصمد: الذي لا يَنامُ، والصمد الذي لَمْ يَزَلْ ولا يَزالُ؛ صمد به معاني کسي است که شکم ندارد، نيز کسي که در کمال بزرگواري است، و همچنين کسي که نمي‌خورد و نمي‌آشامد، کسي که نمي‌خوابد، و کسي که هميشه بوده و خواهد بود»؛ و حديث امام صادق که در پاسخ از «صمد»، فرمود: «الذي ليسَ بِمُجَوَّفٍ؛ کسي که توخالي نيست». و برخي از روايات دست? دوم، چنين اند: داود بن قاسم جعفري: به امام جواد عليه السلام عرض کردم: «فدايت شوم! صمد يعني چه؟». امام فرمود: «السَّيدُ المَصمودُ إليه في القليلِ والكثيرِ؛ بزرگواري که در خُرد و کلان به او روي مي‌آورند». و« جابرِ بنِ يزيد الجُعفي قال: سألتُ أبا جعفرٍ عليه السلام عن شيءٍ مِن التوحيدِ، فقال: «إنَّ اللهَ ـ تباركتْ أسماؤُه التي يُدعَي بها، وتعالَى في علوِّ كُنهِهِ ـ واحدٌ تَوَحَّدَ بِالتوحيدِ في تَوحُّدِه، ثُم أجراه على خلقِه فهو واحدٌ، صَمَدٌ، قُدُّوسٌ، يَعبدُه كلُّ شيء ويَصمُدُ إليه كلُّء شيءٍ ووَسِعَ كلَّ شيء علماً؛ جابر بن يزيد جعفي مي‌گويد: از امام باقر عليه السلام مطلبي در بار? توحيد پرسيدم. امام فرمود: خداوند ـ که نام‌هايي خجسته براي خواندنش دارد و گوهر وجودش والا است ـ يگانه‌اي است که به توحيد در يکتايي‌اش بي‌بديل گشت. آن گاه، يگانگي خود را بر مخلوقاتش جاري کرد. پس او يکي است، صمد است و بي‌پيرايه؛ همه او را مي‌پرستند و همگان به او روي مي‌آورند. او به همه چيز آگاه است». ر.ک: موسوعة العقائد الإسلامية، ري شهري، ج 4، ص310، باب «الصمد الذي لا جوف له»؛ المعجم الكبير، ج2، ص22، ح 1162؛ معاني الأخبار، ص 6 و7؛ التوحيد، ص90 و 93؛ بحار الأنوار؛ ج 3، ص 220، 223 و226.[2]الكافي، ج 1، ص 125 ـ 123، باب «تأويل الصمد».


صفحه 253

روشن است که ما نيز پيش‌فرض داريم: يکي اينکه خداوند هيچ شباهتي به مخلوقات مادّي‌اش ندارد ـ که اين، پيش‌فرض مشترک و مقبول ميان ما و شيخ کليني و همه شيعه است ـ ، و ديگري اينکه همه اشياي مادّي، تهي و داراي جوف‌اند. بر عهده ما است که اين پيش‌فرض را اثبات کنيم. افزون بر اين، به ‌زودي مي‌گوييم که برخي از پيش‌فرض‌ها را بايد در فهم حديث به کار برد؛ چراکه از پايه‌هاي ضروري پژوهش به شمار مي‌آيند؛ چنان‌که اگر با پيش‌فرض ظاهريه (قبول مشابهت خدا با مخلوقاتش)، در حديث مذکور بينديشيم، نتيجه‌اي کاملاً متفاوت به دست خواهد ‌آمد که نزد متکلّمان و جمهور محدّثان، نامقبول است.

پيش‌فرض‌هاي مقبول

نکته مهم در بحث پيش‌فرض‌ها، وجود پيش‌فرض‌هاي گريزناپذيري است که در واقع، دانسته‌هاي مقبول پژوهشگرند؛ يعني دانسته‌هايي که مبنا و اصل به شمار مي‌آيند و چنان معتبر و غير قابل خدشه‌اند که پژوهشگر، خود، خواستار دخالت آنها در محک زدن تحقيقات خويش است. اين دخالت، آگاهانه و با اراده پژوهشگر اتفاق مي‌افتد و از اين رو، نه تنها تأثير ناپسندي ندارد؛ که به عقيده پژوهشگر پاي‌بند به آن، لازم و ضروري است. يک نمونه قابل ارائه، تفسير امام رضا عليه السلام از آيهوَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ[1]است. فهم ساده و ابتدايي از آيه، اين است که واژه «نَقدر» را به «توانايي» تفسير کنيم، که معناي مشهور آن است؛ اما در اين صورت، بايد عقيده‌اي را به يونس پيامبر عليه السلام نسبت دهيم که به هيچ روي، با پيش‌فرض ما در باره پيامبران بزرگ الهي سازگار نيست. هيچ مؤمن فهيمي چنين نمي‌پندارد که مي‌تواند به جايي بگريزد که خداوند، قدرتي بر او نداشته باشد؛ تا چه رسد به پيامبري بزرگ مانند حضرت يونس عليه السلام.

[1]انبياء/87.


صفحه 254

امام رضا عليه السلام، بر پايه همين پيش‌فرض در باره حضرت يونس و به صورت کاملاً آگاهانه و با اختيار، معناي مشهور را به کنار مي‌افکند و معناي کم‌کاربرد «نَقدر» را فرا پيش مي‌نهد و مي‌فرمايد: مراد آن است که حضرت يونس گمان کرد خداوند، بر وي تنگ نخواهد گرفت [نه اينکه خداوند بر وي توانا نيست].[1]گفتني است بي‌توجهي به اين معناي مقبول را ـ که با مباني اعتقادي بسياري از متکلّمان و محدّثان سازگار است ـ ، مي‌توان نمونه‌اي از آسيب تحوّل زبان دانست که در جلسات پيش، با آن آشنا شديم. توضيحْ اينکه شهرت «نَقدر» به معناي «توانايي»، و اين پندار که واژه مذکور تنها يک معنا دارد، توجه به معناي ديگر آن را از ياد برده و موجب شده است که معناي «تنگ گرفتن»، به ذهن نيايد؛ در حالي ‌که اين معنا، در چندين آيه ديگر قرآن نيز به کار رفته است.[2]نمونه ديگر، دخالت پيش‌فرض در تفسير برخي از سخنان تند و ناسزاگونه است که از ائمه اطهار نقل شده؛ مانند عبارت «لا أبا لك، (بي‌پدر)» در متن زير: عن مسلمٍ عن حبةِ العرني، قال: سِرْنا معَ عليٍّ عليه السلام يوماً فَالتَفَتَ فإذا جُوَيرِيَةُ خَلفَه بَعيدا، فَناداه: «يا جويريةُ، اِلْحَقْ بي لا أبا لك! ألا تَعلَمْ أنّي أهواكَ وأحِبُّكَ!». قال: فَرَكَضَ نحوَه، فقال له: «إنّي مُحدِّثُكَ بِاُمورٍ فَاحْفظها». ثم اشْتَرَكا في الحديث سِرّاً، فقالَ له جويريةُ: «يا أميرَ المؤمنين! إنّي رجلٌ نَسِيٌّ»، فقال له: «إنّي اُعِيدُ عليكَ

[1]عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 171.[2]به اين آيات بنگريد: (لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِّنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللهُ(؛ بر توانگر است كه از دارايى خود هزينه كند، و هر كه روزى او تنگ باشد بايد از آنچه خدا به او داده خرج كند؛ طلاق/ 65؛ (اللهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ وَفَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَمَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتَاعٌ(؛ خدا روزى را براى هر كه بخواهد گُشاده يا تنگ مي‌گرداند، و[لى آنان] به زندگى دنيا شاد شده اند، و زندگى دنيا در [برابر] آخرت جز بهره اى [ناچيز] نيست؛ رعد/ 13؛ (وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ(؛ و اما چون وى را مي‌آزمايد و روزي‌اش را بر او تنگ مي‌گرداند، مي‌گويد: پروردگارم مرا خوار كرده است؛ فجر/ 89.


صفحه 255

الحديثَ لِتَحفَظَه». ثم قال له في آخِرِ ما حَدَّثَه إيّاه: «يا جويريةُ! أحْبِبْ حَبيبَنا ما أحَبَّنا، فإذا أبغَضَنا فَأبْغِضْه، وأبغِضْ بَغيضَنا ما أبغَضَنا، فإذا أحَبَّنا فأحِبَّه».[1]مسلم از حبه عرني نقل کرده است که گفت: روزي با علي عليه السلام مي‌رفتيم. امام برگشت و جويريه را در پشت سرش ديد. پس ندا داد: «اي جويريه، پدري برايت مباد! خود را به من برسان. مگر نمي‌داني که من تو را مي‌خواهم و دوستت دارم؟!». جويريه به سوي او دويد. [علي عليه السلام] به او فرمود: «من چيزهايي را به تو مي‌گويم. آنها را به ياد بسپار». سپس پنهاني با هم گفت‌ وگو کردند. جويريه به او گفت: «اي امير مؤمنان! من مردي فراموشکارم». به او فرمود: «من سخنم را دو باره به تو مي‌گويم تا حفظش کني» و سپس در آخر سخنانش به او فرمود: «اي جويريه! دوست ما را تا آن گاه که ما را دوست مي‌دارد، دوست بدار و چون با ما دشمني کرد، دشمنش شو، و دشمن ما را تا آن گاه که ما را دشمن مي‌دارد، دشمن بدار و چون با ما دوست شد، دوستش بدار». اين پيش‌فرض که معصومان ناسزاگو نبوده‌اند و بر زبان راندن چنين واژگاني در شأن ايشان نيست، باعث مي‌شود که با بررسي بيشتر، معنايي مقبول را بيابيم. با مراجعه به کتاب‌هاي لغت و نيز غريب الحديث، در مي‌يابيم که عبارت «لا اباً لک»، معناي مدحي نيز داشته که گونه‌اي عرض محبّت و دوستي بوده است.[2]حتي حديث‌دان و لغت‌شناس بزرگي مانند ابن اثير، پس از ذکر معاني گوناگون اين اصطلاح، کاربرد آن را در مدح، بيشتر از ذم دانسته است.[3]ملا صالح مازندراني

[1]شرح نهج البلاغه، ابن أبي الحديد، ج 2، ص 290؛ موسوعة الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام في الكتاب و السّنة و التاريخ، ج 12، ص 80، ح 6453.[2]«ويقال: في المثل: لا أبا لك؛ كأنه يمدحه»؛ كتاب العين، ج 8، ص 419.[3]«قد تكرّرت في الحديث لا أبا لك وهو أكثر ما يذكر في المدح: أي لا كافي لك غير نفسك. وقد يذكر في معرض الذمّ كما يقال: لا أمّ لك، وقد يذكر في معرض التعجب ودفعا للعين، كقولهم: لله درّك، وقد يذكر بمعنى جدّ في أمرك وشمّر، لأنّ من له أب اتّكل عليه في بعض شأنه»؛ النهاية في غريب الحديث، ابن الأثير، ج 1، ص 19.