بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 262

به شرح آنها پرداخته اند، ديگر سخنان امامان خطابه اي و مناسب با انديشه مردم عادي است؛ اما چون ملاصدرا احاديث مربوط به اصول عقايد را شرح داد، ثابت شد كه تمام آنچه امامان گفته اند، برهاني و بيانگر دقايق علم توحيد است. يک مراجعه ساده به ابواب اوليه کافي، اين سخن را تأييد مي‌کند. احاديث مربوط به: صفات خدا و ابداع تفصيل ميان صفات فعل و صفات ذات خدا ـ که حل‌کننده بسياري از شبهات در باره صفاتي مانند علم و اراده و رزّاقيت است ـ؛ ابداع نظريه «الأمر بينَ الأمرين» در مسئله پيچيده و سنگين «جبر و اختيار»؛ توصيف عالم ذرّ و ميثاق فطري؛ نماياندن تفاوت اسلام با ايمان و حلّ مسئله مسلمان بودن مرتکب گناه کبيره و مؤمن نبودن او؛ و مسائل کلامي ديگري از اين دست، نيازمند شرح و توضيح بسيارند و براي فهم اين احاديث، سال‌ها تحصيل و تفکّر لازم است و در نهايت نيز بايد دست توفيق خدا به ياري آيد. اين، نشان از آن دارد که سخنان معصومان، ساده و آسانْ‌فهم نيست. افزون بر علامه شعراني، علامه طباطبايي و امام خميني(رحمهم الله) در عصر حاضر، و نيز بسياري از حكيمانِ درگذشته شيعه، بدين نكته معترف بوده اند كه آبشخور معارف الهي و مباحث توحيدي نزد شيعه، سخنان امامان و به‌ويژه حضرت علي عليه السلام است. اين احاديث گران بها ـ كه بسياري از لايه هاي نهفته و ژرفشان از دسترس انديشه بشري ‌دور است ـ ، افزون بر كافي و توحيد صدوق در بسياري از خطبه هاي نهج البلاغه، اين صدف مرواريد حكمت وگنجينه ياقوت سخن،[1]گردآوري شده‌اند. امام خميني در اين باره نوشته است: هان! فيلسوفان و حكمت اندوزان بيايند و در جملات خطبه اوّل اين كتاب الهي، به تحقيق بنشينند و افكار بلندپايه خود را به كار گيرند و با كمک اصحاب معرفت و ارباب عرفان، اين يک جمله كوتاه را [که در مدح و توصيف خداوند است] به تفسير بپردازند: «مَعَ كلِّ شي ءٍ لا بِمقارَنَة وغيرُ كلِّ شي ءٍ لا بِمُزايَلَة».[2]

[1]تعبيري از شيخ آقا بزرگ تهرانى؛ الذريعة، ج 4، ص 144، ذيل «ترجمه نهج البلاغه».[2]از پيام امام خمينى به كنگره هزاره نهج البلاغه، رجب 1401 ق.


صفحه 263

استاد محمد تقي جعفري، شارح نهج البلاغه که ده ها سال در مكاتب فلسفي اسلام و شرق و غرب، غور کرده، در باره سخنان آن امير بيان، مي گويد: آن روز كه نهج البلاغة علي بن ابيطالب عليه السلام بي‌طرفانه و با دقّت بررسي شود، از تمامي مكتب‌هاي اجتماعي و اخلاقي و اقتصادي و فلسفي، بي نياز خواهيم شد.[1]براي درک بهتر اين نكته و نيز آگاهي از نقش كاوش‌هاي ادبي و لغوي در اين ميان، مي توانيد احاديثي را بررسي کنيد كه در تعريف جهل، نفاق، كفر و... صادر شده‌ و ويژگي‌هاي پنهان و نامأنوس جاهلان و منافقان را برنموده‌اند.

لايه‌هاي معنايي

پيشوايان ما، معاني قرآن را در احاديث خود بازخواني کرده‌اند. آنان الهام‌ها و اشراق‌هاي الهي را که بر دلشان تابيده بود، با آيينه کلامشان به مخاطبان فهيم خود باز تابيدند و از اين رو، برخي از سخنانشان به سان آيات قرآن، چندين لايه دارد. گاهي گذر از لايه رويين و استخراج لايه‌هاي زيرين اين سخنان، نياز به تأمّل و تتبّع فراوان دارد و تا اين دو محقّق نشوند، نمي‌توان به مقصود حقيقي و نهايي معصوم دست يافت. با ذکر دو نمونه، چند لايه بودن احاديث را بر مي‌رسيم.

نمونه‌ها

ضرب قرآن به قرآن

احاديث متعددي «ضرب قرآن به قرآن» را کاري ناپسند دانسته و آن را موجب کفر خوانده اند. در ابتدا متن و برداشت ساده‌اي را از اين مجموعه مي‌آوريم و سپس معاني ديگري ارائه مي‌کنيم که شايد بتوان آنها را مقصود حديث دانست. القاسم بن سليمان، عن أبي عبد الله عليه السلام قال: قال أبي عليه السلام: «ما ضَرَبَ رجلٌ القرآنَ بَعضَه بِبَعضٍ إلّا كَفَرَ».[2]

[1]شرح أصول الكافى، ج 3، ص 216.[2]تعبيري از شيخ آقا بزرگ تهرانى؛ الذريعة، ج 4، ص 144، ذيل «ترجمه نهج البلاغه».[3]از پيام امام خمينى به كنگره هزاره نهج البلاغه، رجب 1401 ق.[4]نگاهى به على عليه السلام، علامه محمد تقي جعفري، ص 65.[5]الكافي، ج 2، ص 632.[6]شرح أصول الكافي، ملا محمّد صالح مازندراني، ج 11، ص 83.[7]معاني الأخبار، ص 190.[8]المَجازات النبوية، سيد رضي، ص 361.[9]مُنية المريد، شهيد ثاني، ص 369، و براي آگاهي از تفسيرهاي مشابه، ر.ک: تفسير صافي، فيض کاشاني، ج 1، ص 35 و الحدائق الناضرة، ج 6، ص 355.[10]بحار الانوار، ج 90، ص 3.[11]ابوراشد نافع بن ازرق بصري، از شورشيان بر امام علي عليه السلام و رئيس أزارقه است. او ابتدا شاگرد ابن عباس بود و سپس به خوارج پيوست و پس از جنايت‌ها و خونريزي‌هاي بسيار، در روزگار حکومت زبيريان، در جنگ دولاب در نزديکي اهواز کشته شد؛ ر.ک: الاعلام، زرکلي، ج 7، ص 351، ش 169.[12]ر.ک: دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 15، ص 687.[13]براي مطالعه بيشتر ر.ک: مجلّه علوم حديث، شماره 44، «روايات ضرب قرآن به قرآن در ترازوي نقد»، بهروز يدالله پور.[14]مسند احمد، ابن حنبل، ج 2، ص 185.[15]احمد بن حنبل برخي را آورده است: خَرجَ رسولُ الله ذاتَ يومٍ والناسُ يتكلّمونَ في القَدَرِ؛ قال ـ وكأنَّما فَقَأ في وجهِه حَبَّ الرُّمّانِ مِن الغَضَبِ ـ ، قال فَقال لَهم: «ما لَكُم تَضربُونَ كتابَ اللهِ بعضَه بِبعضٍ؟! بِهذا هَلَكَ مَن كانَ قبلَكم»؛ روزي پيامبر خدا از خانه خارج شد، ديد گروهي در باره قَدَر گفت‌وگو مي‌کنند. پيامبر ـ که گويي از شدّت غضب، دانه انار در چهره‌اش فشرده‌ بودند ـ ، سخن گفت و به آنان فرمود: «چرا با پاره‌اي از آيات، آياتي ديگر را کنار مي‌زنيد؟! آنان که پيش از شما بودند، به همين سبب نابود شدند»؛ همان، ص 178؛ و نيز إنَّ نَفَراً كانوا جُلوساًإ بِبابِ النبيِّ فقالَ بعضُهم: ألَم يقُلِ اللهُ كذا وكذا، وقال بعضُهم: ألم يقل الله كذا وكذا. فَسَمِعَ ذلك رسولُ اللهِ فَخَرَجَ كأنما فُقِئَ في وجهِه حَبُّ الرُمّانِ، فقالَ: «بِهذا أمِرتم أو بِهذا بُعثتُم أن تَضربوا كتابَ الله بَعضَه بِبعضٍ؟! إنّما ضَلَّتِ الأممُ قبلَكم في مِثلِ هذا إنّكم لستُم في شيء. انظروا الَّذى أمرتم به، فاعلَمُوا به والذى نُهيتُم عنه فانتَهوا»؛ همان، ص 195.[16]ر.ک: مسند احمد، ابن حنبل، ج 2، ص 196؛ کتاب السنّة، عمرو بن ابي ‌عاصم، ص 177.[17]عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن الحسن بن علي الوشّاء، عن أبان الأحمر، عن زياد بن أبي رجاء، عن أبي جعفر عليه السلام قال: «ما عَلِمتُم فَقُولوا، وما لَمْ تَعلمُوا فَقُولوا: اللهُ أعلمُ. إنَّ الرجلَ لَينتَزِعُ الآيةَ مِن القرآنِ يخِرُّ فيها أبعدَ ما بينَ السَّماءِ والأرضِ»؛ الکافي، ج 1، ص 42.[18]صافّات/ 96.[19]فَراغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ * مَا لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ * فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ * فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ * قَالَ أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ * وَاللهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ * قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ؛ صافّات/ 97 ـ 91.


صفحه 264

امام صادق عليه السلام از قول پدرش نقل مي‌کند که او فرمود: «هر که پاره‌اي از قرآن را به پاره‌اي ديگر بزند، کفر ورزيده است». ملا ‌صالح مازندراني در شرح اين حديث، دو احتمال معنايي را مطرح مي‌کند؛ ابتدا به معنايي ساده و سپس به معنايي مقبول‌تر اشاره کرده و چنين نوشته است: الأوّل: أنْ يُرادَ بِالضَّربِ، المعنَي المعروفُ؛ فإنْ كانِ مِن بابِ الإستخفافِ فَهُوَ كفرٌ جُحودٌ، وإلا فَهو كُفرُ النعمةِ وتركُ الأدبِ. الثاني: أنْ يَستعمِلَ الرأيَ في المُجمَلِ والمُؤوّلِ والمُطلقِ والعامِّ والمَجازِ والمُتشابهِ وغيرِها مِن المُعضلاتِ ويَجمَعَ بينَها بِاعتباراتٍ خياليّةٍ وَاخْتراعاتٍ وَهميةٍ ويَستنبِطَ مِنها أحكاماً يَعمَلُ بِها ويُفتِي بِها، مِن غيرِ أنْ يكونَ له مُستَنَدٌ صحيحٌ ونقلٌ صريحٌ عن أهلِ الذكرِ عليهم السلام.[1]معناي نخست، اين است که مراد از «ضربُ الشّيء بالشّيء»، معناي معروف باشد [يعني: زدنِ چيزي به چيزي ديگر]؛ که اگر از روي سبک انگاشتن قرآن باشد، کفر است و حتي بدون آن هم، ناسپاسي نعمت و بي‌ادبي است. معناي دوم، اين است که فرد در مجمل و مؤوّل و مطلق و عام و مجاز و متشابه و ديگر پيچيدگي‌ها، اعمال رأي کند و ميان آنها با اعتبارات واهي و برساخته‌هاي خيالي، جمع کند و احکامي را از آنها بر گيرد که پايه عمل و فتواي او است؛ بي آن که مستندي صحيح يا نقلي شفّاف از اهل الذّکر عليهم السلام، در دست داشته باشد. ملا ‌صالح، تفسير ابن وليد استاد شيخ صدوق را نيز نقل مي‌کند، که وي در پاسخ به پرسش صدوق، حديث را چنين تفسير کرده است: هو أن تُجيبَ الرجلُ في تفسيرِ آيةٍ بِتفسيرِ آيةٍ أخري.[2]در پاسخ کسي در باره تفسير آيهاي، تفسير آيه ديگري را بيان کني.

[1]شرح أصول الكافي، ملا محمّد صالح مازندراني، ج 11، ص 83.[2]معاني الأخبار، ص 190.


صفحه 265

اگرچه پاسخ ابن وليد، تفسيري ابتدايي نيست؛ اما نمي‌توان آن را مقصود نهايي حديث دانست. سيد رضي نيز حديث را به معناي ساده «زدن اجزاي قرآن به يکديگر» تفسير ننموده؛ بلکه آن را به گونه ديگري معنا کرده و گفته است: ومِن ذلك قول القائل: «ضربتُ بعضَ بني فلانٍ بِبعضٍ»، إذا ألقَي بينَهم حرباً يَختلطُونَ فيها، أو عداوةً يَتناوَشونَ عليها. ونظيرُ ذلك الخبر المروي عنه (عليه الصلاة والسلام) وهو قولُه: «أبِهذا أمِرْتُم أن تَضرِبوا كتابَ اللهِ بعضَه بِبعضٍ؟»: أي أنْ تَجعلوا حرامَه حلالاً، وحلالَه حراماً، فكأنَّكم قد خَلَطْتُموه، فَجَعَلْتُم أعلاه أسفلَه، ومفهومَه مَبهومَه.[1]و از همين گونه است، سخن کسي که مي‌گويد: «ضربتُ بعضَ بني فلانٍ بِبعضٍ»؛ هنگامي که در ميان آنان، جنگي در انداخته باشد که در آن، با هم در آميزند، يا دشمني‌اي ميانشان افکنده باشد که به سبب آن، به يکديگر حمله برند. نظير اين معنا، در خبر ديگري نيز از ايشان روايت شده است؛ همان که فرمود: «مگر چنين فرماني به شما داده شده است که بعض کتاب خدا را به بعض ديگرش بزنيد؟!»؛ يعني: [آيا فرمان داريد که] حرام قرآن را حلال، و حلالش را حرام گردانيد؟! گويا شما آن را چنان در هم آميخته‌ايد که سر و ته آن را جا به ‌جا، و واضحاتش را گنگ کرده‌ايد. شهيد ثاني نيز اين حديث را به گونه‌اي سطحي، معنا ننموده و آن را در کنار احاديث نهي از تفسير به رأي، گنجانده و چنين معنا کرده است: «تفسيرُه بِرأيه مِن غيرِ علمٍ»، يعني تفسير به رأي بدون علم و آگاهي.[2]آنچه مي‌تواند تفسير دوم ملاصالح و سيد رضي را تأييد کند، حديث امام صادق عليه السلام در تفسير نعماني است. در اين نقل امام صادق عليه السلام ضرب قرآن به قرآن را به مخالفان

[1]المَجازات النبوية، سيد رضي، ص 361.[2]مُنية المريد، شهيد ثاني، ص 369، و براي آگاهي از تفسيرهاي مشابه، ر.ک: تفسير صافي، فيض کاشاني، ج 1، ص 35 و الحدائق الناضرة، ج 6، ص 355.


صفحه 266

ائمه نسبت داده و آن را در کنار احتجاج به منسوخ به جاي ناسخ، و استدلال به متشابه به جاي محکم، و عام پنداشتن خاص طرح کرده است.[1]به عبارت ديگر امامان جدا کردن و برگرفتن بخشي از قرآن را از جايگاه خود و زدن آن به قسمتي ديگر را بدون در نظر آوردن نسبت صحيح هر يک به هم، و بدون آن که عرف آن را بپذيرد و يا راسخان در علم به آن ره نموده باشند، ناپسند و برابر کفر دانسته‌اند زيرا ممکن است به تحريف معنوي قرآن بيانجامد و يا سر از تفسير به راي درآورد و يا حتي موجب انکار و تخطئه قرآن شود. يک نمونه نادرست از اين کار، تفسير نافع بن ازرق (م 652 هجري) است.[2]او به قصد اثبات راي مشهور و نادرست همکيشان خوارجي خود در کافر دانستن مؤمني که گناه کرده و مرتکب فسق و ظلم شده است، سه آيه 44، 45، 47 سوره مائده را ناشيانه و يا مغرضانه کنار هم نهاده و بدون در نظرگرفتن قواعد منطق صوري در جمع گزاره‌ها، هر سه محمول آيه را بر هم حمل کرده و اتحاد کلي و عام فاسق و ظالم را با کافر نتيجه گرفته است.[3]گفتني است «تفسير قرآن به قرآن» با ضرب قرآن به قرآن تفاوت دارد. اين شيوه تفسيري مانند شيوه تفسير موضوعي، روشي عقلايي و حتي عرفي است. عموم مفسران در تفسير کلام وحياني و نيز تبيين سخنان بزرگان و دانشمندان براي کشف معناي کلام و پرده‌برداري از مراد صاحب سخن، به ديگر سخنان مرتبط او مراجعه مي‌کنند و به گاه کنار هم چيدن سخنان و آيات، جايگاه و نسبت هر

[1]بحار الانوار، ج 90، ص 3.[2]ابوراشد نافع بن ازرق بصري، از شورشيان بر امام علي عليه السلام و رئيس أزارقه است. او ابتدا شاگرد ابن عباس بود و سپس به خوارج پيوست و پس از جنايت‌ها و خونريزي‌هاي بسيار، در روزگار حکومت زبيريان، در جنگ دولاب در نزديکي اهواز کشته شد؛ ر.ک: الاعلام، زرکلي، ج 7، ص 351، ش 169.[3]ر.ک: دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 15، ص 687.


صفحه 267

يک را به هم در نظر مي‌گيرند‌. البته اگر در اين روش تفسيري نيز قراين سياقي هر آيه و جايگاه و نسبت آيه‌ها به يکديگر ناديده گرفته شود، مي‌توان آن را ناپسند و حتي ضرب قران به قرآن دانست.[1]خوشبختانه محدثان اهل سنّت نيز اين حديث را به همراه برخي اسباب صدور آن از پيامبر نقل کرده اند. براي نمونه، احمد بن حنبل آن را با چندين متن متفاوت اما متقارب آورده است؛ عمرو بن شعيب عن أبيه عن جدّه قال: سَمِعَ النبيُّ قوماً يَتَدارؤون فقال: «إنّما هَلَكَ مَن كان قبلَكم بِهذا، ضَربُوا كتابَ اللهِ بعضَه بِبعضٍ وإنّما نَزَلَ كتابُ اللهِ يُصَدِّقُ بعضُه بعضاً. فلا تُكذِّبوا بعضَه بِبعضٍ فما عَلِمتُم مِنه فَقُولوا وما جَهِلتُم فَكِلُوه إلي عالمه».[2]پيامبر خدا شنيد که قومي سخن يکديگر را خصمانه رد مي‌کنند. پس به آنان فرمود: «پيشينيان نيز به همين سبب نابود شدند که آيات کتاب خدا را به آياتي ديگر زدند؛ حالْ آن که آيات قرآن، يکديگر را تصديق مي‌کنند. پس با پاره‌اي از آن، پاره‌اي ديگر را تکذيب نکنيد. آنچه را از آن مي‌دانيد، بگوييد و آنچه را نمي‌دانيد، به کسي وا گذاريد که بدان آگاه است». نقل‌هاي ديگر از همين راوي، نکته‌هاي بيشتري را روشن مي‌کنند؛[3]اما صدر

[1]براي مطالعه بيشتر ر.ک: مجلّه علوم حديث، شماره 44، «روايات ضرب قرآن به قرآن در ترازوي نقد»، بهروز يدالله پور.[2]مسند احمد، ابن حنبل، ج 2، ص 185.[3]احمد بن حنبل برخي را آورده است: خَرجَ رسولُ الله ذاتَ يومٍ والناسُ يتكلّمونَ في القَدَرِ؛ قال ـ وكأنَّما فَقَأ في وجهِه حَبَّ الرُّمّانِ مِن الغَضَبِ ـ ، قال فَقال لَهم: «ما لَكُم تَضربُونَ كتابَ اللهِ بعضَه بِبعضٍ؟! بِهذا هَلَكَ مَن كانَ قبلَكم»؛ روزي پيامبر خدا از خانه خارج شد، ديد گروهي در باره قَدَر گفت‌وگو مي‌کنند. پيامبر ـ که گويي از شدّت غضب، دانه انار در چهره‌اش فشرده‌ بودند ـ ، سخن گفت و به آنان فرمود: «چرا با پاره‌اي از آيات، آياتي ديگر را کنار مي‌زنيد؟! آنان که پيش از شما بودند، به همين سبب نابود شدند»؛ همان، ص 178؛ و نيز إنَّ نَفَراً كانوا جُلوساًإ بِبابِ النبيِّ فقالَ بعضُهم: ألَم يقُلِ اللهُ كذا وكذا، وقال بعضُهم: ألم يقل الله كذا وكذا. فَسَمِعَ ذلك رسولُ اللهِ فَخَرَجَ كأنما فُقِئَ في وجهِه حَبُّ الرُمّانِ، فقالَ: «بِهذا أمِرتم أو بِهذا بُعثتُم أن تَضربوا كتابَ الله بَعضَه بِبعضٍ؟! إنّما ضَلَّتِ الأممُ قبلَكم في مِثلِ هذا إنّكم لستُم في شيء. انظروا الَّذى أمرتم به، فاعلَمُوا به والذى نُهيتُم عنه فانتَهوا»؛ همان، ص 195.


صفحه 268

يکي از نقل‌ها دقيق‌تر از بقيه است: إنَّ رسولَ الله خَرَجَ علي أصحابِه وهم يَتنازَعُونَ في القَدَرِ، هذا يَنزِعُ آيةً وهذا يَنزِعُ آيةً... فقال: «ألِهذا خُلِقتُم أم بِهذا أمِرتُم؟! لا تَضرِبوا کتابَ الله بعضَه ببعضٍ، أنظروا ما أمِرتم به فاتّبعوه وما نُهيتم عنه فاجتنبوه».[1]رسول خدا بر اصحابش وارد شد و در آن حال، آنان در باره «قَدَر» کشمکش مي‌کردند؛ اين يکي، آيه‌اي را از صدر و ذيلش بيرون مي‌کشيد [تا شاهد سخنش باشد] و آن يکي، آيه‌اي ديگر را.... پس پيامبر فرمود: «آيا براي اين کار آفريده شده‌ايد، يا به اين کار فرمان يافته‌ايد؟! پاره‌اي از قرآن را به پاره‌اي ديگر نزنيد؛ [بلکه] بنگريد که به چه کاري امر شده‌ايد، تا همان را پيروي کنيد، و از چه چيزي نهي شده‌ايد، تا از آن بپرهيزيد». اين متن، با حديث الکافي[2]قابل تأييد، با معناي ظاهري «ضربُ البعضِ بالبعض» متناسب، و تفسيرهاي ديگر را نيز به گونه‌اي، در بر مي‌گيرد. هر دو سوي گفت‌وگو، براي اثبات ادّعاي خود ـ آن هم در مسئله پيچيده‌اي مانند قضا و قدر ـ ، بخشي از قرآن را تقطيع کرده، آن را از مجموعه آياتِ به هم پيوسته‌اي که چه بسا قرينه‌هاي فهم يکديگرند، جدا مي‌ساخته‌اند. سپس اين مقدارِ جداشده را دست‌مايه مغالطه‌هاي استدلال‌گونه خود مي‌کرده‌اند و بدين سان، آيات قرآن را «رو در روي هم» قرار مي‌داده‌اند و «به هم مي‌زده‌اند». در اثر اين رويارويي، آيات قرآن نه در

[1]ر.ک: مسند احمد، ابن حنبل، ج 2، ص 196؛ کتاب السنّة، عمرو بن ابي ‌عاصم، ص 177.[2]عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن الحسن بن علي الوشّاء، عن أبان الأحمر، عن زياد بن أبي رجاء، عن أبي جعفر عليه السلام قال: «ما عَلِمتُم فَقُولوا، وما لَمْ تَعلمُوا فَقُولوا: اللهُ أعلمُ. إنَّ الرجلَ لَينتَزِعُ الآيةَ مِن القرآنِ يخِرُّ فيها أبعدَ ما بينَ السَّماءِ والأرضِ»؛ الکافي، ج 1، ص 42.


صفحه 269

معرض تصديق يکديگر، که در معرض تکذيب و کوبيدن هم، قرار مي‌گيرند و در اين ميان، ممکن است تفسير به رأي نيز اتفاق بيفتد و آيات قرآن براي اثبات مطلوب خود و نه افهام مقصود خدا، به کار گرفته شوند. اين اتفاق، در جريان استدلال به آيهوَالله خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ[1]نيز به وقوع پيوسته است. برخي از جبرگرايان، با انتزاع و جدا ساختن اين آيه از جاي خود، بدان تمسّک کرده و چنين گفته‌اند که: «خداوند، خالق اعمال و کارهاي ما است و ما اختياري نداريم». اين در حالي است که عبارت يادشده، سخن حضرت ابراهيم عليه السلام خطاب به بت‌پرستاني است که آنچه را خود مي‌ساختند و محصول کار خودشان بود، مي‌پرستيدند. نگاهي ساده به آيات پس و پيش اين آيه، اين موضوع را روشن مي‌کند.[2]

نفاق

نمونه ديگر، مفهوم نفاق است. ماده «نَفَقَ» در لغت عرب، براي چند معنا به كار رفته و از آن جمله است: تمام و فنا شدن، و فرو رفتن و بر آمدن. از معناي نخست، استعمال‌هاي «نَفَقتِ الدابّةُ» به معناي تمام شدن عمر چهارپا، و «نَفَقَ نَفَقَةُ القومِ» به معناي تمام شدن زاد و توشه است.در معناي دوم، واژه هاي «نَفَقَ» به معناي تونل و راه زيرزميني، و «نافِقاء» در برابر «قاصِعاء»، به معناي يكي از دو سوراخ لانه موش صحرايي، به كار رفته اند.[3]برخي نيز احتمال داده اند كه اين معاني، به يکديگر باز مي گردند و يک ريشه دارند.[4]

[1]صافّات/ 96.[2]فَراغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ * مَا لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ * فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ * فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ * قَالَ أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ * وَاللهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ * قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ؛ صافّات/ 97 ـ 91.[3]العين، ج 5، ص 177؛ مختار الصّحاح، محمد بن عبدالقادر، ص 673؛ القاموس المحيط، ج 3، ص 286؛ تاج العروس، ج 13، ص 463.[4]معجم مقاييس اللغة، ج 5، ص 455 ـ 454.