بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 52

اجتهاد را حمل بر تقيه کرده‌اند[1]و حتي به جاي کوشش براي حلّ اخبار متعارض و به کار گيري مرجِّحات سندي و متني، با ساده‌انگاري و بدون ملاحظه ده‌ها قرينه ديگر، يک سوي تعارض را تنها به اين دليل که با فتاوي مفتيان و قاضيان حاکم، همخوان بوده، تقيه‌اي پنداشته، آنها را کنار نهاده‌اند و بدين سان، خود را از معارف و آموزه‌هاي گران‌بهاي ده‌ها روايت، محروم ساخته‌اند. نمونه اين افراطي‌گري، در باره حديث «کلُّ شيءٍ مطلقٌ حتَّي يرِدَ فيه نهي» به چشم مي آيد. اين حديث ـ که دليل بر آزاد بودن هر کاري تا پيش از دريافت نهي شارع است ـ ، پايه قاعده‌اي به نام «برائت» شمرده مي‌شود؛ ولي اخباريان باورش ندارند و شيخ حرّ عاملي، آن را تقيه‌اي خوانده است.[2]وي همچنين، تقيه را در حديث مشهور «علينا إلقاءُ الأصولِ وعليکم التفريعُ» محتمل دانسته است. اين حديث، گونه‌اي تجويز اجتهاد است که برخي اخباريان، با آن مخالف‌اند.[3]

نمونه‌ها

نمونه فقهي

نمونه نخست: مي‌دانيم که شکل وضو نزد شيعه و اهل سنّت، تفاوت‌هايي دارد. از نگاه شيعه، صورت و دست‌ها را نبايد بيش از دو بار شست و روي سر و پا را هم نبايد شست؛ بلکه بايد مسح کرد. اما اهل سنّت سه بار شستن را نيز جايز و يا افضل مي‌شمرند و شستن پا را هم بهتر از مسح و يا برابر آن مي‌دانند. اين حکم، نزد شيعيان مشهور بوده و از اين رو، داوود رقِّي هنگامي که در پاسخ سؤال خود از امام صادق عليه السلام، جوابي مطابق با نظر شيعه مي‌شنود، به آساني آن را مي‌پذيرد؛ اما چون مي‌شنود که امام پاسخ شخص ديگري را مطابق نظر اهل سنت داده، از

[1]همان، ص 251.[2]وسائل الشيعة، ج 27، ص 173.[3]همان، ص 62.


صفحه 53

درون بر مي‌آشوبد و بر خود مي‌لرزد و تنها هنگامي آرام مي‌گيرد که فلسفه کار امام را در مي‌يابد. گزارش زير، اين جريان را حکايت مي‌کند: حمدويه وإبراهيم، قالا: حدّثنا محمد بن إسماعيل الرازي، قال: حدثني أحمد بن سليمان، قال: حدثني دَاوُدُ الرَّقِّيِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أبِي عَبْدِ اللهِ عليه السلام فَقُلْتُ لَهُ: «جُعِلْتُ فِدَاكَ! كَمْ عِدَّةُ الطَّهَارَةِ؟». فَقَالَ: «مَا أوْجَبَهُ الله فَوَاحِدَةٌ وَأَضَافَ إِلَيْهَا رَسُولُ اللهِ وَاحِدَةً لِضَعْفِ النَّاسِ، وَمَنْ تَوَضَّأَ ثَلَاثاً ثَلَاثاً فَلَا صَلَاةَ لَهُ». داوود رقّي گويد: به محضر امام صادق عليه السلام رفتم و عرض کردم: «فدايتان شوم! در وضو چند بار بايد اعضا را شست؟». امام فرمود: «خداوند يک بار را واجب نموده و پيامبر نيز به سبب ناتواني مردم [از کامل کردن وضو با يک بار شستن]، يک مرتبه بدان افزوده است. و هر که سه بار اعضايش را وضو دهد، نمازش درست نيست». أنَا مَعَهُ فِي ذَا حَتَّى جَاءَهُ دَاوُدُ بْنُ زُرْبِيٍّ فَسَأَلَهُ عَنْ عِدَّةِ الطَّهَارَةِ. فَقَالَ لَهُ: «ثَلَاثاً ثَلَاثاً. مَنْ نَقَصَ عَنْهُ فَلَا صَلَاةَ لَهُ». قَالَ: فَارْتَعَدَتْ فَرَائِصِي وَكَادَ أَنْ يَدْخُلَنِيَ الشَّيْطَانُ فَأَبْصَرَ أَبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام إِلَيَّ وَقَدْ تَغَيَّرَ لَوْنِي. فَقَالَ: «اسْكُنْ يَا دَاوُدُ! هَذَا هُوَ الْكُفْرُ أوْ ضَرْبُ الْأعْنَاقِ». من در کنار امام بودم که داوود بن زُربي وارد شد و از امام در باره تعداد طهارت وضو پرسيد. امام فرمود: «سه مرتبه، سه مرتبه. هر که کمتر انجام دهد، نمازش صحيح نيست». داود رقي گويد: پهلوهايم به لرزه در آمد و کم مانده بود شيطان به درونم راه يابد. پس در حالي که رنگم دگرگون شده بود، امام صادق عليه السلام به من نگاه کرد و فرمود: «اي داوود! آرام باش؛ دو طرف اين قضيه يا کفر است يا گردن زدن». قَالَ: فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ وَكَانَ ابْنُ زُرْبِيٍّ إِلَى جِوَارِ بُسْتَانِ أبِي جَعْفَرٍ الْمَنْصُورِ وَكَانَ قَدْ أُلْقِيَ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ أَمْرُ دَاوُدَ بْنِ زُرْبِيٍّ وَأَنَّهُ رَافِضِيٌّ يَخْتَلِفُ إِلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ. فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ الْمَنْصُورُ: «إِنِّي مُطَّلِعٌ إِلَى طَهَارَتِهِ فَإِنْ هُوَ تَوَضَّأَ وُضُوءَ جَعْفَرِ بْنِ


صفحه 54

مُحَمَّدٍ فَإِنِّي لَأَعْرِفُ طَهَارَتَهُ، حَقَّقْتُ عَلَيْهِ الْقَوْلَ وَقَتَلْتُهُ». داوود رقي گويد: از محضر امام مرخص شديم و ابن زربي عازم کناره باغ ابو جعفر منصور عباسي شد و آن، هنگامي بود که گزارش حال داوود بن زربي را به ابو جعفر داده و گفته بودند که او رافضي است و نزد جعفر بن محمد عليه السلام، رفت و آمد مي‌کند. ابو جعفر منصور گفت: «من وضويش را زير نظر مي‌گيرم؛ اگر مانند جعفر بن محمد وضو گرفت که وضويش را مي‌شناسم، اين سخن را در بار‌ه‌اش راست خواهم يافت و او را مي‌کشم». فَاطَّلَعَ وَدَاوُدُ يَتَهَيَّأُ لِلصَّلَاةِ مِنْ حَيْثُ لَا يَرَاهُ، فَأَسْبَغَ دَاوُدُ بْنُ زُرْبِيٍّ الْوُضُوءَ ثَلَاثاً ثَلَاثاً كَمَا أَمَرَهُ أَبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام. فَمَا تَمَّ وُضُوؤُهُ حَتَّى بَعَثَ إِلَيْهِ أَبُو جَعْفَرٍ الْمَنْصُورُ فَدَعَاهُ. قَالَ: فَقَالَ دَاوُدُ: فَلَمَّا أَنْ دَخَلْتُ عَلَيْهِ رَحَّبَ بِي وَقَالَ: «يَا دَاوُدُ! قِيلَ فِيكَ شَيْ ءٌ بَاطِلٌ وَمَا أَنْتَ كَذَلِكَ. [قَالَ] قَدِ اطَّلَعْتُ عَلَى طَهَارَتِكَ وَلَيْسَ طَهَارَتُكَ طَهَارَةَ الرَّافِضَةِ فَاجْعَلْنِي فِي حِلٍّ». وَأَمَرَ لَهُ بِمِائَةِ أَلْفِ دِرْهَمٍ. پس منصور در حالي که داوود براي نماز آماده مي‌شد، از جايي مخفي مي‌نگريست. داود بن زربي آن‌گونه که امام صادق عليه السلام به او فرمان داده بود، به شکل کامل، اعضايش را سه مرتبه وضو داد. به محض اينکه وضويش کامل شد، منصور به دنبالش فرستاد و او را فرا خواند. داود رقي گويد: داود [بن زربي] گفت: همين که نزد منصور رفتم، خوش‌آمد گفت و گفت: «اي داوود! در باره تو سخن بيهوده‌اي گفتند؛ ولي تو آن‌گونه نيستي. من وضوي تو را زير نظر گرفتم و ديدم وضوي تو، وضوي رافضيان نيست. مرا حلال کن». سپس دستور داد صد هزار درهم بدو دادند. قَالَ: فَقَالَ دَاوُدُ الرَّقِّيُّ: الْتَقَيْتُ أَنَا وَدَاوُدُ بْنُ زُرْبِيٍّ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللهِ عليه السلام فَقَالَ لَهُ دَاوُدُ بْنُ زُرْبِيٍّ: «جُعِلْتُ فِدَاكَ! حَقَنْتَ دِمَاءَنَا فِي دَارِ الدُّنْيَا وَنَرْجُو أنْ نَدْخُلَ بِيُمْنِكَ وَبَرَكَتِكَ الْجَنَّةَ». فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام: «فَعَلَ الله ذَلِكَ بِكَ وَبِإِخْوَانِكَ مِنْ جَمِيعِ الْمُؤْمِنِينَ». فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام لِدَاوُدَ بْنِ زُرْبِيٍّ: «حَدِّثْ دَاوُدَ الرَّقِّيَّ بِمَا مَرَّ عَلَيْكُمْ حَتَّى تَسْكُنَ رَوْعَتُهُ». فَقَالَ: فَحَدَّثْتُهُ بِالْأمْرِ كُلِّهِ. قَالَ: فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام: «لِهَذَا أَفْتَيْتُهُ، لِأَنَّهُ كَانَ أشْرَفَ عَلَى الْقَتْلِ مِنْ يَدِ هَذَا الْعَدُوّ!». ثُمَّ قَالَ: «يَا دَاوُدَ بْنَ زُرْبِيٍّ!


صفحه 55

تَوَضَّأْ مَثْنَى مَثْنَى وَلَا تَزِدَنَّ عَلَيْهِ، فَإِنَّكَ إِنْ زِدْتَ عَلَيْهِ فَلَا صَلَاةَ لَكَ».[1]داوود رقي گويد: من و داوود بن زربي نزد امام صادق عليه السلام، همديگر را ملاقات کرديم. پس داوود بن زربي گفت: «فدايتان شوم! خون‌هاي ما را در دنيا حفظ کردي، اميدواريم به ميمنت و برکت شما، وارد بهشت شويم». امام صادق عليه السلام فرمود: «خدا خون تو و برادران مؤمنت را حفظ کرد». آن گاه، به داود بن زربي فرمود: «آنچه برايت پيش آمده، براي داوود رقي باز گو تا پريشاني‌اش آرام گيرد». او نيز همه واقعه را برايش باز گفت. سپس امام صادق عليه السلام به داوود رقي فرمود: «براي اين، [آن‌گونه] فتوا دادم؛ چراکه وي در آستانه کشته شدن به دست چنين دشمني بود». سپس امام فرمود: «اي داوود بن زربي! دو بار اعضاي وضو را بشوي و بر اين، ميفزا؛ چراکه اگر بيفزايي، نمازت درست نيست». نمونه دوم: همانند اين ماجرا، براي علي بن يقطين نيز پيش آمده است. او نيز در دربار عباسيان بوده و به امر امام کاظم عليه السلام، به رتق و فتق امور کشور و کمک‌هاي پنهاني به شيعيان مشغول بوده است. اين کمک‌ها، از چشم جاسوسان و سخن‌چينان حسود، پوشيده نماند و آنان را که از موقعيت و کارداني و محبوبيت ابن يقطين ناخرسند بودند، به سعايت از او نزد هارون الرشيد کشاند. در همين زمان، او در باره چگونگي وضو و اختلاف در آن، از امام کاظم عليه السلام سؤال مي‌کند و امام براي حفظ جان و موقعيت او، مطابق با فتواي اهل سنّت نظر مي‌دهد و بدين صورت، جان او را نجات مي‌دهد. گزارش واقعه، چنين است: وروى محمد بن إسماعيل، عن (محمد بن الفضل) قال: اختلفت الرواية من بين أصحابنا في مسح الرِجلين في الوضوء؛ أهو من الأصابع إلى الكعبين أم من الكعبين إلى الأصابع؟ فكتب علي بن يقطين إلى أبي الحسن موسى عليه السلام: «جعلت

[1]وسائل الشيعة، ج 1، ص 312؛ اختيار معرفة الرجال، طوسي، ج 2، ص 601 ـ 600، رقم 564. نيز ر.ک: وضوء النبي، سيد علي شهرستاني، ج 2، ص 52.[2]الإرشاد، مفيد، ج 2، ص 229 ـ 227.[3]تهذيب الأحكام، طوسي، ج 9، ص 279 ـ 278، ح 1008. نيز ر.ک: الكافي، ج 7،ص 88 .


صفحه 56

فداك! إنّ أصحابنا قد اختلفوا في مسح الرجلين. فإن رأيتَ أن تكتبَ إليّ بخطّك ما يكون عملي بحسبه، فعلْتَ إن شاء الله». فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَبُو الْحَسَنِ عليه السلام: «فَهِمْتُ مَا ذَكَرْتَ مِنَ الِاخْتِلَافِ فِي الْوُضُوءِ وَالَّذِي آمُرُكَ بِهِ فِي ذَلِكَ أَنْ تُمَضْمِضَ ثَلَاثاً وَتَسْتَنْشِقَ ثَلَاثاً وَتَغْسِلَ وَجْهَكَ ثَلَاثاً وَتُخَلِّلَ شَعْرَ لِحْيَتِكَ وَتَغْسِلَ يَدَيْكَ إِلَى الْمِرْفَقَيْنِ ثَلَاثاً وَتَمْسَحَ رَأْسَكَ كُلَّهُ وَتَمْسَحَ ظَاهِرَ أُذُنَيْكَ وَبَاطِنَهُمَا وَتَغْسِلَ رِجْلَيْكَ إِلَى الْكَعْبَيْنِ ثَلَاثاً وَلَا تُخَالِفَ ذَلِكَ إِلَى غَيْرِهِ». فَلَمَّا وَصَلَ الْكِتَابُ إِلَى عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ، تَعَجَّبَ مِمَّا رَسَمَ لَهُ أَبُو الْحَسَنِ عليه السلام فِيهِ مِمَّا جَمِيعُ الْعِصَابَةِ عَلَى خِلَافِه.ِ ثُمَّ قَالَ: مَوْلَايَ أَعْلَمُ بِمَا قَالَ وَأَنَا أَمْتَثِلُ أَمْرَهُ. فَكَانَ يَعْمَلُ فِي وُضُوئِهِ عَلَى هَذَا الْحَدِّ وَيُخَالِفُ مَا عَلَيْهِ جَمِيعُ الشِّيعَةِ امْتِثَالًا لِأَمْرِ أَبِي الْحَسَنِ عليه السلام. وَسُعِيَ بِعَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ إِلَى الرَّشِيدِ وَقِيلَ: إِنَّهُ رَافِضِيٌّ. فَامْتَحَنَهُ الرَّشِيدُ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَى وُضُوئِهِ، نَادَاهُ: «كَذَبَ يَا عَلِيَّ بْنَ يَقْطِينٍ! مَنْ زَعَمَ أَنَّكَ مِنَ الرَّافِضَةِ» وَصَلَحَتْ حَالُهُ عِنْدَهُ. وَوَرَدَ عَلَيْهِ كِتَابُ أَبِي الْحَسَنِ عليه السلام: «ابْتَدِئْ مِنَ الْآنَ يَا عَلِيَّ بْنَ يَقْطِينٍ وَتَوَضَّأْ كَمَا أَمَرَكَ الله تَعَالَى؛ اغْسِلْ وَجْهَكَ مَرَّةً فَرِيضَةً وَأُخْرَى إِسْبَاغاً وَاغْسِلْ يَدَيْكَ مِنَ الْمِرْفَقَيْنِ كَذَلِكَ وَامْسَحْ بِمُقَدَّمِ رَأْسِكَ وَظَاهِرِ قَدَمَيْكَ مِنْ فَضْلِ نَدَاوَةِ وَضُوئِكَ. فَقَدْ زَالَ مَا كُنَّا نَخَافُ مِنْهُ عَلَيْكَ وَالسَّلَامُ».[1]نمونه سوم: ما شيعيان، در احکام ارث نيز با اهل سنت اختلاف فقهي داريم. ما به پيروي از قرآن و اهل بيت عليهم السلام، معتقديم که در ارث، سه طبقه داريم و در صورت وجود فردي در طبقه بالاتر، ارث به ديگر طبقات نمي‌رسد؛ ولي نظر اهل سنت اين گونه نيست. به روايتي، فردي از شيعيان که تنها يک دختر و چند تن اقوام پدري (خواهر، برادر، عمو و عمّه) داشته، در حال احتضار، مال خود را

[1]وسائل الشيعة، ج 1، ص 312؛ اختيار معرفة الرجال، طوسي، ج 2، ص 601 ـ 600، رقم 564. نيز ر.ک: وضوء النبي، سيد علي شهرستاني، ج 2، ص 52.[2]الإرشاد، مفيد، ج 2، ص 229 ـ 227.[3]تهذيب الأحكام، طوسي، ج 9، ص 279 ـ 278، ح 1008. نيز ر.ک: الكافي، ج 7،ص 88 .


صفحه 57

به عبد الله بن محرز مي‌سپارد. وي در اين باره، از امام صادق عليه السلام سؤال مي‌کند: حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ عَبْدِ الْحَمِيدِ الطَّائِيِّ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ مُحْرِزٍ بَيَّاعِ الْقَلَانِسِ قَالَ: أوْصَى إِلَيَّ رَجُلٌ وَتَرَكَ خَمْسَمِائَةِ دِرْهَمٍ أوْ سِتَّمِائَةِ دِرْهَمٍ وَتَرَكَ ابْنَةً وَقَالَ: «لِي عَصَبَةٌ بِالشَّامِ». فَسَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ عليه السلام عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ: «أَعْطِ الِابْنَةَ النِّصْفَ وَالْعَصَبَةَ النِّصْفَ الْآخَرَ». فَلَمَّا قَدِمْتُ الْكُوفَةَ أَخْبَرْتُ أَصْحَابَنَا بِقَوْلِهِ، فَقَالُوا: «اتَّقَاكَ»، فَأَعْطَيْتُ الِابْنَةَ النِّصْفَ الْآخَرَثُمَّ حَجَجْتُ فَلَقِيتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ، فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا قَالَ أَصْحَابُنَا وَأَخْبَرْتُهُ أَنِّي دَفَعْتُ النِّصْفَ الْآخَرَ إِلَى الِابْنَةِ. فَقَالَ: «أَحْسَنْتَ إِنَّمَا أَفْتَيْتُكَ مَخَافَةَ الْعَصَبَةِ عَلَيْكَ».[1]عبد الله بن مُحرز گويد: فردي مرا وصي خود کرد. وي در حالي پانصد درهم يا ششصد درهم بر جاي گذاشت که يک دختر داشت و گفت: من در شام، اقوام پدري نيز دارم. من از امام صادق عليه السلام در باره آن سؤال کردم، امام فرمود: «نيمي [از ارث] را به دختر بده و نيم ديگر را به اقوام پدري بده». چون به کوفه رسيدم، گفته امام را به شيعيان گفتم. آنان گفتند: «امام خواسته جانت را حفظ کند». آنگاه، نيم ديگر را نيز به دختر دادم. سپس، عازم حج شدم و امام صادق عليه السلام را ملاقات کردم و سخن شيعيان را به ايشان خبر دادم و گفتم که من نيمه ديگر را نيز به دختر داده‌ام. امام فرمود: «خوب کردي. من [آن‌گونه] فتوا دادم؛ زيرا از [تعدّي] اقوام پدري، بر تو بيمناک بودم».

نمونه سياسي

يکي از مشهورترين احکام سياسي شيعه، حرمت پيروي از پادشاهان نابکار و همکاري با ستمکار است. در روايات بسياري، اطاعت از آنها ممنوع شده است؛ چنان‌که پيامبر اکرم، رهبر معصيت‌کاري را که مردم از وي اطاعت مي‌کنند، يکي

[1]تهذيب الأحكام، طوسي، ج 9، ص 279 ـ 278، ح 1008. نيز ر.ک: الكافي، ج 7،ص 88 .


صفحه 58

از چهار قاصم؛ يعني کمرشکن، دانسته است.[1]اين، نه چند حديث و سخن مقدّس؛ که فرهنگ هميشگي شيعه بوده است. با اين همه، هرگاه قيام و اعتراض، جز کشته شدن و تلف کردن نيروها حاصلي نداشته، امامان شيعه بر خلاف اين حکم اصلي، فرمان داده‌اند، شيعه را به سکوت و فرمان‌برداري فرا خوانده‌اند و خود نيز همين‌گونه کرده‌اند. اين دو حديث، گوياي همين نکته‌اند: 1. مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْمَجَالِسِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَذَانِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُوسَى بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ لِشِيعَتِهِ: «لَا تُذِلُّوا رِقَابَكُمْ بِتَرْكِ طَاعَةِ سُلْطَانِكُمْ، فَإِنْ كَانَ عَادِلاً، فَاسْأَلُوا الله بَقَاهُ، وَإِنْ كَانَ جَائِراً، فَاسْأَلُوا الله إِصْلَاحَهُ. فَإِنَّ صَلَاحَكُمْ فِي صَلَاحِ سُلْطَانِكُمْ، وَإِنَّ السُّلْطَانَ الْعَادِلَ بِمَنْزِلَةِ الْوَالِدِ الرَّحِيمِ. فَأَحِبُّوا لَهُ مَا تُحِبُّونَ لِأَنْفُسِكُمْ، وَاكْرَهُوا لَهُ مَا تَكْرَهُونَ لِأَنْفُسِكُمْ».[2]2. وَفِي عُيُونِ الْأَخْبَارِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَذَانِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الْمَدَنِيِّ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عليه السلام فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ قَالَ: «لَوْ لَا أَنِّي سَمِعْتُ فِي خَبَرٍ عَنْ جَدِّي رَسُولِ اللهِ أَنَّ طَاعَةَ السُّلْطَانِ لِلتَّقِيَّةِ وَاجِبَةٌ، إِذاً مَا أجَبْتُ».[3]امام کاظم عليه السلام در حديثي طولاني فرمود: «اگر من در خبري، از جدّم رسول خدا نشنيده بودم که: اطاعت از سلطان، از سر تقيه واجب است، هرگز [فرمان سلطان را] اجابت نمي‌کردم».

[1]ر.ک: ميزان الحکمة، عنوان امامت، باب «لا طاعة لمن لم يطع الله» و نيز باب «وجوب الخروج علي أئمة الجور».[2]وسائل الشيعة، ج 16، ص 221 ـ 220، باب 27 (باب وجوب طاعة السلطان للتقيه).[3]همان، ح 21408.


صفحه 59

کشف روايات تقيه‌اي

گذشت که دو آسيب جدّي مربوط به تقيه، بي‌اعتبار ديدن روايات و افراطي‌گري در تقيه‌اي دانستن آنها است. راه مقابله با اين دو آسيب، کشف روشمند و درست روايات تقيه و بيرون کشيدن آنها از دل روايات است. محدّثان و عالمان شيعه، اين رنج گران را بر خود هموار کرده‌ و فقيهاني مانند شيخ طوسي و علامه حلّي، دسترنج علمي خود را در اين باره، در کتاب‌هايي مانند تهذيب الأحکام، الخلاف و التذکرة، به يادگار نهاده‌اند. ايشان با تسلّط بر فقه نظام‌مند شيعي، بسياري از روايات فقهي تقيه‌اي را شناسايي کرده‌اند. روش ايشان، بر پايه اين واقعيتِ تاريخي، استوار است که تقيه، حالتي خاص و ناپايدار بوده و هيچگاه به شکل يک جريان غالب و گسترده، بر حوزه علمي شيعه چيره نشده است. از سوي ديگر، بخش اعظم روايات فقهي، از طريق چند راوي ويژه ـ مانند: زراره، محمّد بن مسلم، ابن ابي عمير و ديگر اصحاب اجماع ـ ، به دست ما رسيده است که شيعه بر صحيح بودن و قابل عمل ‌بودن احاديث آنان، اتفاق دارند و آنان خود، با آگاهي کامل از شرايط تقيه و راه شناخت روايات تقيه‌اي، به آساني، احکام واقعي و صوري را از هم تشخيص مي‌دادند و در موارد شک و ترديد، به راحتي به امام دسترس داشتند و در وقت مخصوص و خلوت خود ـ که احتمال تقيه منتفي است ـ ، آن را جويا مي‌شدند. اين زمينه قابل اعتماد تاريخي، روايات مخالف با روايات اين دسته و مشهورات شيعه را مشکوک مي‌کند و موجب مي‌شود که در صورت عدم موافقت با قرآن و نبود قرينه‌اي ديگر بر صحّت آن، تنها در صورت موافقت و همخواني آن با نظر حاکمان وقت و نظر مسلّط مشهور در زمان صدور،آن را تقيه‌اي بدانيم؛ زيرا اگر نظري در زمان صدور حديث، بر حوزه‌هاي علمي و اجتماعي، مسلّط نباشد، چه ضرورتي اقتضاي همراهي با آن را دارد؟ و چرا امام خود را ناگزير از اظهار خلاف واقع ببيند؟!