اينها را با ريشخند بمن مىدهيد ، زيرا مىخواهيد از حقّ گريخته و به باطل روى آريد ، باطلى كه خدا با قوّت طرفدارانش هرگز دين را عزّت نبخشد ، و من نيك مىدانم كه شما براى من فقط مايهء ضرريد ، هر وقت شما را به جنگ دشمنتان خواندم حركتى نكرده و خواستار تأخير در آن شديد همچون بدهكارى كه بدهى خود را به تأخير اندازد .
اگر در تابستان شما را به جنگ خوانم شدّت گرما را بهانه مىكنيد و اگر در زمستان باشد بخاطر سرما عقب مىنشينيد ، و همهء اينها بهانهء فرار از جنگ است ، و اگر شما از گرما و سرما عاجز باشيد در اين صورت در برابر حرارت شمشير عاجزتر و عاجزتر خواهيد بود ، [ اى واى كه از اين مصيبت بايد گريست ] فإنّا * ( لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * ) * ! اى مردم كوفه ، خبر بدى بمن رسيده ، كه فردى از قبيلهء غامد با چهار هزار نفر به مردم شهر انبار شبيخون زده و اموالشان را به غارت برده و نمايندهء من ابن حسّان و گروهى از مردم صالح را به قتل رسانده - خدا اين كشتگان را در بهشت برين جاى دهاد ! - و رفتار او با اهل انبار شبيه به رفتار غارتگران روم و خزر است ، و گويا آن مرد خون و مال مردم شهر را مباح ساخته است ! .
و به من خبر رسيده كه گروهى از آن جماعت شامى حرمت يك زن مسلمان و يك
زن ذمّى را شكسته و به حريمش تعدّى كرده و روسرى و گوشواره و زيور و زينت و خلخال و زير لباس از سر و گوش و دست و پاى آنان گرفتهاند ، و آن زن مسلمان در برابر اين تجاوز چاره اى جز گفتن استرجاع ( آرزوى مرگ ) و به يارى طلبيدن مسلمين نداشته است ، ولى متأسّفانه كسى به فريادش نرسيده و او را يارى نكرده است ، و اگر فرد مؤمنى از اين اوضاع بميرد نزد من سرزنش نشود بلكه نيكوكار و محسن خواهد بود .
چقدر جاى شگفتى دارد كه دشمن در باطل خود اتّفاق دارد و شما در حقّ خود متفرّق و پراكندهايد ! همانا شما خود را نشانه و هدف تيرهاى دشمن ساختهايد و به سوى آنان هيچ تيرى نمىاندازيد ، دشمنان شما پيوسته در صدد جنگ و حمله و تجاوزند ولى شما ساكت و آرام نشستهايد ، و آشكارا معصيت خدا مىشود و شما به آن رضا دادهايد ، دستهايتان در زيان و فقر فرو رود ! اى مردمى كه همچون شتران بىصاحب از هر طرف كه جمع شويد از طرفى ديگر پراكنده و متفرّق خواهيد شد .
احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در پاسخ نامه اى به معاويه و ديگر موارد كه آن از بهترين احتجاجات است 90 - امّا بعد ؛ نامه ات به دستم رسيد ، در آن يادآورشده اى كه خداوند محمّد صلَّى الله عليه و آله را براى دينش برگزيد ، و با اصحابش او را تأييد كرد ، راستى دنيا چه شگفتيهايى دارد ، تو مىخواهى ما را از آنچه خداوند به ما عنايت فرموده آگاه سازى ! و از نعمت وجود پيامبر در ميان ما به ما خبر دهى ! تو در اين راه به كسى ميمانى كه خرما به « هجر » مىبرد[1]و يا همچون شاگرد تيرانداز كه بخواهد به استادش درس تيراندازى دهد ، و گمان كرده اى كه برترين اشخاص در اسلام فلان و فلانند ، مطلبى را يادآورشده اى كه اگر راست باشد ابدا مربوط به تو نيست . و اگر دروغ و نادرست باشد زيانى براى تو ندارد ، تو را با برتر و غير برتر و رئيس سياسى اسلام و زير دستانش چكار ؟ اسيران آزادشدهء كفّار جاهليّت و فرزندانشان را با امتيازات بين مهاجران نخستين و ترتيب درجات و تعريف طبقاتشان چه نسبت ؟ ! هيهات ! خود را در صفى قرار مىدهى كه از آن بيگانه اى ؛ كار به جايى رسيده كه محكومان حاكم شدهاند !
[1]اين ضرب المثل مانند اين مثل فارسى است كه « زيره به كرمان مىبرد » .
اى انسان چرا سر جايت نمىنشينى ؟ ! و چرا از كوتاهى و ناتوانى خويش آگاه نمىشوى ؟ ! و چرا به جاى خودت كه قضا و قدر براى تو تأخير داشته باز نمىگردى ؟ ! غلبهء مغلوب و پيروزى پيروزمند با تو چه ارتباطى دارد ؟ !
تو همان كسى هستى كه همواره در بيابان گمراهى سرگردانى و از راه راست و حدّ اعتدال منحرفى ، مگر نمىبينى - نه اين كه بخواهم خبرت دهم بلكه به عنوان شكر و سپاسگزارى نعمت خداوند مىگويم - جمعيتى از مهاجران و انصار در راه خدا شربت شهادت نوشيدند و هر كدام داراى مقام و مرتبتى بودند ، امّا هنگامى كه شهيد ما « حمزه » شربت شهادت نوشيد به او گفته شد « سيّد الشّهداء » و رسول خدا هنگام نماز بر وى [ به جاى پنج تكبير ] هفتاد تكبير گفت . و نيز مگر نمىدانى گروهى دستشان در ميدان جهاد قطع شد كه هر كدام مقام و منزلتى دارند ، ولى هنگامى كه اين جريان در بارهء يكى از ما انجام شد لقب « طيّار » به او دادند و گفته شد : « در آسمان بهشت با دو بال خود پرواز مىكند » ! . و اگر نه اين بود كه خداوند نهى كرده كه انسان خويشتن را بستايد فضائل فراوانى را بر مىشمردم كه دلهاى آگاه مؤمنان با آن آشنا است و گوشهاى شنوندگان از شنيدن آنها تحاشى ندارد . به هر حال دست از اين سخنها بردار و گمراهان را از خود دور كن ! ما ساخته و پرورش يافته و رهين منّت پروردگار خويش هستيم ؛ ولى مردم پرورش يافته و تربيتشدهء مايند ،
آميزش و اختلاط ما با شما هرگز عزّت هميشگى و عطاهاى ما را بر شما از بين نمىبرد . ما از طايفهء شما همسر گرفتيم و به طايفهء شما همسر داديم ، همچون اقوام همطراز ، در حالى كه شما هرگز در اين پايه نبوديد .
و چگونه ممكن است چنين باشد در حالى كه پيغمبر صلَّى الله عليه و آله از ما است ، و تكذيبكننده ( أبو جهل ) از شما ، اسد الله ( حمزه ) از ما است ، و اسد الأحلاف ( أبو سفيان جمعكننده و قسم دهندهء احزاب براى جنگ با پيامبر ) از شما ؛ دو سيّد و آقاى جوانان بهشتى ( حسن و حسين ) از ما هستند و كودكان آتش ( اولاد مروان يا فرزندان عقبة بن ابى معيط ) از شما ، بهترين زنان جهان ( فاطمه ) از ما است ، و حمّالة الحطب ( همسر أبو لهب ) از شما ، و چيزهاى فراوان ديگرى از اين قبيل ، در بارهء ما و شما ! دوران اسلام ما به گوش همه رسيده و كارهاى ما در دوران جاهليّت نيز بر كسى مخفى نيست ؛ كتاب خدا قرآن آنچه را كه بر نشمرديم در يك آيه جمع كرده و نشان داده است و آن گفتهء خداوند است كه :
« خويشاوندان در كتاب الهى نسبت به يك ديگر سزاوارترند - انفال : 75 » ، و نيز فرموده است : « شايسته ترين مردم به إبراهيم كسانى هستند كه از او تبعيّت كردند و همچنين اين پيامبر و كسانى كه ايمان آوردهاند ، و خداوند ولىّ و سرپرست مؤمنان است - اعراف : 3 » ، پس ما از يك طرف به وسيلهء قرابت از ديگران سزاوارتريم و از طرف ديگر در اثر اطاعت .
و آن روز كه مهاجرين در « سقيفه » با انصار گفتگو كردند توانستند با ذكر قرابت
و خويشاوندى با پيغمبر صلَّى الله عليه و آله بر آنان پيروز شوند ؛ اگر اين دليل برترى است پس حقّ با ما است نه با شما ، و اگر دليل ديگرى دارد ادّعاى انصار به جاى خود باقى است .
تو گمان برده اى كه من بر تمام خلفا حسد ورزيدهام و بر همهء ايشان طغيان كردهام ، اگر چنين باشد جنايتى بر تو نرفته است كه از تو عذرخواهى كنم ! و به گفتهء شاعر :
« اين نقصى است كه گرد ننگ آن بر تو نمىنشيند » !
و گفته اى كه مرا همچون شتر افسار زدند و كشيدند كه بيعت كنم ! عجبا ! به خدا سوگند با اين سخن خواسته اى مذمّت كنى و ناخواسته مدح و ثنا گفته اى ، خواسته اى رسوا كنى ولى رسواشده اى ، اين براى يك مسلمان نقص نيست كه مظلوم واقع شود مادام كه در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شكّ نكند و اين خلاصهء حجّت و دليل من است حتّى در برابر غير تو ؛ من به همين خلاصه و كوتاهى اكتفا كردم كه جاى شرحش نيست ! سپس در بارهء وضع من با عثمان يادآورشده اى و حقّ توست كه از اين گفتار پاسخ داده شوى چرا كه از خويشان و بستگانش بودى ، حال كداميك از ما دشمنيش با او شديدتر بود و راه را براى كشندگانش مهيّاتر ساخت ؟ آيا كسى كه به ياريش پرداخت
و از او خواست كه به جايش بنشيند و دست بكشد ؟ و يا كسى كه [ عثمان ] از او يارى خواست و او تأخير كرد تا مرگ بر سرش هجوم آورد و زندگيش به سر آمد ؟ نه ، به خدا سوگند « خداوند مانعان از نصرت را خوب مىشناسد و هم آنان كه به برادران خود مىگفتند : به سوى ما آييد و به هنگام ناراحتى جز مقدار كمى به كمك نمىشتافتند - احزاب : 18 » ، من نمىگويم در مورد بدعتهايى كه به وجود آورده بود بر او عيب نمىگرفتم ، مىگرفتم و از آن عذرخواهى نمىكنم اگر گناه من هدايت و ارشاد اوست ، بسيارند كسانى كه مورد ملامت واقع مىشوند و بىگناهند . و به گفتهء شاعر :
گاهى فرد خيرخواه از بس اصرار در نصيحت مىكند ، مورد تهمت قرار مىگيرد و من قصدى « جز اصلاح تا حدّ توانايى ندارم و موفّقيّت من تنها به لطف خدا است و توفيق را جز از خداوند نمىخواهم ، بر او توكَّل كردم و به او بازگشتم - هود : 88 » .
و گفته اى كه نزد تو براى من و اصحابم جز شمشير چيزى نيست ؛ راستى مضحك است بعد از آن گريه كردن ! كى به ياد دارى و چه وقت بوده كه فرزندان « عبد المطَّلب » به دشمن پشت كنند و از شمشير بترسند ؟ ! پس كمى صبر كن كه حريفت به ميدان خواهد آمد ! و بزودى آن كس را كه تعقيب مىكنى به تعقيب تو بر خواهد خواست و آنچه را كه از آن فرار مىكنى ؛ در نزديكى خود خواهى يافت و من در ميان سپاهى عظيم از مهاجران
و انصار و تابعان ؛ به سرعت به سوى تو خواهم آمد با كسانى كه جمعيّتشان به هم فشرده است ، به هنگام حركتشان غبار ، آسمان را تيره و تار مىكند ؛ لباس شهادت در تن دارند ، بهترين ملاقات برايشان ملاقات با پروردگارشان است . همراه اين لشكر فرزندان بدرند و شمشيرهاى هاشمى ، كه مىدانى لبهء تيز آنها چگونه بر پيكر برادر ، دايى ، جدّ و خاندانت قرار گرفت ! « و اين از ستمگران دور نيست - هود : 83 » ! .
91 - و نامه اى ديگر از أمير المؤمنين عليه السّلام به معاويه :
امّا بعد ؛ ما و شما همان طورى كه يادآورى نموده اى گردهم جمع و با هم انس داشتيم ، ولى در گذشته از هم جدا شديم ، زيرا ما ايمان آورديم و شما به كفر خود باقى مانديد ، امروز هم ما به راه راست مىرويم و شما پيرامون فتنه هستيد . آنها كه از گروه شما اسلام را پذيرا شدند از روى ميل نبود ؛ بلكه در حالى بود كه همهء بزرگان عرب در برابر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله تسليم شدند و در حزب او در آمدند .
نوشته بودى كه من ، طلحه و زبير را كشته و عايشه را تبعيد كردهام و در « كوفه » و « بصره » اقامت گزيدهام ! اين مربوط به تو نيست و لزومى ندارد عذر آن را از تو بخواهم . و يادآور شده بودى كه با گروهى از « مهاجران » و « انصار » به مقابلهء با من خواهى شتافت ( كدام مهاجر و كدام انصار ؟ ) هجرت از آن روزى كه برادرت ( يزيد بن أبو سفيان روز فتح مكَّه ) اسير شد ؛ پايان يافت .