بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 393


با اين حال اگر در اين ملاقات شتاب دارى ؛ دست نگهدار ؛ زيرا اگر من به ديدار تو آيم سزاوارتر است . چرا كه خداوند مرا به سوى تو فرستاده كه از تو انتقام بگيرم ! و اگر تو با من ديدار كنى چنان است كه شاعر « بنى اسد » گفته :
« به استقبال تندباد تابستانى مىشتابند كه آنان را با سنگريزه‌ها و ميان غبار و تخته سنگها درهم مىكوبد » .
و نزد من همان شمشيرى است كه بر پيكر جدّ و دايى و برادرت ( در ميدان بدر ) كوبيدم ! و بخدا سوگند من مىدانم تو مردى بىخرد و پوشيده دل هستى . و سزاوار است در بارهء تو گفته شود : به نردبانى بالا رفته اى كه تو را به پرتگاه خطرناكى كشانده كه به زيان تو است نه به سود تو ، زيرا به كسى مىمانى ، كه غير گمشدهء خود را مىجويد و گوسفندان ديگرى را مىچراند . و تو جوياى مقامى هستى كه نه سزاوار آنى و نه در كانون آن قرار دارى ، چقدر ميان كردار و گفته ات فاصله است ؟ و چقدر به عموها و دائيهاى بتپرست خود شباهت دارى ؟ ! همانها كه شقاوت و تمنّاى باطل وادارشان ساخت كه « محمّد - صلَّى الله عليه و آله - » را انكار كنند و همان گونه كه مىدانى با او ستيزه كردند تا به خاك و خون غلطيدند و نتوانستند از خود دفاع كنند و نه از زخم شمشيرها كه ميدان نبرد از آن خالى نيست و سستى با آن نمىسازد ، خود را حفظ نمايند .


صفحه 394


تو در بارهء قاتلان عثمان زياد حرف زدى ، بيا نخست همچون ساير مسلمانان با من بيعت كن ، سپس در بارهء آنها طرح شكايت نما تا من طبق حكم خداوند ميان تو و آنان داورى كنم .
امّا آنچه را تو مىخواهى ؛ مانند فريب دادن طفل است ، كه بخواهند وى را از شير بگيرند ! و سلام به افراد در خور آن ! .
93 - أبو عبيده نقل كرده كه معاويه نامه اى به أمير المؤمنين عليه السّلام نوشت كه فضائل من بسيار است : پدر من از بزرگان جاهليّت بود ، و من نيز فرمانرواى مسلمانان گشتم ، من با پيامبر خويشى سببى داشته و به واسطهء خواهرم كه مادر مؤمنين است من دايى مؤمنين مىباشم ، و نيز كاتب قرآن نيز بوده‌ام .
أمير المؤمنين عليه السّلام پس از مطالعهء نامه فرمود : آيا اين پسر هند جگرخوار است كه به فضائل خود به من فخر مىكند ؟ ! اى غلام اين نامه را براى او بنويس :
محمّد پيامبر برادر و هم ريشهء من و حمزهء سيّد الشّهداء عموى من است .


صفحه 395


و جناب جعفر كه شبانه روز با فرشتگان پرواز مىكند برادر من است .
و دخت پيامبر خدا فاطمه عليها السّلام زوجه و همراز من بود ، و چنان با هم صميمى بوديم كه گويى گوشت تن من مخلوط به گوشت و خون او بود .
و دو دخترزادهء پيامبر ( حسن و حسين ) دو فرزند منند ، پس كداميك از شما سهمى چون من دارد ؟ .
از همهء شما در اسلام پيشى گرفتم ، در حالى كه پسر بچّه اى به بلوغ نرسيده بودم .
و در همان كودكى با پيامبر نماز خواندم ، و در شكم مادرم به پيامبر ايمان آورده بودم .
و رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در روز غدير خمّ ولايت مرا توسّط خود بر شما واجب ساخت .
من كسى هستم كه همه مرا مىشناسيد چه در روزهاى سخت و چه در آرامش .
پس واى بر كسى كه ؛ واى بر كسى كه ؛ واى بر كسى كه فردا خداوند را با ستم به من ملاقات كند ! .
معاويه پس از خواندن اين اشعار دستور به مخفى نمودن آن داده و گفت : مبادا اهل شام آن را بخوانند كه در اين صورت متمايل به علىّ بن ابى طالب خواهند شد .
94 - از حضرت صادق عليه السّلام نقل است كه فرمود : وقتى عمّار بن ياسر شهيد شد


صفحه 396


و خبر آن به اهل شام رسيد لرزه بر اندام مردم بسيارى افتاده و با يك ديگر گفتند كه :
رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در باب عمّار فرموده : « اى عمّار تو را گروه ستمكار مىكشند » ، پس عمرو عاص نزد معاويه رفته و اظهار داشت اى امير مؤمنان در ميان مردم فتنه و هيجان و آشوب سختى برپا شده ، معاويه گفت : براى چه ؟ گفت : به جهت قتل عمّار ، معاويه گفت : عمّار كشته شده ، مگر چه شده ؟
عمرو عاص گفت : مگر نمىدانى كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله قاتل او را گروه ستمكار ناميده است ؟
معاويه گفت : اى عمرو تو هم خطا رفتى ، مگر ما قاتل او هستيم ؟ قاتل او فقط علىّ ابن ابى طالب است كه او را در مسير تيرهاى ما قرار داده .
اين خبر به سمع حضرت أمير عليه السّلام رسيده و فرمود : اگر اين طور باشد پس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله قاتل حمزه خواهد بود زيرا همو حمزه را در مسير تيرهاى مشركين قرار داد ! ! .
95 - حضرت أمير عليه السّلام در ضمن نامه اى به عمرو عاص فرمود :
تو دين خود را تابع دنياى كسى قرار داده اى كه گمراهى و ضلالتش آشكار است و پرده اش دريده ! افراد با شخصيّت و بزرگوار را در همنشينى با خود لكَّه دار مىسازد


صفحه 397


و انسان حليم و عاقل با معاشرت با او به سفاهت و نادانى مىگرايد . تو گام به جاى قدم او گذاشتى و بخشش او را خواستار گرديدى ، همچون سگى كه به دنبال شيرى برود ؛ به چنگال او متّكى شده و منتظر قسمتهاى اضافى شكارش باشد كه به سوى او اندازد ( تو با اين كار ) دنيا و آخرتت را تباه كرده اى ! در حالى كه اگر به حقّ مىپيوستى آنچه مىخواستى به آن مىرسيدى . ( چرا كه استعداد كافى دارى ) . اگر خدا به من امكان دهد و دستم به تو و پسر أبو سفيان برسد شما را به جزاى اعمالتان خواهم رساند ، امّا اگر حوادث به نوعى شد كه قدرت بر آن نيافتم و شما باقى مانديد آنچه در پيش داشته و در سراى آخرت براى شما مهيّا گرديده بدتر است . و السّلام .
96 - آن حضرت در پاسخ به مطلبى كه عمرو عاص در باره اش گفته بود فرمود :
شگفتا بر پسر آن زن بدنام ، كه در ميان مردم شام نشر مىدهد كه من اهل مزاح هستم ، مردى شوخ طبع كه مردم را سرگرم شوخى مىكند ، حرفى باطل گفته و سخنى به گناه انتشار داده است ! آگاه باشيد كه بدترين گفتار ؛ دروغ است ، او سخن مىگويد و دروغ مىگويد ، وعده مىدهد و تخلَّف مىنمايد ، اگر از او چيزى درخواست شود بخل مىكند ، امّا خود سؤال مىكند و اصرار مىورزد ، به پيمان خيانت مىكند ، و پيوند خويشاوندى را قطع مىكند ، به هنگام نبرد سر و صدا راه مىاندازد و تهييج و تحريص مىنمايد ( امّا اين سر و صدا ) تا هنگامى است كه دست به شمشيرها نرفته ، در اين هنگام براى رهايى جانش بهترين نقشهء او بالا زدن جامه و آشكار ساختن عورتش مىباشد .


صفحه 398


آگاه باشيد كه به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و سرگرمى باز مىدارد ولى او را فراموشى آخرت از گفتن سخن حقّ بازداشته است ، او حاضر نشد با معاويه بيعت كند جز اينكه از او مزدى به دست آورد ، و در برابر از دست دادن دينش بهاى اندكى بگيرد .
97 - محمّد بن ابى بكر نامه اى احتجاج گونه به اين قرار به معاويه نگاشت :
* ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * : از محمّد بن ابى بكر ، به فرد منحرف : معاوية بن صخر ، سلام خدا بر دينداران و اهل ولايت كه امتثال اوامر الهى را مىكنند .
امّا بعد ؛ خداوند متعال به جلالت و سلطنت خود موجودات جهان را آفريده و در اين كار هيچ لهو و عبثى نداشته و عارى از هر نياز و ضعفى بود ، بلكه آنان را براى عبادت آفريد ، پس برخى از آنان خوشبخت و برخيشان بدبختند ، بعضى گمراه و برخى ره يافته‌اند ، سپس بر اساس علم خود اينان را اختيار نمود و از ميانشان محمّد صلَّى الله عليه و آله را برگزيده و انتخاب كرد ، و او را مأمور به رسالت خود ساخته و امين وحى قرار داد ، پس آن حضرت نيز با حكمت و اندرز نيكو مردم را به سوى پروردگارش خواند ، و اوّلين كسى كه پاسخ مثبت داده و سوى او رفت و اسلام آورده و تسليم شد ، برادر و پسر عمويش علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود كه سخنان آن حضرت را پنهانى تصديق كرده و او را بر تمام خويشان و اقرباى خود اختيار نموده


صفحه 399


و نقد جان خود را براى سلامتى و خوشى آن حضرت پيوسته به كف داشت ، و هنگام گرفتارى و سختى و اقدامات مخالفين و آزار دشمنان نسبت به رسول خدا در نهايت همّت و محبّت و صميميّت مىكوشيد . و امروز تو را مىبينم كه مىخواهى نسبت به علىّ بن ابى طالب عليه السّلام افتخار و برترىجوئى ! حال اينكه تو تويى و او او است ، همو كه در تمام قسمتهاى خير بارز و برجسته است و تو لعين پسر لعينى ، و تو و پدرت همواره مخالف و دشمن اسلام و پيامبر بوده و از هيچ توطئه اى فروگذار نكرده‌ايد ، و لحظه اى براى خاموش ساختن نور خدا از بذل مال و تحريك اشخاص و جمع و تهيّهء نيرو و قوا مضايقه نكرده‌ايد ، و تا دم مرگ پدرت اين گونه بود و بر اين كار ؛ تو جانشين او شده اى .
پس چگونه است كه امروز خود را با علىّ بن ابى طالب برابر مىدانى حال اينكه او وارث علم رسول خدا و وصىّ او است ، او نخستين پيرو و وفادارترين فرد به پيامبر است ، و تو و پدرت أبو سفيان دشمنان اوئيد ، پس تا مىتوانى از اين راه ناصواب و باطل خود بهره ببر ، و در گمراهى خود از پسر عاص استعانت و كمك بگير ، پس به همين زوديها زندگى تو به پايان رسيده و حيله ات سپرى گشته و آخر مىفهمى كه حسن عاقبت و نيكبختى در كجا بوده است ، پس درود بر كسى كه از راه هدايت پيروى نمايد ! .
98 - پس معاويه در جواب نامهء او نوشت :


صفحه 400


از معاويه پسر أبو سفيان بر كسى كه بر پدر خود عيبجويى مىكند ، درود بر كسى كه از اهل طاعت پروردگار متعال است .
امّا بعد ؛ نامه ات به دستم رسيد ، در آن يادآور قدرت و سلطنت پروردگار شده ، و جملاتى از پيش خود بهم بافته ، سپس از علىّ بن ابى طالب و از حقّ سبقت و قرابت و فداكارى و مجاهدات او نوشته بودى ، خداى را حمد مىكنم كه تو را از اين فضائل محروم ساخته ، و تو به خيرات ديگران افتخار مىكنى ! .
من و پدرت أبو بكر در زمان حيات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله بر فضل و حقّ سبقت و اولويّت علىّ بن ابى طالب واقف بوديم ، و چون پيامبر وفات يافت أوّل كسى كه با او مخالفت نمود همانا پدرت و فاروق ( عمر ) بودند كه با هم اتّفاق نموده و بر خلاف او قيام و اقدام نمودند ، و او را مجبور به اطاعت و بيعت خودشان نمودند . پس علىّ بن ابى طالب نيز از سر اجبار بيعت نموده و حقّ خود را تسليم آن دو ساخت ، و آن دو علىّ را در امور خود شركت نداده و او را بر اسرار خود واقف نمىساختند ، تا اينكه هر دوى آنان از اين دنيا رحلت كردند .