بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 432


« احتجاج آن حضرت در بارهء توحيد خداوند و تنزيه پروردگار از آنچه سزاوار » « مقام اولوهيّت نبوده و مخصوص مخلوق است ؛ از جبر و تشبيه و حركت و متغيّر شدن » « و زوال و از حالى به حال ديگر منتقل گشتن ، كه در ضمن كلمات و محاورات خود بيان فرموده است » 113 - حمد و ستايش مخصوص خداوندى است كه ستايشگران از مدحش عاجزند و حسابگران زبردست نعمتهاى او را احصاء نتوانند كرد ، و حقّ انعام و احسان او را افراد مراقب و كوششكنندگان هر چند خود را خسته كنند نتوانند نمود . پروردگارى كه به علوّ همّت و بلند بودن مقصد نتوان ذات پاك او را درك كرد ، و به وسيلهء تعمّق افكار و كنجكاوى عقول نشود به حقيقت او رسيد ، خداوندى كه براى صفات او حدّ معيّن و مقدار محدودى نيست ، و اوصاف او را نشود با لفظ و بيان معرّفى كرد ، و براى صفات او وقت ممتد و مدّت و زمان معيّنى نباشد . مخلوقات را با قدرتش آفريد ، بادها را با رحمتش به حركت در آورد ، و اضطراب و لرزش زمين را به وسيلهء كوهها ، آرامش بخشيد . آغاز دين ؛ شناختن پروردگار جهانيان است ، و كمال معرفتش تصديق ذات او ، و كمال تصديق ذاتش ، توحيد و شهادت بر يگانگى اوست ، و كمال توحيد و شهادت بر يگانگيش اخلاص است ، و كمال اخلاصش آن است كه وى را از صفات ممكنات پيراسته دارند ،


صفحه 433


چه اينكه هر صفتى گواهى مىدهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى شهادت مىدهد كه غير از صفت است ، آن كس كه خداى را به صفتى وصف كند وى را به چيزى مقرون دانسته ، و آن كس كه وى را مقرون به چيزى قرار دهد ، تعدّد در ذات او قائل شده ، و هر كس تعدّد در ذات او قائل شود ، اجزايى براى او تصوّر كرده ، و هر كس اجزايى براى او قائل شود وى را نشناخته است .
و كسى كه او را نشناسد بسوى او اشاره مىكند ، و هر كس به سويش اشاره كند ، برايش حدّى تعيين كرده ، و آنكه او را محدود بداند وى را به شمارش آورده و آن كس كه بگويد : خدا در كجا است ؟ وى را در ضمن چيزى تصوّر كرده ، و هر كس بپرسد بر روى چه قرار دارد ؟ جايى را از او خالى دانسته ، همواره بوده است و از چيزى به وجود نيامده ، و وجودى است كه سابقهء عدم براى او نيست ، با همه چيز هست امّا نه اينكه قرين آن باشد ، و مغاير با همه چيز است ، امّا نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد ، انجام دهنده است ، امّا نه به آن معنى كه حركات و ابزارى داشته باشد ، بينا است حتّى در آن زمانى كه موجود قابل رؤيتى وجود نداشت ، تنها است زيرا كسى وجود نداشته تا به او انس گيرد ، و از فقدانش ترسان و ناراحت شود . پروردگار متعال خلق را ايجاد نمود و بدون نياز به انديشه ، و فكر و استفاده از تجربه ، آفرينش را آغاز كرد ، و بىآنكه حركتى ايجاد كند و تصميم آميخته با اضطرابى در او راه داشته باشد ، جهان را ايجاد نمود ، پديد آمدن هر يك از موجودات را به وقت مناسب خود موكول ساخت و در ميان موجودات ، با طبايع متضادّ هماهنگى برقرار نموده و در هر كدام ؛ طبيعت و غريزهء مخصوص به خودشان آفريد ، و آن غرايز را ملازم و همراه آنها گردانيد ،


صفحه 434


او پيش از آنكه آنان را بيافريند ؛ از تمام جزئيّات و جوانب آنها آگاه بود ، و به حدود و پايان آنها احاطه داشت و به اسرار درون و برون آنها آشنا بود .
114 - و آن حضرت در خطبهء ديگرى فرمود :
ابتداى عبادت و بندگى پروردگار متعال معرفت و شناخت به او است ، و ريشه و اساس معرفت خدا توحيد است ، و نظام و استوارى توحيد متوقّف است بر نفى صفات از او ، منزّه است خداوند كه صفات در او حلول كند ، زيرا به حكم عقل هر كه در او صفاتى حلول كند مخلوق و مصنوع است ، و نيز به حكم عقل دريافته مىشود كه خداوند جلّ جلاله خالق است نه مخلوق ، و توسّط صنايع و مخلوقات به وجود آفريننده و خالق آنها هدايت يافته و با كمك عقل و تفكَّر توفيق معرفت را پيدا مىكنيم ، و روى فكر و از راه تدبّر ؛ حجّت و برهان وجود او ثابت مىگردد . خداوند مخلوقات را نشاندهنده و نمايندهء خود قرار داده ، و به وسيلهء آنها از خود پرده بردارى كرده است ، او خداى يكتا و متفرّد در ازليّت بوده و در آن مقام تنها و بىشريك گشته ، و از لحاظ ربوبى هيچ نظير و مثلى ندارد . خداوند از لحاظ اينكه اشياء متخالف و متضادّ را بوجود آورده است دريافته شود كه او را ضدّى نيست ، و از اينكه ميان مخلوقات تقارن ( نظير داشتن و نزديك به هم شدن ) هست معلوم مىشود كه براى او قرين و نظيرى نباشد .


صفحه 435


115 - و حضرت علىّ عليه السّلام در خطبهء ديگرى فرمود :
دليل خداوند آيات او است ، و وجود او يگانه برهان هستى او است ، و معرفت و شناخت او توحيد اوست ، و توحيد خداوند تمييز و جدا كردن او از مخلوقات است ، و منظور از تمييز و جدا كردن جدائى وصفى و امتياز در صفات است نه جدائى و فاصلهء زمانى و يا مكانى ، او پروردگار و آفرينندهء توانا بوده و عارى از هر خالقى است ، آنچه به خيال و تصوّر آيد ذات حقّ تعالى بر خلاف تصوّر و خيال ما مىباشد .
سپس فرمود : آنكه ذات و حقيقتش شناخته مىشود خدا نيست ، و خداوند از راه دليل و برهان شناخته شده و توسّط معرفت به آثار او پى به وجود او مىبريم .
116 - و حضرت أمير المؤمنين علىّ عليه السّلام در خطبهء ديگرى فرمود :
حدّ و اندازه اى برايش متصوّر نيست و به حساب و شمارش در نمىآيد ، زيرا ابزار دليل بر محدوديت خويشند و وسائل و آلات به مانند خود اشاره مىكنند . همين كه مىگوييم موجودات « از فلان وقت » پيدا شده‌اند آنها را از قديم بودن منع كرده‌ايم و اين كه مىگوييم « قطعا » به وجود آمده‌اند آنها را از ازلى بودن ممنوع ساخته‌ايم ، و هنگامى كه گفته مىشود « اگر چنين بود » كامل مىشد دليل آن است كه موجودات به تمام معنى كامل نيستند .


صفحه 436


با آفرينش موجودات ؛ آفرينندهء آنها در برابر عقول تجلَّى كرد و از همين نظر است كه از ديده اشان با چشمهاى ظاهر مبرّا و پيراسته است و قوانين « حركت » و « سكون » بر او جريان ندارد ، زيرا چگونه مىتواند چنين باشد در صورتى كه او خود « حركت » و « سكون » را ايجاد كرده است ؟ و چگونه ممكن است آنچه را آشكار ساخته در خودش اثر بگذارد ؟ و مگر مىشود كه خود تحت تأثير آفريدهء خويش قرار گيرد ؟ اگر چنين شود ذاتش تغيير مىپذيرد و كنه وجودش تجزيه مىگردد و ازلى بودنش ممتنع مىشود و هنگامى كه آغازى برايش معيّن شد انتهايى نيز خواهد داشت . و لازمهء اين آغاز و انجام ؛ نقصان و عدم تكامل خواهد بود . كه نقصان داشتن دليل مسلَّم مخلوق بودن است و خود دليل وجود خالقى ديگر مىشود نه اين كه خود آفريدگار باشد و سرانجام از اين دايره كه هيچ چيز در او مؤثّر نيست و زوال و تغيير و افول در او راه ندارد ، خارج مىگردد . كسى را نزاده كه خود نيز مولود باشد و از كسى زاده نشده تا محدود به حدودى گردد ؛ برتر از آن است كه فرزندانى پذيرد و پاكتر از آن است كه گمان آميزش با زنان در بارهء او رود . دست انديشه‌هاى بلند به دامن كبريائيش نرسد تا در حدّ و نهايتى محدودش كند و تيزهوشى هوشمندان نتواند نقش او را در خيال تصوّر نمايد ، حواسّ از دركش عاجزند و دستها از دسترسى و لمسش قاصرند ، تغيير و دگرگونى در او راه ندارد


صفحه 437


و گذشت زمان برايش هيچ گونه تبديل و دگرگونى به وجود نياورد ، آمد و شد شبها و روزها وى را كهنه و سالخورده نسازند و روشنايى و تاريكى او را دستخوش تغيير قرار ندهند او به هيچ يك از اجزاء و جوارح و اعضاء ؛ و نه بر عرضى بر اعراض و نه به تغاير و ابعاض به هيچ كدام وصف نگردد ، برايش حدّ و نهايتى گفته نشود و انقطاع و انتهايى ندارد . اشياء به او احاطه ندارند تا وى را بالا برند و يا پايين آورند و نه چيزى او را حمل مىكند كه او را به جانبى متمايل يا ثابت نگهدارد ، نه در درون اشياء است و نه در بيرون آنها . خبر مىدهد امّا نه با كام و زبان ، مىشنود ولى نه به واسطهء دستگاه شنوايى كه از مجرا ، استخوانها و پرده‌ها تشكيل شده ، سخن مىگويد ، نه اين كه تلفّظ كند ، همه چيز را حفظ مىكند ولى نه با قوّة حافظه ، اراده مىكند امّا نه اينكه داراى ضميرى باشد ، دوست مىدارد و خشنود مىشود امّا نه از روى رقّت قلب ، دشمن مىدارد و به خشم مىآيد امّا نه از روى ناراحتى و رنج و مشقّت ، به هر چه اراده كند مىفرمايد : « باش پس بلادرنگ موجود مىشود »[1]امّا گفتن كلمهء « باش » نه صوتى است كه در گوشها نشيند و نه فريادى است كه شنيده شود ، بلكه سخن خدا همان كارى است كه ايجاد مىكند و پيش از او چيزى وجود نداشته و اگر بود خداى دومى مىبود ! . شايسته نيست گفته شود : پس از نبودن پيدايش يافته . كه در اين صورت صفات محدثات بر او جريان مىيابد و بين او و حوادث تفاوتى نمانده ،


[1]سورهء مريم عليها السّلام : آيهء 35 .


صفحه 438


و هيچ گونه برترى بين او و مخلوقات نخواهد بود و در نتيجه صانع و مصنوع و آن كه از عدم به وجود آمده با آن كه موجودات را از نيستى به هستى آورده يكسان گردند . مخلوقات را بدون الگو و نمونه اى كه از غيرش گرفته باشد آفريد و در خلقت آنها از احدى استعانت نجست .
زمين را ايجاد فرمود و آن را نگهداشت بدون اينكه وى را مشغول سازد و آن را در عين حركت و بىقرارى قرار بخشيده و آن را بدون هيچ ستون و پايه اى بر پا داشت ، و بىهيچ ستون و اركانى برافراشت و آن را از كژى و فرو ريختن نگاهداشت و از سقوط و درهم شكافتن جلوگيرى كرد ؛ ميخهايش را محكم ؛ كوههايش را پابرجا ؛ چشمه هايش را جارى و درّه هايش را ايجاد نمود ، آنچه بنا كرده به سستى نگرائيده و هر چه را توانايى داده ناتوان نگشته است . او با عظمت و سيطرهء خويش بر زمين مسلَّط و با علم و آگاهى خود از باطن و درون آن باخبر و به وسيلهء عزّت و جلالش بر هر چيز آن برترى دارد ، هيچ چيز آن از قلمرو قدرتش خارج نشود و هرگز از فرمانش سر نپيچد تا بتواند بر او چيره گردد و هيچ شتابگرى از چنگ قدرتش نگريزد تا بر او پيشى گيرد ، و به هيچ ثروتمندى نياز ندارد تا به او روزى دهد .
تمام كائنات در برابرش خاشع و فرمانبردارند و در قبال عظمتش ذليل و خوارند ؛ هيچ جنبنده اى قدرت فرار از محيط و اقتدارش را ندارد ، تا به جانب ديگرى روى آورد ،


صفحه 439


كه از سود و زيان او امتناع ورزد ؛ مانندى ندارد تا با او همتايى كند . و شبيهى برايش تصوّر نشود تا با او مساوى باشد ، هموست كه اشياء را پس از هستى نابود خواهد ساخت ، آنچنان كه وجودش همچون عدمش گردد . فناء جهان پس از وجود ، شگفتآورتر از ايجاد آن از عدم نيست ؛ چگونه غير از اين باشد در صورتى كه اگر همهء موجودات زندهء جهان اعمّ از پرندگان ، چهارپايان و آن گروه از آنها كه شبانگاه به جايگاهشان بر مىگردند و همانها كه مشغول چرا هستند و تمامى انواع گوناگون آنها ؛ هم آنها كه كمهوشند و هم آنها كه زير كند گرد آيند هرگز بر ايجاد پشه اى از عدم ، توانايى ندارند و هيچ گاه طريق ايجاد آن را نتوانند شناخت ، عقول آنها در راه يافتن به اسرار آفرينش آن متحيّر ماند و نيروهاى آنها ناتوان و خسته شود و پايان گيرد و سرانجام پس از تلاش ، شكست خورده و ناتوان بازگردند و اعتراف نمايند كه در برابر آفرينش پشه اى درمانده شده‌اند و به عجز از ايجاد آن اقرار نمايند و حتّى به ناتوانى خويش از نابود ساختن آن اذعان كنند .
تنها خداوند سبحان است كه بعد از فناى جهان باقى خواهد ماند و چيز ديگرى با او نخواهد بود همان گونه كه پيش از آفرينش جهان بوده ؛ بعد از فناى آن نيز خواهد ماند .
و به هنگامى كه جهان فانى شود ؛ وقت ، مكان ، لحظه و زمان مفهومى نخواهد داشت ،