انبياء شهادت دادند كه ايشان نام وى را در كتب خود ثبت نمودهاند . و در سايهء لطف خداوند به آن بانو بود كه نام آن رسول گرامى را به او اعلام نمود ، و اين تنها به جهت فضل منزلت او نزد خداوند بود ، تا اينكه آن بانو در خواب ديد كه به او مىگويند : هر آينه در شكم تو سرور و آقايى است ، پس هر گاه او را زاييدى نامش را محمّد گذار ، و خداوند نام او را از يكى از نامهاى خود مشتقّ ساخت ، خداوند محمود و او محمّد است .
عالم يهودى گفت : اين حضرت موسى عليه السّلام است كه خداوند او را نزد فرعون فرستاد و معجزهء بزرگى را به دست او نمايان ساخت .
حضرت عليه السّلام فرمود : همين طور است ، و حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله به سوى فراعنهء بسيارى فرستاده شد ، افرادى همچون أبو جهل بن هشام ، عتبة بن ربيعه ، و شيبه ، و أبو البخترىّ ، و نصر بن حارث ، و ابىّ بن خلف ، و منبّه و نبيه دو فرزند حجّاج ، و به سوى پنج نفر از مسخره كنندگان : وليد بن مغيره مخزومىّ ، و عاص بن وائل سهمى ، و أسود بن - عبد يغوث زهرىّ ، و أسود بن مطَّلب ، و حارث بن طلاطله ، تا معجزاتى در آفاق و انفس بر ايشان نماياند تا اينكه بخوبى آشكار گرديد كه او بر حقّ است .
عالم يهودى گفت : خداوند براى موسى از فرعون انتقام سختى گرفت .
حضرت عليه السّلام فرمود : همين طور است ، و خداوند براى محمّد صلَّى الله عليه و آله نيز انتقام سختى از اين فراعنه گرفت ، امّا مسخره كنندگان ، خداوند در باره اشان فرموده : * ( إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ) *[1]، پس هر پنج نفرشان را در روز احد به قتل رسانيد .
امّا وليد بن مغيره : روزى به جايى مىرفت از مسيرى گذر كرد كه فردى خزاعى تيرى مستور به پر را در آنجا قرار داده بود ، تكَّه اى از آن به دست او خورده و رگ اكحل او را دريده تا خون جارى شد ، و در حال جان دادن مىگفت : « خداى محمّد مرا كشت ! » .
امّا عاص بن وائل سهمى : روزى براى كارى به مكانى رفته بود كه سنگى از زير پايش لغزيده و سقوط نمود و تكَّه تكَّه شده و به هلاكت رسيد ، و مىگفت : « خداى محمّد مرا كشت ! » .
و امّا أسود بن عبد يغوث : روزى او براى استقبال فرزندش زمعه خارج شد ، در اين بين زير سايهء درختى ايستاد ، در اين حال جبرئيل عليه السّلام نازل شده و سر او را به درخت كوفت ، و او مىگفت : مرا از دست اين فرد نجات بده ، و غلامش گفت : من هيچ كس را نمىبينم كه با تو كارى انجام دهد جز خودت را ، پس او را كشت و او مىگفت : « خداى محمّد مرا كشت ! » .
[1]حجر : 95 .
و امّا أسود بن مطَّلب : رسول خدا صلَّى الله عليه و آله او را نفرين كرد كه خداوند روشنى ديدگانش را خاموش سازد ، و او را به دست پسرش به قتل رساند . او روزى براى كارى به مكانى رفته بود كه جبرئيل با برگى سبز نزد او آمده و با آن به صورت او زد تا اينكه كور شد ، و در همان حال كورى بماند تا اينكه خداوند فرزند او را مأمور قتل وى ساخت .
و امّا حارث بن طلاطله : او در هوايى گرم از خانه اش خارج شد و گرفتار بادى سموم شد و در اثر آن چهره اش به مردى حبشى تغيير يافت ، زمانى كه نزد أهل خود بازگشت گفت من حارث هستم ، جماعت كه او را نشناخته بودند غضب نموده و او را كشتند ، و او در اين حال مىگفت : « خداى محمّد مرا كشت ! » .
و روايت است كه أسود بن حارث در اثر خوردن ماهى شورى دچار عطش شد ، و آنقدر آب خورد تا شكمش پاره شد ، و او در اين حال مىگفت : « خداى محمّد مرا كشت ! » .
همهء اين وقايع در يك ساعت رخ داد ، و اين بدان جهت بود كه ايشان نزد رسول خدا يك صدا گفتند : اى محمّد ، ما تا زمان ظهر به تو فرصت مىدهيم اگر از گفته ات بازنگردى تو را به قتل خواهيم رساند ، پس پيامبر از سر حزن و اندوه از كلام ايشان به خانهء خود رفته و درب را قفل نمود ، در اين حال جبرئيل همان ساعت از جانب خدا نزد او آمده و گفت : اى محمّد ،
سلام ( يكى از نامهاى خداوند ) بر تو سلام فرستاده و مىفرمايد : * ( فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ ) *[1]، يعنى امر و كار خود را براى أهل مكَّه ظاهر كن ، و ايشان را به ايمان بخوان . حضرت فرمود : اى جبرئيل با مسخره كنندگان و وعيدشان چه كنم ؟
جبرئيل گفت : * ( إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ) *[2]، فرمود : اى جبرئيل ، اينان الحال نزد منند ، جبرئيل گفت : آنان را خلاص كردم ، اكنون امر الهى را اظهار نما .
و امّا باقى فراعنه همگى در روز بدر با شمشير كشته شدند ، و خداوند جمعشان را پراكنده ساخته و همگى به درك واصل شدند .
عالم يهودى گفت : اين حضرت موسى عليه السّلام است ، كه عصايى داده شد كه تبديل به اژدها مىگشت .
حضرت عليه السّلام فرمود : همين طور است ، و حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله برتر از آن داده شده ، مردى از أبو جهل مطالبهء دينى از بابت قيمت شترى كه به او فروخته بود داشت ، و أبو جهل بىاعتنا به او سرگرم نوشيدن شراب بود ، و آن مرد هر چه گشت او را نيافت ، در اين حال يكى از مسخره كنندگان به او گفت : دنبال كه مىگردى ؟ گفت : عمرو بن هشام
[1]حجر 94 .
[2]حجر : 95 .
- يعنى همان أبو جهل - از او طلبى دارم ، گفت : مىخواهى تو را به كسى كه حقوق را مطالبه مىكند راهنمايى كنم ؟ گفت : آرى .
پس او را بنزد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرستاد ، و أبو جهل را آرزو بود كه روزى محمّد از او حاجتى بخواهد تا وى را مسخره نموده و ردّ كند ، پس آن مرد نزد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله آمده و گفت : اى محمّد ، گويا ميان تو و عمرو بن هشام حسن رفاقتى است ، من شما را شفيع ميان خود و او قرار مىدهم ، پس آن حضرت با او رهسپار شده تا درب منزل أبو جهل رسيده و گفت : برخيز اى أبو جهل و حقّ اين مرد را بپرداز - و او را در اين روز أبو جهل ناميد - پس أبو جهل فى الفور برخاسته و حقّ آن مرد را پرداخت . وقتى او به جمع دوستان خود رفت يكى به او گفت : حقّ آن مرد را از ترس محمّد پرداختى ؟ ! گفت : واى بر شما ! عذر مرا بپذيريد ، هنگامى كه او نزد من آمد در سمت راستش مردان مسلَّحى را ديدم كه برق مىزدند ، و در سمت چپ او دو اژدر عظيم الجثّه بود كه دندان بر هم مىكوفتند و دو چشمشان همچون كورهء آهنگر از آن شعلههاى آتش به سوى آسمان متصاعد بود ، و در اين حال اگر از پرداخت امتناع مىكردم از شرّ آنها در امان نمىماندم .
اين واقعه بزرگتر از عطاى موسى مىباشد ، يك اژدر به اژدر موسى ، و خدا محمّد را با يك اژدر
ديگر و هشت فرشتهء مسلَّح برترى داده ، و اين گونه بود كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله كفّار قريش را با نفرين آزار مىداد ، پس يك روز برخاسته و نسبت سفاهت به احلامشان داده و از دينشان عيب گرفت و بتان ايشان را دشنام داد ، و پدرانشان را گمراه دانست ، از اين ماجرا آنان بسيار غمگين شدند ، أبو جهل گفت : بخدا قسم كه مرگ براى ما از زندگى بهتر است ، آيا ميان شما جماعت قريش كسى نيست كه محمّد را بكشد و بخاطرش كشته شود ؟ گفتند :
نه ، گفت : پس من خودم او را مىكشم ، اگر فرزندان عبد المطَّلب خواستند مرا بكشند ، و گر نه مرا رها كنند ، قريش گفتند : اگر تو اين كار را بكنى در ميان أهل وادى معروف خواهى شد و هميشه از تو ياد كنند ، گفت : محمّد در اطراف كعبه بسيار به سجده مىرود ، پس هنگامى كه آمد و به سجده رفت سنگى را برداشته و با آن كارش را يكسره خواهم كرد .
پس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله آمده و هفت بار دور كعبه طواف نمود ، سپس نماز گزارده و به سجده رفت ، در اين حال أبو جهل سنگى را برداشته و بالاى سر آن حضرت رفت ، هنگامى كه نزديك او شد ديد شيرى دهان باز كرده به او نزديك شد ، پس أبو جهل از ترس به خود لرزيده و سنگ را رها كرده و روى پايش افتاد و آن را مجروح كرد ، پس با پايى خونين و رنگى پريده و عرقريزان صحنه را ترك كرد .
رفقاى أبو جهل به او گفتند : تا بحال تو را چون امروز نديدهايم ؟ گفت : واى بر شما مرا معذور بداريد ، و تمام قصّه را برايشان گفت .
عالم يهودى گفت : اين حضرت موسى عليه السّلام است كه يد بيضاء عطا شده ، آيا براى محمّد چنين فضيلتى مىباشد ؟
حضرت عليه السّلام فرمود : همين طور است ، و حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله برتر و بهتر از آن عطا شده است ، آن حضرت هر كجا كه مىنشست يك نورى از سمت راست و چپ او مىدرخشيد ، و همهء مردم آن را مىديدند .
عالم يهودى گفت : اين حضرت موسى عليه السّلام است كه راهى از ميان دريا برايش گشوده شد ، آيا چنين فضيلتى نيز براى محمّد هست ؟
حضرت عليه السّلام فرمود : همين طور است ، و حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله برتر از آن عطا شده است ، روز حنين با آن حضرت خارج شديم در راه به مكانى رسيديم كه سيل همه جا را گرفته بود ، و با اندازه اى كه گرفتيم عمق آن چهارده قد بود ، همه گفتند : اى رسول خدا ، دشمن در پشت ما و وادى پرسيل جلوى ما است - همان گونه كه أصحاب موسى گفتند :
* ( إِنَّا لَمُدْرَكُونَ ) *[1]- پس آن حضرت دست به دعا از مركب پياده شده و عرضه داشت :
[1]شعرا : 61 .
« پروردگارا ، تو براى هر مرسلى نشانه اى قرار داده اى ، پس قدرت خود را به من بنماى » و سوار مركب شد ، و تمام آن خيل عظيم بطورى از آن آب ردّ شدند كه اصلا سم اسبان و اخفاف شتران تر نشد ، و پيروزمندانه از آن غزوه بازگشتيم .
عالم يهودى گفت : اين حضرت موسى عليه السّلام است كه سنگى داده شد كه از آن دوازده چشمه بيرون زد .
حضرت عليه السّلام فرمود : همين طور است ، و حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله وقتى وارد حديبيه شد و أهل مكَّه او را محاصره كردند ، چيزى برتر از آن سنگ عطا شد ، أصحاب را تشنگى سختى درگرفت و شكايت به آن حضرت بردند ، و شدّت عطش بنوعى بود كه همه به پهلوهاى چهارپايان پناه بردند ، و اين را به او گزارش دادند ، پس آن حضرت ظرف آبى يمانى خواست سپس دست مبارك خود را داخل قدح برده بيرون آورد ، ناگاه از ميان انگشتان آن حضرت چشمههاى آب روان گشت ، و ما و همهء چهارپايان رو بدان آورده و همگى سيراب شديم ، و تمام ظروف خود را پر آب نموديم .
و در آنجا چاه خشكى بود ، آن حضرت تيرى از كيسهء خويش بيرون آورده به دست براء بن عازب داده گفت : اين تير را ميان آن چاه خشك بنشان ، او نيز همان كرد ، فى الفور در زير اين تير دوازده چشمه جارى شد .