بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 164


عرض كردم : به فرمايش خداوند در بارهء عيسى عليه السّلام كه فرموده : « و از فرزندان او ( إبراهيم ) داود - تا آنجا كه فرموده : كه همه از شايستگان بودند - انعام : 84 و 85 » ، و در اين آيه عيسى عليه السّلام را از فرزندان إبراهيم عليه السّلام قرار داده است ، و نيز با آيهء كريمهء : « بگو :
بياييد تا ما و شما پسران خويش و زنان خويش و خودمان را بخوانيم ، آنگاه دعا و زارى كنيم و لعنت خداى را بر دروغگويان بگردانيم - آل عمران : 61 « بر آنان احتجاج مىكنيم فرمود : آنان چه اعتقادى دارند ؟
گفتم : معتقدند فرزند دختر از اولاد محسوب مىشود نه از پشت و صلب .
امام باقر عليه السّلام فرمود : بخدا سوگند اى أبو الجارود آيه اى از قرآن برايت بياورم كه ثابت مىكند كه آن دو بزرگوار از پشت و صلب رسول خدايند و جز كافر كسى آن را ردّ نمىكند .
عرض كردم : قربانت كردم ، آن آيه كجا است ؟
فرمود : آنجا كه فرموده : « بر شما حرام شده است [ ازدواج با ] مادرانتان و دخترانتان


صفحه 165


و خواهرانتان - تا : و زنان آن پسرانتان كه از پشت شما باشند - نساء : 23 » ، پس اى أبو الجارود از ايشان بپرس آيا براى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله حلال و جايز است كه با زنان پسرانش نكاح نمايد ؟ پس اگر گفتند : آرى ، بخدا سوگند كه دروغ گويند ، و اگر گويند : نه ، پس آن دو بزرگوار پسران رسول خدا صلَّى الله عليه و آله هستند ، و چيزى جز همان صلب و پشت موجب حرمت بر او نشده است .
205 - و از أبو حمزهء ثمالى از أبو الرّبيع نقل است كه گفت : در همان سالى كه هشام بن - عبد الملك آهنگ حجّ نمود همراه با امام باقر عليه السّلام به حجّ رفتم ، و نافع از مولى عمر بن - خطَّاب[2]همراه هشام بود ، ناگاه چشم نافع در ركن خانه به امام باقر عليه السّلام افتاد كه مردم زيادى گرد او جمع شده بودند ، پس به هشام گفت : اى أمير مؤمنان اين فرد كه مردم اطرافش ازدحام كرده‌اند كيست ؟


[2]وى نافع بن سرجس از موالى عبد اللَّه بن عمر بن الخطَّاب از ديلميان بوده و تابعىّ و ساكن مدينه مىباشد ، و أهل سنّت اخبار زيادى را از او نقل كرده و بيشتر رواياتش از عبد اللَّه ابن عمر مىباشد ، و نزد اينان از ثقات بشمار مىآيد ، و او فردى ناصبى مذهب و خبيث و معاند أهل بيت عليهم السّلام مىباشد ، و از اخبار ما اين گونه ظاهر مىشود كه عقيدهء او نزديك به رأى خوارج است . ( نقل از مرآة العقول )


صفحه 166


گفت : اين فرد محمّد بن علىّ بن الحسين ( عليهم الصّلاة و السّلام ) است .
نافع گفت : حتماً نزد او رفته و پرسشهايى نمايم كه جز نبيّ يا وصىّ نبىّ آن را نداند ؟
هشام گفت : نزد او برو كه شايد خجلش سازى ، پس نافع با تكيه بر مردم نزد آن حضرت رسيده و مشرف بر او گفت :
اى محمّد بن علىّ ، من تورات و انجيل و زبور و فرقان را خوانده‌ام ، و حلال و حرامش را مىدانم ، حال نزد تو آمده‌ام تا پرسشهايى را از تو كنم كه جوابش را جز نبىّ يا وصىّ نبىّ يا پسر نبىّ نمىداند ، پس امام باقر عليه السّلام سر مبارك خود را بالا داشته و فرمود : از هر چه مىخواهى بپرس .
گفت : چند سال ميان عيسى و محمّد فاصله است ؟ فرمود : بنا به عقيدهء تو جواب دهم يا نظر خودم ؟
گفت : هر دو را بگو .
فرمود : بنا به نظر من پانصد سال[1]، و به نظر تو ششصد سال است .


[1]اكثر اخبار ما در مسألهء فترت همين عدد را تصديق مىكند . ( مرآة العقول )


صفحه 167


گفت : در آيهء : « و از پيامبران ما كه پيش از تو فرستاديم بپرس : آيا جز خداى رحمان خدايانى قرار داده‌ايم كه پرستيده شوند ؟ - زخرف : 45 » محمّد صلَّى الله عليه و آله از چه كسى بايد بپرسد حال اينكه ميان او و عيسى پانصد سال فاصله است ؟ ! امام عليه السّلام با تلاوت آيهء : « پاك است آن كه بندهء خود را شبى از مسجد الحرام به مسجد الاقصى كه پيرامون آن را بركت داده‌ايم برد ، تا برخى از نشانه‌هاى خويش را به او بنماييم - إسراء : 1 » فرمود : از جمله نشانه هايى كه به محمّد صلَّى الله عليه و آله نماياند آنجا كه به بيت - المقدّس برد اين بود كه خداوند همهء انبياء و مرسلين را از ابتدا تا انتهى جمع نموده و به جبرئيل فرمود دو تا دو تا اذان و اقامه بگو ، و او در اذان خود گفت : « حيّ على خير العمل » ، سپس حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله جلو آمده و بر آن قوم نماز خواند ، و هنگامى كه بازگشت خداوند بدو فرمود : « و از پيامبران ما كه پيش از تو فرستاديم بپرس : آيا جز خداى رحمان خدايانى قرار داده‌ايم كه پرستيده شوند ؟ - زخرف : 45 » .
پس رسول خدا فرمود : بر چه گواهى مىدهيد ؟ و چه چيز را عبادت مىكنيد ؟
گفتند : شهادت مىدهيم بر يكتايى و بىشريكى الله ، و اينكه تو رسول خدايى ،


صفحه 168


بر اين مطلب عهد و ميثاق ما را گرفتى .
نافع گفت : راست گفتى اى أبو جعفر .
پرسيد : در آيهء « روزى كه زمين غير اين زمين گردد و آسمانها [ نيز غير اين آسمانها شود ] - إبراهيم : 48 » زمين به چه دگرگون مىشود ؟
فرمود : به نان سفيدى كه آن را مىخورند تا خداوند از حساب خلايق فارغ شود .
پس نافع گفت : مردم در آن روز كجا به خوردن و آشاميدن مىرسند ؟
امام عليه السّلام در پاسخ فرمود : اينان در آتش مشغولترند يا در آن وقت ؟
گفت : آنان در آتش مشغول و سرگرمترند .
فرمود : خداوند عزّ و جلّ فرموده : « دوزخيان به أهل بهشت گويند : از آب يا از آنچه خداوند روزيتان كرده بر ما فرو ريزيد - اعراف : 50 » ، هيچ چيز اين طايفه را مانع از خواهش نيست ، پس چون درخواست طعام كنند به ايشان طعام زقّوم بخورانند ، و چون طلب آب كنند به آنان حميم بنوشانند .


صفحه 169


نافع گفت : راست گفتى اى زادهء رسول خدا ، و تنها يك پرسش باقى مانده .
فرمود : آن چيست ؟ گفت : بفرماييد خداوند چه زمانى بوده است ؟
حضرت فرمود : واى بر تو ؛ بگو كى نبوده تا بگويم كى بوده ؟ پاك و منزّه است خدايى كه تا بوده و هست فرد و صمدى است كه نه همسرى گرفته و نه فرزندى دارد ! ! سپس نافع نزد هشام بازگشت ، نافع را گفت : چه كردى ؟ گفت : مرا واگذار و از اين كلام درگذر ، بخدا سوگند كه او داناترين مردم و بحقّ فرزند رسول خدا است .
206 - و از أبان بن تغلب نقل است كه گفت : روزى طاوس يمانى با همراهش براى طواف حاضر شد كه ناگاه چشمش به امام باقر عليه السّلام افتاد كه جلويش طواف مىكند در حالى كه او عليه السّلام نوجوانى بود ، پس طاوس به همراه خود گفت : اين جوان فرد عالمى است ، پس چون از طواف فارغ شد دو ركعت نماز گزارد ، سپس نشسته و مردم دسته دسته نزد او آمدند .
طاوس به دوست خود گفت : بيا نزد او رفته و پرسشى كنيم كه گمان ندارم جوابش را بداند يا نه ، پس هر دو نزد آن حضرت رفته و ضمن سلام طاوس پرسيد : اى أبو جعفر ، آيا


صفحه 170


مىدانى چه وقت يك سوم مردم مردند ؟
فرمود : اى أبو عبد الرّحمن ، يك سوم نه ، تو مىخواستى بپرسى چه وقت يك چهارم مردم مردند ! گفت : چگونه ؟
فرمود : ابتدا حضرت آدم و حوّا و قابيل و هابيل بودند ، پس قابيل دست به قتل برادرش هابيل زد و او را كشت ، در آن زمان بود كه يك چهارم مردم مردند . طاوس گفت : آرى درست گفتى .
امام باقر عليه السّلام فرمود : آيا ميدانى چه بر سر قابيل آمد ؟ گفت : نه نمىدانم .
فرمود : تا روز قيامت به خورشيد چسبيده و آب داغ به او مىپاشند[1].
207 - روزى عمرو بن عبيد خدمت امام باقر عليه السّلام آمد تا با پرسشى او را بيازمايد پس گفت : قربانت گردم ، مراد از « بسته » و « باز » بودن در آيهء : « آيا كسانى كه كافر شدند نديدند كه آسمانها و زمين بسته بودند پس آنها را باز گشاديم - انبياء : 21 » چيست ؟


[1]شايد دو خواهر قابيل و هابيل پيش از آن دو مرده بودند ، يا عدم ذكر دو خواهر آن دو بنا بر تقيّه باشد ، و يا اينكه جواب امام بر اساس علم سائل و بنا بر مصلحتى بوده است . ( بحار )


صفحه 171


امام عليه السّلام فرمود : آسمانها بسته بودند و هيچ بارانى نازل نمىكردند و زمين نيز بسته بود و هيچ گياهى نمىروياند ، پس آسمان شروع به باريدن نمود و زمين شروع به رويش گياه ! .
عمرو بن عبيد با شنيدن اين پاسخ زبانش بند آمده و نتوانست اعتراضى بكند ، و رفت . سپس نزد آن حضرت آمده باز پرسيد :
قربانت گردم بفرماييد مراد از خشم در آيهء كريمهء : « و هر كه خشم من بر او فرو آيد بىگمان هلاك شود - طه : 81 » چيست ؟
حضرت فرمود : اى عمرو خشم خداوند عقاب او است ، و هر كه گمان كند كه خداوند محلّ تغيير مىباشد كافر است .
208 - و از أبو حمزهء ثمالى نقل است كه گفت : حسن بصرىّ نزد امام باقر عليه السّلام آمده و گفت : خدمت شما رسيده‌ام تا آياتى از قرآن را از شما بپرسم .
حضرت فرمود : مگر تو فقيه مردم بصره نيستى ؟ گفت : اين گونه مىگويند .
فرمود : در بصره كسى نبود كه از او بپرسى ؟ گفت : نه ، كسى نبود .