و از آنچه ممنوع ساخته و بازداشته باز ايستاد همان كسى است كه جانها و كالبدها را آفريده است ! .
ابن أبى العوجاء گفت : اينها كه گفتى حواله به ناديده و غايب بود ! .
حضرت فرمود : واى بر تو ! چگونه كسى كه حاضر بر خلق خود است و از رگ گردن بديشان نزديكتر است ، و كلامشان را مىشنود و اشخاصشان را بيند و بر اسرارشان واقف است ؛ ناديده و غائب است ؟
ابن أبى العوجاء گفت : پس او در همه جا هست ! ؟ پس اگر در آسمان باشد چگونه در زمين خواهد بود و اگر در زمين باشد در آسمان جايى ندارد ؟ ! ! امام صادق عليه السّلام فرمود : تو وصف و شرح مخلوق و آفريده اى را نمودى كه در انتقال از مكانى به مكان ديگر جايى را فراگيرد و جاى ديگر از او خالى شود و در جايى كه آمد از جايى كه بوده خبر ندارد كه چه پيش آمد كرده ، ولى خداى عظيم الشّأن و سلطان جزا بخش ، نه مكانى از او خالى است و نه جايى او را فراگيرد ، و به هيچ مكانى نزديكتر از مكان ديگر نيست .
219 - و نقل است كه امام صادق عليه السّلام به ابن أبى العوجاء فرمود : اگر حقّ آن باشد كه تو مىگويى - هر چند كه آن نيست - ما و شما همگى رستگاريم ، و اگر حقيقت چنان باشد كه ما مىگوييم - و چنان هم هست - ما رستگاريم و تو هلاك .
220 - و نيز نقل است كه ابن أبى العوجاء نزد امام صادق عليه السّلام رسيده و از حدوث عالم[1]پرسيد و امام عليه السّلام فرمود : من هيچ چيز كوچك و بزرگى را نمىبينم مگر اينكه چون چيزى مانندش بدو ضميمه شود بزرگتر شود ، و در اين مطلب زوال و نابودى ( جسم كوچك ) و انتقال به حالت دوم ( جسم بزرگ ) است ( و همين است معنى حدوث ) ، و چنانچه قديم بود هرگز دستخوش فنا و تغيير نمىگشت ، زيرا چيزى كه دستخوش فنا و تغيير مىشود رواست كه پيدا شود و از ميان برود ، پس با بودشدنش پس از نابودى داخل در حدوث شود ، و با بودنش در ازل داخل در عدم گردد ( يعنى اگر آن جرم كوچك را ازلى فرض نماييم حال معدوم است زيرا اكنون بجاى آن چيز بزرگ وجود دارد ) و هرگز صفات ازل و عدم و حدوث و قدم در يك چيز جمع نشود .
[1]در كتاب شريف كافى بجاى « حدوث عالم » « حدوث اجسام » است ، و ظاهراً مقصود همان بحث مشهور در باب حدوث و قدم ماده است كه مجادلات دامنه دار و طولانى بين دانشمندان طبيعى و اسلامى بوجود آورده است .
ابن أبى العوجاء گفت : فرض كن مطلب همان باشد كه شما قائليد ، ولى اگر چيزها به همان كوچكى خود باقى بمانند از چه راهى بر حدوث آنها استدلال مىكنيد ؟
امام عليه السّلام فرمود : هر آينه بحث ما تنها بر اين جهان موجود است ، و اگر اين جهان را برداريم و عالم ديگرى بجاى آن گذاريم اين جهان نابود شده و همين نابود شدن و بوجود آمدن عالم ديگر خود بهترين دليل بر حدوث و تغيير است ، ولى من از همين راه كه قصد داشتى بر ما احتجاج كنى پاسخت را مىدهم ، ما معتقديم :
اگر تمام اجسام كوچك به همان وضع باقى بماند ، در عالم فرض جايز است كه انضمام هر چيز كوچك به مانندش آن چيز بزرگتر مىشود ، و جايز بودن اين تغيير آن را از قدم خارج نموده و در حدوث داخل نمايد ، اى عبد الكريم غير از آن سخنى نيست .
221 - و از يونس بن ظبيان نقل است كه مردى بر امام صادق عليه السّلام وارد شده و گفت : آيا خدايت را هنگام عبادت او ديده اى ؟
حضرت فرمود : من چيزى را كه نديدهام پرستش نمىكنم .
گفت : چگونه او را ديده اى ؟ فرمود : ديدگان هنگام نظر افكندن او را درك نمىكنند ولى دلها با حقايق ايمان او را در مىيابند . نه با احساس ( پنجگانه ) درك شود و نه با آفريده و مردم قياس ، بىهيچ تشبيهى معروف و شناخته شده است .
222 - عبد الله بن سنان گويد : امام صادق عليه السّلام راجع به آيهء مباركهء : « ديدگان او را در نيابند - انعام : 103 » فرمود : مقصود [ از بصر ] احاطهء فهم است ، مگر نمىبينى در اين آيه فرموده : « از پروردگارتان بصيرتها سوى شما آمد - انعام : 104 » و مقصود بينايى چشم نيست ، و نيز در ادامه فرموده : « هر كه بينا شد به سود خودش باشد » و مراد بينا شدن چشم نيست ، و فرموده : « و هر كه كور گشت به زيان خودش باشد » كه مقصود كورى چشم نيست ، همانا مراد از « ابصار » ( در * ( لا تُدْرِكُه الأَبْصارُ ) * ) تنها احاطهء وهم است ، چنان كه مىگويند : فلانى به شعر بصير است ، و : فلانى به فقه بصير است ، و : فلانى به سكَّههاى نقره بصير است ، و : فلانى به جامه و لباس بصير است . خداوند عظيمتر از آن است كه با ديده و چشم ديده شود ! ! .
223 - و از جمله پرسشهاى زيادى كه فرد زنديق از امام صادق عليه السّلام نمود يكى اين بود كه : چگونه مردم خدايى را كه نمىبينند مىپرستند ؟
فرمود : دلهاى مردمان با نور ايمان او را بيند ، و عقول با بيدارى خود آن را اثبات ظاهر و عيان كند ، و ديدگان از حسن تركيب و انتظام أهل عالم و احكام تأليف و نظام عوالم ، سپس انبياء و معجزات و كتب اينان و محكماتشان ، و علماء و دانشمندان بر رؤيت عظمت و جلال حضرت حقّ اقتصار از رؤيت ذات حقّ نمودند و در استدلال متوسّل به آثار و علامات شدند .
پرسيد : مگر قادر نيست خود را بنماياند تا ديده شود ، آن وقت همه او را شناخته و پس از آن بر حال يقين او را پرستش كنند ؟
حضرت فرمود : مطلب محال و ناشدنى جوابى ندارد .
پرسيد : از كجا انبياء و رسولان را ثابت مىكنى ؟
امام صادق عليه السّلام فرمود : چون ثابت كرديم ما را خالق و صانعى است كه متعالى از ما و تمام مخلوقات مىباشد ، و حكيم است ( همه كار او از سر حكمت است ) ؛ ديگر جايز و روا نيست او را ديده يا مشاهده كنند ، و نه اينكه او را لمس كنند و در اين صورت ديگر جايى براى مباشرت و محاجّهء ميان او و خلق نمىماند ، از همين جا ثابت مىشود كه او را سفيرانى بسوى خلق و بندگان است كه ايشان مردم را به سوى مصالح
و منافع و آنچه موجب بقايشان است سوق مىدهند ، و اگر نبود همه هلاك مىشدند ، پس آمران و ناهيان از جانب حكيم عليم در ميان مردم ثابت مىشود ، و نيز اينكه خداوند را شارحانى است و ايشان همان انبياء و برگزيدگان از خلقند ، حكيمانى كه به حكمت تربيت يافته و از جانب او مبعوث شدهاند ، ايشان در خلق و تركيب همانند ديگر مردمانند ، و از جانب خداوند حكيم عليم ؛ با حكمت و دلائل و براهين و شواهد ؛ از قبيل زنده كردن مردگان ، و درمان كوران و جذاميان تأييد شدند ؛ پس هيچ گاه زمين از وجود حجّتى كه برخوردار از علمى كه دلالت بر صدق گفتار رسول و وجوب عدالت او مىكند خالى نمىماند .
سپس فرمود : ما معتقديم كه زمين از حجّت خالى نمىماند ، و حجّت جز از پشت انبياء نيست ، و اينكه خداوند هيچ پيامبرى را جز از نسل انبياء مبعوث نكرد ، و آن بدين جهت است كه خداوند براى فرزندان آدم راه روشنى را معيّن فرمود ، و از پشت آدم نسل پاكيزه و طاهرى را خارج ساخت ، كه انبياء و رسولان از همان بودند ، ايشان افراد برگزيده و پاك جوهرند ، و در پشتهاى پاكيزه بودند و در ارحام حفظ شدند ، از عمل
نامشروع ( زنا ) جاهليّت بدورند و از خلط نسب عارى ، زيرا خداوند ايشان را در چنان موضعى قرار داد كه از لحاظ درجه و شرافت بالاترين است ، پس هر كه خزانه دار علم الهى ؛ و امين غيب و محلّ اسرار ، و حجّت بر خلق و ترجمان و لسان خدا شد جز اين صفات را ندارد ، پس حجّت جز از نسل اين گروه نخواهد بود ، حجّت خدا با علمى كه نزد او است و از رسول به ارث برده جانشين پيامبر در ميان مردم مىشود ، اگر مردم انكارش كنند ساكت مىماند . امكاناتى كه مردم با اختلاف نظر براى بقاى خود دارند بسيار كمتر از آن چيزهايى است كه حجّتهاى الهى از علم پيامبر در دستشان مىباشد ، مردم مبتلا به رأى و قياس شدند و اگر بديشان اقرار كرده و اطاعتشان مىكردند و علم را از ايشان دريافته بودند ، عدل ظاهر شده و هر اختلاف و تشاجرى رخت بربسته و جاى خود را به حكم الهى و دستورات دينى مىداد ، و شكّ بر يقين غالب مىشد ، ولى [ افسوس ] مردم بدو اقرار نكرده و رعايت حالش نيز نكردند ، و پس از وفات تمام رسولان و انبياء امّت دچار اختلاف شدند ، و دليل اختلافشان فقط و فقط مخالفت با حجّت وقت و ترك كردن او بود .
فرد زنديق پرسيد : با حجّتى كه چنين صفاتى دارد تكليف چيست ؟
فرمود : بايد به او اقتدا شود در اين صورت پيوسته خيرات يكى پس از ديگرى براى خلق از ايشان خارج شود ، اگر مبتلا به بدعت يا زياده روى يا كاستى شوند در همه حال بدادشان برسد .
پرسيد : از چه « شىء » و چيزى خداوند اشياء را آفريد ؟
فرمود : از هيچ شىء .
پرسيد : چگونه از هيچ ؛ اشياء مىآيد و خلق مىشود ؟
فرمود : تمام اشياء يا از چيزى خلق شدهاند يا از غير شيء ، اگر از چيزى كه با آنست خلق شده باشد مسلَّماً آن قديم است ، و قديم حديث ( جديد ) نمىشود و دستخوش فنا و تغيير نيز نمىگردد ، و يك چنين چيزى يا جوهر واحد است يا رنگى واحد ، پس ديگر از كجا اين همه رنگهاى مختلف آمده ؟ ! با اينكه جوهرهاى بسيار موجود در اين عالم گوناگون است ! و اگر چيزى كه از آن درست شده زنده بوده مرگ از كجا است ؟ و از كجا زندگى آمده اگر آن چيز مرده بوده ؟ بنا بر اين بايد آن چيز از مرده و زنده ؛ قديم و ازلى بوده باشد ، زيرا از زنده مرده نمىآيد و آن پيوسته زنده است ، و نيز جايز نيست كه ميّت قديم پيوسته مرده باشد ،