بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 312


فرمود : به جهت امرى كه ما اجازه نداريم آن را آشكار سازيم ، گفتم : چه حكمتى در آن غيبت است ؟ فرمود : حكمت غيبت او همان حكمت در غيبت حجّتهاى الهى پيش از او است ، و وجه حكمت غيبت او پس از ظهورش آشكار خواهد شد ، همان طور كه وجه حكمت اعمال خضر عليه السّلام ؛ از شكستن كشتى و قتل پسر و بپاداشتن ديوار بر حضرت موسى عليه السّلام روشن نبود تا آنكه وقت جدايى و فراق آن دو فرا رسيد .
اى پسر فضل اين امر ، امرى از امورى خداوند متعال ، و سرّى از اسرار خدا و غيبى از غيوب پروردگار است ، و هنگامى كه پى برديم كه خداوند حكيم است ، پذيرفته‌ايم كه تمام كردار او حكيمانه است هر چند وجه انكار آن ظاهر نباشد .
256 - باسناد مذكور در متن از أبو جعفر احول نقل است كه گفت : زيد بن علىّ بن - حسين عليهما السّلام زمانى كه متوارى و پنهان بود مرا خواست ، نزدش رفتم ، بمن گفت : اى أبا جعفر اگر از ما خانواده كسى نزد تو آيد ( و يارى بخواهد ) چه پاسخ ميدهى ؛ آيا با او به كارزار جنگ مىروى ؟
به او گفتم : اگر پدرت يا برادرت مرا بخواهند با او خارج مىشوم .


صفحه 313


زيد گفت : من مىخواهم به جنگ اين قوم ( بنو اميّه ) بروم با من بيا ! .
گفتم : نمىآيم ؛ قربانت گردم .
زيد گفت : آيا جان خود را بر من ترجيح مىدهى ؟
گفتم : من يك نفرم اگر در روى زمين امامى جز تو باشد ، هر كس از تو كناره گيرد نجات يافته و هر كس با تو آيد هلاك گشته و اگر براى خدا امامى روى زمين نباشد ، كسى كه از تو كناره كند با آنكه همراهيت كند برابرست ، بمن گفت : اى أبا جعفر من با پدرم سر يك سفره مىنشستم ، او پارهء گوشت چرب را برايم لقمه مىكرد و لقمهء داغ را از سر محبّت به من سرد مىكرد ، تا چه رسد به حرارت آتش دوزخ كه برايم دلسوزى نكرده باشد ! از روش ديندارى به تو خبر داده و بمن خبر نداده ؟ ! گفتم : قربانت گردم ، چون از آتش دوزخ بتو دلسوزى كرده خبرت نداد ، زيرا مىترسيد كه تو نپذيرى و از آن جهت به دوزخ روى ، ولى بمن خبر داده كه اگر بپذيرم نجات يابم و اگر نپذيرم از دوزخ رفتن من باكى بر او نباشد ، سپس به او گفتم : قربانت گردم ، شما بهتريد يا پيغمبران ؟ فرمود : البتّه پيغمبران .


صفحه 314


گفتم : يعقوب به يوسف مىگويد : « اى پسرك من ، خواب خود را به برادرانت بازمگو ، كه [ از روى حسد ] در بارهء تو بدانديشى مىكنند »[1]، او خوابش را نگفت و پنهان داشت كه برايش نيرنگى نريزند ، همچنين پدر تو مطلب را از تو پنهان كرد زيرا بر تو بيم داشت .
زيد گفت : اكنون كه چنين گوئى بدان كه مولايت در مدينه به من خبر داد كه : من كشته مىشوم و در كناسهء كوفه بدار روم ، و خبر داد كه كتابى نزد اوست كه كشتن و بدار رفتن من در آن نوشته است .
احول گويد : من به حجّ رفتم و گفتگوى خودم را با زيد به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم ، حضرت فرمود : تو كه راه پيش و پس و راست و چپ و پايين و بالا را بر او بستى و نگذاشتى به راهى قدم نهد ! ! .
257 - هشام بن حكم گويد : روزى ابن أبى العوجاء بهمراه أبو شاكر ديصانى زنديق و عبد الملك بصرى و ابن مقفّع در بيت الله الحرام اجتماع كرده و حاجيان را مسخره مىكردند و بر قرآن طعن زده و عيب مىگرفتند .


[1]يوسف : 5 .


صفحه 315


ابن أبى العوجاء گفت : دوستان ! بياييد هر كدام از ما چهار نفر يك چهارم قرآن را نقض كنيم ، و قرار ما سال ديگر همين جا باشد ، در اينجا اجتماع نموده در حالى كه تمام قرآن را نقض نموده‌ايم ، كه نقض قرآن برابر است با ابطال نبوّت محمّد ، و در ابطال نبوّت او ابطال اسلام نهفته است و اثبات حقّانيّت ما ، پس همگى بر اين امر اتّفاق نموده و از هم جدا شدند ، وقتى سال آينده در بيت الله الحرام جمع شدند ابن أبى العوجاء گفت :
امّا من از وقت خداحافظى تا امروز غرق تفكَّر در اين آيه هستم : « * ( فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْه خَلَصُوا نَجِيًّا ) * »[1]و نتوانستم هيچ چيزى به فصاحت و جمع معانى آن اضافه كنم ، و تنها تفكَّر در همين يك آيه مرا از آيات ديگر واداشت .
عبد الملك گفت : و من نيز از هنگامى كه از شما جدا شده‌ام غرق انديشه در اين آيه هستم :
* ( يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَه إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَه وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوه مِنْه ضَعُفَ الطَّالِبُ ) *


[1]يوسف : 80 . ترجمه : « پس چون از او نوميد گشتند رازگويان به يك سو شدند » .


صفحه 316


* ( وَالْمَطْلُوبُ ) *[1]و ديگر قادر به آوردن مثل آن نشدم .
أبو شاكر گفت : من نيز غرق اين آيه شدم :
« * ( لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا الله لَفَسَدَتا ) * »[2]و ديگر نتوانستم آيه اى مانند آن بياورم .
ابن مقفّع گفت : اى قوم ، اين قرآن از جنس بشر نيست ، و من نيز از زمان جدايى غرق اين آيه شدم :
« * ( وَقِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَيا سَماءُ أَقْلِعِي وَغِيضَ الْماءُ وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ) * »[3]و به كنه معرفت آن دست نيافتم ، و نه توانستم مانندش را بياورم .


[1]حجّ : 73 . ترجمه : « اى مردم مثلى زده شده آن را گوش فرا داريد : كسانى كه به جاى خداى يكتا مىخوانيد مگسى را نتوانند آفريد گر چه همگى براى اين كار گرد آيند ، و اگر مگس چيزى از آنها بربايد بازستاندن آن نتوانند ؛ طالب و مطلوب هر دو بيچاره و ناتوانند » .
[2]انبياء : 22 . ترجمه : « اگر در آن دو ( آسمان و زمين ) خدايانى جز خداى يكتا مىبود هر آينه هر دو تباه مىشدند » .
[3]هود : 44 . ترجمه : « و گفته شد اى زمين آب خود فرو بر واى آسمان باز ايست و آب كاسته گشت و كار گزارده شد و ( كشتى ) بر ( كوه ) جودى آرام گرفت ، و گفته شد : گروه ستمكاران را لعنت باد » .


صفحه 317


هشام بن حكم گويد : اين گروه در همين كلام بودند كه ناگاه امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام از كنارشان عبور كرد و اين آيه را تلاوت فرمود :
* ( قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِه وَلَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً ) *[1]! ! آنان نگاهى به هم انداخته و گفتند : اگر اسلام را حقيقتى باشد امر وصيّت محمّد جز به جعفر بن محمّد نرسد ، بخدا هر گاه به او نگريستيم هيبتش ما را گرفته و پوستمان از لرز منقبض شده ! .
سپس با اقرار به ناتوانى و عجز پراكنده شدند .
258 - اعمش گويد : گروهى از شيعيان با خوارج نزد أبو نعيم نخعى آمدند و أبو جعفر احوال نيز حاضر بود ، پس ابن أبى حذره زبان گشوده و گفت :
من همراه شما اى گروه شيعه اقرار مىكنم كه أبو بكر بنابه چهار خصال كه كسى قادر


[1]إسراء : 88 . ترجمه : « بگو : اگر آدميان و پريان فراهم آيند تا مانند اين قرآن بيارند هرگز مانند آن نيارند ، هر چند برخى از آنان يار و همپشت برخى باشند » .


صفحه 318


به دفع آن نيست از علىّ و تمام صحابه برتر بود : او در كنار پيغمبر مدفون است ، او با پيغمبر در غار بود ، هنگام وفات پيغمبر آخرين نماز را او اقامه كرد ، و او دومين صدّيق اين امّت است .
احول گفت : اى ابن أبى حذره ، ما نيز همراه تو اعتراف مىكنيم كه علىّ عليه السّلام از أبو بكر و تمام صحابه با همان خصالى كه شرح دادى افضل و برتر است و آن موجب رسوايى صاحب تو شده و تو را ملزم به طاعت علىّ عليه السّلام خواهد كرد از سه جهت :
وصف قرآن ، حديث رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ، و اعتبار دليل عقلى . و إبراهيم نخعى و أبو اسحاق سبيعى و اعمش بر اين مطلب اتّفاق كردند .
احول گفت : اى ابن أبى حذره بگو ببينم رسول خدا صلَّى الله عليه و آله چگونه بيوت خود را ترك كرد ؛ همانها كه خداوند همه را به خود اضافه فرموده و مردم را از دخول بىاجازه در آنها نهى ساخته ، آيا ميراث أهل و فرزندانش بود يا بصورت صدقه براى تمام مسلمين بجاى نهاد ؟ هر چه مىخواهى بگو .


صفحه 319


ابن أبى حذره از جواب ماند و به خطاى خود پى برد .
احول گفت : اگر آنها را بعنوان ميراث براى فرزندان و ازواج خود قرار داده ، آن حضرت از نه همسر وفات يافته ، و به عايشه دختر أبو بكر فقط يك نهم يك هشتم اين خانه مىرسد ، همان بيتى كه صاحبت ( أبو بكر ) در آن دفن است ، و با اين تقسيم حتّى يك ذراع در يك ذراع هم به عايشه نمىرسيد ، و براى همين مطلب بود كه محمّد بن أبى بكر در خبر عجيبى اين شعر را به عايشه گفت :
به جمل سوار شدى به قاطر سوار شدى و اگر زيست كنى ؛ فيل سوار شوى[1].
حقّ تو از ارث يك نهم از يك هشتم بود حال اينكه همه را تصاحب نمودى .


[1]اصل شعر متعلَّق به ابن حجّاج بغدادى است ، همچنان كه راوندى در خرائج آن را مذكور داشته ، و ابتداى آن اين است : « يا بنت أبي بكرٍ لا كان و لا كنت » . امّا ترجمهء مصرع أوّل مراد بسوار شدن جمل مشهود همگان است و مراد همان جنگ جمل است ، ولى مسألهء قاطر سوارى او ؛ در تاريخ مذكور است كه پس از شهادت حضرت مجتبى عليه السّلام به زهر كين ، وقتى بنى هاشم مىخواستند بدن مطهّر آن حضرت را در روضهء نبوىّ دفن كنند عايشه سوار بر قاطر با جماعتى جنگجو از بنى اميّه و ديگران با حميّت جاهلانه مانع از آن شدند ، و اينكه گويندهء شعر محمّد بن أبى بكر باشد ؛ شهادت آن حضرت ده سال پس از شهادت محمّد بن أبى بكر رخداده بنا بر اين او نمىتواند اين مطلب را گفته باشد ، ولى در كتب ديگر حديث آمده كه ابن عبّاس متمثّل به اين ابيات عايشه را مخاطب ساخته است .