و نامگذارى قرآن و شهادت به صدق و تصديق او از نام نهادن مردم اولى و سزاوارتر است .
و حال اينكه خود حضرت علىّ عليه السّلام بر منبر بصره گفته بود : منم صدّيق اكبر ، پيش از أبو بكر ايمان آورده و پيش از او پذيرفته و تصديق نمودم .
مردم گفتند : راست گفتى .
احول گفت : اى ابن أبى حذره ، سه چهارم دينت از دست رفت .
و امّا اينكه گفتى او آخرين نماز را بر مردم اقامه كرد ، فضيلتى براى صاحب و رفيقت قائل شدى كه آن را كامل نكردى ، زيرا آن مطلب به تهمت نزديكتر است تا به فضيلت ، زيرا اگر آن به امر پيامبر بود هرگز او را از اين نماز عزل نمىكرد ، مگر نمىدانى وقتى أبو بكر جلو ايستاد كه نماز بخواند پيغمبر رسيده او را عزل نمود و خود نماز را بر مردم اقامه فرمود ؟ ! و اين نماز از دو حال خارج نيست :
يا نيرنگى از جانب خود او بوده ، و هنگامى كه رسول خدا آن را دريافت با داشتن بيمارى با شتاب خود را رسانده او را از امامت جماعت كنار زد تا نكند پس از وفات آن حضرت بر امّت به اين كار احتجاج كند و جاى عذرى براى مردم باقى نماند .
و يا اينكه خود آن حضرت بدان دستور داده بود ، مانند داستان تبليغ سورهء برائت ، كه جبرئيل نازل شده و گفت : تبليغ جز از جانب تو يا علىّ نبايد صورت پذيرد ، آن حضرت نيز علىّ را بدنبال او فرستاد ، او نيز أبو بكر را از اين مقام خلع و خود مأمور بدان شد ، همان طور است داستان نماز ، و در هر دو حالت ذمّ و سرزنش فقط و فقط متوجّه أبو بكر است زيرا مطلبى از او روشن شده كه قبلًا پوشيده بود ، و در اين كار دليلى واضح است كه او شايستهء خلافت پس از پيامبر نبود و در هيچ يك از امور دينى هم مأمون نيست .
پس مردم يكپارچه گفتند : راست گفتى .
احول گفت : اى ابن أبى حذره ، تمام دينت از دست رفت ، و از همان جا كه مدح كردى رسوا شدى .
مردم به احول گفتند : دلايل ادّعايت بر طاعت علىّ را بياور .
پس ابو جعفر احول گفت : و امّا وصف قرآن در صدّيق بودن علىّ يكى اين آيه است :
« اى كسانى كه ايمان آوردهايد ، از خداى پروا كنيد و با راستگويان باشد - توبه : 119 » ، پس ما همگى علىّ - عليه السّلام - را مطابق وصف قرآن ديدهايم در اين آيه :
« [ بويژه ] شكيبايان در بينوايى و تنگدستى و رنج و سختى به هنگام كارزار ، آنانند كه راست گفتند و آنانند پرهيزگاران - بقره 177 » ، پس به اجماع امّت علىّ عليه السّلام از همه به اين امر سزاوارتر بود ، زيرا از هيچ صحنهء نبردى فرار نكرد بر خلاف افرادى كه در چندين موضع از جنگ گريختند .
پس مردم گفتند : راست گفتى .
احول گفت : و امّا نصّ حديث رسول خدا صلَّى الله عليه و آله اين است كه فرموده : « من ميان شما دو چيز گرانقدر را ترك مىكنم ، كه در صورت تمسّك به آن دو هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد : كتاب خدا و عترتم ؛ أهل بيتم ، كه آن دو از هم جدا نخواهند شد تا بر حوض بر من درآيند » ، و نيز اين فرمايش : « هر آينه مثل أهل بيت من ميان شما همچو كشتى نوح است ، هر كه سوار آن شود نجات يابد ، و هر كه آن را وانهد غرق شود ، و هر كه از آن پيشى گيرد [ از دين ] خارج مىشود ، و هر كه ملزم بدان شود ملحق گردد » ، پس به شهادت خود آن حضرت كسانى كه دست بدامن أهل بيت رسول خدا شوند هادى و هدايت شدهاند ، و متمسّك به غير آن دو گمراه و گمراه كننده است .
پس مردم گفتند : راست گفتى اى أبو جعفر .
احول گفت : و امّا دليل عقلى اين است كه تمام مردم مطيع فرمان عالم مىباشند ، و ما اجماع امّت را بر اين يافتيم كه علىّ اعلم تمام صحابه است . و مردم از او مىپرسيدند و بدو نيازمند بودند ، و علىّ عليه السّلام از تمامشان بىنياز بود ، و آن از شاهد ، و دليل آن از قرآن اين آيه است : « آيا كسى كه به حقّ راه مىنمايد سزاوارتر است كه پيروى شود يا آن كه خود راه نيابد مگر آنكه او را راه نمايند ؟ پس شما را چه شده ؟ ! چگونه حكم مىكنيد ؟ ! - يونس : 35 » .
[ راوى گويد : ] پس هيچ پيش آمدى نيكوتر از آن روز نبود ، و بواسطهء اين پيروزى مردمان بسيارى در اين مذهب ( تشيّع ) وارد شدند .
و أبو جعفر أحول با أبو حنيفه نيز مناظرات بسيارى دارد ، مثلًا يك روز أبو حنيفه به أبو جعفر مؤمن الطَّاق گفت : آيا شما معتقد به رجعت مىباشيد ؟ گفت : آرى .
أبو حنيفه گفت : پس حالا هزار درهم بمن بده من آن را پس از رجعت بتو مىدهم .
أبو جعفر گفت : از براى من ضامنى بياور كه چون بدنيا برگردى به صورت انسان مراجعت خواهى كرد نه به شكل خوك ! ! .
و روزى ديگر أبو حنيفه بدو گفت : اگر علىّ بن أبى طالب را حقّى بود چرا پس از وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله آن را مطالبه نكرد ؟
أبو جعفر در پاسخش گفت : ترسيد كه اجنّه او را بكشند ! همان طور كه سعد بن عباده را به تير مغيرة بن شعبه كشتند . و در روايتى : به تير خالد بن وليد ! ! .
و روزى أبو حنيفه با مؤمن الطَّاق در يكى از خيابانهاى كوفه راه مىرفت ، ناگاه فردى ندا سر داد « چه كسى مرا به كودكى گمراه راهنمايى مىكند » ؟
مؤمن الطَّاق گفت : امّا كودك گمراه نديدهام ، و اگر پير گمراهى را مىخواهى اين را بگير - و اشاره به أبو حنيفه نمود - .
و پس از وفات امام صادق عليه السّلام أبو حنيفه به مؤمن الطَّاق برخورده و بدو گفت :
امام تو مرد .
احول[1]گفت : آرى ، ولى امام تو ( شيطان ) از مهلت داده شدگان تا روز قيامت است .
[1]او محمّد بن علىّ بن نعمان أبو جعفر معروف به مؤمن طاق و احول مىباشد و از أصحاب امام صادق عليه السّلام است ، وى دكّانى در كوفه در مكانى معروف به طاق المحامل ، او يكى از متكلَّمين است و چند كتاب تصنيف كرده ، از جملهء كتاب « افعل لا تفعل » و احتجاج او با زيد و هم محاجّهء او با خوارج مشهور است و مكالمات او با أبو حنيفه معروف است . ( از : رجال نجاشى و رجال شيخ رحمهما اللَّه )
259 - و نقل است كه روزى فضّال بن حسن بن فضّال كوفىّ به أبو حنيفه برخورد كه جماعتى انبوه مواردى از فقه و حديث را بر ايشان املاء مىكرد ، فضّال به دوست همراه خود گفت : تا أبو حنيفه را خجل نكنم هيچ جايى نروم .
دوست همراهش بدو گفت : أبو حنيفه كسى است كه تو خود به حالش واقفى و دليل و حجّت او آشكار و عيان است .
گفت : واگذار ! مگر حجّت فردى گمراه بر حجّت مؤمن مىچربد ؟ سپس بدو نزديك شده و با هم سلام و عليك كردند ، و حاضران همگى جواب سلامش را دادند ، پس گفت :
اى أبو حنيفه ، يكى از برادران من مىگويد : بهترين مردم پس از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله علىّ بن أبى طالب است و من مىگويم : أبو بكر بوده و پس از او عمر . نظر شما چيست خدا رحمتت كند ! .
پس أبو حنيفه مدّتى سر بزير انداخته سپس گفت : آرامگاه آن دو كنار رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از هر كرم و فخرى بسنده مىكند ، مگر نمىدانى كه آن دو كنار آن حضرت مدفونند ، ديگر چه حجّتى واضحتر از آن است ؟
فضّال گفت : من همين را به برادرم گفتم و او گفت : اگر آن خانه فقط براى رسول خدا بود آن دو با دفن در موضعى كه حقّى در آن نداشتند مرتكب ظلم و ستم شدهاند ، و اگر براى آن دو بوده و به پيامبر بخشيدند باز هم در پس گرفتن آن كار بسيار بدى كردند ، زيرا از بخشش خود صرف نظر كرده و عهد خود را فراموش كردند .
أبو حنيفه ساعتى سر بزير انداخته فكر كرد سپس گفت : نه مخصوص او نه آن دو بوده ، بلكه از قسمت سهم الإرث عائشه و حفصه مستحقّ دفن در آن مكان شدند .
فضّال گفت : من نيز همين را بدو گوشزد كردم ولى او گفت : تو خود مىدانى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله با داشتن نه زوجه وفات يافت ، اگر حساب كنيم براى هر كدام از زوجات آن حضرت يك نهم از يك هشتم مىافتد ، سپس در يك نهم يك هشتم نگاه كرديم ديديم مىشود يك وجب در يك وجب ، با اين حساب چگونه آن دو مرد مستحقّ بيشتر از آن شدند ، و بعد اينكه چطور عائشه و حفصه از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ارث برند
ولى فاطمه دخت گرامى او از ميراث منع گردد ؟ ! أبو حنيفه گفت : اى قوم ، او را از من دور كنيد ، كه او رافضى مذهب خبيث است ! ! .
260 - از أبو الهذيل علَّاف ( از سران معتزله ) نقل است كه گفت : داخل رقّه شدم و به من گفتند كه در « دير زكَّى » مردى است مجنون و خوش كلام ، پس نزد او رفتم ، در آنجا پيرمردى خوش سيما ديدم كه بر بالشتكى نشسته سر و روى خود را شانه مىكند ، به او سلام كردم و جوابم را داده و گفت : أهل كجايى ؟ گفتم : أهل عراق گفت : آرى ؛ مردمان ظرافت و ادب .
گفت : از كدام شهرى ؟ گفتم : أهل بصره . گفت : مردمان تجارب و علم .
گفت : از كدامشان ؟ گفتم : أبو الهذيل علَّاف . گفت : مرد متكلَّم ؟ گفتم : آرى .
پس از بالشتك خود جسته و مرا بر آن نشاند سپس - پس از گفتگوى طولانى كه ميان ما رفت - گفت : نظر شما در بارهء امامت چيست ؟ گفتم : منظورت كدام امامت است ؟
گفت : كه را پس از پيامبر مقدّم مىداريد ؟ گفتم : همان كه خود آن حضرت مقدّم داشت .
گفت : او كيست ؟ گفتم : أبو بكر .