بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 324


و يا اينكه خود آن حضرت بدان دستور داده بود ، مانند داستان تبليغ سورهء برائت ، كه جبرئيل نازل شده و گفت : تبليغ جز از جانب تو يا علىّ نبايد صورت پذيرد ، آن حضرت نيز علىّ را بدنبال او فرستاد ، او نيز أبو بكر را از اين مقام خلع و خود مأمور بدان شد ، همان طور است داستان نماز ، و در هر دو حالت ذمّ و سرزنش فقط و فقط متوجّه أبو بكر است زيرا مطلبى از او روشن شده كه قبلًا پوشيده بود ، و در اين كار دليلى واضح است كه او شايستهء خلافت پس از پيامبر نبود و در هيچ يك از امور دينى هم مأمون نيست .
پس مردم يكپارچه گفتند : راست گفتى .
احول گفت : اى ابن أبى حذره ، تمام دينت از دست رفت ، و از همان جا كه مدح كردى رسوا شدى .
مردم به احول گفتند : دلايل ادّعايت بر طاعت علىّ را بياور .
پس ابو جعفر احول گفت : و امّا وصف قرآن در صدّيق بودن علىّ يكى اين آيه است :
« اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد ، از خداى پروا كنيد و با راستگويان باشد - توبه : 119 » ، پس ما همگى علىّ - عليه السّلام - را مطابق وصف قرآن ديده‌ايم در اين آيه :


صفحه 325


« [ بويژه ] شكيبايان در بينوايى و تنگدستى و رنج و سختى به هنگام كارزار ، آنانند كه راست گفتند و آنانند پرهيزگاران - بقره 177 » ، پس به اجماع امّت علىّ عليه السّلام از همه به اين امر سزاوارتر بود ، زيرا از هيچ صحنهء نبردى فرار نكرد بر خلاف افرادى كه در چندين موضع از جنگ گريختند .
پس مردم گفتند : راست گفتى .
احول گفت : و امّا نصّ حديث رسول خدا صلَّى الله عليه و آله اين است كه فرموده : « من ميان شما دو چيز گرانقدر را ترك مىكنم ، كه در صورت تمسّك به آن دو هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد : كتاب خدا و عترتم ؛ أهل بيتم ، كه آن دو از هم جدا نخواهند شد تا بر حوض بر من درآيند » ، و نيز اين فرمايش : « هر آينه مثل أهل بيت من ميان شما همچو كشتى نوح است ، هر كه سوار آن شود نجات يابد ، و هر كه آن را وانهد غرق شود ، و هر كه از آن پيشى گيرد [ از دين ] خارج مىشود ، و هر كه ملزم بدان شود ملحق گردد » ، پس به شهادت خود آن حضرت كسانى كه دست بدامن أهل بيت رسول خدا شوند هادى و هدايت شده‌اند ، و متمسّك به غير آن دو گمراه و گمراه كننده است .
پس مردم گفتند : راست گفتى اى أبو جعفر .


صفحه 326


احول گفت : و امّا دليل عقلى اين است كه تمام مردم مطيع فرمان عالم مىباشند ، و ما اجماع امّت را بر اين يافتيم كه علىّ اعلم تمام صحابه است . و مردم از او مىپرسيدند و بدو نيازمند بودند ، و علىّ عليه السّلام از تمامشان بىنياز بود ، و آن از شاهد ، و دليل آن از قرآن اين آيه است : « آيا كسى كه به حقّ راه مىنمايد سزاوارتر است كه پيروى شود يا آن كه خود راه نيابد مگر آنكه او را راه نمايند ؟ پس شما را چه شده ؟ ! چگونه حكم مىكنيد ؟ ! - يونس : 35 » .
[ راوى گويد : ] پس هيچ پيش آمدى نيكوتر از آن روز نبود ، و بواسطهء اين پيروزى مردمان بسيارى در اين مذهب ( تشيّع ) وارد شدند .
و أبو جعفر أحول با أبو حنيفه نيز مناظرات بسيارى دارد ، مثلًا يك روز أبو حنيفه به أبو جعفر مؤمن الطَّاق گفت : آيا شما معتقد به رجعت مىباشيد ؟ گفت : آرى .
أبو حنيفه گفت : پس حالا هزار درهم بمن بده من آن را پس از رجعت بتو مىدهم .
أبو جعفر گفت : از براى من ضامنى بياور كه چون بدنيا برگردى به صورت انسان مراجعت خواهى كرد نه به شكل خوك ! ! .


صفحه 327


و روزى ديگر أبو حنيفه بدو گفت : اگر علىّ بن أبى طالب را حقّى بود چرا پس از وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله آن را مطالبه نكرد ؟
أبو جعفر در پاسخش گفت : ترسيد كه اجنّه او را بكشند ! همان طور كه سعد بن عباده را به تير مغيرة بن شعبه كشتند . و در روايتى : به تير خالد بن وليد ! ! .
و روزى أبو حنيفه با مؤمن الطَّاق در يكى از خيابانهاى كوفه راه مىرفت ، ناگاه فردى ندا سر داد « چه كسى مرا به كودكى گمراه راهنمايى مىكند » ؟
مؤمن الطَّاق گفت : امّا كودك گمراه نديده‌ام ، و اگر پير گمراهى را مىخواهى اين را بگير - و اشاره به أبو حنيفه نمود - .
و پس از وفات امام صادق عليه السّلام أبو حنيفه به مؤمن الطَّاق برخورده و بدو گفت :
امام تو مرد .
احول[1]گفت : آرى ، ولى امام تو ( شيطان ) از مهلت داده شدگان تا روز قيامت است .


[1]او محمّد بن علىّ بن نعمان أبو جعفر معروف به مؤمن طاق و احول مىباشد و از أصحاب امام صادق عليه السّلام است ، وى دكّانى در كوفه در مكانى معروف به طاق المحامل ، او يكى از متكلَّمين است و چند كتاب تصنيف كرده ، از جملهء كتاب « افعل لا تفعل » و احتجاج او با زيد و هم محاجّهء او با خوارج مشهور است و مكالمات او با أبو حنيفه معروف است . ( از : رجال نجاشى و رجال شيخ رحمهما اللَّه )


صفحه 328


259 - و نقل است كه روزى فضّال بن حسن بن فضّال كوفىّ به أبو حنيفه برخورد كه جماعتى انبوه مواردى از فقه و حديث را بر ايشان املاء مىكرد ، فضّال به دوست همراه خود گفت : تا أبو حنيفه را خجل نكنم هيچ جايى نروم .
دوست همراهش بدو گفت : أبو حنيفه كسى است كه تو خود به حالش واقفى و دليل و حجّت او آشكار و عيان است .
گفت : واگذار ! مگر حجّت فردى گمراه بر حجّت مؤمن مىچربد ؟ سپس بدو نزديك شده و با هم سلام و عليك كردند ، و حاضران همگى جواب سلامش را دادند ، پس گفت :
اى أبو حنيفه ، يكى از برادران من مىگويد : بهترين مردم پس از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله علىّ بن أبى طالب است و من مىگويم : أبو بكر بوده و پس از او عمر . نظر شما چيست خدا رحمتت كند ! .


صفحه 329


پس أبو حنيفه مدّتى سر بزير انداخته سپس گفت : آرامگاه آن دو كنار رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از هر كرم و فخرى بسنده مىكند ، مگر نمىدانى كه آن دو كنار آن حضرت مدفونند ، ديگر چه حجّتى واضحتر از آن است ؟
فضّال گفت : من همين را به برادرم گفتم و او گفت : اگر آن خانه فقط براى رسول خدا بود آن دو با دفن در موضعى كه حقّى در آن نداشتند مرتكب ظلم و ستم شده‌اند ، و اگر براى آن دو بوده و به پيامبر بخشيدند باز هم در پس گرفتن آن كار بسيار بدى كردند ، زيرا از بخشش خود صرف نظر كرده و عهد خود را فراموش كردند .
أبو حنيفه ساعتى سر بزير انداخته فكر كرد سپس گفت : نه مخصوص او نه آن دو بوده ، بلكه از قسمت سهم الإرث عائشه و حفصه مستحقّ دفن در آن مكان شدند .
فضّال گفت : من نيز همين را بدو گوشزد كردم ولى او گفت : تو خود مىدانى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله با داشتن نه زوجه وفات يافت ، اگر حساب كنيم براى هر كدام از زوجات آن حضرت يك نهم از يك هشتم مىافتد ، سپس در يك نهم يك هشتم نگاه كرديم ديديم مىشود يك وجب در يك وجب ، با اين حساب چگونه آن دو مرد مستحقّ بيشتر از آن شدند ، و بعد اينكه چطور عائشه و حفصه از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ارث برند


صفحه 330


ولى فاطمه دخت گرامى او از ميراث منع گردد ؟ ! أبو حنيفه گفت : اى قوم ، او را از من دور كنيد ، كه او رافضى مذهب خبيث است ! ! .
260 - از أبو الهذيل علَّاف ( از سران معتزله ) نقل است كه گفت : داخل رقّه شدم و به من گفتند كه در « دير زكَّى » مردى است مجنون و خوش كلام ، پس نزد او رفتم ، در آنجا پيرمردى خوش سيما ديدم كه بر بالشتكى نشسته سر و روى خود را شانه مىكند ، به او سلام كردم و جوابم را داده و گفت : أهل كجايى ؟ گفتم : أهل عراق گفت : آرى ؛ مردمان ظرافت و ادب .
گفت : از كدام شهرى ؟ گفتم : أهل بصره . گفت : مردمان تجارب و علم .
گفت : از كدامشان ؟ گفتم : أبو الهذيل علَّاف . گفت : مرد متكلَّم ؟ گفتم : آرى .
پس از بالشتك خود جسته و مرا بر آن نشاند سپس - پس از گفتگوى طولانى كه ميان ما رفت - گفت : نظر شما در بارهء امامت چيست ؟ گفتم : منظورت كدام امامت است ؟
گفت : كه را پس از پيامبر مقدّم مىداريد ؟ گفتم : همان كه خود آن حضرت مقدّم داشت .
گفت : او كيست ؟ گفتم : أبو بكر .


صفحه 331


گفت : اى أبو الهذيل ، براى چه او را مقدّم داشتيد ؟
گفتم : بنا به فرمايش خود پيامبر كه : « بهترين خود را مقدّم داريد و برترين خود را به ولايت رسانيد » ، و مردم بر همين رضايت دادند .
گفت : اى أبو الهذيل ، همين جا سقوط كردى ( يا : همين جا تقصير نمودى ) .
امّا اينكه گفتى آن حضرت فرموده : « بهترين خود را مقدّم داريد و برترين خود را به ولايت رسانيد » ، از خود شما نقل است كه أبو بكر به منبر رفته و گفت : « من والى شما شدم ولى با بودن علىّ بهترين شما نيستم » ، اگر اين سخن را بر او بسته‌اند كه مخالفت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را كرده باشند ، و اگر أبو بكر بر خودش دروغ بسته باشد كه منبر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله جاى دروغگويان نيست .
و امّا اينكه گفتى : مردم بدان راضى شدند ، كه بيشتر انصار گفتند : از ما اميرى باشد و از شما نيز اميرى ، و از مهاجرين زبير بن عوّام گفت : با كسى جز علىّ بيعت نمىكنم ، و با آن وضع بجانش افتاده و شمشيرش را شكستند ، و أبو سفيان نزد علىّ عليه الصّلاة و السّلام آمده و گفت : اى أبو الحسن ، اگر اراده كنى تمام مدينه را پر از سواره نظام و جنگجو مىكنم