پسر بچّهء كم سنّ و سالى از منزل خارج شد ، همه از هيبت او برخاستند ، أبو حنيفه از همراهش پرسيد :
اى پسر مسلم ، آن كيست ؟ گفت : فرزند او موسى است . گفت : بخدا مقابل شيعيانش با او مقابله كنم ، عبد الله گفت : آرام ! هرگز نتوانى .
گفت : بخدا كه اين كنم ، سپس رو بجانب حضرت كاظم عليه السّلام كرده و گفت : اى پسر ، فرد غريبى كه به شهرتان آمده كجا قضاى حاجت كند ؟
فرمود : پنهان در پشت ديوار ، و پرهيز كند از ديد همسايه و كنار رودها و محلّ ريزش ميوهء درختان ، و رو به قبله و پشت بدان نباشد ، و ديگر هرجا كه خواست قضاى حاجت كند .
أبو حنيفه پرسيد : اى پسر گناه از چه كسى صادر مىشود ؟
فرمود : اى شيخ ، از سه حال خارج نيست : يا از خداوند صادر و بنده در آن نقشى ندارد ، كه اين در خور حكيم نيست كه بنده اش را به گناهى كه نكرده مؤاخذه كند .
و يا از بنده است و خدا ، و خدا شريك قوىتر است و شايسته نيست كه شريك بزرگ ،
كوچك را به گناهش مؤاخذه نمايد .
و يا گناه فقط از بنده صادر مىشود و از خدا نيست ، پس اگر خداوند بخواهد عفو مىكند و اگر بخواهد عقوبت مىنمايد .
عبد الله گفت : أبو حنيفه چنان خفقانى گرفت گويا سنگى قورت داده ! ! .
به أبو حنيفه گفتم : مگر نگفتم متعرّض اولاد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله نشو ، و در اين باره شاعر مىگويد :
كارهاى ما كه بدانها سرزنش مىشويم از اين سه معنى كه مىگويم خارج نيست :
يا كار خالق ما است ، در اين صورت از همان اوان خلقت سرزنش از ما ساقط شده ، يا او با ما در اين كردار مذموم شريك است در اين صورت آنچه از ملامت و سرزنش گريبان ما را مىگيرد بدو نيز خواهد رسيد .
يا خالق را در آن جنايت گناهى نيست و آن تنها بر گردن فاعل آن است .
270 - علىّ بن يقطين گويد : منصور دوانيقى خليفهء عبّاسى به يقطين دستور حفر چاهى در قصر عبادى داد ، و او پيوسته مشغول حفر اين چاه بود تا منصور مرد ولى به
آبى نرسيد ، پس خبر به مهدى عبّاسى رسيد و او نيز دستور داد : تا ابد آن چاه را حفر كنيد تا به آب رسيد هر چند تمام بيت المال را صرف آن كنم ! .
راوى گويد : يقطين برادرش أبو موسى را مأمور حفر چاه نمود ، او نيز مدام چاه را حفر نمود تا اينكه يك سوراخى در لايههاى پايينى زمين كندند كه از داخل آن بويى به مشام مىرسيد ، آنان را هول برداشته و أبو موسى را خبر دار نمودند .
او گفت : مرا به پايين بريد ، او را به پايين كشاندند و دهنهء چاه چهل ذراع در چهل ذراع بود ، پس در محمل نشست و پايين كشيده شد ، وقتى در عمق چاه قرار گرفت او را ترس گرفت و انعكاس صداى باد را در پايين آن شنيد ، پس دستور داد تا آن سوراخ را كندند تا به اندازهء يك درب بزرگ شد ، سپس دو نفر در محمل نشسته و پايين رفتند ، و به آن دو گفت : خبرى از آنجا برايم بياوريد تا بدانم آن چيست ؟
راوى گويد : آن دو سرازير شده و مدّت زمانى مكث كردند ، سپس طناب را تكان داده و بالا كشيده شدند ، أبو موسى به آن دو گفت : چه ديديد ؟
گفتند : امر بزرگى ! مردان و زنان و خانهها و ظروف و جنس و متاع بسيار ، همه به
سنگ مسخ شده بودند ، امّا مردان و زنان لباسها بر تن داشتند ، ولى در حالت نشسته و خوابيده و تكيه داده ، و وقتى به آنها دست زديم ، لباسهاشان مانند گرد پراكنده شد ، و در آنجا منازل برپايى بود ! با شنيدن اين مطالب أبو موسى مطلب را به مهدىّ مكتوب نمود و مهدىّ نيز با ارسال نامه اى به مدينه از امام موسى بن جعفر عليهما السّلام خواست تا نزد او رود ، امام عليه السّلام با شنيدن ماجرا بشدّت گريست و فرمود : اى أمير المؤمنين ، آنان الباقى قوم عاد مىباشند ، خداوند بر ايشان غضب نمود و زمين همه را بلعيد ، آنان أصحاب أحقافاند .
راوى گويد : مهدىّ گفت : اى أبو الحسن ! أحقاف چيست ؟ فرمود : رمل و ريگ[1].
271 - از أبو أحمد هانى بن محمّد در حديثى مرفوع نقل شده كه امام كاظم عليه السّلام فرمود : زمانى كه بر هارون وارد شدم سلام كردم ، و او جوابم را داد سپس گفت : اى موسى
[1]احقاف همان ريگستان يا شنهاى روان است ، برخى معتقدند كه نقشهء جزيرة العرب نشان مىدهد كه احقاف در جنوب آن جزيره مىباشد و در روزگار گذشته مسكن قوم عاد بوده كه حضرت هود بر آنان مبعوث شد ، و با مراجعه به حالات هود در قرآن ، خواهيم ديد كه در آن روزگار احقاف سرزمينى آباد و پر حاصل بوده و اكنون جز بيابان خشك و غير مسكون نيست . و در محلّ دقيق آن اختلاف مىباشد ، كه در بحار ج 11 ص 356 موارد آن ذكر شده است .
ابن جعفر ؛ آيا اين مملكت دو خليفه دارد كه نزد هر كدام مالياتى جداگانه گرد آيد ؟
گفتم : يا أمير المؤمنين ، شما را به خدا قسم مبادا گناه مرا بر دوش كشى و سخنان ياوه اى كه عليه ما گفته مىشود را از دشمنان قبول كنى ، شما خوب مىدانى كه از زمان وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله تا حال ، بر ما دروغ بسته و به ما افتراء زدهاند ، اكنون اگر به حرمت نسبت قوم و خويشى كه داريم اجازه دهى حديثى از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را كه از پدرانم بمن رسيده برايت نقل مىكنم ، هارون گفت : اجازه مىدهم ، آن حضرت نيز با اتّصال سند به پدرانش گفت : رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمودهاند : « هر گاه دو خويشاوند يك ديگر را لمس كنند ، حسّ خويشاوندى به هيجان آمده و بيدار مىشود » ، حال ، قربانت گردم ، تو نيز دستت را به دست من بده ! گفت : نزديكتر بيا ، نزديك شدم ، او دستم را گرفته سپس مرا در بر گرفت و زمانى در آغوش خود نگاه داشته سپس رها ساخت و گفت : موسى ! بنشين ، راحت باش ، مسأله اى پيش نيامده . من در چشمانش نگريستم ديدم پر از اشك شده سپس به خود آمدم ، هارون گفت : تو و جدّ بزرگوارت راست گفتيد ، خون و رگهايم چنان به جوش آمد
كه دلرحمى و نرمخويى تمام وجودم را گرفت بطورى كه ديدگانم پر از اشك گرديد ، مدّتها است كه مسائلى در وجودم مرا به خود سرگرم ساخته و قصد دارم در بارهء آنها از شما سؤالاتى كنم ، و تا بحال از كسى آن سؤالات را نكردهام ، در صورت پاسخ رهايت مىكنم و سعايت كسى را در باره ات نخواهم پذيرفت . زيرا به من گفتهاند كه شما تا حال دروغ نگفته اى ، پس جواب پرسشهايم را به من راست بگو .
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : آنچه را بدانم و تو نيز به من امان دهى پاسخى خواهم داد .
هارون گفت : شما در امانى بشرط آنكه راست بگويى و تقيّه - كه شما فرزندان فاطمه بدان شهرهايد - را ترك كنى .
گفتم : آنچه أمير المؤمنين مىخواهند بپرسند .
هارون گفت : مگر ما و شما همگى شاخ و برگ يك درخت و از نسل عبد المطَّلب نيستيم ، ما فرزندان عبّاس و شما فرزندان أبو طالب ، و اين دو عموى پيامبر صلَّى الله عليه و آله بودهاند ، و نسبت آن دو به پيغمبر يكسان است ، پس ديگر شما چه برترى نسبت به ما داريد ؟
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : نسبت قرب ما بيشتر است . هارون گفت : آن چگونه است ؟
گفتم : زيرا عبد الله و أبو طالب از يك پدر و مادر بودند ولى جدّ شما ؛ عبّاس از مادر عبد الله و أبو طالب نبود .
هارون گفت : ادّعاى شما مبنى بر اينكه وارث پيامبر خدا صلَّى الله عليه و آله هستيد چيست در حالى كه زمان وفات آن حضرت صلَّى الله عليه و آله أبو طالب فوت كرده و عبّاس عموى آن حضرت در حيات بود ، و همه مىدانيم با وجود عمو ، عموزادگان را در ارث بهره اى نيست ؟
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : چنانچه أمير المؤمنين صلاح بدانند مرا از پاسخ بدين سؤال معاف دارند و جز اين موضوع هر مطلب ديگرى را كه بخواهند ، مطرح كنند .
هارون گفت : نه ممكن نيست بايد جواب دهى .
گفتم : پس امان بده ، گفت : پيش از آغاز كلام به تو امان داده بودم ، گفتم : بر نظر علىّ با وجود فرزند صلبىّ - دختر يا پسر - هيچ كس جز پدر و مادر و همسر سهمى نمىبرد ، و آن حضرت ؛ با وجود اولاد هيچ سهمى از ارث را براى عمو قائل نبود ، و در كتاب خدا نيز چنين مطلبى نيامده ، البتّه تيم و عدىّ[1]و بنى اميّه از روى نظر شخصى و بدون حقيقت و دليل و مدركى از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ، « عمو را پدر حساب داشته »
[1]تيم و عدىّ نام دو قبيله است كه كنايه از أبو بكر و عمر دارد .
و از جملهء ورّاث دانستهاند . و همچنين علمايى نظر و فتواى علىّ عليه السّلام را قبول نموده و فتاوى ايشان بر خلاف نظرات آنها ( أبو بكر و عمر و بنى أميّه ) مىباشد ، يكى نوح بن - درّاج[1]است كه در اين مسأله ، قائل به رأى علىّ بن أبى طالب عليه السّلام است ، و بنا بر همين رأى نيز حكم و فتوى داده ، و شما نيز او را حاكم بصره و كوفه نموديد ، و او نيز بهمين منوال قضا و داورى كرد ، و چون خبر او به أمير المؤمنين ( شايد هارون يا مهدىّ عبّاسىّ مراد باشد ) رسيد و طبق دستور ، او و مخالفينش از جمله سفيان ثورىّ[2]و ابراهيم مدنىّ[3]و فضيل بن عياض را حاضر كردند ، و همگى شهادت دادند كه اين نظر ، نظر حضرت علىّ عليه السّلام در اين مسأله مىباشد ، و بنا بر نظر عالمى حجازى كه اين ماجرا را براى
[1]وى عهده دار قضاء و داورى در حكومت عبّاسيون بود ، و به جهت اينكه رأى و نظر حضرت أمير عليه السّلام را بر ساير صحابه ترجيح مىداد مورد بغض و كينهء سايرين قرار داشت ، و در رجال عامّه او را بشدّت كوبيده و تضعيف نمودهاند . او برادر جميل بن درّاج است همو كه از بزرگان و ثقات أصحاب امام صادق و امام كاظم عليهما السّلام و از أصحاب اجماع مىباشد .
[2]ظاهراً لفظ « ثورى » از اضافات نسخه برداران است ، چون او در سال 161 از دنيا رفته ، و خلافت هارون از سال 170 به بعد است ، و دستگيرى امام كاظم عليه السّلام نيز در سال 179 ، پس مراد از سفيان بايد سفيان بن عيينه باشد كه در آن وقت حيات داشته است .
[3]او إبراهيم بن محمّد بن أبى يحيى است كه در سال 184 از دنيا رفته ، أهل سنّت او را به جهت ميل به أهل بيت و تشيّع ؛ رافضى دانسته و كوبيدهاند .