سنگ مسخ شده بودند ، امّا مردان و زنان لباسها بر تن داشتند ، ولى در حالت نشسته و خوابيده و تكيه داده ، و وقتى به آنها دست زديم ، لباسهاشان مانند گرد پراكنده شد ، و در آنجا منازل برپايى بود ! با شنيدن اين مطالب أبو موسى مطلب را به مهدىّ مكتوب نمود و مهدىّ نيز با ارسال نامه اى به مدينه از امام موسى بن جعفر عليهما السّلام خواست تا نزد او رود ، امام عليه السّلام با شنيدن ماجرا بشدّت گريست و فرمود : اى أمير المؤمنين ، آنان الباقى قوم عاد مىباشند ، خداوند بر ايشان غضب نمود و زمين همه را بلعيد ، آنان أصحاب أحقافاند .
راوى گويد : مهدىّ گفت : اى أبو الحسن ! أحقاف چيست ؟ فرمود : رمل و ريگ[1].
271 - از أبو أحمد هانى بن محمّد در حديثى مرفوع نقل شده كه امام كاظم عليه السّلام فرمود : زمانى كه بر هارون وارد شدم سلام كردم ، و او جوابم را داد سپس گفت : اى موسى
[1]احقاف همان ريگستان يا شنهاى روان است ، برخى معتقدند كه نقشهء جزيرة العرب نشان مىدهد كه احقاف در جنوب آن جزيره مىباشد و در روزگار گذشته مسكن قوم عاد بوده كه حضرت هود بر آنان مبعوث شد ، و با مراجعه به حالات هود در قرآن ، خواهيم ديد كه در آن روزگار احقاف سرزمينى آباد و پر حاصل بوده و اكنون جز بيابان خشك و غير مسكون نيست . و در محلّ دقيق آن اختلاف مىباشد ، كه در بحار ج 11 ص 356 موارد آن ذكر شده است .
ابن جعفر ؛ آيا اين مملكت دو خليفه دارد كه نزد هر كدام مالياتى جداگانه گرد آيد ؟
گفتم : يا أمير المؤمنين ، شما را به خدا قسم مبادا گناه مرا بر دوش كشى و سخنان ياوه اى كه عليه ما گفته مىشود را از دشمنان قبول كنى ، شما خوب مىدانى كه از زمان وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله تا حال ، بر ما دروغ بسته و به ما افتراء زدهاند ، اكنون اگر به حرمت نسبت قوم و خويشى كه داريم اجازه دهى حديثى از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را كه از پدرانم بمن رسيده برايت نقل مىكنم ، هارون گفت : اجازه مىدهم ، آن حضرت نيز با اتّصال سند به پدرانش گفت : رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمودهاند : « هر گاه دو خويشاوند يك ديگر را لمس كنند ، حسّ خويشاوندى به هيجان آمده و بيدار مىشود » ، حال ، قربانت گردم ، تو نيز دستت را به دست من بده ! گفت : نزديكتر بيا ، نزديك شدم ، او دستم را گرفته سپس مرا در بر گرفت و زمانى در آغوش خود نگاه داشته سپس رها ساخت و گفت : موسى ! بنشين ، راحت باش ، مسأله اى پيش نيامده . من در چشمانش نگريستم ديدم پر از اشك شده سپس به خود آمدم ، هارون گفت : تو و جدّ بزرگوارت راست گفتيد ، خون و رگهايم چنان به جوش آمد
كه دلرحمى و نرمخويى تمام وجودم را گرفت بطورى كه ديدگانم پر از اشك گرديد ، مدّتها است كه مسائلى در وجودم مرا به خود سرگرم ساخته و قصد دارم در بارهء آنها از شما سؤالاتى كنم ، و تا بحال از كسى آن سؤالات را نكردهام ، در صورت پاسخ رهايت مىكنم و سعايت كسى را در باره ات نخواهم پذيرفت . زيرا به من گفتهاند كه شما تا حال دروغ نگفته اى ، پس جواب پرسشهايم را به من راست بگو .
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : آنچه را بدانم و تو نيز به من امان دهى پاسخى خواهم داد .
هارون گفت : شما در امانى بشرط آنكه راست بگويى و تقيّه - كه شما فرزندان فاطمه بدان شهرهايد - را ترك كنى .
گفتم : آنچه أمير المؤمنين مىخواهند بپرسند .
هارون گفت : مگر ما و شما همگى شاخ و برگ يك درخت و از نسل عبد المطَّلب نيستيم ، ما فرزندان عبّاس و شما فرزندان أبو طالب ، و اين دو عموى پيامبر صلَّى الله عليه و آله بودهاند ، و نسبت آن دو به پيغمبر يكسان است ، پس ديگر شما چه برترى نسبت به ما داريد ؟
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : نسبت قرب ما بيشتر است . هارون گفت : آن چگونه است ؟
گفتم : زيرا عبد الله و أبو طالب از يك پدر و مادر بودند ولى جدّ شما ؛ عبّاس از مادر عبد الله و أبو طالب نبود .
هارون گفت : ادّعاى شما مبنى بر اينكه وارث پيامبر خدا صلَّى الله عليه و آله هستيد چيست در حالى كه زمان وفات آن حضرت صلَّى الله عليه و آله أبو طالب فوت كرده و عبّاس عموى آن حضرت در حيات بود ، و همه مىدانيم با وجود عمو ، عموزادگان را در ارث بهره اى نيست ؟
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : چنانچه أمير المؤمنين صلاح بدانند مرا از پاسخ بدين سؤال معاف دارند و جز اين موضوع هر مطلب ديگرى را كه بخواهند ، مطرح كنند .
هارون گفت : نه ممكن نيست بايد جواب دهى .
گفتم : پس امان بده ، گفت : پيش از آغاز كلام به تو امان داده بودم ، گفتم : بر نظر علىّ با وجود فرزند صلبىّ - دختر يا پسر - هيچ كس جز پدر و مادر و همسر سهمى نمىبرد ، و آن حضرت ؛ با وجود اولاد هيچ سهمى از ارث را براى عمو قائل نبود ، و در كتاب خدا نيز چنين مطلبى نيامده ، البتّه تيم و عدىّ[1]و بنى اميّه از روى نظر شخصى و بدون حقيقت و دليل و مدركى از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ، « عمو را پدر حساب داشته »
[1]تيم و عدىّ نام دو قبيله است كه كنايه از أبو بكر و عمر دارد .
و از جملهء ورّاث دانستهاند . و همچنين علمايى نظر و فتواى علىّ عليه السّلام را قبول نموده و فتاوى ايشان بر خلاف نظرات آنها ( أبو بكر و عمر و بنى أميّه ) مىباشد ، يكى نوح بن - درّاج[1]است كه در اين مسأله ، قائل به رأى علىّ بن أبى طالب عليه السّلام است ، و بنا بر همين رأى نيز حكم و فتوى داده ، و شما نيز او را حاكم بصره و كوفه نموديد ، و او نيز بهمين منوال قضا و داورى كرد ، و چون خبر او به أمير المؤمنين ( شايد هارون يا مهدىّ عبّاسىّ مراد باشد ) رسيد و طبق دستور ، او و مخالفينش از جمله سفيان ثورىّ[2]و ابراهيم مدنىّ[3]و فضيل بن عياض را حاضر كردند ، و همگى شهادت دادند كه اين نظر ، نظر حضرت علىّ عليه السّلام در اين مسأله مىباشد ، و بنا بر نظر عالمى حجازى كه اين ماجرا را براى
[1]وى عهده دار قضاء و داورى در حكومت عبّاسيون بود ، و به جهت اينكه رأى و نظر حضرت أمير عليه السّلام را بر ساير صحابه ترجيح مىداد مورد بغض و كينهء سايرين قرار داشت ، و در رجال عامّه او را بشدّت كوبيده و تضعيف نمودهاند . او برادر جميل بن درّاج است همو كه از بزرگان و ثقات أصحاب امام صادق و امام كاظم عليهما السّلام و از أصحاب اجماع مىباشد .
[2]ظاهراً لفظ « ثورى » از اضافات نسخه برداران است ، چون او در سال 161 از دنيا رفته ، و خلافت هارون از سال 170 به بعد است ، و دستگيرى امام كاظم عليه السّلام نيز در سال 179 ، پس مراد از سفيان بايد سفيان بن عيينه باشد كه در آن وقت حيات داشته است .
[3]او إبراهيم بن محمّد بن أبى يحيى است كه در سال 184 از دنيا رفته ، أهل سنّت او را به جهت ميل به أهل بيت و تشيّع ؛ رافضى دانسته و كوبيدهاند .
ايشان نقل كرد ، أمير المؤمنين ( هارون يا مهدىّ عبّاسى ) به آنان گفته است : علَّت فتوا ندادن شما به اين مطلب چيست با اينكه نوح بن درّاج همين گونه داورى كرده و حكم نموده است ؟
و ايشان در پاسخ گفتهاند : نوح بن درّاج جرأت بيان داشت ولى ما ترسيديم .
و أمير المؤمنين نيز با توجّه به سخن علماى سلف أهل سنّت كه از پيامبر صلَّى الله عليه و آله حديث : « بهترين قاضى در بين شما علىّ است » را نقل نمودهاند ، داورى و قضاى نوح را امضاء نمودهاند ، و همچنين خود عمر بن خطَّاب نيز گفته است : « برترين قاضى در ميان ما فقط علىّ است » . و « قضاء » اسمى است جامع كه مشمول همهء اوصاف نيك و پسنديده مىشود ، چرا كه همهء الفاظى كه پيامبر صلَّى الله عليه و آله در مدح أصحاب و ياران خود استفاده فرموده ، همچون : قراءت قرآن و پرداخت واجبات و علم ؛ همگى داخل در امر « قضاء » مىباشد[1].
هارون گفت : بيشتر توضيح دهيد اى موسى ! امام عليه السّلام فرمود : گفتم : آدمى با شركت در هر مجلسى در امان و مورد احترام است و بويژه مجلس شما ! هارون گفت : مانعى ندارد ( خطرى متوجّه شما نخواهد بود ) .
[1]يعنى : بهترين قاضى كسى است كه تمام اين اوصاف پسنديده در او گرد آمده باشد .
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : دليل ديگر در عدم ارث بردن عبّاس اين است كه خود رسول خدا صلَّى الله عليه و آله جماعتى كه به مدينه مهاجرت نكرده و در مكَّه باقى ماندند را هيچ ولايتى بر ايشان قائل نشد[1].
هارون گفت : دليل شما در اين مطلب چيست ؟
گفتم : آيهء شريفهء : « و كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نكردند شما را از دوستى و پيوند با آنان هيچ نيست تا هجرت كنند - انفال : 72 » ، و عمويم عبّاس هجرت نكرد .
هارون گفت : سؤالى از تو دارم اى موسى ، آيا تا حال اين مطلب را به كسى از دشمنان ما گفته اى ؟ يا براى كسى از فقهاء در اين مورد چيزى بيان داشته اى ؟
[1]آن حضرت ميان هر كدام از مهاجرين و انصار پيمان اخوّت و برادرى دينى برقرار فرمود و مقرّر داشت كه هر دو برادر دينى هستند ، هر چند با هم قوم و خويش نباشند ، از يك ديگر ارث ببرند ولى اين مطلب شامل افراد غير مهاجر نمىشد ، و حضرت در ادامه به آيهء كريمهء * ( إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا - الآية ) * استناد مىفرمايد ، و خداوند با اين بيان ضمن برقرار نمودن يك رابطهء خاصّ ميان انصار و مهاجرين آنان را همچون خويش و قوم يك ديگر مىنمايد ، كه از هم ارث هم مىبرند ، و بعبارتى ديگر آنان را يكپارچه و يك رنگ مىنمايد ، و در ادامهء آيهء مباركه خداوند افرادى كه مهاجرت نكردهاند را از اين پيوند خصوصاً ارث بردن محروم داشته و منع مىفرمايد . و عبّاس بن عبد المطَّلب مشمول مطالب فوق نمىشود .
گفتم : البتّه كه نه . و كسى تا حال جز خود أمير در اين باره از من پرسش نكرده بود .
هارون گفت : علَّت اينكه به همه ( از سنّى و شيعه ) اجازه مىدهيد كه شما را منتسب به رسول خدا صلَّى الله عليه و آله دانسته و بگويند : « اى فرزندان رسول خدا » با اينكه شما فرزندان علىّ مىباشيد ، و آدمى تنها به پدر خود نسبت داده مىشود ، و فاطمه تنها ظرف است ، و پيامبر تنها جدّ مادرى شما است ؟
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : اى أمير ، اگر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله زنده شوند ، و دخت شما را خواستگارى فرمايند آيا به آن حضرت پاسخ مثبت خواهيد داد ؟
هارون گفت : سبحان الله ! چرا پاسخ مثبت ندهم ، بلكه با اين عمل بر همهء عرب و عجم و قريش افتخار مىكنم .
امام عليه السّلام فرمود : گفتم : ولى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله نه از دختر من خواستگارى كند و نه من دخت خود را به ازدواج او در خواهم آورد ، گفت : براى چه ؟ گفتم : زيرا آن حضرت پدر من است و پدر شما نيست ! هارون به وجد آمده و گفت : آفرين موسى ! سپس گفت : علَّت اينكه خود را نسل و ذرّيّهء پيامبر مىخوانيد چيست ؛ با اينكه آن حضرت از خود نسلى باقى نگذاشت ( يعنى فرزند پسر نداشت ) و نسل آدمى از فرزندان پسر است نه فرزندان دختر ، و شما اولاد دختر مىباشيد در حالى كه دختر نسل ندارد ؟ !