بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 373


ولى ظاهر در مورد ما مردمان به كسى گفته مىشود كه وجودش بارز و آشكار بوده ، به وسيلهء حدّ و وصفش معلوم باشد ، پس اسم مشترك است ولى معنى متفاوت .
و امّا باطن ، به معنى « درون اشياء بودن » نيست ، به اين معنى كه درون اشياء غور و نفوذ كند . بلكه به اين معنى است كه به درون اشياء اطَّلاع و آگاهى دارد و تدبير آن به دست اوست ، مثل اينكه گفته مىشود : « أبطنته » يعنى : از آن آگاه شدم و سرّ پنهان او را دانستم . ولى « باطن » در مورد آدميان به كسى اطلاق مىشود كه به درون اشياء رفته و پنهان شود ، پس اسم مشترك است و معنى متفاوت .
فرمود : و همين گونه است تمامى نامها ، هر چند كه ما تمام آنها را در اينجا بر نشمريم .
283 - و هنگامى كه مأمون قصد داشت حضرت رضا عليه السّلام را به ولايت عهدى خود منصوب كند بنى هاشم[1]را جمع كرده به آنان چنين گفت : من قصد آن دارم پس از خود « رضا » را به خلافت برگزينم ، پس بنى هاشم بدو حسد ورزيده و گفتند : آيا مىخواهى مرد نادانى كه هيچ آشنايى با خلافت و سياست ندارد را ولىّ عهد خود كنى ؟ ! كسى را نزد او بفرست تا به اينجا بيايد


[1]منسوب به جدّ أعلايشان « هاشم بن عبد مناف » شده‌اند و گر نه صحيحتر « بنى عبّاس » مىباشد ، همچنان كه از فحواى كلام بخوبى مشخّص است .


صفحه 374


و نمونه هايى از جهات او را كه دليل خوبى او خواهد بود ببينى !
مأمون نيز حضرت را فراخواند ، آنان گفتند : اى ابو الحسن ! به منبر برو و ما را راهنمايى كن تا خداوند را بطور صحيحى شناخته و بر اساس آن عبادت نماييم .
حضرت به منبر رفته ، و سر به زير داشته و بىآنكه سخنى گويد مدّتى به همان حال جلوس نمود ، سپس حركتى كرده از جاى برخاسته و راست ايستاده و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر اكرم و أهل بيتش فرمود :
مرحلهء نخست در عبادت خدا ، شناخت و معرفت اوست ، و اساس و پايهء معرفت خداوند توحيد و يگانگى اوست ، و اساس و قوام توحيد اين است كه صفات را از ذات خداوند منتفى بدانيم ، زيرا عقل انسان خود شهادت مىدهد كه هر چه كه از صفت و موصوفى تركيب شده باشد ، مخلوق است ، و هر مخلوقى نيز خود گواهى مىدهد كه خالق و سازنده اى دارد كه نه صفت است و نه موصوف ، و هر صفت و موصوفى پيوسته بايد با هم همراه باشند ، و همراهى دو چيز باهم ، علامت حادث بودن آنها است ، و حادث بودن هم با ازلى بودن منافات دارد ، پس كسى كه بخواهد ذات خدا را با تشبيه نمودن او به مخلوقاتش بشناسد ، در واقع خدا را نشناخته است ، و كسى كه بخواهد كنه ذات خدا را دريابد ، در واقع قائل به توحيد نيست ، و كسى كه براى او مثل و مانند قائل شود ، به حقيقت او آگاهى نيافته ،


صفحه 375


و هر كه براى او نهايتى فرض كند او را تصديق ننموده ، و كسى كه بخواهد به او اشاره كند در واقع بسوى خدا نرفته ، بلكه به سمتى ديگر توجّه نموده است ، و به موجودى ديگر اشاره كرده ، و هر كس او را تشبيه كند در واقع خداوند را قصد نكرده و هر كه براى خداوند اجزاء و ابعاض قائل شود ، در واقع در مقابل او تذلَّل و خوارى نكرده ، و هر كس بخواهد با قوّهء فكر خود او را توهّم نمايد ، در حقيقت به سراغ خدا نرفته ، هر آنچه كه به همراه نفس و ذات خود شناخته شود ، مصنوع و ساخته شده است ، و هر آنچه در چيز ديگرى غير از خود ، قائم و پا برجا باشد ، معلول است و نياز به علَّت دارد ، به وسيلهء مخلوقات و ساخته‌هاى خدا ، مىتوان بر وجود او استدلال كرد و توسّط عقل است كه معرفت و شناخت او پا مىگيرد ، و به وسيلهء فطرت ، حجّت بر مردم تمام مىشود ، آفرينش مخلوقات توسّط خداوند ، حجابى است بين او و آنها ، دورى و جدائى او از بندگانش ، مكانى و مادّى نيست بلكه تفاوت وجودى اوست با نحوهء وجود آنها ، و آغاز داشتن خلقت مخلوقات ، دليلى است براى ايشان بر اينكه خدا آغاز و ابتداء ندارد ، چون هر چيز كه آغاز و ابتداء داشته باشد ، نمىتواند آغازگر چيز ديگرى باشد ، و نيز آلات و ادوات دادن خدا به آنان دليلى است بر اينكه در خداوند آلات و ادوات وجود ندارد ، زيرا آلات و ادوات شاهد عجز و فقر صاحب آنهاست ، نامهاى او محض عبارت و تعبير است ، و افعال و كردار او مجرّد تفهّمى است ، ذات او


صفحه 376


حقيقت است و كنهش ؛ جدايى او از خلق و بقاى او حدّ و مرز ساير پديده‌ها است ، هر كس بخواهد اوصاف خدا را دريابد ، او را نشناخته ، و هر كس بخواهد با فكر خود بر او احاطه پيدا كند در واقع از او گذشته و او را پشت سر نهاده و بر چيز ديگرى احاطه پيدا كرده ، و هر كس بخواهد كنه او را دريابد به خطا رفته .
هر كس بگويد : چگونه است ؟ او را تشبيه نموده ، و هر كه بگويد : چرا و از چه راهى موجود شده ؟ در واقع براى او علَّت تصوّر كرده است ، و هر كه بگويد : از چه موقع بوده است ؟ براى او وقت و زمان تصوّر كرده ، و هر كه بگويد : در كجا قرار دارد ؟ براى او جا و مكان خيال كرده ، و هر كه بگويد : حدّش تا كجاست ؟ براى او نهايتى فرض كرده ، و هر كه بگويد : تا چه زمانى خواهد بود ؟ براى او غايت و انتهايى قرار داده ، و هر كه چنين كند بين او و ساير موجودات حدّ مشترك قرار داده ، و هر كس بين او و مخلوقاتش حدّ مشترك قرار دهد براى او اجزاء و ابعاض پنداشته ، و هر كس او را داراى اجزاء تصوّر كند او را وصف نموده ، و هر كه او را وصف نمايد ، در مورد خداوند به خطا رفته و كارش به الحاد و كفر مىانجامد .
و خداوند با تغيير يافتن مخلوقين ، تغييرى نمىكند ، كما اينكه با حدّ و حدود مخلوقين محدود نمىشود ، « أحد » است ولى نه به عنوان عدد ، ظاهر و آشكار است ولى نه به اين صورت كه قابل لمس باشد ، آشكار است ولى نه به اين معنى كه ديده شود ، باطن و پنهان است ولى نه


صفحه 377


اينكه از مخلوقات غائب باشد ، دور است ولى نه از نظر مسافت ، نزديك است ولى نه از جهت مكانى ، لطيف است ولى نه از نظر جسم ، موجود است ولى نه بعد از عدم ، فاعل است و كار انجام مىدهد ولى نه از روى اجبار ، بلكه با اختيار تامّ ، مىسنجد و تصميم مىگيرد ولى نه با نيروى فكر ، تدبير مىكند ولى نه با حركت ، اراده مىكند ولى نه با آهنگ ، مشيّت و اراده دارد ولى نه با عزم و تصميم ، درك مىكند ولى نه با آلت و وسيلهء حسّ ، مىشنود و مىبيند ولى نه با گوش و چشم و يا وسيلهء ديگر .
زمان و مكان ندارد ، چرت و پينكى و خواب او را فرا نمىگيرد ، صفات گوناگون او را محدود نمىسازد ، آلات و ادوات نيز او را مقيّد و محدود نمىكند ، او قبل از زمان بوده و قبل از عدم وجود داشته ، و ازليّت او از هر آغاز و ابتدائى فراتر بوده و از خلقت حواسّ توسّط او معلوم مىشود كه خود فاقد اين حواسّ است ، و از ايجاد عناصر معلوم مىشود كه عنصر ندارد ، و از آنچه كه بين اشياء ضدّيّت برقرار كرده دانسته مىشود كه خود ، ضدّ ندارد ، و با ايجاد مقارنه و هماهنگى بين امور ، دانسته مىشود كه قرين و هماورد ندارد ، بين نور و ظلمت ، آشكارى و گنگى ، خشكى و ترى و سرما و گرما ضدّيّت برقرار كرده ، امور نامساعد و دور از هم آنها را به دور هم جمع كرده ، و امور نزديك را از هم جدا نموده ، و پراكندگى اينها و اجتماع آنها ؛ دليلى است بر وجود پراكنده كننده و گرد آوردنده اشان ،


صفحه 378


و اين همان فرمايش خداوند عزّ و جلّ است كه فرموده : « و از هر چيزى دو گونه آفريديم ، باشد كه ياد كنيد و پند گيريد - ذاريات : 49 » ، بين هر قبل و بعدى در اين مخلوق جدايى و فرق افكند تا همه بدانند او خود ، قبل و بعد ندارد ، غرائز اين موجودات نشان مىدهد كه غريزه دهندهء به آنان ، خود غريزه ندارد ، و تفاوت آنها دليلى است بر اينكه تفاوت دهندهء به آنان ، نقصى ندارد و تفاوتى در ذاتش نيست ، زماندار بودن آنان بيانكنندهء اين واقعيّت است كه زمان دهندهء به آنان ، فاقد زمان و فراتر از آن است ، بعضى را از بعض ديگر پنهان كرده تا دانسته شود ، غير از آن مخلوقات ، حجاب ديگرى بين او و آنها نيست .
آن زمان كه مربوبى نبود ، او ربّ بود ، و آن زمان كه مملوك و مخلوقى نبود ، او مالك و مستولى بر همه چيز بود ، و آن زمان كه هيچ موجودى نبود تا معلوم واقع شود ، او عالم بود ، و آن زمانى كه مخلوق در جهان نبود ، او خالق بود ، و نيز آن زمان كه مسموعى وجود نداشت ، معناى سمع ( شنيدن ) در مورد او صادق بود ، اين طور نيست كه فقطَّ از وقتى دست به خلقت و آفرينش زد ، خالق محسوب شود ، بلكه قبل از شروع به خلقت نيز ، خالقيّت در مورد او مصداق داشته است .
چگونه مىتوان غير از اين را تصوّر كرد ؟ حال آنكه ابتداء و آغازى ندارد و نمىتوان با كلمهء « از » كه ابتداء و آغاز را نشان مىدهد او را در برخى زمانها غائب فرض كرد ، بلكه هميشه و در همهء اوقات بوده است . و كلماتى همچون « قد » كه معرّف نزديكى زمان


صفحه 379


مورد نظر به زمان ديگرى است نمىتواند نشان دهندهء نزديكى زمان او باشد ، و كلماتى مانند « لعلّ » ( به معنى شايد ) كه نشانگر احتمال و عدم قطعيّت است و در مورد مخلوق خبر از وجود مانع يا موانعى براى حصول كارى مىدهد در مورد او چنين مفهومى را نمىرساند بلكه امر و ارادهء خدا قطعىّ الحصول است . و كلمهء « متى » ( كى ؟ ، چه زمان ؟ ) اگر چه در مورد خدا بكار مىرود ولى نشان دهندهء وقت معيّنى براى او نيست ، و بكار بردن كلمهء « زمان » در مورد او به اين معنى نيست كه خداوند مظروف است و در محدودهء زمان قرار گرفته است . و نيز كاربرد كلمهء « مع » ( به معنى « با » ) در مورد او به اين معنى نيست كه خداوند با چيزى قرين و همراه است . ادوات ، امثال خود را محدود مىسازد ، و آلات ، متناسب با امثال و نظائر خويش است ، و اينها ، نه در خداوند بلكه در ساير اشياء مؤثّرند ، ابتداء زمانى داشتن ، باعث شده است كه اشياء و موجودات قديم نباشند ، و قرب زمانى داشتن ، آنها را از ازلى بودن باز داشته ، و فقدان بعضى از حالات و صفات ، آنها را از كمال دور ساخته است ، افتراق و جدائى آنها دليل و نشانهء وجود جداكنندهء آنهاست ، تباين و تفاوت آنها نشانهء وجود تفاوت دهندهء آنهاست ، خالق اشياء ، توسّط آنها ، بر عقول آدميان تجلَّى كرده . و بوسيلهء آنها ، از چشمها پنهان گرديده است ، ملاك استدلال افكار در بارهء خداوند همين اشياء و موجوداتند ، در اشياء تغييرات را قرار داده و دليلشان بر اساس اشياء است ، اقرار به وحدانيّت خود را به سبب وجود اين اشياء به آنها الهام فرموده است .
تصديق و اقرار به خداوند عزّ و جلّ توسّط عقول و انديشه صورت مىپذيرد ، و با اقرار و اعتراف به خداوند ايمان كامل مىگردد ، تا معرفت نباشد ديانت كامل نمىشود ،


صفحه 380


و تا اخلاص نباشد ، معرفت و شناخت انجام نمىگيرد ، و با اعتقاد به تشبيه ، اخلاصى در بين نخواهد بود ، و اگر كسى در مورد خداوند به صفاتى زائد بر ذات قائل شود تشبيه را نفى نكرده بلكه در واقع قائل به تشبيه شده است ، هر چيزى كه در مورد او امكان داشته باشد ، در بارهء صانعش محال و ممتنع خواهد بود ، در مورد او حركت و سكون وجود ندارد ، چگونه امكان دارد ، چيزى را كه خود ايجاد كرده ، در مورد خود او ، مصداق يابد ؟ ! يا آنچه را خودش آغاز كرده و به وجود آورده به سوى او بازگشته ، و در مورد او مصداق پيدا كند ؟ اگر چنين بود ، نقص و كاستى و كمبود در ذاتش راه مىيافت و كنهش ، از وحدت درآمده ، داراى اجزاء مىشد ، و ازلى بودن در موردش محال مىگرديد و خالق ؛ مثل مخلوق مىشد . اگر براى او پشت تصوّر شود ، مقابل و روبرو نيز تصوّر مىشود ، و اگر براى او تمام بودن فرض شود ، نقصان هم فرض مىشود ، كسى كه ، حدوث در باره اش محال نيست ، چگونه مىتواند ازلى باشد ؟ يا كسى كه ايجاد شدن در باره اش محال نباشد چگونه مىتواند ايجادكنندهء اشياء باشد ؟ اگر چنين بود نشانهء مخلوق و مصنوع بودن در او وجود مىداشت و خود آيه و نشانه مىشد نه اينكه موجودات ديگر آيه و نشانه براى او باشند .
قول محال كه مخالف حقّ و حقيقت است حجّتى در بر ندارد ، و سؤال در بارهء خدا ، فاقد جواب است ، و در غير اين صورت ، خداوند تعظيم و احترام نشده است ،