آنان گفتند : اى زادهء رسول خدا ، ما همگى بدرگاه خدا استغفار كرده و از اين گفتهء خود توبه مىكنيم ، بلكه مىگوييم - همان طور كه شما بما آموختيد - : ما محبّ شما و اولياى شمائيم ، و دشمنان دشمنان شما هستيم .
حضرت رضا عليه السّلام فرمود : آفرين و مرحبا به شما برادران و محبّينم ! بيائيد بالا ، و آنقدر آنان را به بالا خواند تا تك تكشان را در بغل گرفت ، سپس به دربان خود فرمود :
چند بار ايشان را مانع شدى ؟ گفت : شصت بار .
فرمود : به همان تعداد نزد ايشان رفته و ضمن سلام ؛ سلام مرا به ايشان برسان .
اكنون با اين استغفار و توبه همهء گناهان خود را محو و پاك ساختند ، و به جهت محبّت و موالاتشان به ما مستحقّ كرامت شدهاند ، و از حال ايشان و امور ناخورانشان تفقّد كن ؛ نفقات بسيار و احسان فراوان و هداياى بسيارى بديشان داده و زيانشان را جبران كن .
« احتجاج امام أبو جعفر ثانى محمّد بن علىّ عليهما السّلام » « در انواع مختلف از علوم دينى و مذهبى » 319 - أبو هاشم داود بن قاسم جعفرى گويد : از حضرت جواد عليه السّلام پرسيدم :
« أحد » در آيهء مباركهء * ( قُلْ هُوَ الله أَحَدٌ ) * به چه معنا است ؟
فرمود : يعنى اتّفاق همگان بر يكتايى او ، چنان كه خود فرموده : « و اگر از آنان بپرسى : چه كسى آسمانها و زمين را آفريده و آفتاب و ماه را رام گردانيده هر آينه گويند : خداى - سورهء عنكبوت : 61 » ، سپس براى او شريك و صاحبى قائل مىشوند .
پرسيدم : در بارهء آيهء : « چشمها او را درنيابد - انعام : 103 » توضيح فرماييد .
فرمود : اى أبو هاشم ، اوهام دلها دقيقتر از چشمهاى ديدگان مىباشد ، تو با وهم خود قادرى شهرهاى سند و هند و حتّى بلادى كه به آنها وارد نشدى را درك كنى ، ولى با چشمهايت قادر به درك آنها نيستى ، بنا بر اين اوهام قلب و دلها او را درك نمىكند تا چه رسد به چشمهاى ديدگان ! ! .
320 - از امام جواد عليه السّلام سؤال شد : آيا روا است بخدا گويند : او چيزى است ؟
فرمود : آرى ، با اين كار او را از حدّ ابطال ( خدايى نيست ) و حدّ تشبيه ( مانند ساختن او را به مخلوق ) خارج مىكنى[1].
321 - أبو هاشم جعفرىّ گويد : خدمت امام جواد عليه السّلام بودم كه مردى از آن حضرت پرسيد : بمن بفرماييد آيا اسماء و صفاتى كه در قرآن براى خداوند آمده ، آن اسماء و صفات ، خود پروردگار است ؟
امام فرمود : كلام تو داراى دو معنى است ، اگر مقصود تو كه مىگويى اينها خود او هستند اين است كه خدا متعدّد و متكثّر است كه خدا برتر از آنست ، و اگر مقصود تو اين است كه اين اسماء و صفات هميشگى و ازلى هستند ، ازلى بودن دو معنى دارد : نخست اگر بگويى خدا هميشه بآنها علم داشته و شايستهء آنها بوده ، صحيح است ، دوم و اگر بگويى
[1]در كتاب شريف كافى بجاى « حدّ ابطال » « حدّ تعطيل » آمده ، يعنى چون گويى خدا چيزى است اعتراف به وجودش كرده اى ؛ پس كافر و طبيعى نيستى امّا بايد بدانى كه او چيزى است بىمانند و مثل ، و در مرآة العقول گويد : « مراد به حدّ تعطيل عدم اثبات وجود يا صفات كماليّه و فعليّه و اضافيّه براى او است ، و حدّ تشبيه حكم كردن به اشتراك او با افراد ممكن الوجود در حقيقت صفات و عوارض ممكنات مىباشد » .
تصوير آنها و الفباى آنها و حروف مفردهء آنها هميشگى بوده ، پناه به خدا مىبرم كه با خداوند چيز ديگرى در ازل بوده باشد ، بلكه خدا بود و مخلوق نبود ، سپس اين نامها و اسماء و صفاترا پديد آورد تا بين او و مخلوق خود واسطه باشند و توسّط آنها به درگاه خدا تضرّع كنند و او را بپرستند و آنها همه ذكر او باشند ، خدا بود و ذكر نبود و كسى كه توسّط ذكر ياد شود همان خداوند قديم است كه هميشه بوده و اسماء و صفات همه مخلوقند ، و معانى آن و آنچه از آنها مقصود است همان خدايى است كه اختلاف و بهم پيوستگى او را سزاوار نيست ، چيزى كه جزء دارد اختلاف و بهم پيوستگى دارد ( نه خداى يگانهء يكتا ) ، و نيز نبايد گفت خدا كم است و زياد است بلكه او به ذات خود قديم است ، زيرا هر چيز كه يكتا نباشد تجزيه پذير است و خدا يكتا است و تجزيه پذير نيست و كمى و زيادى نسبت به او تصوّر نشود هر چيز كه تجزيه پذيرد و كم و زيادى نسبت به او تصوّر شود مخلوقى است كه بر خالق خويش دلالت كند ، اينكه گويى خدا توانا است خود خبر داده اى كه چيزى او را ناتوان نكند و با اين كلمه عجز را از او برداشته و ناتوانى را غير او قرار داده اى و نيز اينكه گويى خدا عالمست ، با اين كلمه جهل را از او برداشته و نادانى را غير او قرار داده اى و چون خدا همه چيز را نابود كند ، صورت تلفّظ و مفردات حروف را
هم نابود كند ، و آنكه علم و دانائيش هميشگى است هميشه باشد .
پرسيد : ( در صورت از بين رفتن الفاظ ) پس چگونه خداى خود را شنوا مىناميم ؟
فرمود : از آن جهت كه آنچه با گوش درك شود بر خدا پوشيده نيست ولى او را به گوشى كه در سر فهميده مىشود توصيف نمىكنيم ، همچنين او را بينا مىناميم از آن جهت كه آنچه با چشم درك شود مثل رنگ و شخص و غير اينها بر او مخفى و پوشيده نيست ، ولى او را به بينايى نگاه چشم وصف و تعريف نكنيم ، و نيز او را لطيف مىناميم براى آنكه به هر لطيفى ( كوچك و بزرگى ) دانا است ، مانند پشه و كوچكتر از آن ؛ و موضع راه رفتن و شعور جنسى او و مهرورزى به فرزندان او ، و سوار شدن برخى بر برخى ديگر و بردن خوردنى و آشاميدنى او براى فرزندانش در كوهها و كويرها و نهرها و خشكزارها ، از همين جا دريافتيم كه آفرينندهء پشه لطيف است بدون كيفيت ، كيفيت تنها مختصّ مخلوق است كه چگونگى دارد ، و نيز خداى خود را توانا ناميم نه از جهت قدرت مشتكوبى كه ميان مخلوق مشهور است ، اگر توانايى او قدرت مشتكوبى معمول ميان مخلوق باشد تشبيه به مخلوق مىشود و احتمال زيادت برد و آنچه احتمال زيادت برد احتمال كاهش برد
و هر چيز كه ناقص و كاست باشد قديم نباشد و چيزى كه قديم نيست عاجز است ، پس ربّ و خداى ما - تبارك و تعالى - شبه و مانند آنها نيست ، و عارى از هر ضدّ و ندّ ( شريك ) و كيفيت و نهايت و تبديلى است ، بر دلها و قلوب حرام است كه او را حمل كند ( يا : حرام است او را تشبيه كند ) و اينكه اوهام او را محدود سازد و اينكه ضمائر او را به تصوير كشد ، چه ذات اقدس الهى أجلّ و أعزّ از ادات و ابزار خلق او ، و نشانههاى مخلوق او است ، برتر است از آنچه مىگويند برترى بزرگ .
322 - ريّان بن شبيب گويد : وقتى مأمون خواست دخترش امّ الفضل را به عقد ازدواج حضرت جواد عليه السّلام درآورد جماعت عبّاسيّون با خبر شده و بر آنان بسيار گران آمد و از اين تصميم سخت ناراحت شده و ترسيدند كار آن حضرت به همان جا كشد كه كار پدرش امام رضا عليه السّلام انجاميد ، و منصب ولايتعهدى مأمون به او و بنى هاشم انتقال يابد ، از اين رو با هم گرد آمده و در اين مهمّ به بحث پرداختند و نزديكان فاميل مأمون نزد او آمده و گفتند : اى أمير المؤمنين ، شما را به خدا سوگند كه از اين تصميمى كه در بارهء تزويج ابن الرّضا گرفته اى صرف نظر كنى ، زيرا ما در هراسيم نكند منصبى كه خدا بما داده از دستمان خارج شود ، و شما با اين كار لباس عزّتى كه خدا بما پوشانده از دستمان درآورى ،
زيرا شما نيك به كينهء ديرينه و تازهء ما به اين دسته ( بنى هاشم ) واقفيد ، و به شيوهء خلفاى پيشين با اينان آگاهى كه ( بر خلاف شما ) آنان را تبعيد كرده و كوچك مىداشتند ، و ما در آن رفتارى كه شما نسبت به پدرش رضا انجام دادى در هول و هراس بوديم ، تا اينكه خود خداوند تشويش ما را از ناحيهء او برطرف فرمود ، شما را بخدا قسم مبادا دوباره ما را به اندوهى كه به تازگى از سينههاى ما رخت بسته بازگردانى ، و نظر خود را در مورد تزويج امّ الفضل از فرزند علىّ بن موسى به سوى فرد ديگرى از خانواده و دودمان بنى عبّاس كه در خور آن هستند بازگردانى ؟
مأمون به آنان گفت : امّا هر آنچه ميان شما و اولاد ابى طالب است ؛ سبب آن تنها خود شمائيد و اگر خودتان انصاف دهيد هر آينه آنان ( به خلافت ) شايسته ترند ، و امّا رفتار خلفاى گذشته نسبت به آنان كه گفتيد همانا آنان با اين عمل خود قطع رحم و خويشاوندى نمودند و از اينكه من نيز مانند ايشان مرتكب آن شوم به خدا پناه مىبرم ! و قسم بخدا من از آنچه نسبت به ولايتعهدى علىّ بن موسى الرّضا انجام دادم هيچ گونه پشيمان نيستم ، و بىترديد من خود از او درخواست نمودم كه كار خلافت را بدست گرفته و من خود آن مقام را از خود دور ساختم ، ولى او از پذيرش آن خوددارى كرد و مقدّرات الهى چنان پيش آمد كه ديديد .
و امّا اينكه من محمّد بن علىّ ( حضرت جواد عليه السّلام ) را براى دامادى خود انتخاب نمودم تنها بواسطهء برترى او با خردسالىاش در دانش و علم بر تمام علماى زمان مىباشد و براستى كه دانش او شگفت انگيز است ، و من اميد آن دارم آنچه من از او خبر دارم او خود براى تمام مردم آشكار و هويدا سازد تا همه دريابند كه نظر و رأى صواب همان است كه من در بارهء او انجام دادهام ! .
عبّاسيّون در پاسخ مأمون گفتند : گر چه رفتار و كردار اين جوان خردسال تو را به شگفتى واداشته و شيفتهء خود ساخته ولى در هر حال او كودكى است كه ميزان معرفت و فهم او اندك مىباشد ، پس او را مهلت داده و صبر كن تا عالم شده و در دانش دين فقيه گشته و دانش بجويد ، بعداً هر چه خواهى در بارهء او انجام بده ! .
مأمون گفت : واى بر شما ! من از شما به حال اين جوان آشناترم ، او از خاندانى است كه علم ايشان از جانب خدا و بستهء به دانش عميق بىانتها و الهامات پروردگار است .
پدران او پيوسته در علم دين و ادب از همگان بىنياز بوده و دست همگان از رسيدن به حدّ كمال آنان كوتاه و نيازمند به درگاه ايشان بوده است ، اگر مىخواهيد او را آزمايش كنيد تا دريابيد كه من سخن براستى گفتم و صدق كلام من بر شما هويدا گردد ؟ ! .
گفتند : ما از آزمايش او خشنوديم ، پس اجازه بفرماييد ما كسى را در حضور شما