بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 503


« احتجاج امام أبو جعفر ثانى محمّد بن علىّ عليهما السّلام » « در انواع مختلف از علوم دينى و مذهبى » 319 - أبو هاشم داود بن قاسم جعفرى گويد : از حضرت جواد عليه السّلام پرسيدم :
« أحد » در آيهء مباركهء * ( قُلْ هُوَ الله أَحَدٌ ) * به چه معنا است ؟
فرمود : يعنى اتّفاق همگان بر يكتايى او ، چنان كه خود فرموده : « و اگر از آنان بپرسى : چه كسى آسمانها و زمين را آفريده و آفتاب و ماه را رام گردانيده هر آينه گويند : خداى - سورهء عنكبوت : 61 » ، سپس براى او شريك و صاحبى قائل مىشوند .
پرسيدم : در بارهء آيهء : « چشمها او را درنيابد - انعام : 103 » توضيح فرماييد .
فرمود : اى أبو هاشم ، اوهام دلها دقيقتر از چشمهاى ديدگان مىباشد ، تو با وهم خود قادرى شهرهاى سند و هند و حتّى بلادى كه به آنها وارد نشدى را درك كنى ، ولى با چشمهايت قادر به درك آنها نيستى ، بنا بر اين اوهام قلب و دلها او را درك نمىكند تا چه رسد به چشمهاى ديدگان ! ! .


صفحه 504


320 - از امام جواد عليه السّلام سؤال شد : آيا روا است بخدا گويند : او چيزى است ؟
فرمود : آرى ، با اين كار او را از حدّ ابطال ( خدايى نيست ) و حدّ تشبيه ( مانند ساختن او را به مخلوق ) خارج مىكنى[1].
321 - أبو هاشم جعفرىّ گويد : خدمت امام جواد عليه السّلام بودم كه مردى از آن حضرت پرسيد : بمن بفرماييد آيا اسماء و صفاتى كه در قرآن براى خداوند آمده ، آن اسماء و صفات ، خود پروردگار است ؟
امام فرمود : كلام تو داراى دو معنى است ، اگر مقصود تو كه مىگويى اينها خود او هستند اين است كه خدا متعدّد و متكثّر است كه خدا برتر از آنست ، و اگر مقصود تو اين است كه اين اسماء و صفات هميشگى و ازلى هستند ، ازلى بودن دو معنى دارد : نخست اگر بگويى خدا هميشه بآنها علم داشته و شايستهء آنها بوده ، صحيح است ، دوم و اگر بگويى


[1]در كتاب شريف كافى بجاى « حدّ ابطال » « حدّ تعطيل » آمده ، يعنى چون گويى خدا چيزى است اعتراف به وجودش كرده اى ؛ پس كافر و طبيعى نيستى امّا بايد بدانى كه او چيزى است بىمانند و مثل ، و در مرآة العقول گويد : « مراد به حدّ تعطيل عدم اثبات وجود يا صفات كماليّه و فعليّه و اضافيّه براى او است ، و حدّ تشبيه حكم كردن به اشتراك او با افراد ممكن الوجود در حقيقت صفات و عوارض ممكنات مىباشد » .


صفحه 505


تصوير آنها و الفباى آنها و حروف مفردهء آنها هميشگى بوده ، پناه به خدا مىبرم كه با خداوند چيز ديگرى در ازل بوده باشد ، بلكه خدا بود و مخلوق نبود ، سپس اين نامها و اسماء و صفاترا پديد آورد تا بين او و مخلوق خود واسطه باشند و توسّط آنها به درگاه خدا تضرّع كنند و او را بپرستند و آنها همه ذكر او باشند ، خدا بود و ذكر نبود و كسى كه توسّط ذكر ياد شود همان خداوند قديم است كه هميشه بوده و اسماء و صفات همه مخلوقند ، و معانى آن و آنچه از آنها مقصود است همان خدايى است كه اختلاف و بهم پيوستگى او را سزاوار نيست ، چيزى كه جزء دارد اختلاف و بهم پيوستگى دارد ( نه خداى يگانهء يكتا ) ، و نيز نبايد گفت خدا كم است و زياد است بلكه او به ذات خود قديم است ، زيرا هر چيز كه يكتا نباشد تجزيه پذير است و خدا يكتا است و تجزيه پذير نيست و كمى و زيادى نسبت به او تصوّر نشود هر چيز كه تجزيه پذيرد و كم و زيادى نسبت به او تصوّر شود مخلوقى است كه بر خالق خويش دلالت كند ، اينكه گويى خدا توانا است خود خبر داده اى كه چيزى او را ناتوان نكند و با اين كلمه عجز را از او برداشته و ناتوانى را غير او قرار داده اى و نيز اينكه گويى خدا عالمست ، با اين كلمه جهل را از او برداشته و نادانى را غير او قرار داده اى و چون خدا همه چيز را نابود كند ، صورت تلفّظ و مفردات حروف را


صفحه 506


هم نابود كند ، و آنكه علم و دانائيش هميشگى است هميشه باشد .
پرسيد : ( در صورت از بين رفتن الفاظ ) پس چگونه خداى خود را شنوا مىناميم ؟
فرمود : از آن جهت كه آنچه با گوش درك شود بر خدا پوشيده نيست ولى او را به گوشى كه در سر فهميده مىشود توصيف نمىكنيم ، همچنين او را بينا مىناميم از آن جهت كه آنچه با چشم درك شود مثل رنگ و شخص و غير اينها بر او مخفى و پوشيده نيست ، ولى او را به بينايى نگاه چشم وصف و تعريف نكنيم ، و نيز او را لطيف مىناميم براى آنكه به هر لطيفى ( كوچك و بزرگى ) دانا است ، مانند پشه و كوچكتر از آن ؛ و موضع راه رفتن و شعور جنسى او و مهرورزى به فرزندان او ، و سوار شدن برخى بر برخى ديگر و بردن خوردنى و آشاميدنى او براى فرزندانش در كوهها و كويرها و نهرها و خشكزارها ، از همين جا دريافتيم كه آفرينندهء پشه لطيف است بدون كيفيت ، كيفيت تنها مختصّ مخلوق است كه چگونگى دارد ، و نيز خداى خود را توانا ناميم نه از جهت قدرت مشتكوبى كه ميان مخلوق مشهور است ، اگر توانايى او قدرت مشتكوبى معمول ميان مخلوق باشد تشبيه به مخلوق مىشود و احتمال زيادت برد و آنچه احتمال زيادت برد احتمال كاهش برد


صفحه 507


و هر چيز كه ناقص و كاست باشد قديم نباشد و چيزى كه قديم نيست عاجز است ، پس ربّ و خداى ما - تبارك و تعالى - شبه و مانند آنها نيست ، و عارى از هر ضدّ و ندّ ( شريك ) و كيفيت و نهايت و تبديلى است ، بر دلها و قلوب حرام است كه او را حمل كند ( يا : حرام است او را تشبيه كند ) و اينكه اوهام او را محدود سازد و اينكه ضمائر او را به تصوير كشد ، چه ذات اقدس الهى أجلّ و أعزّ از ادات و ابزار خلق او ، و نشانه‌هاى مخلوق او است ، برتر است از آنچه مىگويند برترى بزرگ .
322 - ريّان بن شبيب گويد : وقتى مأمون خواست دخترش امّ الفضل را به عقد ازدواج حضرت جواد عليه السّلام درآورد جماعت عبّاسيّون با خبر شده و بر آنان بسيار گران آمد و از اين تصميم سخت ناراحت شده و ترسيدند كار آن حضرت به همان جا كشد كه كار پدرش امام رضا عليه السّلام انجاميد ، و منصب ولايتعهدى مأمون به او و بنى هاشم انتقال يابد ، از اين رو با هم گرد آمده و در اين مهمّ به بحث پرداختند و نزديكان فاميل مأمون نزد او آمده و گفتند : اى أمير المؤمنين ، شما را به خدا سوگند كه از اين تصميمى كه در بارهء تزويج ابن الرّضا گرفته اى صرف نظر كنى ، زيرا ما در هراسيم نكند منصبى كه خدا بما داده از دستمان خارج شود ، و شما با اين كار لباس عزّتى كه خدا بما پوشانده از دستمان درآورى ،


صفحه 508


زيرا شما نيك به كينهء ديرينه و تازهء ما به اين دسته ( بنى هاشم ) واقفيد ، و به شيوهء خلفاى پيشين با اينان آگاهى كه ( بر خلاف شما ) آنان را تبعيد كرده و كوچك مىداشتند ، و ما در آن رفتارى كه شما نسبت به پدرش رضا انجام دادى در هول و هراس بوديم ، تا اينكه خود خداوند تشويش ما را از ناحيهء او برطرف فرمود ، شما را بخدا قسم مبادا دوباره ما را به اندوهى كه به تازگى از سينه‌هاى ما رخت بسته بازگردانى ، و نظر خود را در مورد تزويج امّ الفضل از فرزند علىّ بن موسى به سوى فرد ديگرى از خانواده و دودمان بنى عبّاس كه در خور آن هستند بازگردانى ؟
مأمون به آنان گفت : امّا هر آنچه ميان شما و اولاد ابى طالب است ؛ سبب آن تنها خود شمائيد و اگر خودتان انصاف دهيد هر آينه آنان ( به خلافت ) شايسته ترند ، و امّا رفتار خلفاى گذشته نسبت به آنان كه گفتيد همانا آنان با اين عمل خود قطع رحم و خويشاوندى نمودند و از اينكه من نيز مانند ايشان مرتكب آن شوم به خدا پناه مىبرم ! و قسم بخدا من از آنچه نسبت به ولايتعهدى علىّ بن موسى الرّضا انجام دادم هيچ گونه پشيمان نيستم ، و بىترديد من خود از او درخواست نمودم كه كار خلافت را بدست گرفته و من خود آن مقام را از خود دور ساختم ، ولى او از پذيرش آن خوددارى كرد و مقدّرات الهى چنان پيش آمد كه ديديد .


صفحه 509


و امّا اينكه من محمّد بن علىّ ( حضرت جواد عليه السّلام ) را براى دامادى خود انتخاب نمودم تنها بواسطهء برترى او با خردسالىاش در دانش و علم بر تمام علماى زمان مىباشد و براستى كه دانش او شگفت انگيز است ، و من اميد آن دارم آنچه من از او خبر دارم او خود براى تمام مردم آشكار و هويدا سازد تا همه دريابند كه نظر و رأى صواب همان است كه من در بارهء او انجام داده‌ام ! .
عبّاسيّون در پاسخ مأمون گفتند : گر چه رفتار و كردار اين جوان خردسال تو را به شگفتى واداشته و شيفتهء خود ساخته ولى در هر حال او كودكى است كه ميزان معرفت و فهم او اندك مىباشد ، پس او را مهلت داده و صبر كن تا عالم شده و در دانش دين فقيه گشته و دانش بجويد ، بعداً هر چه خواهى در بارهء او انجام بده ! .
مأمون گفت : واى بر شما ! من از شما به حال اين جوان آشناترم ، او از خاندانى است كه علم ايشان از جانب خدا و بستهء به دانش عميق بىانتها و الهامات پروردگار است .
پدران او پيوسته در علم دين و ادب از همگان بىنياز بوده و دست همگان از رسيدن به حدّ كمال آنان كوتاه و نيازمند به درگاه ايشان بوده است ، اگر مىخواهيد او را آزمايش كنيد تا دريابيد كه من سخن براستى گفتم و صدق كلام من بر شما هويدا گردد ؟ ! .
گفتند : ما از آزمايش او خشنوديم ، پس اجازه بفرماييد ما كسى را در حضور شما


صفحه 510


بياوريم تا از او مسائل فقهى و احكام اين دين را پرسش كند ، اگر جواب درست داد ما ديگر اعتراضى نداشته و بر شما خرده نخواهيم گرفت ، و استوارى و محكمى انديشهء أمير المؤمنين نزد آشنا و غريب و دور و نزديك آشكار مىگردد ، و اگر از دادن پاسخ درمانده و عاجز شد در اين صورت سخن ما روشن شود كه تنها از سر مصلحت بينى بوده .
مأمون گفت : هر زمانى كه خواستيد اين مطلب را [ در حضور من ] عملى سازيد .
آنان از نزد مأمون خارج شده و رأى همه بر اين شد كه از يحيى بن أكثم كه قاضى بزرگ آن زمان بود بخواهند تا پرسشى از امام جواد عليه السّلام نمايد كه او قادر بپاسخ آن نباشد ، و براى اين مهمّ وعدهء اموالى نفيس و وعده‌هاى فراوانى باو دادند ، آنگاه نزد مأمون آمده از او خواستند زمانى را براى اين مطلب تعيين كند كه همه در آن روز در حضور مأمون جمع شوند ، مأمون نيز روزى را براى اين مجلس تعيين نمود و در آن روز همه آمدند و يحيى بن أكثم نيز حاضر شد ، و مأمون دستور داد براى امام جواد عليه السّلام تشكى پهن كنند و دو بالش روى آن نهند ، آن حضرت كه نه سال و چند ماه داشت به مجلس آمده و ميان آن دو بالش جلوس فرمود ،