زردى و رقت است ، بعد از انزال اگر آب مرد در بالاى آب زن متمكن گردد و آب زن در ته قرار گيرد چون در اين حال غلبگى بآب رجال است فلهذا صانع مصور آن فرزند را بصورت پسر گرداند وجه تشابه و تماثل به اب و قبايل او همين است . و گاهى كه آب منى نسوان بر آب مردان زيادتى كند چنانچه آب زنان در علو قرار گيرد و آب مردان در سفل نشيند بامر خالق مصور آن فرزند بصفت دختر گردد ، وجه مشابهت فرزند تمام و مماثلت او بساير حميم و اقوام مادرى همين است .
بعد از آن رسول آخر الزمان روى بآن يهود و ساير اصحاب گرام نموده فرمود كه بآن خداى كه ايجاد فطرت من بيد علم و قدرت او منوط و مربوط است كه مرا تا بهنگام سؤال يهودى اصلا هيچ گونه اطلاع بر حقيقت حال آب نسوان و رجال نبود ، حضرت واهب متعال مرا از حقايق آن احوال بعد از سؤال يهودى مطلع بر سبيل استعجال گردانيد تا قطع ابرام و لجاج اين يهودى بدلايل و احتجاج نمايم .
چون آن يهود عاقبت نابهبود اجوبه اسئله خود استماع نمود بهمان طريق ميز خويش مراجعت فرمود ( و هو حسبى و نعم المعبود ) .
( ذكر بيان آنچه در غزوه تبوك و در غير آن مكان مثل ليلة العقبه ) از حضرت نبى السراج با منافقان لجاج از روى الزام و احتجاج واقع و سانح گشت ايضا حضرت ابى محمد الحسن بن على العسكرى عليه السّلام ميفرمايد كه كفره و فجره در ليلة العقبة قصد قتل نبى الرحمه كرده جمعى از آن گروه ابتر در آن سفر نصرت اثر ملتزمين ركاب ظفر انتساب آن سرور بودند و گروه ديگر از مرده آن منافقين بيدين از رفاقت سيد المرسلين صلى الله عليه و آله تمرد نموده قصد قتل امير المؤمنين عليه السّلام در مدينه مكين گشتند و همت بر قتل على گماشتند ، زيرا كه آن طايفهء وخيم العاقبة مكرر از حضرت سيد البشر در سفر و حضر تعريف امير المؤمنين حيدر
استماع نمودند و بدان وسيله عداوت و دشمنى آن ولى رب العزت را در قلوب محبت مسلوب خود متمكن نمودند و در فكر دفع و قتل آن سرور بودند غاية الامر فرصت نمييافتند .
تا در آن وقت كه نبى المحمود قصد غزوه تبوك نمود آن منافقين رشك و كين و نفاق خود را با رسول سيد المرسلين بواسطهء آنكه آن حضرت تعريف و توصيف بزرگى امير المؤمنين على عليه السّلام و عظمت شأن آن امام المتقين مينمود ، در خاطر ظلمت مآثر خود مضمر ميداشتند ليكن بوسيله غلبگى رسول ايزد منان بر ايشان چون آن منافقان دست تعدى و تسلط بر آن اعيان نداشتند عداوت ظاهر نمىنمودند .
و چون سيد المرسلين بحكم ارحم الراحمين به پيام جبرئيل امين امير المؤمنين على عليه السّلام را در مدينه بهشت قرين نائب مناب و جانشين خود گردانيد بموجب آنكه آن حضرت مطلع بر حسد و عداوت منافقين در حق امير المؤمنين عليه السّلام بود و ميدانست كه آن منافقان بمجرد اطلاع بر توقف امير المؤمنين در آن مكان آن را بر معنى ديگر حمل نمايند و گويند محمد ابن عم خود را بخوف آنكه مبادا در دست اعدا كشته شود در خانه نگاه داشته و ما را بجهاد مجبور ميگرداند ، فلهذا نبى الورى در مجمعى كه اكثر منافقان نيز در آن مجلس حاضر بودند فرمود :
اى معاشر المسلمين جبرئيل امين از قبل رب العالمين بنزديك من آمده ميگويد كه حضرت على الاعلى بتو سلام و دعا ميرساند و ميگويد كه رفاقت امير المؤمنين حيدر با تو اى سيد البشر در اين سفر خير اثر متمكن و ميسر نيست ، بايد كه امير المؤمنين عليه السّلام را نائب و جانشين در بلدة الامين مدينه بهشت قرين گردانى و خود بسعادت و اقبال بآن سفر مسرت آمال نهضت و اجلال نمائى .
و اگر تو اى نبى الواهب رفتن سرور غالب على بن ابى طالب عليه السّلام الملك الصائب را با اصحاب بآن سفر خير اثر انسب و اولى و اليق و احرى دانى خود بسعادت بايد كه در مدينه استقامت نمائى و على را بخير و سلامت با اصحاب امر بمسافرت فرمائى
ليكن اولى و انسب مسافرت تو اى اشرف دودمان لؤى بن غالب از مدينه و استقامت على بن ابى طالب در آن بلده با سكينه است زيرا كه من كه حضرت مهيمنم على را يكى از آن دو نفر ميدانم كه اطاعت من از روى صدق و اخلاص نمودند و هيچ احدى را بجلال و بزرگى و كثرت ثواب اين دو نفر محمد و على نميدانم .
چون رسول بيچون بحكم خداى تعالى آن ولى الله را در مدينه گذاشت و خود با اصحاب راه تبوك برداشت منافقان در شأن عاليشان على عليه السّلام سخنان فراوان گفتند چنانچه ميگفتند حضرت رسول از على خاطر ملول است بلكه رسول بيچون مرافقت على را با خود در طريق سفر ميمون نميداند و از مصاحبت على كراهيت دارد .
همان كه سيد الانام با اقبال و سعادت از مدينه بيرون رفت در آن وقت آن كفره فجره فرصت يافته در جميع محافل و مقام بتكرار آن كلام كذب التيام اشتغال داشتند و چون سخنان آن لئام بسمع امير المؤمنين عليه السّلام رسيد تاب مقالات فاسدهء آن عوام نياورده ، بناء على هذا در عقب حضرت نبى الواهب از شهر مدينه بيرون رفته بسعى تمام در طريق در سلك رفقاى آن نبى الشفيق رفيق شده ملحق مستسعد آن ركاب ظفر انتساب گرديد و آنچه از اصحاب نفاق و ارباب شقاق استماع نموده بود بسمع شريف سيد الأنبياء رسانيد .
آن حضرت فرمود : يا على چه چيز تو را در استقرار و اطمينان مدينه و توطن آن مكان مانع است ؟
على عليه السّلام گفت : يا سيد الرسل حكم شما بنا بر امر عز و جل مطاع و بنده مطيع است اما چون از آن قوم زبون چنين و چنين شنيدم خواستم كه معروض راى فيض اقتضاى شما گردانم .
رسول صلى الله عليه و آله و سلَّم فرمود : يا على تو راضى نيستى كه در نزد من مانند هارون در نزد موسى باشى و چنانچه وصى و جانشين و نايب مناب و قائم مقام موسى بود تو در نزد من برادر و ابن عم و داماد و نائب مناب و قائم مقام من باشى الا آنكه بعد از من پيغمبرى
نخواهد بود و اگر ميبود تو ميبودى ، بايد كه خاطر از طرف اهل ضلال و منافقين جمع نموده كفيل حال و تكفل امانى و آمال خود واهب متعال را دانسته مراجعت بمدينه نمائى .
آن حضرت بمجرد رخصت انصراف از آن زبدهء آل عبد مناف استرجاع به يثرب مأمن اقامت و موطن استقامت خود نمود .
اما مرده منافقين بيدين كه اتفاق بر قتل امير المؤمنين نموده بودند همواره در فكر بودند : بالاخره رأى آن قوم ابتر بر آن مقرر گشت كه معبر آن امام جن و بشر را محتفر گردانند .
لهذا در آن راه بمقدار پنجاه ذراع طولا و بيست ذراع عرضا حفر نمودند و در بالاى آن چاه خاشاك و گياه ريخته پوشانيدند و تراب قليل كه از آن حفر مرئى و ظاهر نگردد ريختند و آن راهى بود كه آن سرور را بغير آن معبر طريق و مسلك ديگر نبود و آن حفيره بغايت وسيع و عميق بود و حوالى اطراف آن محفور زمين سنگستان و پر از تودههاى ريگ روان بود .
و آن گروه ابتر معين و مقرر كرده بودند كه بعد از وقوع امام الانس و الجان در آن حفيره آن را از احجار آن مكان محشو و مليان گردانند تا آن حفيره در آن راه مشهد قتل آن ولى الله باشد .
اتفاقا روزى آن امام عليه السّلام بواسطهء انصرام و انجام امرى كه مقصد آن قدوهء انام بود ارادهء عبور از آن معبر پر خطر نمود ، چون قريب بآن محل مقرر رسيد مركب آن ولى مجيد بوى حفيره شنيده گردن خود را بركشيد و حضرت ايزد حميد نيز گردن آن مركب را آن مقدار طويل گردانيد كه لب خود را بگوش غيب سروش آن منبع فضل و هوش رسانيد و آن بىزبان در آن زمان بحكم و فرمان ايزد سبحان بنطق و بيان درآمده گفت :
يا امير المؤمنين حيدر پيش نظر شما محتضر است كه اين منافقين ابتر همگى يكسر اتفاق بر قتل تو سرور كردند و يقين كه ايزد اكبر ذات خجسته اثر بر اين حفر
مطلع و باخبر گردانيد بايد كه مراجعت بمقر عز و كرامت خود نمائى و از اين طريق پرخطر عبور و مرور ننمائى .
ولى حضرت غنى امير المؤمنين على عليه سلام الله تعالى گفت « جزاك الله من ناصح خيرا » اى دابه چنانچه تو بحكم خالق اكبر مدبر تدبير من شدى و مرا از حقايق اين حفر مطلع و مخبر گردانيدى اميد است كه از حضرت مهيمن بارى جزاى خير يابى بدرستى و راستى كه خداى تعالى تو را از صنايع و بدايع جميله خود خالى نگرداند بلكه ترا احسن مراكب و بهترين جميع انواع آن گرداند .
اما چون آن قائل قول لو كشف و صاحب سر من عرف بدان مكان محفور مشرف گرديد في الفور دابه از خوف وقوع در آن حفر مستور سر از مرور و عبور بازداشت و همان جا توقف نمود .
حضرت امير المؤمنين على فرمود كه اى دابه بحكم حضرت اله روى بسير و سلوك راه آر و تأنى و توقف در مسير روا مدار كه حضرت آفريدگار احد ما و تو را صحيح و سالم بمقصد رساند ، زيرا كه قادر مجيب ذات و شأن ترا بغايت الغايت بديع و عجيب گردانيد و خداى تعالى و تقدس كه ترا از صنايع اقدس خود اختراع و ايجاد نمود يقين ما و ترا از وقوع در اين حفيره نجات داده از اين بليه مطلق العنان و آزاد خواهد فرمود .
در آن ساعت آن دابه به رفتن مبادرت و مسارعت نمود في الفور عز و جل خس و خاشاك و گياه آن ره محفور را بغايت سخت و استوار و محكم و برقرار داشته و آن محفور مثل زمين صليب غير منفور گرديد تا آن ولى رب غفور از آن مكان محفور عبور و مرور نمود .
باز آن فرس بامر واجب تعالى و تقدس گردن خود را دراز گردانيد تا لب خود را بگوش آن امام با فضل و هوش رسانيد و گفت : يا امير المؤمنين على حضرت رب العالمين شما را بسيار بسيار گرامى و با تمكين گردانيد چون شما را از اين حفر خاوى
گذرانيد .
ولى رب غفور فرمود كه اى دابه عبور و مرور ما و تو از معبر پر خطر و مكان بليت اثر محض از عنايت بيغايت ايزد اكبر و از واسطهء آن نصيحت معبر تو بود كه بمن كردى .
پس آنگاه ولى الله روى فرس بجانب كفل كه مقابل آن معبر پر خطر بود بگردانيد و با جمعى از اصحاب كه در طريق سير و سلوك آن در خدمت آن ولى ايزد شفيق مستفيض و رفيق بودند كه بعضى آن گروه در خلف آن امام و طايفهاى در قدام ميبودند خطاب فرمود كه اى معشر مسلمانان حقيقت حفر اين معبر چنين و چنان است ، و امر بكاويدن آن مكان نمود .
همان كه شروع در كاويدن آن معبر نمودند در ساعت خاشاك و گياه آن راه فرو ريخت و چاه در آن معبر بغايت وسيع و پر خطر ظاهر گرديد كه احيانا اگر احدى اراده سير از آن مسير نمودى بىشبهه و گمان آن كس در آن چاه بىپايان افتادى و جان بقابض آن سپردى .
اما اصحاب و ساير قوم چون مشاهده و ملاحظه آن نمودند اظهار تعجب بسيار و فزع و هول بيشمار فرمودند ، حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام فرمود كه اى قوم ميدانيد كه اين كار از چه طايفه وخيم العاقبه بحيز اصدار و صدور يافته و اين عمل شنيع معمول كدام بىتوقع است .
اصحاب در جواب حضرت ولايتمآب گفتند كه حقا و * ( كَفى بِالله شَهِيداً ) * كه اصلا ما را اطلاع نيست كه امثال اين جرأت و حركت از كدام جماعت بىسعادت مصدر گرديد .
ولى ايزد تعالى و تقدس گفت : اى ياران الله اين فرس بوسيله اعطاى تفرس واهب اقدس به او از كيفيت اين كار و تدبير اين كردار مطلع است .
آنگاه آن امام الجن و الانس روى بفرس خطاب فرمود كه اى دابه به آن خداى
تعالى و تقدس كه جان بتو ارزانى داشته ترا صاحب حدس گردانيد كه آنچه از حقايق اين احوال بر تو ظاهر و واضح است بيان نمائى .
آن فرس بموجب قسم آن ولى ايزد مقدس گفت : يا امير المؤمنين هر گاه خداى عز و جل اراده تقدير فعل از روى الزام و احتجاج نمايد و جهال ضال قصد نقض آن افعال نمايند يا آنكه جهال ارادهء وقوع بعض افعال و ايجاد بندى از اعمال فرمايند و قادر فعال اراده نقض آن افعال نمايد در اين هر دو حال غالب قادر فعال و مغلوب طايفهء جهال آيد .
بعد از آن حيوان بنطق و بيان درآمد و گفت : اين عمل فلان و فلان و فلان است تا ذكر تمام اسامى ده نفر از اهل نفاق كه يكسر مواطاة و سازش با بيست و چهار نفر كه آنها در سفر نصرت اثر غزوهء تبوك رفيق طريق سيد البشر بواسطهء تدبير قتل آن پيغمبر جليل القدر بودند ، نمود ، و نيز تدبير آن فعل منكر در عقبه بدر كرده بودند ليك حضرت رب العالمين در پى محافظت نبى خود سيد المرسلين و ولى خود امير المؤمنين است پس بىشبهه و گمان غلبگى كافران بر قادر سبحان بموجب عقل و عرفان ارباب ايمان و ايقان محال ظاهر و عيان است .
در آن حال بعضى از اصحاب اشاره بحضرت ولايتمآب نمودند كه كتاب در آن باب بحضرت رسالتمآب نويسد و مسرعى بشتاب بخدمت نبى الوهاب فرستد .
ولى مالك السعادت فرمود كه اى اصحاب رسول ايزد خالق بخدمت نبى الحق محمد صلى الله عليه و آله و سلم اسرع و احق و اولى و اسبق است از اخبار يقين كه حضرت ارحم الراحمين پيغمبر خود سيد النبيين را از حقيقت سازش و حركت منافقين مخبر و مطلع گرداند .
در همان زمان كه امام الانس و الجان بر محبان بين و عيان ميگردانيد قضا را در همان ساعت حضرت رسالت بعقبه تبوك رسيد و بتقدير عزيز مجيد اكثر منافقان در آن مكان حاضر بودند ، چون رسول حضرت ذى الجلال بسعادت و اقبال در آن محال نمود في الحال باحضار همگى آن قوم شوم در همان مرز و بوم حكم و امر فرمود .
بعد از اجتماع منافقان بلكه ساير خلقان رسول ايزد سبحان روى مبارك به آن قوم آورده فرمود كه اينست جبرئيل امين كه از قبل حضرت اكرم الاكرمين آمده مرا از حقايق كيد منافقين كه در باب قتل ولى حضرت ارحم الراحمين امير المؤمنين انگيخته بودند اخبار و اعلان مينمايد كه آن فجره بيدين براى دفع امير المؤمنين تدبير چنين و چنين كردند ليكن قادر سبحان از مزاياى احسان خود و از عجايب معجزات و نشان چنين و چنان از آن حضرت دفع اذيت و رفع بليت نمود .
ايزد مختار آن زمين محفور را تحت سم اسب حيدر كرار محكم و استوار گردانيد تا امير المؤمنين با ساير رفقاى ايشان از سواران و پيادگان از آن مكان با جمعيت خاطر و كمال اطمينان گذشتند ، بعد از آن على بحكم و امر ايزد تعالى حكم بكاويدن آن مكان و كشف آن نمود آن حفيره و اسامى تمام جماعتى كه مرتكب آن عمل شنيعه شده بودند ظاهر فرمود .
پس از آن عز و جل از عنايت خود و كرامت على عليه السّلام زمين آن محل و مكان بنهج اصلى و هيئت اولى محشور و مليان گردانيدند و يكى از رفقاى حضرت على عليه السّلام كرة ثانيه معروض رأى فيض اقتضاى حضرت امام الورى گردانيد كه يا على سوانح و حقايق اين طريق را بتحقيق بحضرت رسول آخر الزمان مرقوم گردان و به مصحوب مسرعى بسرعت روانه ساز ، ولى ايزد بينياز فرمود كه جواب اين كلام را سابقا بشما اعلام نمودم كه رسول ملك تعالى شأنه بحضرت سيد الورى اسرع از رسول و مسرع من است و كتابت ايزد خالق او برسول او اسبق است ، بناء عليه مرا تأنى در ارسال مسرع بخدمت حضرت نبى الخالق احرى و اليق و احسن و احق است .
حضرت نبى شافع العصيات بيكى مقدمات و مقالات كه على در مدينه در هنگام سير طريق باصحاب مذكور نمود آن حضرت صلى الله عليه و آله در حضور اصحاب بيان فرمود الا آنچه امير المؤمنين عليه السّلام در باب المدينه در ابتداى آن سفر سيد البشر در باب كيد منافقان بحضرت رسالتمآب گفته بودند كه اين طايفه وخيم العاقبه نسبت