بخداى عالم قسم است كه من هرگز قبول قول تو ننمايم و بسلسله متابعين ابى بكر نيايم جاى خود بنشين و زياده ازين سخنان متابعت من با مردم در ميان ميار كه من بيعت ابى بكر براى اين كار ننمايم .
ابو بكر گفت اى ابو الحسن من در باب بيعت با تو بهيچ نوع سخن نكنم زيرا كه مرا بخوبيهاى تو هيچ شك نيست هرگز از تو باكراه بيعت نستانم بلكه ترا در بيعت مهلت است هر گاه خواهى بيعت نمائى .
در آن محل ابو عبيده از جاى برخاست و بخدمت امام البرية آمد و گفت يا ابن عم ما دفع رابطه خويشى و علاقه قرابتى رسول ايزد تعالى و سبقت شما در اسلام و زيادتى علم شما از ساير انام و مزيد نصرت و يارى سيد المرسلين از شما ميدانيم ليكن چون شما در قلت و حداثت سنيد و آن شيخ بسن ممتازند زيرا كه سن شريف حضرت در آن زمان از مرحله سى و سه سالگى تجاوز ننموده بود و سن ابو بكر از ستين گذشته بود .
فلهذا ابو عبيده گفت كه چون ابو بكر از مشايخ قوم است و تحمل گرانى امت از شما زيادت مىنمايد و مردم بر خلافت او بيعت كردند شما نيز اين امر و كار باو واگذاريد اگر خداى تعالى عمر شما را طويل و مبارك گرداند يقين جميع مردم بعد ازو اين امر بشما مسلم ميدارند و هيچ دو كس با شما در آن وقت قدرت تنفس و مخالفت ندارند .
زيرا كه شما بخلافت بتحقيق از همه مردم خليق و حقيق خواهيد بود چون درين زمان فتنه و آشوب در ميان مردمان بغايت فراوان است شما نيز متهيج فتنه و متحرك مزيد آن مشويد چه شما اطلاع بر دلهاى عرب و غيره داريد كه با شما بچه درجهاند الحال بنا بر عداوت عرب در اين باب صبر انسب است .
در آن محل امير المؤمنين على عليه السّلام روى بجميع مردم آورده گفت اى معاشر مهاجر و انصار الله ا لله عهد و پيمانى كه رسول شما در باب ولايت و امامت من با شما مقرر داشته فراموش نكنيد و سلطنت نبوت و ايالت ولايت كه با حضرت رسالت باقبال و سعادت بوده از در سراى آن حضرت و دولتخانه ايشان اخراج نموده بخانه و سراى
خود مبريد و اهل حق را بناحق از حق خود دور و از مقام و محل ايشان مهجور نكنيد .
اى معشر مردم بخداى عالم قسم است كه حضرت عزت بذات فايض البركات خود منصب ولايت را بمن احسان و مرحمت نمود و پيغمبر خود را حكم فرمود تا آن را بشما تبليغ نمايد چون نبى حضرت بيچون بر حقايق آن اعلم از جميع خلقان بود لهذا شما را بمصافقت و مبايعت من امر نمود .
تمامى شما در روز خم غدير بنا بر حكم سيد البشر متابعت نموديد و ميدانيد كه بنا بر قول خداى تعالى و رسول مجتبى ما اهل البيت باين امر و ولايت از شما احق و اولى و بنيابت سيد الورى اليق و احرائيم .
و الله كه هيچ احدى مثل ما اهل بيت قارى كتاب الله تعالى و عالم باحكام آن در ميان شما نيست زنهار تابع هوا و هوس و پيرو دواعى نفس مشويد كه از رحمت حضرت الله دور و از شفاعت محمد مصطفى محروم و مهجور خواهيد شد و ما را مطلب ازين كلام طلب حق خود از شما و از ساير انام و اعلام و اتمام حجت بشما بواسطه اجر و پاداشت يوم القيام است .
بايد كه بهمان قول سابق خود قيام نمائيد و خلاف آن منمائيد كه اين سخنان جديد كه الحال از شما ظاهر و پديد شد باعث فساد اعتقاد و مخالف قول قديم شما است .
در آن زمان بشير بن سعد انصارى گفت اى على آنچه در باب فضل و كمال و معرفت و حال اهل بيت رسول ايزد متعال و اطلاع خود بر حقايق احوال مسلمين و بر مخالفت بعضى امت بوسيله انكار اولويت و احقيت شما بمنصب ولايت حضرت عز اسمه و توجه غضب الهى بحال مخالفين قول حضرت رسالت پناهى بيان كرديد بىشائبه و گمان حق و صدق است .
نهايت آنكه مورد غضب الهى كسى است كه از تمامى افراد بشر سعى بيشتر در انصرام خلافت ابى بكر نمود و چندان تردد در ابواب انصار و اصحاب حضرت رسالتمآب كرد كه اين امر خلافت را بواسطه ابى بكر مقرر فرمود .
چون بشير گفتار خود باتمام رسانيد انصار بيكبار گفتند يا ابا الحسن اگر پيش از بيعت بر خلافت ابى بكر و اتفاق جميع اصحاب بر اين امر از شما اين كلمات استماع مينمودند اصلا دو كس در باب اولويت و احقيت شما باين كار هيچ نوع خلاف اظهار و انكار نميكردند .
امير المؤمنين على عليه السّلام گفت اى معشر انصار بعد از فوت حضرت سيد الابرار مرا چون رخصت و سزاوار باشد كه رسول بيچون را مدفون ننموده بواسطه خلافت امت بيرون آمده منازعه با ارباب ملت مينمودم و در سلطانيت و ايالت محمد بجهت اهل بيت آن حضرت دعوى ميكردم .
و الله كه مرا خوف نزاع هيچ احدى از امت بواسطه امر خلافت نبود و گمان كسى از مردمان نداشتم كه با ما اهل البيت رسالت در باب ولايت منازعت و مخالفت نمايد و خلافت را كه حضرت واهب متعال بجهت ما حلال گردانيده شخص ديگر بغير احتجاج و استدلال بر خود مباح و حلال گرداند و حكايت روز خم غدير كه از سيد البشر اكثر ارباب دين و ملت استماع نمودند بغير دليل و حجت بلكه از روى عناد و عصبيت متروك گرداند .
مرا در آن باب هيچ نوع شك با اصحاب نبود و گمان هيچ سخن از مرد و زن نداشتم و ندانستم كه اين جماعت در باب ولايت من خلاف قول رسول حضرت مهيمن مىنمايد .
زيرا كه اكثر اصحاب پيغمبر در روز خم غدير شنيدند كه آن حضرت بر بالاى منبر مىگفت كه « من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله » . زعم من در حق اصحاب رسول ذو المنن آن بود كه چون همگى ايشان اين كلام از حضرت نبى الانس و الجان استماع نمودند در هنگام ضرورت تمامى ايشان شهادت بر آن دهند و سررشته پيمان و بيعت و مبايعت و مصافقت از دست ندهند .
زيد بن ارقم روايت كند كه چون حضرت ولى بيچون دعوى و كلام خود باتمام رسانيد دوازده نفر از اصحاب بدر باتفاق يك ديگر در حضور ابا بكر و عمر و اكثر اصحاب پيغمبر بر اولويت و احقيت امير المؤمنين حيدر بر آن امر شهادت از لسان معجز نشان رسول ايزد اكبر دادند كه ما از حضرت رسول خداى تعالى در باب ولايت على ( ع ) چنين و چنين استماع نموديم .
من در آن روز بواسطهء خاطر ابا بكر كتمان شهادت ولايت امير المؤمنين حيدر عليه السّلام كه از سيد المرسلين صلى الله عليه و آله مكرر شنيده بودم نمودم از آن رهگذر در قلايل اشهر نور از بصر من سفر نمود تا در قيد حيات بودم بمقر نظر من مراجعت ننمود .
اهل بدر بر احقيت و اولويت امير المؤمنين حيدر شهادت دادند و سخنان در آن باب ميان انصار و اصحاب با طناب كشيد و از مردم بغايت بلند گرديد .
عمر بعد از استماع شهادت اهل بدر بغايت متحير گرديد و بسيار ترسيد كه مبادا اكثر مردم بقول امير المؤمنين حيدر روند و بر خلافت و ولايت بگروند بترس آن در همان دم مجلس را بر هم زد و برخاست و گفت كه حضرت واهب مطلوب مقلب القلوب است اى ابو الحسن پيوسته تو از اصحاب اجتناب مينمودى و هرگز رغبت با اصحاب ملت نمينمودى .
بعد از اتمام كلام عمر روى بساير انام آورده گفت اى معشر حضار بمنازل خود مراجعت نموده بخانههاى خود قرار گيريد مردم بمجرد استماع قول همگى انام بمساكن و مقام خود شتافتند و كار ولايت على عليه السّلام بانجام و انصرام نرسيد .
آن حضرت بعد از ملاحظه آن حسد و حركت از امت و اصحاب بدعت بدولتسراى خود مراجعت نمود شيوه صبر را بذريعه كريمه « * ( إِنَّ الله مَعَ الصَّابِرِينَ ) * » بنا بر وصيت حضرت سيد المرسلين شعار خود گردانيد .
و از ابان بن تغلب مرويست كه من روزى بشرف سعادت خدمت حضرت
ابى عبد الله جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام مستسعد گشتم و گفتم پدر و مادرم فداى تو باد يا ابن رسول الله آيا هيچ احدى از امت در هنگام بيعت انكار خلافت و بيعت ابا بكر و جلوس او بر مسند حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم نمود يا نه .
آن حضرت فرمود كه بلى دوازده نفر از اعيان اصحاب پيغمبر .
از مهاجرين خالد بن سعيد بن العاص كه از بنى اميه و سلمان فارسى و ابو ذر غفارى و مقداد بن اسود الكندى و عمار ياسر و بريدة الاسلمى و از انصار ابو الهيثم بن التيهان و سهل و عثمان دو برادر كه پسران حنيف بودند و خذيمة بن ثابت ذو الشهادتين و ابى بن كعب و ابو ايوب الانصارى .
آن جماعت اصحاب سيد البشر در هنگامى كه ابا بكر بر بالاى منبر حضرت پيغمبر بود اين اصحاب پيغمبر با يك ديگر موافقت و مشاورت نمودند و گفتند كه و الله ما باتفاق پيش ابا بكر رفته او را از منبر رسول بزير آريم و من بعد او را بر صعود و عروج منبر نبى ايزد اكبر نگذاريم .
بعضى از ايشان گفتند كه اگر اين امر از ما بين و ظاهر گردد هر آينه ما بوسيله اين حركت و اتفاق خود را بمهلكه اهل نفاق مىاندازيم و حضرت خالق البرايا از ملاقات محال مهلكه بذريعه « * ( وَلا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ) * » نهى فرمود اولى و انسب بحال ما آنست كه باتفاق بخدمت آن ولى ايزد خلاق رفته درين باب با آن ولايتمآب استشاره نمائيم و استطلاع راى صوابنماى خورشيد انجلاى آن امام البرايا فرمائيم .
چون باتفاق بخدمت آن ولى بيچون آمدند گفتند يا امير المؤمنين شما ترك حق خود كه بقول خدا و رسول بآن اولى و احق بوديد از چه وجه نموديد زيرا كه ما مكرر از حضرت پيغمبر استماع نموديم كه ميفرمودند كه حق با على و على با حق است بهر جانب كه اسد الله الغالب ميل كند حضرت ايزد واهب نيز مايل آن جانب است .
اى ولى رب العلى ما همت بر آن مصروف ميداريم كه همگى باتفاق به پيش ابا بكر رفته او را از منبر حضرت سيد البشر بزير آريم و من بعد او را نگذاريم كه به
بالاى منبر رود .
بواسطه همين مطلب و مدعا بخدمت شما آمديم تا در آن باب با شما مشورت نمائيم و مطلع بر رأى صوابنماى شما گرديم تا ما را بهر چه مأمور گردانى معمول گردانيم و از حكم و فرمان عاليشان شما درنگذريم .
در آن دم ولى ايزد عالم روى مبارك بجانب اصحاب رسول حضرت ايزد تعالى و تبارك آورده فرمود كه اى خلاصه اصحاب حضرت رسالتمآب بخداى كه اگر اين كار از شما سانح و اصدار يابد بىشبهه بيقين شما در ميان اصحاب سيد الانام در نزد پروردگار عاصى و گنهكار خواهيد بود .
در خوبى و اخلاص شما سخن نيست چه شما در ميان اصحاب سيد انام چون نمك در طعام بلكه مشابه كحل ابصار اهل روزگاريد .
زنهار الف زنهار مرتكب آن كار مشويد كه شمشيرها از غلاف اهل خلاف بيرون آيد و جنگ و قتال و فتنه تمام و آشوب در ميان رجال بهم رسد و بنوعى فساد و حركت در ميان اهل بدعت بهم رسد كه بر ما و شما لازم گردد كه مستعد حرب و قتال و مهياى جنگ و جدال گرديم و مهم آن كار بجائى رسد كه شما خود بنزد من آمده گوئيد كه اى على بيعت بر خلافت ابى بكر نماى و الا ما شما را بقتل آريم در آن دم بر من لازم آيد كه آن را بجهت قوم از خود دفع نمايم و بغير جنك و جدال انصرام و تمشيت اين امر محال است .
و حضرت نبى ايزد متعال قبل از وفات خود مرا نصيحت و اعلام از قيل و قال رجال نمود كه اين امت بعد از ارتحال و انتقال من برحمت حضرت ذو الجلال بچه نوع اين جماعت عهد و بيعت و پيمان و مصافقت كه من در باب شما با آن جماعت كردم نقض نمايند و بر عهود و مواثيق خود وفا ننمايند و منزله تو بنزد من اى على نسبت منزله هارون است بموسى عليه السّلام .
چنانچه امت آن حضرت در زمان حضور موسى عليه السّلام بنا بر حكم حضرت كليم عليه السّلام تمامى آن امت كليم عبوديت و طاعت هارون نبى عليه التحية و التسليم را عبيد -
وار بر دوش كشيده سخنان آن حضرت را بگوش سمعنا و اطعنا اصغا مينمودند بلكه آن معنى را وجههء اخلاص و بندگى خود ساخته اصلا از آن انحراف و تعاقد نمينمودند .
ليك بعد از توجه كليم الله بميقاتگاه اله آن قوم بدمدمه سحر و فسون سامرى شوم دين موسى نبى را گذاشته تابع سامرى و مطيع گوساله مصورى گشتند و خاك ذلت و خاكسارى بر وجوه نيكوكارى خود انباشتند .
اين امت نيز حالا با شما مدارا و مواسات مينمايند و بعد از من مخالفت و عداوت ظاهر گردانند .
من گفتم يا نبى المحمود مرا در آن وقت بچه عهد و معهود ميگردانى تا آن را دستور العمل و وسيله نجات از شرار باب دغل و موجب تحصيل رضاى حضرت عز و جل دانسته بر آن عمل نمايم حضرت نبى المختار فرمود كه اى ولى ايزد غفار اگر اعوان و انصار بواسطه انصرام مهم و تمشيت كار خود يابى با انصار و اعوان مجاهده با اهل خلاف و عدوان نماى .
و اگر معين و معاون نيابى بايد كه دست از آن امر بدارى و محافظت خون خود نمائى تا آنكه مظلوم بمن رسى . چون رسول شما وفات يافت و روح پرفتوحش بعالم قدسى شتافت من بتكفين سيد المرسلين مشغول شدم و چون از خدمت آن حضرت فارغ گشتيم بطرف دست راست خود ميل ننمودم و بهيچ شغل اشتغال نفرمودم بغير آنكه ردا بجهة نماز سيد الأنبياء بر دوش نهادم و نماز بر آن حضرت گزاردم .
خلاصه آنكه بغير تجهيز حضرت رسول عزيز خود را مشغول بهيچ چيز نساختم حتى بجمع قرآن نپرداختم تا آن نبى الاكرام را مدفون ساختم و چون از آن كار فارغ شدم دست بضعه سيد الأنبياء فاطمة الزهرا و پسران خود حسن و حسين را گرفته بدر خانه اهل سابقه بدر از اصحاب پيغمبر رفتم و آن مردم را قسم بواسطهء طلب حق خود از اهل ظلم دادم و ايشان را بامداد و معاونت و يارى و نصرت خود خواندم .
از آن طوايف امم هيچ احدى را بخود يار و همدم نديدم و بغير از چهار رهط سلمان و عمار ياسر و مقداد و ابى ذر كسى ديگر اجابت سخن من در آن امر نكرد .
من چنان مىبينم كه اگر دعواى حق خود نمايم و شهود من شهادت كه در باب ولايت من دارند در ميان ايشان مذكور نمايند آن ظالمان گواهان مرا بسلاسل و اغلال گران مقيد و محبوس گردانند .
شما از براى رضاى خداى تعالى ازين سخن ساكت شويد و وسيله هلاكت خود مشويد زيرا كه شما از كينه اين قوم و بغض ايشان با خدا و رسول و اهل البيت آن حضرت عالم و مطلعيد كه تا بچه مرتبه سمت ترقى دارد ازين مقدمات بگذريد كه از روى عقل و تصور هيچ نوع نفع ازين متصور نيست بلكه نقصان و ضرر آن بين و ظاهر است .
اما چون مطلب شما اداى شهادت است و كتمان آن را بر خود صعب و گران مىشماريد بايد كه باتفاق يك ديگر بنزد ابا بكر رفته از آنچه از حضرت سيد البشر در باب احقيت اين بنده ايزد داور در باب ولايت خداى اكبر و نيابت حضرت پيغمبر استماع نموديد كما هو حقه تمامى آن را بسمع او رسانيد و او را بحقايق آن كما ينبغى و يليق مخبر و مشعر و آگاه و متذكر گردانيد .
زيرا كه تبليغ شهادت شما در باب حجت ما بر آنها تأكيد بيشتر و مبالغه در عذر زيادتر است و چون آن جماعت قول رسول بيچون را استماع نمايند و مصر بر مخالفت حكم خدا و رسول مجتبى صلى الله عليه و آله و سلم بوده عمل بر مواثيق و عهود كه سابقا با نبى المحمود نمودند نمايند بيقين آن جماعت نهايت بعد و دورى و غايت توحش و مهجورى خود از رسول رب غفور بر منصه ظهور ظاهر خواهند گردانيد .
بنا بر امر امير المؤمنين حيدر آن چهار نفر سلمان و عمار ياسر و مقداد و ابى ذر رضى الله عنهم باتفاق جمع يك ديگر بنزد ابا بكر رفتند .
آن روز جمعه بود چون ابا بكر در مسجد پيغمبر ببالاى منبر حضرت سيد البشر برآمد مهاجر بانصار گفتند كه اول شما قدم پيش گذاريد و شهادت در باب ولايت