كه مرتكب آن نشوى .
و در روايت ديگر آمده « لا تفعلن يا خالد ؟ ؟ ؟ ما امرتك » يعنى اى خالد البته البته مرتكب آن فعل نگردى و بعد از آن ابو بكر باقى افعال نماز را بالتمام باتمام رسانيد و سلام داد .
اما حضرت امير المؤمنين بعد از استماع كلام ابو بكر روى بجانب خالد وليد آورد ديد كه خالد با شمشير برهنه در عقب سر ايشان ايستاده .
گفت اى خالد تو مرتكب اين كار فاسد مىشدى خالد گفت آرى و الله اگر خليفه پيغمبر مرا ازين امر منع و زجر نميكرد از بدن تو جايى كه موى آن محل از شعر محال ديگر بيشتر است وضع ميكردم .
از كلام نافرجام خالد وليد ظاهر و پديد است كه اراده قطع سر مبارك آن ولى ايزد تعالى و تبارك داشت .
حضرت امير المؤمنين حيدر گفت اى كاذب بىياور ترا جرات و قدرت ارتكاب اين امر نيست بلكه مرتكب اين امر كسى گردد كه حلقهء است آن شخص از سوراخ كون تو تنگتر است .
بر عاقل نكتهدان ظاهر و عيان است كه از سخنان امير مؤمنان واضح و درخشان شد كه خالد وليد ولد الزنا و مخنث بود .
بعد از آن امير المؤمنين گفت بحق آن خداى كه دانه از زمين بيرون آرد و عباد مخلص خود را در رقاب ذلت و خوارى نگذارد اگر امر و قضاى آن غنى اكبر در سابق بنوع ديگر مقدر و مقرر نشدى هر آينه اى خالد ميدانستى كه ازين فريقين كدام بحسب منزلت و مكان اشر و بوسيله حشم و خدم اضعف و ابترند و كدام ازين دو طايفه معزز و مكرم و بقوت اقوى و اعظماند .
نهايت من از خط حكم حضرت مهيمن و فرمان رسول ذو المنن خطوه اى بيرون نگذارم فلهذا از قوم متحمل اين همه شدايد و آزارم .
از بنده خاص حضرت بارى ابو ذر غفارى رضى الله عنه مروى است كه در آن وقت غضب بر حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و التحيه مستولى شد دست جلادت و تهورى از آستين مردانگى بيرون آورده و بدو انگشت سبابه و وسطى بقوت حيدرى اضلاع او را چنان محكم گرفت و بنوعى فشارش داد كه قريب بآن شد كه تمامى عظام خالد رميم و مقامش جحيم گردد .
بالاخره ابن الوليد ببول و غايط خود ملوث و پليد گرديد و از عليا و سفلاى ايشان اصوات منكر كه از هيچ بشر مثل آن مسموع افراد بنى نوع انسان نشد ظاهر گرديد .
تمامى حاضران از ترس جان لرزان گشتند و شروع در جزع و فزع نمودند و از بيم جان خويشتن قدرت بلكه بياد شفاعت آن خالد بدبخت نبودند و آن ولى ايزد معبود او را محكم گرفته بود و خالد وليد پايهاى خود را بر زمين مىزد فرياد الامان الامان ميكرد و هيچ كس را قدرت حرف شفاعت نبود .
ابى بكر از قوت و قدرت امير المؤمنين حيدر بغايت متحير و مضطر بود در آن وقت روى بعمر آورد و گفت اى عمر اين مشورت منكوسهء تست يعنى اين شور بعقد معاهدت و مشارطتت تو تصدير يافت يا كنايه از آنست كه امثال اين عهد و پيمان كار مردان نيست بلكه شغل نسوانست محض از تجويز شما اين فضيحت بما رسيد .
بخداى كه من آن رسوائى را ميديدم بر ما شكر خدا لازم است كه از دست على جان بسلامت بيرون برديم و او را كار بخالد وليد است نه با عمر و زيد .
اما هر كه اراده شفاعت خالد كرده قدمى پيش گذاشتى حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام بنوعى از روى بأس و شدت نظر بر آن كس گماشتى كه آن شخص قدرت تكلم و ياراى تنفس و دم نداشتى و فشارش خالد وليد را زياده مىكرد .
چون حضار را از فعل حيدر كرار اضطراب و اضطرار بسيار بهم رسيد بهيئت اجتماعى در باب خالد بابى بكر مستغاثى شدند و گفتند اى خليفه نبى المختار ناچار فكر
درين كار بايد كرد و خالد وليد را خلاص بايد نمود كه مبادا على از شدت غضب او را بقتل آرد .
در آن وقت از كثرت الم و تحير ابو بكر را فكر بهيچ محيص و مقر راهبر نمىشد بالاخره خاطرش رسيد كه اگر احدى را قدرت شفاعت خالد وليد و استخلاص او باشد آن عباس است فلهذا شخصى بخدمت آن حضرت در كمال شتاب و مسارعت روان كرده او را از حقيقت امر مطلع و مخير گردانيد .
عباس رضى الله عنه بعد از وصول خبر بسرعت تمامتر خود را در مسجد سيد البشر بمحضر انصار و مهاجر رسانيد و ميان هر دو چشم امير المؤمنين حيدر را بوسيده و گفت :
اى جان عم ترا قسم بصاحب اين قبر يعنى حضرت پيغمبر و بفرزندان تو شبر و شبير و بام اين هر دو سرور فاطمه بنت نبى شفيع المحشر كه دست از خالد وليد بدار و او را بگذار .
حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام بنا بر التماس عباس و شفاعت ايشان دست از خالد بداشت و او را گذاشت اما خالد مدتى بيهوش بود بعد از افاقت جمعى از اقوام او را بمكان استراحت او رسانيدند و الله اعلم بحقيقة الامر .
پايان جلد اول < / لغة النص = فارسي >