بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 377


از بنده خاص حضرت بارى ابو ذر غفارى رضى الله عنه مروى است كه در آن وقت غضب بر حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و التحيه مستولى شد دست جلادت و تهورى از آستين مردانگى بيرون آورده و بدو انگشت سبابه و وسطى بقوت حيدرى اضلاع او را چنان محكم گرفت و بنوعى فشارش داد كه قريب بآن شد كه تمامى عظام خالد رميم و مقامش جحيم گردد .
بالاخره ابن الوليد ببول و غايط خود ملوث و پليد گرديد و از عليا و سفلاى ايشان اصوات منكر كه از هيچ بشر مثل آن مسموع افراد بنى نوع انسان نشد ظاهر گرديد .
تمامى حاضران از ترس جان لرزان گشتند و شروع در جزع و فزع نمودند و از بيم جان خويشتن قدرت بلكه بياد شفاعت آن خالد بدبخت نبودند و آن ولى ايزد معبود او را محكم گرفته بود و خالد وليد پايهاى خود را بر زمين مىزد فرياد الامان الامان ميكرد و هيچ كس را قدرت حرف شفاعت نبود .
ابى بكر از قوت و قدرت امير المؤمنين حيدر بغايت متحير و مضطر بود در آن وقت روى بعمر آورد و گفت اى عمر اين مشورت منكوسهء تست يعنى اين شور بعقد معاهدت و مشارطتت تو تصدير يافت يا كنايه از آنست كه امثال اين عهد و پيمان كار مردان نيست بلكه شغل نسوانست محض از تجويز شما اين فضيحت بما رسيد .
بخداى كه من آن رسوائى را ميديدم بر ما شكر خدا لازم است كه از دست على جان بسلامت بيرون برديم و او را كار بخالد وليد است نه با عمر و زيد .
اما هر كه اراده شفاعت خالد كرده قدمى پيش گذاشتى حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام بنوعى از روى بأس و شدت نظر بر آن كس گماشتى كه آن شخص قدرت تكلم و ياراى تنفس و دم نداشتى و فشارش خالد وليد را زياده مىكرد .
چون حضار را از فعل حيدر كرار اضطراب و اضطرار بسيار بهم رسيد بهيئت اجتماعى در باب خالد بابى بكر مستغاثى شدند و گفتند اى خليفه نبى المختار ناچار فكر


صفحه 378


درين كار بايد كرد و خالد وليد را خلاص بايد نمود كه مبادا على از شدت غضب او را بقتل آرد .
در آن وقت از كثرت الم و تحير ابو بكر را فكر بهيچ محيص و مقر راهبر نمىشد بالاخره خاطرش رسيد كه اگر احدى را قدرت شفاعت خالد وليد و استخلاص او باشد آن عباس است فلهذا شخصى بخدمت آن حضرت در كمال شتاب و مسارعت روان كرده او را از حقيقت امر مطلع و مخير گردانيد .
عباس رضى الله عنه بعد از وصول خبر بسرعت تمامتر خود را در مسجد سيد البشر بمحضر انصار و مهاجر رسانيد و ميان هر دو چشم امير المؤمنين حيدر را بوسيده و گفت :
اى جان عم ترا قسم بصاحب اين قبر يعنى حضرت پيغمبر و بفرزندان تو شبر و شبير و بام اين هر دو سرور فاطمه بنت نبى شفيع المحشر كه دست از خالد وليد بدار و او را بگذار .
حضرت امير المؤمنين على عليه السّلام بنا بر التماس عباس و شفاعت ايشان دست از خالد بداشت و او را گذاشت اما خالد مدتى بيهوش بود بعد از افاقت جمعى از اقوام او را بمكان استراحت او رسانيدند و الله اعلم بحقيقة الامر .
پايان جلد اول < / لغة النص = فارسي >