بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 177


اى معشر مردمان خداى منان شاهد است بر شما كه من هدايت و ارشاد و انذار و دعوت همگى شما كردم ، و من بمضمون صدق مشحون آيه كلام رب العالمين : * ( وَما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ ) * زياده بر اين چيزى بر ذمه من واجب و فرض عينى نيست ، پس از اين شما دانيد و اختيار خود هر چه خيريت دنيا و آخرت دانيد معمول گردانيد .


صفحه 178


ذكر بيان احتجاج امام حضرت امير المؤمنين على ( ع ) بر طلحه بن عبد الله و زبير بن العوام در هنگام اراده خروج آنها بر حضرت و آنكه هر دو با نقض عهد و بيعت و بدون توبه و انابت از اين دار المشقه روانه سفر آخرت گرديدند .
از ابن عباس رضى الله عنه منقولست كه : من روزى در خدمت حضرت على ( ع ) نشسته بودم كه طلحه و زبير از در درآمدند و هر دو از امام البريه طلب اذن مسافرت بصورت مكه معظمه براى بردن عمره و انصرام آن نمودند آن حضرت ابا از اذن نمود ، و ايشان را رخصت مسافرت ننمود ، و گفت : شما در اين سال عمره بجاى آورديد ، ايشان بعد از مهل اندك زمان باز اعاده و عرض همان كلام بخدمت آن امام الانام نمودند ، حضرت در آن وقت مأذون گردانيد ، بعد از آن ولى ايزد مهيمن روى بجانب من آورده و گفت :
و الله كه ايشان را اراده ء عمره نيست ، بلكه امر ديگر مركوز خاطر اين دو نفر است .
و در بعضى از نسخ معتبره بنظر مترجم احقر رسيد كه آن حضرت روى مبارك به ابن عباس آورده و گفت :
ما يريدان العمرة ، بل يريدان الحكومة :


صفحه 179


يعنى طلحه و زبير را از رفتن مكه اراده عمره بجاى آوردن نيست بلكه قصد و اراده ء حكومت دارند في الواقع چنان بود كه آن حضرت فرمود .
ابن عباس گويد : كه من گفتم : يا امير المؤمنين ، چون حقيقت امر بر شما ظاهر است ايشان را اذن مدهيد ، اما چون ابن عباس چنين گفت ، حضرت امير المؤمنين ( ع ) روى به ايشان آورد و گفت :
و الله كه شما را اراده ء تقديم عمره نيست ، بلكه مطلب و مقصد شما نقض عهد و نكث بيعت است ، و اراده ء شما فرقت است ، و احداث بدعت است ، في الفور طلحه و زبير در حضور قسم براى آن ولى رب غفور ياد نمودند ، كه ما را قصد و مطلب اداى عمره است و بغير آن هيچ امر ديگر در خاطر ما مركوز و ميسر نيست ، چون قسم خوردند وصى حضرت رسول همچون ايشان را مأذون گردانيد باز آن ولى ايزد بىنياز بجانب من ملتفت گرديد ، و گفت :
و الله كه اراده ء تأديه و انصرام عمره ندارند ، من گفتم : يا ولى الله پس چرا ايشان را اذن دادى ؟
حضرت فرمود : براى من قسم بذات الله تعالى ياد نمودند .
ابن عباس رحمه الله گويد : كه طلحه و زبير بن العوام در همان ايام روانه مكه زادها الله شرفا و تعظيما الى يوم القيامه شدند و بمجرد وصول آن مقام هر دو به نزد عايشه رفتند و او را ترغيب و تحريص بر خروج كردند و چندان افسون و دمدمه بر او خواندند كه او را از مكه بيرون آوردند روايت است كه در هنگام خروج طلحه و زبير بن العوام حضرت امير المؤمنين على ( ع ) فرمود كه ايشان بواسطه ء اجتماع با عايشه و گرد كردن لشكر بواسطه ء خروج و احداث فتنه به مكه


صفحه 180


ميروند ، پس آنگاه آن ولى ايزد در محضر اكثر ياران بعد از حمد خداى تعالى و تقدس و ثناى ذات واحد اقدس فرمود كه : اما بعد اى معشر حضار مردمان حضرت نبى ايزد غفار محمد رسول مختار را براى كافه ء مردمان و عامه ء خلقان از انس و جان مرسل و مبعوث گردانيد خداى تعالى او را رحمة للعالمين و سيد المرسلين و خاتم النبيين گردانيد بهر چه مأمور گرديد متصدع بآن و تبليغ رسالات آن به انس و جان نمود و رتق و فتق مهمات منوط و مربوط بذات فايض البركات سيد البريات بود ، و امنيت سبل بوجود ذيجود آن خاتم الرسل حقن دماء بوسيله ء ذات آن رسول مجتبى و الفت ميان ارباب عداوت منتظم و مبتنى بذات آن شافع العصاة بود ، بلكه آن سيد المرسلين وسيله ء رفع غصه ء سينه و دفع اندوه دل و كينه بودى ، پس از آن حضرت واجب الوجود آن سيد الأنبياء را قبض نمود و آن نبى المحمود هرگز تقصير در حمد و ثناى و اداى رسالت حضرت رب العزت ننمود ، و هيچ چيز بآن نبى الرحمه از احكام شرع و ملت كه آن سيد البشر را قصد تقصير در اداى آن بودى يا آن را بامت تبليغ نفرمودى ، اما بعد از آن حضرت شد آنچه در باب متنازعه امارت و ولايت تا آنكه باتفاق شما امت ابو بكر متولى خلافت شد و بعد از او عمر و بعد از عمر هم عثمان ، و چون امر عثمان آنچنان شد كه بايست شد في الفور همگى بنزد ما آمده گفتند كه از ما بيعت بستانيد ، گفتم : از شما بيعت نگيرم و اين كار بر منصه اظهار نرسانم تا شما شروع در التماس اخذ كردن بيعت نموديد ، من قبول نكردم ، و دست بشما ندادم و دست خود را پيش خويش كشيدم و با شما نزاع كردم دست مرا بزور از دامن كشيديد و چون گشاديد مانند


صفحه 181


شتران تشنه بر سر آب حوض كه بسينه و كوهان منع هجوم يك ديگر نمايند چنان بر سر من هجوم كرديد كه گمان من شد كه مگر بقصد قتل من آمديد يا بعضى شما بعض ديگر را مقتول ميگردانيد ، چون حال شما بدان منوال مشاهده كردم من نيز دست گشادم شما باراده و اختيار بيعت كرديد ، و بيشتر از همه شماها طلحه و زبير از روى طوع و رغبت و بغير اجبار و كراهت بر من بيعت كردند و اندك زمان بر عهد و پيمان لبث و درنگ نكردند ، بلكه در همان ايام و زمان از من طلب اذن براى عمره نمودند و خداى تبارك و تعالى عالم بود بر اينكه ايشان اراده حيلت و غدرت داشتند نه انصرام افعال عمره ، من چون آنها را بقصد و اراده هر دو اعلام كردم ، ايشان قسم بذات ايزد علام ياد نمودند كه خلاف بيعت نكنند و مرتكب بغى و غوايل امت نگردند ، و بر من عهد كردند من نيز تجديد عهد ايشان بر طاعت و متابعت گرفته آنگاه رخصت احرام و انصرام عمره بيت الله الحرام دادم ، همان كه بمكه رسيدند شروع در مخالفت نموده با من وفا نكردند ، نكث و نقض عهد اطاعت من نمودند مرا تعجب است در آن كه ايشان در ايام خلافت ابى بكر و عمر انقياد امر ايشان و اطاعت كردند ، الحال چون با من مخالفت مىنمايند ، من از آن دو كس در هيچ چيز كمتر نيستم و نيست اين تمرد و طغيان الا اغواى شيطان و اطاعت ايشان و اگر من بخواهم و اراده كنم كه در حق ايشان چيزى كه مشتمل بر خسارت دنيا و آخرت ايشان باشد ذكر نمايم هر آينه ميگفتم كه : اللهم اغضب عليهما ، و ظفرنى بهما : يعنى بار خدايا چون بر حقايق احوال افعال طلحه و زبير مطلع و


صفحه 182


دانائى كه چه كرده اند ، ايشان را مغضوب و مخذول دار و مرا بر آن باغيان مظفر و منصور گردان .
روايت است كه آن حضرت در اثناى كلام سخن ديگر گفت چنانچه فرمود كه : اى معشر مردمان اين طلحه و زبير هيچ كدام از اهل بيت انبياء و ذريت رسول مختار نبودند كه چون مشاهده نمائيد كه خداى چون بعد از مدت مديد رد حق ما را نمود ، سالى كاملى بلكه ماه كاملى بر آن صبر نباشد في الفور شروع در اظهار حسد و كين نموده بر دأب ياران پيشين كه قبل از ايشان بودند كه بناحق تصرف در حق ما نمودند ، الحال اين دو نفر نيز اراده بردن حق ما و تفرقه ء مسلمانان از ما دارند ، بعد از آن بر آن باغيان دعاى بد كرد .
از سليم بن قيس ( ره ) مروى و منقول است كه : چون ملاقات حضرت امير المؤمنين على ( ع ) با اهل بصره در روز حرب جمل براى جنگ و جدل واقع شد ، آن حضرت زبير را در معركه ء مصاف ندا نمود كه بايد بميدان هريران درآئى و شجاعت و مردى خود بنمائى ، زبير بعد از فكر و تدبير بامداد طلحه و باتفاق او در برابر آن حضرت آمدند ، آن ولى حضرت اله گفت :
و الله كه شما هر دو ميدانيد و ادراك و علم شما از تعليم محمد و آل آن حضرت است ، و عايشه بنت ابى بكر نيز از تعليم حضرت سيد البشر مطلع و مخبر است ، كه از لسان صدق نشان رسول همچون همه اصحاب كه مثل شما نقض عهد و بيعت و نكث و بيان و متابعت اهل بيت آن حضرت كردند ، ملعون در آخرت خاسر و زبوناند .
پس از آن اين آيه را بيان فرمود :


صفحه 183


* ( قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى ) * : ( آيه 61 سوره طه ) يعنى كسى كه نسبت كذب و افتراء بحضرت رسول خدا تبارك و تعالى دهد بىشبه آن كس كاذب مفترى خايب و خاسر و از رحمت ايزد قادر نوميد و برى است .
طلحه و زبير گفتند : چگونه ما ملعون باشيم كه ما از اهل اسلام و جنتيم ؟
حضرت امير المؤمنين على ( ع ) فرمود كه : اگر من شما را از اهل جنت و رحمت ميدانستم قتال و جدال با شما را حلال نميدانستم .
زبير گفت : يا على شما حديث كه سعيد بن عمرو بن نفيل از حضرت رسول رب جليل روايت كرد در حق ما و قريش از آن حضرت نشنيديد ، كه فرموده : ده نفر از قريش در جنتاند ؟
حضرت أمير المؤمنين على ( ع ) گفت : اين حديث در ايام خلافت عثمان از او شنيدم .
زبير گفت : يا على گمان شما چنان است كه عثمان افتراء كذب به حضرت رسول آخر الزمان نمود ؟
امير المؤمنين گفت : تا آن ده نفر را بنام و نشان بيان ننمائى من تو را از حقايق آن اخبار و اعلان ننمائيم .
زبير گفت : آن عشره مبشره ابو بكر ، و عمر ، و عثمان ، و طلحه ، و زبير ، و عبد الرحمن بن عوف ، و سعد بن ابى وقاص ، و ابو عبيدة بن جراح ، و سعيد بن عمرو بن نفيل است .
أمير المؤمنين على ( ع ) گفت : اى زبير ، تعداد نه نفر نمودى دهم ايشان


صفحه 184


كيست ؟ زبير گفت : شما امير المؤمنين على ( ع ) گفت : تو اقرار كردى بر آنكه من از اهل جنتم ، اما آنچه دعوى جنت از براى نفس خود و اصحاب نمودى منكرم آن را .
زبير گفت : شما اين كلام را افتراى كذب و بهتان برسول ( ع ) مىدانيد اما من هيچ نوع نسبت كذب بآن نبى ايزد واهب نمىبينم ، ليكن و الله كه آن را يقين از قول سيد المرسلين ( ص ) ميدانم .
حضرت امير المؤمنين ( ع ) فرمود كه : و الله بخداى عالم قسم است كه بعضى از جماعت كه نام ايشان بردى در تابوتاند در چاهى كه واقع است در شعب كوه از اسفل درك جهنم و در بالاى آن صخره ايست هر گاه حضرت قهار اله اراده كند كه سعير جهنم افروخته تر از پيشتر گردد ، آن بامر خالق البريه از سر آن چاه برداشته شود و بنوعى حرارت آتش جهنم از حرارت آتش آن چاه متراكم و متلاطم گردد كه سعير جهنم از شراره ء اذيت آن شكايت بحضرت رب العزت برد ، و گويد : بار خدايا پناه بتو مىآرم از شدت حرارت آن من اين كلام را از حضرت رسول ايزد علام شنيدم ، و بواسطه ء رجعت شما ترا حضرت الله تبارك تعالى بر من و بر خونم مظفر و منصور نگردانيد ، و مرا ملك تعالى بر تو و بر اصحاب تو غالب گردانيد و ارواح همگى شما را معجلا به آتش دوزخ رسانيد ، زبير چون استماع اين كلام از آن أب الشبر و الشبير نمود ، بر خسارت دنيا و آخرت خود متيقن گشته از رأى خود برگشته و حيران و گريان بنزد اصحاب ياران آمد ، روايت كرد نصر بن مزاحم كه چون حضرت امير المؤمنين