بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 178


ذكر بيان احتجاج امام حضرت امير المؤمنين على ( ع ) بر طلحه بن عبد الله و زبير بن العوام در هنگام اراده خروج آنها بر حضرت و آنكه هر دو با نقض عهد و بيعت و بدون توبه و انابت از اين دار المشقه روانه سفر آخرت گرديدند .
از ابن عباس رضى الله عنه منقولست كه : من روزى در خدمت حضرت على ( ع ) نشسته بودم كه طلحه و زبير از در درآمدند و هر دو از امام البريه طلب اذن مسافرت بصورت مكه معظمه براى بردن عمره و انصرام آن نمودند آن حضرت ابا از اذن نمود ، و ايشان را رخصت مسافرت ننمود ، و گفت : شما در اين سال عمره بجاى آورديد ، ايشان بعد از مهل اندك زمان باز اعاده و عرض همان كلام بخدمت آن امام الانام نمودند ، حضرت در آن وقت مأذون گردانيد ، بعد از آن ولى ايزد مهيمن روى بجانب من آورده و گفت :
و الله كه ايشان را اراده ء عمره نيست ، بلكه امر ديگر مركوز خاطر اين دو نفر است .
و در بعضى از نسخ معتبره بنظر مترجم احقر رسيد كه آن حضرت روى مبارك به ابن عباس آورده و گفت :
ما يريدان العمرة ، بل يريدان الحكومة :


صفحه 179


يعنى طلحه و زبير را از رفتن مكه اراده عمره بجاى آوردن نيست بلكه قصد و اراده ء حكومت دارند في الواقع چنان بود كه آن حضرت فرمود .
ابن عباس گويد : كه من گفتم : يا امير المؤمنين ، چون حقيقت امر بر شما ظاهر است ايشان را اذن مدهيد ، اما چون ابن عباس چنين گفت ، حضرت امير المؤمنين ( ع ) روى به ايشان آورد و گفت :
و الله كه شما را اراده ء تقديم عمره نيست ، بلكه مطلب و مقصد شما نقض عهد و نكث بيعت است ، و اراده ء شما فرقت است ، و احداث بدعت است ، في الفور طلحه و زبير در حضور قسم براى آن ولى رب غفور ياد نمودند ، كه ما را قصد و مطلب اداى عمره است و بغير آن هيچ امر ديگر در خاطر ما مركوز و ميسر نيست ، چون قسم خوردند وصى حضرت رسول همچون ايشان را مأذون گردانيد باز آن ولى ايزد بىنياز بجانب من ملتفت گرديد ، و گفت :
و الله كه اراده ء تأديه و انصرام عمره ندارند ، من گفتم : يا ولى الله پس چرا ايشان را اذن دادى ؟
حضرت فرمود : براى من قسم بذات الله تعالى ياد نمودند .
ابن عباس رحمه الله گويد : كه طلحه و زبير بن العوام در همان ايام روانه مكه زادها الله شرفا و تعظيما الى يوم القيامه شدند و بمجرد وصول آن مقام هر دو به نزد عايشه رفتند و او را ترغيب و تحريص بر خروج كردند و چندان افسون و دمدمه بر او خواندند كه او را از مكه بيرون آوردند روايت است كه در هنگام خروج طلحه و زبير بن العوام حضرت امير المؤمنين على ( ع ) فرمود كه ايشان بواسطه ء اجتماع با عايشه و گرد كردن لشكر بواسطه ء خروج و احداث فتنه به مكه


صفحه 180


ميروند ، پس آنگاه آن ولى ايزد در محضر اكثر ياران بعد از حمد خداى تعالى و تقدس و ثناى ذات واحد اقدس فرمود كه : اما بعد اى معشر حضار مردمان حضرت نبى ايزد غفار محمد رسول مختار را براى كافه ء مردمان و عامه ء خلقان از انس و جان مرسل و مبعوث گردانيد خداى تعالى او را رحمة للعالمين و سيد المرسلين و خاتم النبيين گردانيد بهر چه مأمور گرديد متصدع بآن و تبليغ رسالات آن به انس و جان نمود و رتق و فتق مهمات منوط و مربوط بذات فايض البركات سيد البريات بود ، و امنيت سبل بوجود ذيجود آن خاتم الرسل حقن دماء بوسيله ء ذات آن رسول مجتبى و الفت ميان ارباب عداوت منتظم و مبتنى بذات آن شافع العصاة بود ، بلكه آن سيد المرسلين وسيله ء رفع غصه ء سينه و دفع اندوه دل و كينه بودى ، پس از آن حضرت واجب الوجود آن سيد الأنبياء را قبض نمود و آن نبى المحمود هرگز تقصير در حمد و ثناى و اداى رسالت حضرت رب العزت ننمود ، و هيچ چيز بآن نبى الرحمه از احكام شرع و ملت كه آن سيد البشر را قصد تقصير در اداى آن بودى يا آن را بامت تبليغ نفرمودى ، اما بعد از آن حضرت شد آنچه در باب متنازعه امارت و ولايت تا آنكه باتفاق شما امت ابو بكر متولى خلافت شد و بعد از او عمر و بعد از عمر هم عثمان ، و چون امر عثمان آنچنان شد كه بايست شد في الفور همگى بنزد ما آمده گفتند كه از ما بيعت بستانيد ، گفتم : از شما بيعت نگيرم و اين كار بر منصه اظهار نرسانم تا شما شروع در التماس اخذ كردن بيعت نموديد ، من قبول نكردم ، و دست بشما ندادم و دست خود را پيش خويش كشيدم و با شما نزاع كردم دست مرا بزور از دامن كشيديد و چون گشاديد مانند


صفحه 181


شتران تشنه بر سر آب حوض كه بسينه و كوهان منع هجوم يك ديگر نمايند چنان بر سر من هجوم كرديد كه گمان من شد كه مگر بقصد قتل من آمديد يا بعضى شما بعض ديگر را مقتول ميگردانيد ، چون حال شما بدان منوال مشاهده كردم من نيز دست گشادم شما باراده و اختيار بيعت كرديد ، و بيشتر از همه شماها طلحه و زبير از روى طوع و رغبت و بغير اجبار و كراهت بر من بيعت كردند و اندك زمان بر عهد و پيمان لبث و درنگ نكردند ، بلكه در همان ايام و زمان از من طلب اذن براى عمره نمودند و خداى تبارك و تعالى عالم بود بر اينكه ايشان اراده حيلت و غدرت داشتند نه انصرام افعال عمره ، من چون آنها را بقصد و اراده هر دو اعلام كردم ، ايشان قسم بذات ايزد علام ياد نمودند كه خلاف بيعت نكنند و مرتكب بغى و غوايل امت نگردند ، و بر من عهد كردند من نيز تجديد عهد ايشان بر طاعت و متابعت گرفته آنگاه رخصت احرام و انصرام عمره بيت الله الحرام دادم ، همان كه بمكه رسيدند شروع در مخالفت نموده با من وفا نكردند ، نكث و نقض عهد اطاعت من نمودند مرا تعجب است در آن كه ايشان در ايام خلافت ابى بكر و عمر انقياد امر ايشان و اطاعت كردند ، الحال چون با من مخالفت مىنمايند ، من از آن دو كس در هيچ چيز كمتر نيستم و نيست اين تمرد و طغيان الا اغواى شيطان و اطاعت ايشان و اگر من بخواهم و اراده كنم كه در حق ايشان چيزى كه مشتمل بر خسارت دنيا و آخرت ايشان باشد ذكر نمايم هر آينه ميگفتم كه : اللهم اغضب عليهما ، و ظفرنى بهما : يعنى بار خدايا چون بر حقايق احوال افعال طلحه و زبير مطلع و


صفحه 182


دانائى كه چه كرده اند ، ايشان را مغضوب و مخذول دار و مرا بر آن باغيان مظفر و منصور گردان .
روايت است كه آن حضرت در اثناى كلام سخن ديگر گفت چنانچه فرمود كه : اى معشر مردمان اين طلحه و زبير هيچ كدام از اهل بيت انبياء و ذريت رسول مختار نبودند كه چون مشاهده نمائيد كه خداى چون بعد از مدت مديد رد حق ما را نمود ، سالى كاملى بلكه ماه كاملى بر آن صبر نباشد في الفور شروع در اظهار حسد و كين نموده بر دأب ياران پيشين كه قبل از ايشان بودند كه بناحق تصرف در حق ما نمودند ، الحال اين دو نفر نيز اراده بردن حق ما و تفرقه ء مسلمانان از ما دارند ، بعد از آن بر آن باغيان دعاى بد كرد .
از سليم بن قيس ( ره ) مروى و منقول است كه : چون ملاقات حضرت امير المؤمنين على ( ع ) با اهل بصره در روز حرب جمل براى جنگ و جدل واقع شد ، آن حضرت زبير را در معركه ء مصاف ندا نمود كه بايد بميدان هريران درآئى و شجاعت و مردى خود بنمائى ، زبير بعد از فكر و تدبير بامداد طلحه و باتفاق او در برابر آن حضرت آمدند ، آن ولى حضرت اله گفت :
و الله كه شما هر دو ميدانيد و ادراك و علم شما از تعليم محمد و آل آن حضرت است ، و عايشه بنت ابى بكر نيز از تعليم حضرت سيد البشر مطلع و مخبر است ، كه از لسان صدق نشان رسول همچون همه اصحاب كه مثل شما نقض عهد و بيعت و نكث و بيان و متابعت اهل بيت آن حضرت كردند ، ملعون در آخرت خاسر و زبوناند .
پس از آن اين آيه را بيان فرمود :


صفحه 183


* ( قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى ) * : ( آيه 61 سوره طه ) يعنى كسى كه نسبت كذب و افتراء بحضرت رسول خدا تبارك و تعالى دهد بىشبه آن كس كاذب مفترى خايب و خاسر و از رحمت ايزد قادر نوميد و برى است .
طلحه و زبير گفتند : چگونه ما ملعون باشيم كه ما از اهل اسلام و جنتيم ؟
حضرت امير المؤمنين على ( ع ) فرمود كه : اگر من شما را از اهل جنت و رحمت ميدانستم قتال و جدال با شما را حلال نميدانستم .
زبير گفت : يا على شما حديث كه سعيد بن عمرو بن نفيل از حضرت رسول رب جليل روايت كرد در حق ما و قريش از آن حضرت نشنيديد ، كه فرموده : ده نفر از قريش در جنتاند ؟
حضرت أمير المؤمنين على ( ع ) گفت : اين حديث در ايام خلافت عثمان از او شنيدم .
زبير گفت : يا على گمان شما چنان است كه عثمان افتراء كذب به حضرت رسول آخر الزمان نمود ؟
امير المؤمنين گفت : تا آن ده نفر را بنام و نشان بيان ننمائى من تو را از حقايق آن اخبار و اعلان ننمائيم .
زبير گفت : آن عشره مبشره ابو بكر ، و عمر ، و عثمان ، و طلحه ، و زبير ، و عبد الرحمن بن عوف ، و سعد بن ابى وقاص ، و ابو عبيدة بن جراح ، و سعيد بن عمرو بن نفيل است .
أمير المؤمنين على ( ع ) گفت : اى زبير ، تعداد نه نفر نمودى دهم ايشان


صفحه 184


كيست ؟ زبير گفت : شما امير المؤمنين على ( ع ) گفت : تو اقرار كردى بر آنكه من از اهل جنتم ، اما آنچه دعوى جنت از براى نفس خود و اصحاب نمودى منكرم آن را .
زبير گفت : شما اين كلام را افتراى كذب و بهتان برسول ( ع ) مىدانيد اما من هيچ نوع نسبت كذب بآن نبى ايزد واهب نمىبينم ، ليكن و الله كه آن را يقين از قول سيد المرسلين ( ص ) ميدانم .
حضرت امير المؤمنين ( ع ) فرمود كه : و الله بخداى عالم قسم است كه بعضى از جماعت كه نام ايشان بردى در تابوتاند در چاهى كه واقع است در شعب كوه از اسفل درك جهنم و در بالاى آن صخره ايست هر گاه حضرت قهار اله اراده كند كه سعير جهنم افروخته تر از پيشتر گردد ، آن بامر خالق البريه از سر آن چاه برداشته شود و بنوعى حرارت آتش جهنم از حرارت آتش آن چاه متراكم و متلاطم گردد كه سعير جهنم از شراره ء اذيت آن شكايت بحضرت رب العزت برد ، و گويد : بار خدايا پناه بتو مىآرم از شدت حرارت آن من اين كلام را از حضرت رسول ايزد علام شنيدم ، و بواسطه ء رجعت شما ترا حضرت الله تبارك تعالى بر من و بر خونم مظفر و منصور نگردانيد ، و مرا ملك تعالى بر تو و بر اصحاب تو غالب گردانيد و ارواح همگى شما را معجلا به آتش دوزخ رسانيد ، زبير چون استماع اين كلام از آن أب الشبر و الشبير نمود ، بر خسارت دنيا و آخرت خود متيقن گشته از رأى خود برگشته و حيران و گريان بنزد اصحاب ياران آمد ، روايت كرد نصر بن مزاحم كه چون حضرت امير المؤمنين


صفحه 185


على ( ع ) از جنگ طلحه و زبير بعون الله تعالى فارغ گرديد و طلحه به قتل رسيد و زبير در سلك منهزمان منخرط گرديد حضرت أمير المؤمنين على ( ع ) بغله ء شهباء سيد المرسلين صلوات الله عليه سوار شده بميان هر دو صف آن شحنة النجف بايستاد و زبير را بنزد خود خواند ، زبير حاضر شد ، حضرت على ( ع ) به او گفت :
اى زبير پيش آى ، زبير نيز پيش رفت تا آنكه گردن اسب حضرت امير و زبير هر دو متصل شدند ، مرتضى على ( ع ) گفت : اى زبير ترا بخداى عالم قسم است آيا از حضرت رسول الله ( ص ) شنيده اى اى كه تو را فرمود كه :
اى زبير زود باشد كه تو با على ( ع ) مقاتله از روى ظلم و ستم نمائى ؟
زبير گفت : بارخدايا ، نعم چنين است كه امير المؤمنين على ميگويد .
مرتضى على ( ع ) گفت : پس ترا چه بر اين داشت كه بجنگ من آمدى ؟
زبير گفت : يا على بواسطه آن آمدم كه ميان شما و مردم مصالحه نموده رفع منازعه نمايم ، همين گفت روى از ميدان گردانيد ، و اين شعر را مىخواند :
< شعر > ترك الامور التى تخشى عواقبها لله اجمل في الدنيا و الدين أتى علىّ بامر كنت اعرفه قد كان عمر ابيك الخير مذ حين فقلت حسبك من عذل ابا حسن بعض الذى قلت هذا اليوم تكفينى فاخرت عارا على نار مؤجّجه أنّى بقوم لها خلق من الطَّين نبئت طلحه وسط النقع متجدّلا مأوى الضيوف و مأوى كل مسكين قد كنت انصر احيانا و ينصرنى في النائبات و يرمى من يرامينى حتى ابتلينا بامر ضاق مصدره فاصبح اليوم ما يعنيه يعنينى < / شعر >