بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 110


آن محضر حاضر بود آن جماعت را چون چشم بمعاويه افتاد همگى به تواضع برخاستند الَّا ابن عبّاس .
معاويه بعد از مشاهدت آن حال بغايت متزلزل و متحيّر گرديده گفت :
يا عبد الله بن عبّاس ( ع ) ترا از تواضع براى من چه مانع آمد گوئيا همان مقاتله كه ميان ما و شما در جنگ صفّين واقع شد همان را منظور داشتيد و من با شما به واسطهء آن يا ابن عبّاس جنگ كردم كه شما ابن عمّ من عثمان را مظلوما شهيد كرديد .
عبد الله بن عبّاس عليه السّلام گفت : يا معاويه پس عمر بن الخطَّاب نيز مظلوما مقتول شده باشد .
معاويه گفت : عمر بن الخطَّاب را كافر مقتول گردانيد .
ابن عبّاس گفت : پس عثمان را كه مقتول گردانيد ؟
معاويه گفت : او را مسلمانان كشتند .
ابن عبّاس گفت : هر گاه مسلمانان او را كشتند لازم است كه او را به واسطهء أمر شرع مستحقّ آن دانسته باشند و اين براى رفع حجّت تو أظهر و أدحض باشد .
معاويه گفت : من نيز در عوض تقصير شما در أكناف و آفاق و در حجاز و عراق كتابات و أحكام بحكَّام و واليان آن محالّ بالتّمام قلمى نمودم و ايشان را از وضيع و شريف و قوى و ضعيف و بنده و آزاد و خسته و دلشاد را از ذكر مناقب على ( ع ) و اهل بيت او نهى فرمودم بايد كه تو نيز لسان خود را نگاهدارى و الَّا آزار خواهى يافت .
عبد الله بن عبّاس گفت : يا معاويه ما را از تلاوت كلام ايزد علَّام نهى و


صفحه 111


منع مينمائى ؟ معاويه گفت : نه ابن عبّاس گفت : آيا ما را از تأويل و تفسير آيات كلام سميع بصير منع ميفرمائى ؟
معاويه گفت : بلى ابن عبّاس گفت : پس ما تلاوت آيات نمائيم امّا كسى از ما سؤال ننمايد كه ايزد تعالى از اين آيه چه چيز خواسته و ارادهء چه معنى نموده ؟
معاويه گفت : بلى ابن عبّاس گفت : اى معاويه شما از اين دو أمر كدام را بر ما واجب ، و مقرّر ميگردانيد قرائت و تلاوت قرآن را يا عمل بآن را .
معاويه گفت : عمل بآن نمائيد ، امّا از معنى و تفسير آن سخن بيان منمائيد .
ابن عبّاس گفت : هر گاه حقايق تأويل قرآن بيان نشود عمل به كما ينبغى و يليق آن در حيّز قدرت و امكان هيچ أحدى از بنى نوع انسان نيست .
پس آنگاه معاويه از روى تقريع و كنايه و توبيخ گفت : سؤال از تأويل قرآن از آن كسى بايد نمود كه قرآن را از تو و از اهل بيت تو فرا نگرفته باشد .
ابن عبّاس گفت : خداى متعال اى معاويه قرآن را بر اهل بيت ما - انزال و ارسال نمود پس ما حقايق تأويل اين قرآن را از آل أبو سفيان تعليم و سؤال نمائيم .
يا معاويه تو ما را از بندگى و عبادت ايزد علَّام بآنچه در قرآن لازم الاذعان


صفحه 112


است از حلال و حرام نهى و ابرام مينمائى ، اگر امّت سؤال از حلال و حرمت أشياء و طريق آداب عبادت حضرت واجب تعالى از قرآن كه هدايت و ارشاد همه برايا بآنست ننمايند و آنها را كما ينبغى و يليق دانسته از قرآن تحقيق نفرمايند بيقين پرستش ربّ العالمين بر نهج كه لايق و سزاوار است نتوانند نمود و واحد غفّار را بندگى پسنديده و مختار نخواهند كرد بلكه بر اين و آن در عبادت پروردگار اختلاف بسيار و آشكار خواهند كرد و آن باعث هلاكت دنيا و آخرت تمامى امّت خواهد شد .
معاويه گفت : يا بن عبّاس بايد كه تلاوت و قراءت قرآن نمايند و تفسير و تأويل آن فرمايند ليكن آنچه ايزد منّان در قرآن در شأن شما أهل بيت رسول آخر الزّمان انزال و ارسال از آسمان نمود آن را مشهور بروايت در ميان مردمان مكنيد .
امّا آنچه در حقّ شما نازل نشد مذكور و مشهور اگر گردانيد مانع نيست .
ابن عبّاس گفت : اى ابن أبى سفيان اگر چه شما را در حقّ أولاد و اهل بيت رسول ايزد سبحان رأيى بر خلاف عدل و انصاف است امّا حضرت مهيمن سبحان در قرآن بنوعى ديگر واضح و عيان گردانيد .
چنانچه فرمود : كه * ( يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ الله بِأَفْواهِهِمْ وَيَأْبَى الله إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَه وَلَوْ كَرِه الْكافِرُونَ ) * .
معاويه گفت : يا بن عبّاس بايد كه رفق و مدارا بر نفس خود نمائى و زبان خود را نيز از ذكر و بيان كلمات لا يعنى باز دارى و تا توانى خود را در حلقهء منخرط مأوّلين و مفسّرين نگردانى و اگر لا بدّ و ناچار مرتكب و فاعل اين


صفحه 113


كار خواهى شد بايد كه آن را بسرّ و پنهان مذكور و بيان گردانى و بعلانيه و جهار ظاهر و آشكار نگردانى و بسمع أحدى از أهل روزگار و مشهور در ولايت و أمصار نسازى ، و به گوشه‌اى منزوى گشته به عبادت بىنياز بپردازى .
معاويه بعد از اتمام اين كلام مراجعت بخانه و مقام خود نمود و همان روز مبلغ يك صد هزار درهم برسم جايزه بابن عبّاس صله و عطيّه فرمود و به منادى أمر فرمود كه ندا نمايد بآن كه معاويه ميگويد كه : من براءت ذمّهء خود نمودم از آنكه اعلام هر أحدى از أنام فرمودم كه اگر كسى ذكر حكايت و حديثى از مناقب على ( ع ) و أولاد و اهل بيت ابن أبى طالب نمايد آن كس در نزد من أشدّ و أصعب مردمان است ببلايا و تعب از أهل كوفه و ساير عرب كه در آن بلاد شيعهء على ( ع ) و أولاد زياده از شهرهاى ديگر باشد و زياد بن أبيه را در آن محلّ بر مدينه عامل گردانيده و از طرف خود والى آن مقام عالى نموده عراق كوفه و بصره را بر آن اضافه فرمود .
چون ابن أبيه مرديه عارف بأحوال شيعهء على عليه السّلام و التّحيّه بود در پى آزار شيعيان شد و آن طايفهء نيكو سير را مقتول و شهيد ميگردانيد و مدفن ايشان را در تحت حجر و مدر داشت و همّت را باستيصال اين جماعت گماشت .
چنانچه بعضى را تخويف نموده از أوطان و مقام جلاء فرمود و برخى را بعد از قطع ايادى و أرجل بر جذوع نخل صلب نمود و گروهى را بميل آهن كه در آتش گرم كرده بود كور گردانيد و جمعى را بظلم و جور و سياست غير از شهر نفى و دور نمود .


صفحه 114


چنانچه هيچ أحدى از شيعيان معروف و مشهور در عراق مذكور باقى نبود الَّا آنكه آن محبّ وصىّ رسول يا مصلوب و مقتول يا محبوس و خمول يا از شهر منفور و در ميان مردمان مجهول بودى و در هيچ بلاد و أمصار آن جمع أبرار ظاهر و آشكار از ظلم أشرار فجّار نتوانستندى بود و مدّت كار عمّال معاويه در أطراف و أمصار با شيعيان حيدر كرّار برين نهج و شعار بود و آن أخيار بوثيقهء * ( إِنَّ الله مَعَ الصَّابِرِينَ ) * صبر را شيوه و شعار ساخته در أذيّت و آزار پاى مصابرت بر دامن وقار و اقتدار كشيده بر جاى فرح و سرور توكَّل به حضرت ربّ غفور نموده منتظر ميبودند .
چنانچه تا حالت ترجمه و تحرير اين كتاب سنهء إحدى و خمسين و ألف من هجرة نبىّ المستطاب حال اين أحباب بهمان نهج از ظلم همان ظلمه در عين خفا و احتجاب است و در هيچ بلاد و أمصار سواى بعضى بلاد عجم اين مردم بغير تقيّه ظاهر و آشكار نمىتواند شد تا أيّام ظهور قائم آل نبىّ المختار الحجّة بن الحسن المهدى عليه صلوات الغفّار حال شيعيان خاندان پيغمبر آخر الزّمان از شآمت معاويه بن أبى سفيان و ياران ثلاثه قبل از آن بهمين منهج و عيان است .
راوى گويد كه : معاويه در أيّام خلافت بعمّال و ولات جهّال خود در أمصار فرامين و أحكام اصدار نمود كه در هيچ محلّ و مقام قبول شهادت - شيعهء على و اهل بيت او عليهم السّلام نكنند خصوصا در باب شرايع أحكام اسلام نشنوند و اجازت شهادت و طلب استشهاد از آن محبّان أهل بيت أمجاد ننمايند بلكه نظر در أيّام قبل از حكومت و خلافت أمير المؤمنين عليه - السّلام نمايند از جماعت شيعيان و محبّان اهل بيت او و أهل ولايت او كه


صفحه 115


روايت فضل و مناقب عثمان از حضرت رسول آخر الزّمان نمايند بايد كه عمّال هر محالّ آن طايفه را اكرام و احترام تمام نموده با ايشان مجالست كنند و توقير و تكريم و عزّت و تعظيم آن طايفه را بر خود فرض و عين فرض دانسته آنچه از مناقب عثمان روايت كنند آن را باسم ايشان و اسم پدر ايشان و قبيله را مكتوب گردانند .
حسب الأمر معاويه عمّال بفرموده عمل نمودند تا آنكه روايت بسيار از عثمان مشهور و آشكار گرديد و آن وسيله رفعت شأن و علوّ مكان عثمان گرديد از بسكه معاويه صلات و خلع و عطايا و قطايع براى عرب و موالى فرستاد در هر شهر حديث بسيار ظاهر و آشكار شد مردم بواسطهء رغبت بأموال دنيا اين نوع شغل معيّن و هويدا گرديد ، و هيچ أحدى از ولايات و أمصار از هر ملك و ديار معاويه و عمّال نمىآمد الَّا آنكه حديث در باب منفعت و فضيلت عثمان روايت و بيان ميكردند كه در همان ساعت اسم ايشان را مكتوب و مرقوم ميگردانيد و آن كس را در كمال تقرّب و احترام و عزّت و اكرام داشته جايزه ميدادند ، و مدّت اين مقدّمه بهمين منهج و مرام انجام و انصرام داشت .
چون معاويه ديد كه أحاديث موضوعه مرويّه در مناقب عثمان بغايت فراوان گرديد بعمّال خود قلمى نمود كه چون أحاديث بسيار در باب عثمان افشاء و آشكارا شد بايد كه من بعد در هر شهر مردم را بروايت در باب مناقب و فضل معاويه بخوانند و أحاديث در سوابق او مروى و منقول دارند ، زيرا كه الحال اين أحاديث كه در باب مناقب و فضيلت ما روايت كنند در نزد ما بسيار دوستر از أحاديث مذكور بيشتر است چه اين براى قرّت عين ما بيشتر است زيرا كه أحاديث مرويّه در باب مناقب ما دليل تمام و حجّت لا كلام


صفحه 116


بر اهل بيت سيّد الأنام و بر آن طايفه بغايت سخت و ابرام و حجّت الزام است و چون كتابات معاويه بعمّال ايشان رسيد هر والى و أمير و قاضى و در بر أو مكتوبات او را بر مردمان هر ولايت تلاوت و قرائت نمودند .
مردم چون استمزاح مزاج آن منكر لجاج فرمودند شروع در روايت أحاديث موضوعه مرويّه از سيّد البريّه در باب فضايل معاويه در منبر و در هر شهر و مسجد ايزد داور از روى كذب و وزر مينمودند تا آنكه أحاديث مناقب موضوعه معاويه را بمكتب أطفال نوشته ارسال داشته‌اند كه بمعلَّمان دهند تا ايشان بصبيان مكتب تعليم آن نمايند .
چنانچه قرآن را بطفلان تعليم ميدهند چون اكرام و احسان بسيار بواسطهء تعليم أحاديث مرويّه در مناقب و فضل او بمردمان مينمود به حدّى تعليم بعلم آن در ميان خلايق جهان اشتهار يافته كه مردم دختران و زنان بلكه مماليك خود را بتعليم آن تأكيد و ترغيب فراوان ميفرمودند ، تا مدّت كه اراده و مشيّت ربّ العزّت در مكتب أهل شقاق و نفاق متعلَّق بود تمامى و تفصّى پذيرفت .
و زياد بن أبيه بيرويّت بمعاويه قلمى نمود كه خضرميّين از خواصّ شيعهء أمير المؤمنين ( ع ) بلكه بر دين قويم و رأى او مستقيماند .
معاويه بر آن شقى معاند محبّان على عليه السّلام قلمى نمود كه بر تو لازم است كه هر كجا شيعهء على ( ع ) يابى هيچ كس را زنده نگذارى و ايشان را بغير خاك بهيچ أحدى نسپارى آن ملعون بعد از قتل شيعيان ولىّ حضرت بيچون بمثل و تنكيل ايشان مينمود .
و أيضا معاويه در تمامى بلاد و أمصار و بهر شهر و ديار به عمّال خود


صفحه 117


بلكه بساير أهل نفاق و ضلال قلمى نمود كه بكسى كه شهادت بر آن دهند اگر آن كس از شيعيان على ( ع ) باشد بايد كه اسم او را از ديوان محو نمايند و او را بهيچ وجه من الوجوه أمان بجان ندهند و كتابت ديگر بعمّال خود در هر شهر مكتوب و مرقوم گردانيد كه أحيانا در پرسش شما شيعه على ( ع ) و كسى كه متّهم بمحبّت على ( ع ) باشد حاضر شود هر چند كه گواه بر تشيّع او اقامت نشده باشد بمجرّد استماع اين خبر آن كس را بقتل آريد و او را مهلت ندهيد .
چون عمّال اين كتابات مطالعه نمودند جمعى را بمجرّد تهمت و ظنّت و شبهت محبّت أمير المؤمنين على عليه السّلام و التّحيّه مقتول گردانيده در تحت حجر و مدر مخفى و مستتر و مكين و مستقرّ ميگردانيدند و كار در باب شيعيان حيدر كرّار بجائى رسانيدند اگر يك كلمه در باب على يا اهل بيت ميشنيدند في الفور گردن او را بضرب شمشير از پيكر بدن منفى و مهجور ميگردانيدند .
و أحوال شيعه در ضيق و عسرت بجائى رسيد كه در هيچ شهر از شهرها مأمون از عرض و مال و خون نبود خصوصا در بصره و كوفه كه محبّان در اين دو شهر بغايت مضطرّ و متحيّر بودند .
چنانچه اگر يكى از محبّان ارادهء ملاقات يكى از ياران كه خاطر از طرف او مأمون بود مينمود در سرّ و پنهان بآن مكان و بخانهء ايشان آمدند زيرا كه خاطر آن مؤمن مضطرّ از خدمه و مماليك مطمئن و مستقرّ نبود و به آن كس تكلَّم و سخن نمينمود الَّا بعد از أخذ پيمان مغلَّظه و أيمان بر اختفا و كتمان .
سلوك معاوية بن أبى سفيان و عمّال ايشان با شيعيان على ( ع )